‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه های زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه های زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

روشن‌فکران تاجیک باید بیش‌تر از این تأمل کنند

هزاره‌‏ها ضرب‏‌المثلی دارند که می‌‏گویند: «از آنکه وایه بیشتر است، گله بیشتر است».
به نظر می‌‏رسد در روابط اصولی میان همه‏ی اقوام افغانستان، مخصوصاً میان هزاره‌‏‌ها و تاجک‌‏‌ها، هنوز هم چوبی لای چرخ گیر است. برای شخص من تأمل کردن در این مورد، به دلایلی زیاد، هم مهم است و هم چالش‏‌برانگیز. من یکی از معدود شاهدانی هستم که نمی‌‏خواهم از کنار آنچه در دهه‌‏ی نود میلادی در لایه‌‏های درونی جامعه‏‌ی هزاره، در درون جامعه‏‌ی شیعه، در روابط میان هزاره‏‌ها و سایر اقوام افغانستان، و در روابط میان هزاره‌‏ها و جمهوری اسلامی ایران روی داد، ساده و بی‌اعتنا عبور کنم. بالاخره، برای من فکر می‏‌کنم هیچ چیزی در کابل دهه‏‌ی نود، رنگ تصادف و اشتباه و ندانم‏‌کاری و قدرت‏‌طلبی و امتیازطلبی و توطیه و خیانت و بی‌‏وفایی و دیوانگی و نفرت و کینه‌‏توزی و این قبیل تأویلات را به تنهایی بر نمی‌‏تابد. به تصور من، شاید همه‌‏ی این‌ها بوده اند، اما به اضافه‏‌ی برخی چیزهای دیگر. به همین دلیل است که می‌‏گویم، حد اقل در رابطه با آن‌چه با غرب کابل ارتباط می‌‏یافت، دو سال و ده ماه بعد از سقوط دولت داکتر نجیب‌‏الله را به صورت متلاشی‌‏شده و تجزیه‌‏شده تحلیل نکنیم که به نتیجه‏‌ی خوب و رضایت‏‌بخشی دست نخواهیم یافت.
من نمی‏گویم تاجک‏ها با هزاره‏ها جنگیدند، اما نمی‏توانم فراموش کنم که اکثریت موثر تاجک‏ها با اکثریت موثر هزاره‏ها رویارویی تام و تمام عیار داشتند. نمی‏گویم شورای نظار یا حزب وحدت نماینده‏ی دموکراتیک تاجک‏ها یا هزاره‏ها بودند، اما می‏گویم اکثریت موثر تاجک‏ها و هزاره‏ها هنوز هم از کنار تصامیم و اقدامات شورای نظار و حزب وحدت، چه در آن زمان و چه تا کنون، بی‏اعتنا و ساده عبور نکرده اند. نمی‏گویم همه‏ی شیعیان غیرهزاره رفتند و کنار مسعود و سیاف را ترجیح دادند، اما می‏گویم اکثریت موثر کسانی که رفتند کنار مسعود و سیاف، شیعیان غیرهزاره بودند و در آنجا هم مصئونیت مورد نیاز خود را یافتند. نمی‏گویم هیچ هزاره‏ای دست به خیانت و معامله نزده یا نمی‏زند، اما می‏گویم اکثریت موثر هزاره‏ها سرنوشتی را داشته اند که حتی در موقع خیانت و معامله‏های آنان نیز از گریبان شان دور نشده است. حتی همین حالا که از همسویی آقای محقق با سیاف سخن‏های زیاد می‏رود، باز هم دیده می‏شود که سیلی سیاف و نسیمه نیازی، در موقع ضرورت، بیخ گوش آقای محقق آنچنان می‏نشیند که برای دیگران اگر تنها نظاره‏گری و تأسف است، برای هزاره‏ی این دیار پیچش یک زهر تلخ و آزاردهنده در درون شان نیز هست.
