ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲, چهارشنبه

طرح داکتر مرا غافل‌گیر کرد (67)



داکتر گفت: «این کار امکان ندارد. اگر فرمان‌ها را لغو کنیم افغانستان دچار هرج و مرج می‌شود. هزاره‌هایی که به بغلان رفته اند بر اساس همین فرمان بوده است». گفتم: داکتر صاحب، خلط مبحث نکنید. هزاره‌هایی که به بغلان رفته اند از زمین‌های خود به زور تبعید و آواره شده اند. این فرمان‌ها شبیه‌ فرمان‌هایی است که کسانی به جوزجان و کندز و تخار و فاریاب و ارزگان جابه‌جا شده و زمین مردم را گرفته اند. در حالی که اینجا فرمان دولتی است، آن‌هم از حکمران محلی که به نام یعقوب خان است و بر اساس این فرمان مراتع و چراگاه‌های مردم را در اختیار کوچی قرار داده اند.
گفتم: گیریم علف‌چرها و مراتع ملکیت دولت و عامه باشد، هم کوچی حق استفاده‌ی آن را دارد و هم ده‌نشین. اما ده‌نشین به خاطری که در محل است، حق اولویت دارد. برای داکتر از جنجالی یاد کردم که در سال 75 بین کوچی‌ها و ده‌نشینان منطقه‌ی ما در غزنی اتفاق افتاد. مولوی گل‌محمد از قوماندانان حرکت انقلاب یک حکم فقهی را بیان کرد و گفت: بر اساس فقه حنفی، بروید در آخرین نقطه‌ای که جایداد مردم ده‌نشین است، فرد بلندآوازی را بگویید که جیغ بزند. تا هر جا که صدای او رسید، ملکیت مردم می‌شود و مردم حق استفاده‌ی آن را دارند. بعد از آن «مُلک سلطانی» است و دولت حق دارد برای هر کسی می‌خواهد بدهد. وقتی جیغ زدند، تا آخرین قله‌ی کوه می‌رسید. برای داکتر گفتم: در تمام هزاره‌جات، به استثنای کوه بابا، جایی را پیدا نمی‌کنید که وقتی جیغ زده شود تا سر کوه نرسد. گفتم: گذشته از این، ما هر سال به خاطر این نزاع خون می‌دهیم و رنج می‌بریم، بدون اینکه کوچک‌ترین فایده‌ای داشته باشد. تنها سال گذشته، هشتاد و پنج نفر کوچی و بیست و پنج نفر از مردم محل کشته شدند. سال قبل‌تر از آن یک صد و پنجاه نفر کشته شد. آیا می‌ارزد که این وضعیت دوام کند. چرا این فرمان‌ها را اجازه دهیم که وسیله‌ی نزاع باشند؟ داکتر در اینجا که رسید گفت: باید مشوره کند و بدون مشوره نمی‌تواند چیزی بگوید.
***
حالا مسأله‌ی فرمان‌ها برای من از بُعد سیاسی و تعهد داکتر مطرح است نه از بُعد حقوقی یا جنبه‌ی روشن‌فکری آن. داکتر می‌تواند برای مردم بگوید که تمام معضلاتی را که در افغانستان وجود دارد هم به طور ریشه‌ای درک می‌کند و هم برای آن‌ها راه حل دارد. اساسی‌ترین معضل هم مربوط به کوچی‌ها و ده‌نشینان است. بالاخره امسال یا پنج سال بعد باید کوچی‌گری خاتمه بیابد. اما تنها در حکومت تحول و تداوم یا حکومت داکتر غنی است که می‌توانیم امتیاز بزرگی برای کوچی‌ها بدهیم. گفتم: بیایید برای این زیست یا شیوه‌ی معیشت بدیلی که می‌گوییم، در منشور خود بنویسیم که دو صد میلیون دالر را اختصاص می‌دهیم برای اینکه نزاع حل شود. مطمین باشید که حتا در پارلمان کسی نخواهد بود که آن را رد کند. چون می‌فهمند که در این طرح جان و خون انسان مطرح است. بالاخره، وقتی یک مجموعه انسان‌ها را از شیوه‌ی زندگی سنتی آن‌ها محروم می‌کنیم، باید برای‌شان امکان زیست بدهیم و اسکان فراهم کنیم و مالداری عصری و شرکت‌های مختلف ایجاد کنیم تا احساس کنند که واقعاً به یک شهروند فعال تبدیل می‌شوند. با این راه‌حل، مطمین باشیم که کوچی‌ها خوش‌حال می‌شوند. چند نفری که حالا دعوا دارند کسانی اند که بیشتر از من ثروت دارند. شهرک و تیل‌فروشی دارند. کوچی‌ای که به محل می‌رود و دختر و پسرش با پای برهنه از دنبال شتر می‌رود، با این کوچی‌های ثروتمند یکی نیست. برای او اگر بگویی که برایش زندگی بدیل فراهم می‌کنی تا مالداری عصری داشته باشد، فرزندان خود را به مکتب بفرستد، امنیت داشته باشد، از خدایش می‌خواهد. اما اگر این کار را در حکومت اشرف غنی احمدزی نکنیم، مطمین باشیم که پنج سال بعد این امتیاز را کسی نمی‌دهد.
این نزاع تا ابد دوام نمی‌کند. بالاخره خسته می‌شوند و یکی یکی می‌آیند به شهر. آن زمان کسی حتا بهای غژدی شان را هم نخواهد داد. باید استدلال کنیم و حرف بزنیم. این برای داکتر بزرگ‌ترین اعتبار و آبرو است. تعهدش را هم برای هزاره‌ها و هم برای کوچی‌ها نشان می‌دهد. این منشور را از یک اعتبار برخوردار می‌سازد که هر کسی بخواند احساس می‌کند که این یکی واقعاً برای حل معضل جدی است.