***
خلاصه، سخن در هر سو بی‏شمار است، اما از کنار سخن‏ها با تأمل باید گذشت و به نظر می‏رسد روشنفکران تاجک بیشتر و پیشتر از دیگران باید به این مهم روی بیاورند. اینکه ساده و صاف توصیه کنند که از افشار بگذرید و عاشورابازی نکنید و سیاه و سفید نکنید و این همه در برابر ایران و تاجک و شیعیان غیرهزاره دشمن‏تراشی نکنید، همه‏اش روی چشم. اما کاش می‏شد هر کسی برای این عبور ساده و بی‏هزینه به حد کافی خوشبختی می‏داشت. حد اقل من یکی، حس می‏کنم تا آن چوب از لای چرخ بیرون نشود، هر کاری ممکن است، اما هیچ کاری به نتیجه‏ی مطلوب نمی‏رسد. به نظر می‏رسد روشنفکران تاجک، در موقف اعتراف و یا بررسی حوادث و واقعیت‏های تاریخی، خود را در ترازوی روشنفکران هزاره وزن نکنند. آنها باید بگویند که وقتی قدرت تصمیم‏گیرنده شدند، چه کردند که سزاوار کردن ‏بود. آنگاه نوبت می‏رسد به اینکه دیگران بگویند که چه نکردند که شایسته‏ی کردن بود.
به همین گونه است روشنفکران پشتون. از احمدشاه درانی تا ملاعمر خاکریزی، و تا اطرافیان حامد کرزی، هنوز خیلی حرف‏ها وجود دارد که باید اول روشنفکران پشتون پاسخش را بگویند تا نوبت برسد به دیگران.
روشنفکر هزاره از چه بگوید که به گفتنش بیرزد؟ ... از قتل عامی که بر او رفته است؟ ... از کله‏مناری که شاهدش بوده است؟ ... از تخم‏چشمانش که روی پله‏ی ترازو نشسته است؟ ... از دختر و پسرش که به اسارت و بردگی رفته و با فرمان رسمی دربار به فروش رسیده است؟ ... از زنجیری که لای بیلک شانه‏اش عبور کرده و صدتای آن را یکجایی تنها با همراهی دو نفر از ارزگان تا کابل آورده است؟ ... از گوش‏های بریده‏ای که باغستان‏های قره‏باغ غزنی را در فصل تابستان با جیل شدن روی شاخه‏های درختان زینت داده است؟ .... از فرمان رسمی دربار که ورودش را به موسسات تحصیلات عالی منع کرده است؟ ... از کوچی‏هایی که همه‏ساله هستی و کرامت و عاطفه‏ی انسانی‏اش را زیر پای شتر کرده است؟ ... از افشار بگوید؟ ... از قزل‏آباد و یکاولنگ و بامیان بگوید؟ ... از چه بگوید که سزاوار گفتن باشد؟
***
هیچگاهی نمی‏توانم بابه مزاری را برای طرح صریح و بی‏پرده‏ی این حرف‏ها فراموش کنم. او گفتمان جدیدی را در افغانستان راه انداخت که از آن قبل، حد اقل با آن صراحت گفته نشده بود. من نه او را معصوم می‏دانم و نه حامل وحی و پیامی از آسمان. او فقط یک هزاره بود. دوست دارم او را یکی از مثال‏های تیپیک رهبریت هزاره بدانم که نمونه‏هایش با شکل‏های دیگر گاهی در سیمای افرادی همچون میریزدان‏بخش دیده شده است. او نه فیلسوف بود و نه ادعای سیاستدانی و این حرف‏ها را داشت.
می‏خواهم این تکه از حرف‏های او را که شاید عاطفی‏ترین سوال برای تاریخ باشد، در اینجا بگویم و این حدیث را همین‏جا ختم کنم تا نوبت برسد به یکی دو حرف دیگر:
«حالا درست است که ما در اینجا کاری نکردیم، جایی را نگرفتیم، حکومت تشکیل ندادیم، ولی با مقاومت، با برکت جهاد، با فداکاری مردم خود، یک عزت و هویت پیدا کردیم و آن عزت و هویت این است که می‏گوییم: "ما یکی از اقوام افغانستان هستیم، در این خانه‏ی مشترک، دیگر هزاره‏بودن ننگ نباشد". اگر افغان‏ها، تاجک‏ها، ازبک‏ها و ترکمن‏ها به اسلام فخر می‏کنند، ما هم مسلمان هستیم و به اسلام فخر می‏کنیم؛ اما اگر آنها به نژاد شان فخر می‏کنند، ما هم یک نژاد هستیم و به نژاد خود فخر می‏کنیم. در هر صورتش ما در این خانه شریک استیم.» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ 1374، صحبت با موسفیدان غرب کابل، ص 261)