اگر این کار را نکند، چه خطر پیش می‌آید؟ داکتر از عبدالله و زلمی رسول یاد می‌کند. می‌گویم که هیچ‌کدام آن‌ها مسوول نیستند. کسی از آن‌ها نمی‌پرسد، حتا اگر یک کلمه حرف نزنند. آن‌ها می‌توانند بگویند که این معضل را مانند معضلاتی دیگر ما ایجاد نکرده ایم و کار خاصی نمی‌توانیم. هم‌چنانکه کرزی می‌گفت. اما اشرف غنی احمدزی منسوب به کوچی است؛ ولو خودش کوچی نیست و زندگی‌اش با هیچ جای کوچی نمی‌خواند. اگر معضل کوچی در حکومت اشرف غنی احمدزی حل نشود، مردم هراس می‌کنند و می‌گویند تا حالا که کوچی در حکومت نبود، ما این غم را داشتیم، فردا با حکومت کوچی خاکستر ما را بر باد می‌دهد. این کسانی را که می‌گوییم دشمن یا رقیب ما هستند، از این نکته استفاده‌های زیادی می‌توانند.
داکتر نمی‌تواند ضمانت دهد که اتفاقی نمی‌افتد. حتا طالب هم می‌تواند به نام کوچی معضلی را خلق کند. اولین شلیکی که بلند شود، مردم احساس نمی‌کنند که با یک حکومت بی‌طرف مواجه اند. می‌گویند از پشت سر یک حکومت کوچی بالای ما حمله شد. آن زمان برای من چه می‌ماند که در میان مردم کار کرده و اندک آبرویی برای خود قایلم؟ برای داکتر چه می‌ماند که یک فرصت بعد از سال‌های طولانی است و اگر از دست برود، کس دیگری نمی‌تواند آن را جبران کند؟
به صراحت می‌گویم که وقتی داکتر طرح را گفت، اصلاً تصور نمی‌کردم که آنچه را داکتر در ذهن خود پرورده است این بوده باشد. این طرح مرا غافل‌گیر کرد. حس می‌کردم که او حل این معضل را به یک بُرد سیاسی برای خود تبدیل می‌کند. اگر امروز در منشور خود اعلام کنیم که فرمان‌ها را لغو می‌کنیم و در ازای آن این کارهای دیگر را انجام می‌دهیم، تمام طرف‌ها احساس پیروزی می‌کنند. کوچی احساس می‌کند که بهترین راه حل را برای معضل خود پیدا کرده است. هزاره احساس می‌کند که با یک حکومت مسوولی طرف است که واقعاً برای خون هزاره و کوچی ارزش قایل است و اینگونه راه حل می‌دهد. می‌توانم بگویم که بیش از نود درصد مردم، حتا اگر رأی هم ندهند، احساس و عواطف شان به حمایت از اشرف غنی قرار می‌گیرد و می‌گویند که این فرد کار بزرگی را انجام داده است. به اینگونه است که تمام طرح‌ها و حرف‌های داکتر که در منشور بیان کرده است، پشتوانه پیدا می‌کند.
***
حالا داکتر از یک بُعد به مسأله نگاه می‌کند: حساسیت کوچی‌ها. آن روز دیگر هم این حرف را گفت. من برایش گفتم: حساسیت کوچی‌ها برای شما مهم است؛ اما حساسیت هزاره‌ها برای من هم مهم است. همه ساله به خاطر این حساسیت انسان کشته می‌شود. همین که انسان کشته می شود و هیچ‌کدام به سادگی بر نمی‌گردد، به معنای آن است که هر دو طرف، به طور یک‌سان در قضیه حساسیت دارند. هزاران نفر از دایمیرداد و کجاو و ناور آواره شده و به کابل آمده اند. خانه‌ها سوخته، اما مردم همه ساله در همین خانه‌های نیم‌سوخته مقاومت می‌کنند و در طول سه چهار ماهی که کوچی می‌ماند، آنجا می‌ایستند و می‌جنگند. بعد از سه چهار ماه، کوچی جنازه‌های خود را برداشته می‌رود و هزاره‌ها هم جنازه‌های خود را دفن می‌کنند تا سال دیگر که باز هم این داستان تکرار می‌شود. هشت سال است که این قضیه دوام می‌کند. من یکی از بهترین و صمیمی‌ترین دوستان خود را در دایمیرداد از دست دادم که داکتر محمد علی نام داشت و از زمان جهاد در بین هزاره‌ها و پشتون‌ها از محبوب‌ترین چهره‌ها محسوب می‌شد. داکتر محمد علی رفت تا میان‌جی شود بین هزاره‌ها و کوچی‌ها، اما او را نزدیک خیمه‌ی کوچی‌ها تیرباران کردند. این داغ برای من مانده است که چه کار می‌توانیم تا خلای کسی مانند داکتر محمد علی را در دایمیردادی جبران کنیم که مردم برای تداوی زن و طفل خود به یک تابلیت محتاج اند. به همین گونه است ده‌ها انسانی که از طرف کوچی بر زمین می‌افتد. مطمین هستیم که حد اقل مادر و پدر و کسی دیگر بوده است که آن‌ها را دوست داشته اند. برای من این قضیه مهم‌تر از هر حرفی دیگر است. (ادامه دارد)

کوچی‌ها وسیله‌ی سرکوب بودند نه مبادله‌ی اقتصادی (66)



قصه‌ی من با اشرف غنی دقیقاً از همین جا شروع شد. برای اشرف غنی گفتم: بیا که حالا بگوییم نزاع هزاره و پشتون، به خصوص مسأله‌ی کوچی‌ها، در کجاست. اگر مسأله‌ی کوچی حل نشود، هر سال خون می‌ریزد. ما بیش از هفت سال خون و کشته داده ایم. فایده اش را کی برده است: هزاره یا کوچی؟ خانه‌ها ویران شده و هستی مردم نابود شده است. تا چه وقت دوام می‌دهیم؟ باید برای آن راه حل پیدا کنیم.
شیوه‌ی زیست کوچی‌گری برای افغانستان شرم است. در قرن بیست و یکم برای افغانستان هیچ چیزی ندارد: نه منفعت اقتصادی دارد، نه منفعت سیاسی. به جای آن زمینه‌ای بسازیم که این‌ها به زندگی مدنی روی بیاورند. اگر این‌ها به شهر بیایند، بعد از یک مدت هر کدام شان به داکتر اشرف غنی احمدزی تبدیل می‌شوند. دوست دارم به جای اینکه در دای‌میرداد با کوچی‌ای طرف باشم که زمین مرا می‌گیرد یا مرا می‌کشد، با یک کوچی‌ای طرف باشم که مثل داکتر اشرف غنی احمدزی حرف بزند و من هر لحظه از حرف‌های او لذت ببرم و از او چیزی بیاموزم. این حرف ما بود که اساس دوستی جدید ما را ریخت. تیوری تداوم و تحول نیز بر اساس همین طرح ریخته شد.
داکتر حرف می‌زد، صحبت می‌کرد، استدلال می‌کرد و بعد به نتیجه می‌رسیدیم و گام بر می‌داشتیم. بر اساس همین صحبت‌ها بود که داکتر رفت به خانه‌ی تک تک رهبران تاجیک‌ها. من این کار را نیکو می‌دانستم و حس می‌کردم که او فراتر از اِگوی شخصیتی به چیز دیگری باورمند است. داکتر به خانه خانه‌ی این افراد رفت، نه اینکه آن‌ها را به خانه‌ی خودش بخواهد. حس می‌کردم این کار را می‌کند تا به آن‌ها بگوید که شما در نظام سیاسی افغانستان هستید و حذف کردن شما ثبات افغانستان را بر هم می‌زند. بعد، با همین دیدگاه، آمد دستش را روی خلیلی گذاشت تا بگوید که خلیلی می‌تواند او را در این پروسه برای ایجاد ثبات کمک کند.
***
بار اولی که با خلیلی صحبت کردیم شب بود. سه نفر بودیم: من و اشرف غنی و خلیلی. شاید چهل و پنج دقیقه یا بیشتر از آن حرف زدند و واقعاً خربوزه زیر بغل همدیگر گذاشتند. تعارفات بسیار خوب. در آخرش خلیلی برای من گفت: تو هیچ حرفی نزدی. گفتم: تشکر. من فقط یک حرف دارم. این تعارفات شما به جا؛ اما یک سوال آقای خلیلی دارد که اگر داکتر پاسخ نگوید می‌گویم از همین‌جا قطع کنید که فردا کاری نمی‌توانید. یک سوال داکتر دارد که اگر آقای خلیلی پاسخ نگوید قطع کنید که فردا دچار مشکل می‌شوید. گفتم: آقای خلیلی می‌خواهد مسأله‌ی کوچی حل شود. اگر مسأله‌ی کوچی حل نشود، او در بین مردم ایستاده و حرف زده نمی‌تواند. اگر رأی آورده نتواند داکتر در هدف خود برای رسیدن به حکومت ناکام می‌ماند. حرف داکتر این است که آقای خلیلی باید کسی را برایش معرفی کند که در حکومتش پشتیبان تیوری «تحول» باشد و «مدیریت تحول» را بر دوش گیرد.
این حرفی بود که داکتر همیشه می‌گفت که وظیفه‌ی «تداوم» را خودش انجام می‌دهد، ولی در «مدیریت تحول» از هزاره‌ها می‌خواهد که به او کمک کنند. دلایل زیادی داشت. می‌گفت هزاره‌ها بیشترین ظرفیت را برای مدیریت تحول دارند به خاطری که دیگران امتیازاتی دارند که نمی‌خواهند از دست دهند یا برخی‌ها ظرفیت آن را ندارند. اما هزاره‌ها جامعه‌ای اند که هم ظرفیت تحول را دارند و هم می‌خواهند تحول ایجاد شود و من به همین دلیل روی آن‌ها تکیه می‌کنم. تیوری «تحول» را به طور مشخص شرح می‌داد: در عرصه‌ی حکومتداری، یعنی حکومت بهتر از این باشد. در روابط اقوام، یعنی باید این رابطه‌های اتنیکی در سیاست ما از بین بروند و مردم احساس کنند که یک هزاره به سادگی می‌تواند به جلال‌آباد برود و یک پشتون می‌تواند برود بامیان. یا یک بدخشانی و کنری می‌توانند به کنر و بدخشان بروند. در عرصه‌ی سیاست بین‌المللی باید تحول ایجاد کنیم تا نشان دهیم که کسی هستیم با صدا و جرفی متفاوت و قابل قبول.
آقای خلیلی گفت: من یک تیم پنج‌شش نفره را برایت معرفی می‌کنم. خودت از بین شان انتخاب کن. داکتر گفت: من پیش از اینکه ثبت نام شروع شود، تمام حرف خود را در مسأله‌ی کوچی با شما در میان می‌گذارم. در فاصله‌ی ثبت نام و اعلام لست کمیسیون‌هایی را تشکیل می‌دهیم که نهایی شود تا وقتی لست اعلام شد، ما به طرف کمپاین و کار برویم. این حرفی بود که گفته شد و از منزل خلیلی بیرون آمدیم. بعد از آن من شخصاً دیگر نه مجال داشتم و نه برای من معنا داشت که مسأله‌ی کوچی را از داکتر بپرسم. طرفش خلیلی بود. از خلیلی که می‌پرسیدم می‌گفت که ما صحبت می‌کنیم.