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

حس پنهان گناه



(زیستن با حس گناه، همیشه آزاردهنده است. یکی از واعظان مذهبی در هالند، این حس گناه را در روان کسانی تزریق می کرد که برای عزاداری امام حسین (ع) زیر منبر او گرد آمده بودند. به نظر می رسد آنچه این واعظ مردم را با آن مورد خطاب و ملامتی قرار می داد، حکایتی از زیستن دشوار برای نسل سنتی جامعه، نه تنها در کشورهای متمدن امروز، بلکه در کابل و شهرهای دیگر افغانستان نیز است. در سخنانی که شب یازدهم عاشورا، به تعقیب اظهارات آن واعظ مذهبی داشتم، به همین نکته اشاره ای کردم که متن آن را اینجا ملاحظه می کنید.)

17 دسامبر 2010

بسم الله الرحمن الرحيم
«ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجات»: حسين چراغ هدايت و كشتي نجات است‏.‏

قبل از همه احساس خرسندي مي‏كنم كه امروز در حضور شما خواهران، برادران، پدران و مادران گرامي قرار دارم و مي‏توانيم لحظه‏ای با همديگر از هدايتی كه به میمنت چراغ امام حسين نصيب ما مي‏شود، بهره‏مند شويم‏.‏ مطمين هستم كه در طول روزهاي گذشته در مورد امام حسين و هدف حركت امام حسين در اين جا سخنان زیادی گفته شده است‏.‏ شايد آنچه كه من امشب مي‏گويم،‌ نکته‏ی تازه‏ای نباشد؛ ولي معمولاً آگاهي در درون جامعه با تكرار نهادينه مي‏شود‏.‏ اغلباً تصور می‏کنیم كه وقتي سخنی در يك‏جا گفته شد، و هدايتی در يك زمان مطرح شد، براي تمام نسل‏ها و در تمام زمان‏ها‏ كفايت مي‏كند‏.‏ در حالي‏كه اين طور نيست‏.‏ آگاهي همزمان با رشد انسان به تكرار ضرورت دارد‏.‏ ما و شما در هر زمان به آگاهي ويژه‏ی خود ضرورت داريم‏.‏ اگر ما در يك شرايط جنگي قرار داريم؛ دشمن هست و ما را تهديد مي‏كند و حيات و امينت ما در خطر است، به آگاهي خاصی ضرورت داريم که بايد براي ما بیان شود‏.‏ اگر ما در يك شرايط صلح به سر مي‏بريم: امنيت هست، و مدنيت هست، ما به آگاهي خاص خود ضرورت داريم‏.‏ بايد اين آگاهي تكرار شود‏.‏ به همين خاطر است كه حس نمي‏كنم كه اگر امروز هم من در ادامه‏ی سخنانی كه در ده روز گذشته گفته شده و يا در گذشته‏ها‏ دوستان ما شينده باشند،‌ نکته‏هایی را تکرار کنم، کار بيهوده‏ای باشد‏.‏ به‏هرحال، این تكرار تکراری از يك آگاهي است كه امکان دارد ضرورتش در زمان ما بيشتر از ديروز بوده باشد‏.‏


۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

گپ و گفتی با فریده در دنیای مجاز ...