این کار رفت تا به منشور رسیدیم. در روزهای اول در لست مسایلی که مطرح کردیم یکی هم مسأله‌ی کوچی‌ها بود. پس افتاد تا دوشنبه‌ی گذشته. ما لستی داشتیم از مسایلی که بیان نشده بودند: مسأله‌ی اعتیاد و زنان و محیط زیست و جوانان و خط دیورند و امثال آن. همه را تمام کردیم، مسأله‌ی کوچی‌ها ماند تا روز دوشنبه که داکتر حرف‌های خود را گفت و رسید به طرح‌هایش که برای من واقعاً قابل قبول نبود. یعنی احساس نمی‌کردم که داکتر اینگونه طرح دهد. داکتر در مقدمه‌ای که برای کتاب من نوشته بود، از دوره‌ی استبدادی امیرعبدالرحمان و فشار سنگینی یاد می‌کند که بر هزاره‌ها تحمیل شد و هزاره‌ها با چه وضعیت دشواری طرف شدند. در آخر آن مقدمه می‌گوید که ما به افغانستانی ضرورت داریم که از هویت‌های کوچک به هویت بزرگ برسد و وحدت ملی را در قالب مشترکات ملی تأمین کند. برای من این‌ها حرف‌های تیوریکی بودند که تنها یک فرد با اندیشه‌ی دموکراتیک می‌تواند آن را بگوید.
داکتر در صحبت‌های خود برای منشور دو نکته‌ی کلان را مطرح کرد: اول، در مقدمه گفت که «کوچی‌ها وسیله‌ی مبادله‌ی اقتصادی بودند که اجناس را از یک‌جا به جایی دیگر می‌بردند». در سایر نقاط شاید اینگونه بوده باشد، اما در هزاره‌جات کاملاً برعکس بوده است. کوچی‌ها اموال خود را می‌بردند و به زور بالای مردم می‌فروختند و در آخر وقتی برگشت می‌کردند، اجناس خود را می‌آوردند روی دریچه‌های بام مردم می‌گذاشتند و می‌گفتند که این را به تو سپرده ام، سال بعد قیمتش را از تو می‌گیرم. سال بعد مردم مکلف بودند که قیمت آن جنس را برایش پرداخت کنند. این وسیله‌ی مبادله نبود؛ وسیله‌ی سرکوب بود. این تجربه‌ی عام در هزاره‌جات بود که در سخنان افراد مختلف می‌بینید که از آن یاد می‌کنند. از جمله در کتاب «هزاره‌جات، سرزمین محرومان» که داکتر آن را می‌خواند، عبدالحسین مقصودی این حکایت را بیان می‌کند.
دوم، در وقت طرح، باز هم نکته‌هایی را مطرح کرد که برای من قابل قبول نبودند: تثبیت اسناد کوچی‌ها بر اساس اسناد معتبر و قابل قبول برای جانبین، ایجاد مراتع بدیل برای کوچی‌ها، اقدام برای جلوگیری از هرگونه خونریزی و ایجاد فضای مصوون توسط قوای امنیتی، ایجاد کمیسیون باصلاحیت از نمایندگان هر دو طرف برای فیصله‌ی منازعه و تطبیق آن به صورت سریع و اصولی، ایجاد صندوق از طرف دولت تا هرگونه منازعه‌ای که جنبه‌ی اقتصادی دارد از طرف دولت جبران شود، نهادهای عدلی و قضایی به گونه‌ای بازسازی شوند که تمام مسایل متنازع‌فیه را به سرعت حل کنند و برای تمام اراکین در هزاره‌جات هدایت داده شود تا این فیصله‌ها را به سرعت و قاطعیت تطبیق کنند.
وقتی داکتر طرح‌هایش را بیان کرد، گفتم: متأسفانه این راه حل نیست. پرسید: راه حل چیست؟ گفتم: راه حل اساسی معطوف است بر دو خواست: کوچی‌ها حق دارند بروند از ملکیت مشروع و قانونی‌ای که قباله دارند استفاده کنند. به هر دلیلی بوده، از صاحبش خریده و قباله‌ی شرعی دارند و دهقان و خانه داشته اند. بر اساس تعهد ما که حراست از ملکیت مشروع مردم است، مکلف هستیم که این جایداد کوچی‌ها را برای شان برسانیم و کوچی‌ها بروند و از جایداد خود استفاده کنند. گفتم: هزاره‌ها در برابر این حرف، مخالفتی ندارند. جتا در دوران جهاد که کوچی‌ها نمی‌توانستند بروند، دهقانان محصولات شان را به پشاور می‌بردند و تسلیم می‌دادند با این استدلال که مُلک کوچی است و برای ما خوردنش حرام است. هزاره‌ها می‌گویند کوچی‌ها بیایند و روی زمین‌های خود سکونت و کار کنند. از طرف هزاره‌ها، خواست شان لغو فرمان‌هایی است که بعد از دوران امیرعبدالرحمن وسیله‌ی سرکوب هزاره‌ها بوده است. اگر این فرمان‌ها لغو نشود، هزاره‌ها احساس می‌کنند که سال بعد باز هم این نزاع دوام می‌کند. (ادامه دارد)

لغو فرمان در حکم انتحار سیاسی است (65)



فضای صمیمانه‌ی جلسه، بستر مساعدی بود برای اینکه گفت‌‌وگو با نگاهی مثبت و منطقی آغاز شود. حد اقل در این مرحله، ما با هم حس بیگانگی نداشتیم و دلیلی نبود که بر همدیگر اعتماد نکنیم. افرادی بودیم که در حول یک سری ارزش‌ها و اصول و آرمان‌های مشترک برای یک زندگی بهتر و انسانی‌تر همراهی داشتیم. حالا به مسأله‌ای برخورده بودیم و فارغ از هرگونه نیت‌پالی و جستجوی علت و انگیزه، نشسته بودیم تا برای این مسأله راه حل پیدا کنیم.
به دلیل حساسیت و اهمیت این گفت‌وگو و جلسه‌ای که به دنبال آن در منزل اشرف غنی برگزار شد و راه حل نهایی برای رسیدگی به معضل کوچی‌ها را به دنبال آورد، ترجیح می‌دهم این قسمت از روایت، حاوی جزئیات مفصل‌تری از حوادث و گفت‌وگوها باشد.
***
سیما غنی گفت: «آمدیم که بنشینیم و ببینیم قضیه چیست. آن‌گونه که شما با من حرف زدید نمی‌شود با کاکای قندولم گپ بزنیم.» منظور سیما از «کاکای قندول»، اشرف غنی بود. قبلاً گفته بودم که سیما اهل فاریاب است و به جز شباهت اسمی، هیچ‌گونه تعلق تباری و خانوادگی با اشرف غنی ندارد.
سیما گفت: «آمده‌ایم تا ببینیم که چگونه می‌شود برای این مشکل یک راه حل قابل قبول و عملی پیدا کنیم». خطاب به من گفت: «هر حرفی که می‌خواهی همین‌جا بگو. من و رحیمی صاحب به همین خاطر آمده ایم. می‌گوییم و می‌شنویم و به نتیجه می‌رسیم.»
پرسیدم: «وقتی داکتر را دیدید، چه کار کرده بود؟ آیا فکر و مشوره کرده بود یا نه».
سیما گفت: «بسیار فکر کرده است. داکتر گفت: امروز بعد از چاشت تماماً به همین مسأله فکر کرده ام. رویش را بسیار دوست دارم و می‌دانم که او هم مرا بسیار دوست دارد. اما یک قدم من پیش می‌آیم، یک قدم او پیش بیاید. بیاییم راه حل پیدا کنیم و به نتیجه برسیم. می‌گوید او هم می‌تواند رفیق و دوست پیدا کند و من هم می‌توانم. هر دوی ما احترام خود به همدیگر را می‌فهمیم. ما با هم خوب کار کرده می‌توانیم. بسیار خوش است. اما می‌گوید که در یک موضوع که من مشکل دارم، او محکم گرفته است. من در هر دو طرف مشکل دارم. یک بار بگذارند که در جایی که می‌خواهم برسم. در آن‌جا هر چه که می‌خواهند انجام می‌دهم. امروز اگر به آن شکل که رویش می‌خواهد این کار را کنم، مرا کسی نمی‌گذارد که به آن‌جایی که می‌خواهم برسم... در پرنسیپ با رویش هم‌عقیده هستم.»
 رحیمی گفت: «داکتر صاحب می‌گوید که من تعهد می‌کنم که به مصرف دولت، این مشکل را یک بار و برای همیشه حل می‌کنم و تعهد می‌کنم که در این پروسه هرگونه هزینه‌ای که وجود دارد، دولت بپردازد. اما می‌گوید لغو فرامین یک هیاهوی خبری جور می‌شود؛ اما چیزی را حل نمی‌کند. تنها زمینه‌ی آن را می‌دهد که کمپاین ناکام شود و جوی خون بیشتری جاری شود. پشت این حرف کسان زیادی هستند که از خدا می‌خواهند که مشکلی پیدا شود و جنجال شدید شود.
داکتر می‌گوید: محقق و داکتر عبدالله تا کنون یک کلمه در این مورد نگفته اند. من آن را در صدر برنامه‌های حکومت‌داری خود قرار داده ام و در ملأ عام گفته ام که جزء برنامه‌ام است. می‌گوید: کرزی به جز اینکه مسأله را دامن زد، کوچک‌ترین تلاش برای حل آن نکرد. اگر در سیزده سال اندکی اراده‌ی سیاسی وجود می‌داشت، این مشکل حل می‌شد. می‌گوید اگر فکر می‌کنید که من برای رسیدن به قدرت می‌ترسم و این ریسک را قبول نمی‌کنم، درست نیست. گفت: من می‌توانم خیلی دور از ساحه‌ی هزاره‌جات برای آن راه حل پیدا کنم. من تجربه‌ی حل این مسایل را در ممالک دیگر دارم و طرح و تعهد دارم که این کار را می‌کنم. در این وقت باید به همدیگر اعتماد داشته باشیم.
داکتر گفت: شما در این کار کسی را مجبور می‌سازید که به این داعیه تعهد جدی دارد و می‌خواهد آن را برای همیشه حل کند. شما او را مجبور می‌سازید که برود انتحار سیاسی کند. خودش از صحنه‌ی سیاسی پس شود و مملکت به خونی بیشتر غرق شود. به جای اینکه برویم استخوان‌های کهنه را بکشیم، چرا طرف آینده نبینیم و موضوع را حل نکنیم؟
داکتر گفت: اگر این آدم فردا برود سر چوک، مرا دَو بزند، باز هم من او را دوست دارم. او کسی است که درد دارد. کتاب او را دو سه بار خوانده ام. من شاید یکی از کسانی هستم که بهترین درک را از او دارم و تعهد دارم که این درد باید ختم شود و به عنوان میراث برای نسل‌های دیگر نماند.»
سیما گفت: «داکتر می‌گوید که من نمی‌دانم با وجود این شناخت، چرا او این موضوع را این‌همه محکم گرفته است و نگرانی‌اش از کجاست».
رحیمی گفت: «داکتر می‌گوید اگر می‌خواهیم که این کار به هر قیمت ممکن عملی شود، معنای آن این است که حرکتی را که شروع کرده ایم، متوقف شود و برای رسیدن به جایی که توان انجام این کار را داریم، معتقد نیستیم و تنها می‌خواهیم از آن یک سرخط خبری جور کنیم. بنابراین، بهتر است همدیگر را کمک کنیم تا این مسأله حل شود.»
***
سخنان سیما غنی و سلام رحیمی وضعیت را به خوبی روشن ساخت. انتظاری که از اثرات مثبت نامه و تلاش‌های دوستان خود داشتیم، تقریباً برآورده می‌شد. فکر می‌کردم رابطه‌ی مستقیم و سخن صریح و مشخص، اشرف غنی را نیز کمک کرده است تا روی موضوع به طور مشخص و روشن فکر کند و به دنبال راه حل باشد.
گفتم: اول، داکتر را یک فرصت می‌دانم که اگر افغانستان آن را درک نکند و از دست بدهد، در تاریخ خود آن را جبران نمی‌تواند. کشور ما زمینه و ظرفیت‌های زیادی در اختیار ندارد که بتواند همیشه به آن اتکا کند و پیش برود.
دوم، در رابطه‌ی هزاره و پشتون، صریح‌ترین حرف‌های خود را برای داکتر گفته ام. گفته ام که برای من افغانستان کشوری است با مشکلات فوق‌العاده زیاد؛ ولی رابطه‌ی هزاره و پشتون یک رابطه‌ی ناگزیر و خطرناک است. ما بیش از پانزده صد کیلومتر مرز مشترک داریم. هر حادثه‌ای که در این مرز اتفاق بیفتد باج آن را باید هزاره و پشتون بدهند. فرقی نمی‌کند که هزاره به خانه‌ی پشتون برود یا پشتون به خانه‌ی هزاره بیاید. باید این دو جامعه آن را دوام بدهند و این چیز کوچکی نیست.
در اولین روز صحبت خود، خاطره‌ی خود با زلمی خلیل‌زاد در امریکا را با داکتر شریک ساختم. برای خلیل‌زاد گفته بودم که اجازه ندهید افغانستان به دوران جنگ‌های داخلی برگشت کند. اگر این بار افغانستان به جنگ برگشت کند به سرنوشت سومالی گرفتار می‌شود. من از سرنوشت هزاره‌ها می‌ترسم. به زلمی خلیل‌زاد گفتم شما از سرنوشت پشتون‌های شمال بترسید. این بار پشتون‌های شمال به سرنوشت بالکان گرفتار می‌شوند. این بار مردم خاطره‌ی قتل عام دارند. برای اینکه قتل عام نشوند قتل عام می‌شوند. همان کسانی که آسیب‌پذیرتر اند بیشتر باید مراقب باشند. من چون زندگی‌ام با اینگونه بدبختی‌ها سپری شده است، می‌دانم که خون و استخوان‌شکنی در بین انسان‌ها چه خاطره‌ی خطرناکی را خلق می‌کند.
تکه‌ی دیگری از حرفم با زلمی خلیل‌زاد را برای داکتر یادآوری کردم که گفتم: من هزاره ام و هزاره را دوست دارم. به خاطری که دوست دارم نمی‌خواهم خون یک هزاره به زمین بریزد. بنابراین، پشتونی را دوست دارم که پشتون را دوست داشته باشد. پشتونی که پشتون را دوست داشته باشد اجازه نمی‌دهد که خونش به زمین بریزد.
داستان دو مادری را که برای زلمی خلیل‌زاد گفته بودم، برای داکتر دوباره بیان کردم. بر اساس روایت‌های اسلامی، در زمان امام علی، دو مادر روی یک طفل دعوا داشتند. علی وقتی دید که دعوا حل نمی‌شود، شمشیرش را خواست تا طفل را دو تکه کند و به هر کدام یک تکه را بدهد. اولی قبول کرد، اما دومی نالید و با سوگند گفت که طفل مال او نیست و او به دروغ دعوا کرده است. امام علی طفل را به مادر دومی سپرد و گفت: مادر واقعی تو هستی. زیرا مادر می‌خواهد طفلش زنده بماند ولو در آغوش کسی دیگر.
برای داکتر گفتم کسی که واقعاً مردم خود را دوست داشته باشد به هیچ قیمتی حاضر نیست خونش به زمین بریزد. برای من به خصوص این ده سال اخیر که در مکتبی کار کرده ام که با صد خون دل خوردن طفلی را به خودش و انسانیتش باورمند ساخته ام، برای من روشن است که فردی را به رشد رساندن و بزرگ‌کردن چقدر رنج می‌برد. اما برای اینکه کسی را بکشی، تنها ماشه کش کردن یا فرمان دادن به کار است. با این کار یک شهر را می‌توانی نابود کنی.
به اشرف غنی گفتم: هم زلمی خلیل‌زاد را دوست دارم با وجود اینکه صد حرف در موردش می‌گویند؛ و هم تو را دوست دارم هرچند متهم هستی به قوم‌گرایی و تعصب. چون تو قومت را دوست داری و چون قومت را دوست داری به قومت بدی نمی‌کنی. (ادامه دارد)

آیا نامه‌ام به اشرف غنی اثر مثبت داشت؟ (64)



اول صبح روز دوشنبه، 14 دلو 1392، نامه‌ام را به اشرف غنی ارسال کردم. همان روز تصمیم گرفتیم که برخی از همراهان دیگری را که در جریان کمپاین با خود داشتیم، در قضیه شریک سازیم تا تصمیم‌های بعدی با دقت و سنجشی بهتر اتخاذ شوند. صحبت با سرامد و جمعی از فعالین مدنی، ابرم و سروش در معرفت، انجنیر ناصر احمدی و بلیغ در شرکت عمران، جواد سلطانی و اسلم جوادی در جامعه‌ی باز، استاد ندام و دوستان همراهش، داکتر سیما سمر، انجنیر عباس نویان، برخی از متنفذان اجتماعی و جمعی از استادان دانشگاه‌های کاتب و ابن‌سینا در اولویت قرار داشتند. قرار شد من با سیما غنی و سلام رحیمی نیز صحبت کنم و از آن‌ها بخواهم که تلاش کنند موضع اشرف غنی هر چه زودتر معلوم شود.
جلسات «اتاق فکر» قطع شده بود. شکنندگی رابطه‌های سیاسی خود با افرادی را که در حول تیم انتخاباتی دانش گرد آمده بودند، به وضوح می‌دیدم. تصور می‌کردم که قضیه‌ی کوچی مرا به گونه‌ای غافل‌گیر کرده و به انزوا کشانده است. هم‌راهی و هم‌زبانی‌ام با اشرف غنی آسیب دیده بود. عده‌ی دیگری هم بودند که فکر می‌کردند من بیش از حد احساساتی و غیر سیاسی موضع‌گیری دارم. تازه پی می‌بردم که دیدگاه‌های ما در رابطه با بسیاری از معضلات اجتماعی، از جمله مسأله‌ی کوچی، یک‌دست و هماهنگ نیست. هر متغیری تازه می‌تواند به یک انسجام یا فروپاشی جدید منجر شود.
منشور انتخابات و برنامه‌ی حکومت‌داری اشرف غنی برای من اهمیت زیادی داشت. این سند در حکم قرارداد کتبی میان او و تمام مخاطبانش در داخل و خارج از کشور بود. من هم در حول همین قرارداد می‌توانستم با او راه بروم و یا به آینده خوش‌بین باشم. به همین دلیل، در نوشتن منشور توقع آن را نداشتم که همه‌ی مسایلِ خوب به طور جامع در آن گنجانیده شوند. توقعم آن بود که آن‌چه نوشته می‌شود، بد و مغایر با مطالبات اساسی و حقوق شهروندی مردم نباشد و تا حدی که امکان دارد مسایل مهم و محوری را احتوا کند.
حالا، همه‌ی مسایل تمام شده بود تا رسیده بودیم به مسأله‌ی نهایی که برای من در کنار سایر مطالبات مندرج در منشور، به تعبیر مشهور، حکم «یک جلوش تا بی‌نهایت صفرها» را داشت. اگر احیاناً خلیلی و دانش با اشرف غنی به هر نتیجه‌ای می‌رسیدند، کار من تمام بود و نیازی نداشتم که برای مسأله‌ی کوچی صفحه‌ی متفاوتی باز کنم. اگر من در کار نوشتن منشور دخالت نمی‌داشتم باز هم مجال زیادی برای جدی‌گرفتن این قضیه نداشتم. حالا، راهی را طی کرده بودم که نهایتش به همین‌جا رسیده بود. ناچار باید این «یک» را کنار «صفرها» می‌گذاشتم. دلیلی که تصمیم گرفتیم صحبت و گفت‌وگو و مشوره با همه‌ی دوستان را شروع کنیم، علاوه بر اطلاع‌رسانی از تجربه‌ها و دریافت‌هایی که داشتیم، بسیج نیرو برای انجام موفقانه‌ی این راه نیز بود.
***
در طول روز دوشنبه چندین جلسه را برگزار کردیم. نظریات متفاوت بود. برخی به طور آشکار بر من می‌خندیدند و با تمسخر و استهزا بر فکر و انتخابم طعنه می‌زدند. برخی ایستادن روی قضیه‌ی کوچی را احساساتی و غیرمعقول می‌دانستند و می‌گفتند که گره‌زدن همه‌ی مطالبات به این قضیه نشان از خامی در سیاست است. عده‌ای از سرگردانی من میان هویت روشن‌فکری و عمل سیاسی می‌گفتند و اصرار داشتند که این سرگردانی مرا به بن‌بست رسانده است. عده‌ای از من حمایت می‌کردند و با قاطعیت حکم داشتند که اگر اشرف غنی لغو فرمان را قبول نکند، به طور صریح موضع‌گیری کنیم و در برابرش بایستیم. عده‌ای پیش‌بینی می‌کردند که اشرف غنی به راه‌حل متعادل‌تری می‌رسد چون در صحبتش با من نیز به طور قطعی مخالفت نکرده و تنها خواهان مشوره شده است. روی‌هم‌رفته اغلب نظریات بر شکیبایی و حوصله توأم با جدی‌گرفتن مسأله‌ی کوچی تأکید داشتند. یک عده هنوز هم اصرار داشتند که باید بیشتر از اشرف غنی بر خلیلی و دانش فشار بیاید تا قضیه را پی‌گیری کنند.
***
 نزدیک شام سیما غنی زنگ زد و گفت جمعی از همراهان دفتر مرکزی در شهر نو که تیم نخبگان و تکنوکرات‌های کمپاین را تشکیل می‌دهند، پیشنهاد دارند که شما بیایید و برای آن‌ها در مورد منشور و محتوای آن توضیح دهید. این پیشنهاد تداعی‌کننده‌ی نوعی تلاش بود برای ایجاد آشتی میان ما و اشرف غنی. دچار این خوش‌بینی شدیم که دعوت به جلسه‌ی شهرنو نشانه‌ی اثر مثبت نامه بر مخاطب ماست. دعوت را قبول کردیم و قرار شد شام روز سه شنبه، 15 دلو در دفتر شهر نو دیدار کنیم.
روز سه‌شنبه هم به دیدار و بحث و نظر با گروه‌های مختلف از دوستان و همراهان ما در کمپاین سپری شد. جلسات «اتاق فکر» برگزار نمی‌شد و دفتر سرای غزنی برای جلسات و دید و بازدیدهایی که تنظیم می‌کردیم، به حد کافی مساعد بود.
نزدیک عصر همراه با بهادری و شهیر به دفتر شهر نو رفتیم. فضا مانند همیشه صمیمانه بود. جلسه حوالی پنج عصر آغاز شد. حدود 22 یا 23 نفر حضور داشتند. با جمعی از آن‌ها از زمان اولین جلسات در منزل اشرف غنی آشنا بودم. جمعی دیگر را در جریان کمپاین‌ها و جلسات ستاد و شورای سیاسی دیده بودم. برخی نیز چهره‌های تازه‌ای بودند که برای اولین بار زیر یک سقف می‌نشستیم.
جلسه را سیما غنی آغاز کرد. حرف‌هایی از کار منشور و رابطه‌ی من با اشرف غنی گفت. یکی دو شخص دیگر نیز به طور کوتاه صحبت کردند. من صورت کلی برنامه، اهداف و دیدگاه‌هایی را که اشرف غنی مطرح کرده بود، برخی از نکته‌های مهم در محتوای منشور، و حجم کاری را که انجام شده بود، به تفصیل شرح دادم. گفتم که منشور، به استثنای بخش اقتصادی، آماده‌ی تدوین و نشر نهایی است. اما حالا گیر مانده ایم در قضیه‌ی کوچی. من خواهان لغو فرمان شده ام و داکتر آن را قبول نکرده و خواهان مشوره با کوچی‌ها و سایر دوستان خود شده است. من به دلیل حساسیت و اهمیت موضوع برای داکتر اعلام کرده ام که یا این خواست را به عنوان یک راه حل قاطع قبول می‌کند یا من از عضویت در کمپاین انصراف می‌دهم و همکاری خود با تیم تداوم و تحول را قطع می‌کنم.
حرف‌های نهایی من که حامل یک هشدار غیرمنتظره بود، جلسه را دچار شگفتی و آشفتگی کرد. گفت‌وگو بالا گرفت. تقریباً برای هیچ کسی قابل باور نبود که من تمام مطالبات و خواسته‌هایم را در انتخابات ریاست جمهوری به حل مسأله‌ی کوچی گره بزنم. برای برخی‌ها این مسأله یک نزاع کوچک محلی تلقی می‌شد که حتا طرح و گنجانیدن آن در منشور انتخابات و برنامه‌ی حکومت‌داری قابل توجیه نبود.
من کوتاه و صریح روی حرف خود اصرار کردم: اگر اشرف غنی این خواست را قبول نکند، من به هیچ حرف دیگر او اعتماد نخواهم کرد. فردا هیچ ضمانتی نیست که او با لشکر حکومت بر هزاره‌جات حمله نکند. آن وقت از دست هیچ کسی کاری بر نخواهد آمد.
یک عده تأکید داشتند که باید به قول داکتر اعتماد کنیم. او روی حرف خود می‌ایستد. حالا در هنگامه‌ی انتخابات نباید موضعی بگیریم که تیم را با حساسیت عمومی و شکست مواجه سازیم. گفتم: حساسیت عمومی در هر دو جانب است. اگر داکتر از حساسیت کوچی‌ها یا حلقاتی از پشتون‌ها هراس دارد، من هم از حساسیت هزاره‌ها هراس دارم. در نهایت، وقتی نتوانیم برای این حساسیت‌ها راه حلی پیدا کنیم، بهتر است راه خود را جدا کنیم تا هیچ کسی مسوول کار و موضع کسی دیگر نباشد.
صحبت‌ها، گاهی تند و گاهی آرام، وقت زیادی را گرفت. در نهایت، تقریباً همه با من هم‌نوا شدند که برای اشرف غنی بگویند مسأله‌ی کوچی را به گونه‌ای که اعتماد هزاره‌ها تأمین شود، حل کند. یک جمع متعهد شدند که از اشرف غنی وقت ملاقات می‌گیرند و مشخصاً در این مورد صحبت می‌کنند تا نگرانی‌های مرا رفع کند.
***
نتیجه‌ی جلسه‌ی دفتر شهر نو، روی‌هم‌رفته مثبت بود. فکر می‌کردیم روزنه‌ی خوبی پیدا شده است برای ادامه‌ی تعامل و انتقال پیام. هدف ما این بود که قضایای سیاسی بدون پرده‌پوشی با شفافیت مطرح شوند و برای شان راه‌حل جستجو شود. شاید در ظاهر امر، این شیوه‌ی عمل حساسیت‌هایی را خلق می‌کرد، اما راهی که در اثر آن باز می‌شد، راه مطمین‌تر و روشن‌تری بود.
روز چهارشنبه را برای استراحت و گشت‌وگذار در شهر اختصاص دادیم. از معرفت سر زدیم و با بچه‌ها و همکاران صحبت کردیم. برخی که در جریان نزاع من و اشرف غنی نبودند، از اینکه در هنگامه‌ی کمپاین این‌گونه راحت و فارغ‌البال می‌گردم، ابراز تعجب می‌کردند. ستاد گل سرخ، برای سالیاد افشار آمادگی می‌گرفت. نشستن کنار آن‌ها و تبادله‌ی خاطره و قصه و حرف و حدیث، بخشی از زمان را معنادار می‌کرد.
قبل از ظهر روز پنج‌شنبه، سیما غنی تماس گرفت و گفت که او با سلام رحیمی به دیدار من می‌آیند تا روی حل موضوع کوچی‌ها صحبت کنیم. قرار ملاقات برای ساعت 2 بعد از ظهر تعیین شد.
روز ابری بود و دانه‌های برف آرام آرام پایین می‌غلطید. سیما و سلام رحیمی رأس ساعت 2 رسیدند. بعد از لحظه‌ای تعارف و شوخی و فکاهی، سیما غنی موضوع بحث را مطرح کرد. (ادامه دارد)