فریده رویش: : صبح بخير پدرجان.
عزیز رویش: سلام و احترام. چطور پيدا کردي؟... به درس نرفته اي؟
فریده رویش: از قرار شواهد عيني شما آنلاين به نظر مي‌آييد!
عزیز رویش: آها، پس يادم رفته است که چراغ را خاموش کنم.
فریده رویش: دو ساعت بعد درس‌ها شروع مي‌شوند. شنیده ام که گفته اند «سحرخيز باش تا کامروا شوي... بزرگمهر».
عزیز رویش: امروز تکه‌اي کوتاه در حد دو سه جمله بر ديوار ابوذر برچسب زدم که از جشن فراغت و خداحافظي‌اش خبر داده بود.
فریده رویش: من حالا مي‌خواهم به صفحه‌ی او هم سري بزنم.
عزیز رویش: سر بزن و خوش و خرم باش که روز با خرمي آغاز مي‌شود.
فریده رویش: يک دنيا ممنون. راستي آغاي جان، يک سوال: چرا من اينقدر خوشبختم؟ ... هر چه يک بنده‌ی خدا بايد داشته باشد من دارم. اين خيلي مسئوليتم را سنگين مي‌سازد.
عزیز رویش: نه، اينقدر هم خوشحال نباش. بنده‌ی خدا خيلي چيزها دارد که تو نداري.
فریده رویش: راستي؟... مي‌شود بدانم کدام‌ها؟... و کدام چيزها؟
عزیز رویش: خیلی چیزها هست که تو فقط به آرزوي داشتنش هستي و البته همين هم نعمتي است بزرگ.
فریده رویش: واه.... اندکي راحت‌تر شدم. می‌شود مثالی هم بگویید؟
عزیز رویش: مثلاً بنده‌ی خدا حسي دارد که گويي هيچ چيزي ندارد و اصلاً حس نمي‌کند چيزي دارد. درست مثل ماهي در درون آب دريا. ماهي نمي‌داند که چيزي دارد. وقتي حس کردي چيزي داري به معناي اين است که ميان تو و داشته‌هايت فاصله‌اي است که حسِ داشتن و مالک بودن را خلق کرده است. ... آیا اين حرف خيلي راديکال است؟
فریده رویش: براي من خيلي خوشايند است. مرا ياد مولانا مي‌اندازد.
عزیز رویش: حسِ داشتن حسِ خوبي است. به آدم استغنا مي‌دهد که احساس بي‌نيازي کند. اما حسِ داشتن در عين حال، حسِ مالک بودن است و اينکه من دارم و ديگري ندارد. و اين نخوتي را نيز به آدم مي‌بخشد که برخي وقت‌ها شايسته و سزاوار بنده‌ی خدا نيست. عارفان مي‌گفتند ما همه براي خداييم و به سوي خدا بر مي‌گرديم و با اين حرف، خود را از خود تهي مي‌کردند. شايد این نکته براي ما در زماني که زندگي مي‌کنيم نه قابل درک باشد و نه قابل قبول. اما براي مصئون ماندن از آسيب‌هاي استغنا و بي‌نيازي، که شاخص بندگي است، معجزه‌آسا اثر مي‌کرد.
فریده رویش: انا لله و انا اليه راجعون... در اين روزها متوجه شده‌ام که من به اين مرحله قرار دارم که چون من خوشبختم و مي‌دانم که چيزهاي زياد و گرانبهايي دارم، زود انسان‌ها را مورد قضاوت قرار مي دهم و با جديت بيش از حد از آنها بازخواست مي‌کنم، و اين نتيجه‌ی خوبي ندارد. هم مرا و هم احترام ميان روابط را سست مي‌کند. به همين خاطر مي‌خواهم از تجربيات شما بشنوم. مرا نصيحت کنيد....
عزیز رویش: باز هم بر خود سخت نگير که این بار از اين سوي خط مي‌شود حسِ داشتن. فقط طبيعي باش و طبيعي بودن يعني اينکه نه دارايي و نه ناداري، هيچکدام تو را به خود مشغول نمي‌دارد. در همه حال، همان هستي که هستي، و همان را داري که داري. ديروز در کلاس انسان‌شناسي داشتم رابطه‌ی «امر» و «خلق» را در خدا ياد مي‌کردم که بر اساس تعبيرات قرآني هيچ فاصله‌اي ميان آنها نيست. در آخر سوره‌ی «يس» مي‌گويد: «انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له کن فيکون». امر خدا به گونه‌اي است که وقتي مشيت و اراده اش بر چيزي قرار گيرد و بگويد باش پس مي‌باشد. اين مفهوم را با همان تعبير ديگر باز کردم که براي بچه‌ها گفته ام انسان هستي کوچک است و هستي انساني بزرگ. «من» در هستي کوچک انساني خود همان «نومن»ي هستم که «خدا» در هستي بزرگ خود. من هم در هستي کوچک خود «امر» و «خلق» دارم و فاصله‌اي ميان «امر» و «خلق» من نيست. هر وقت اراده مي‌کنم دستم برود پشت گوشم و خارش کند وقفه‌اي پيش نمي‌آيد. هر وقت اراده کنم کلمه يا حرفي بگويم و يا بنويسم همان مي‌شود. اینجا فاصله‌اي نيست. اين يگانگي ميان «امر» و «خلق» من است که من را «من» ساخته است و شباهت به خدا بخشيده است. اگر من نماينده «او» هستم به همين معناست.
فریده رویش: مشتاقم بيشتر بدانم...
عزیز رویش: مي گويم «امر» و «خلق» خود را از هم مجزا نگير. تو هماني که هستي. داشته‌ها و نداشته‌هايت را به رخ نگير. نه سخت گرفتنت را با کسي عيب بگير و نه سست گرفتنت را. مهم اين است که در هر لحظه حسابي با خود داشته باشي که آيا اين در جهت کمال و بهبودي است يا در عکس آن. به راحتي جنگ کن و به راحتي صلح. به راحتي داد بکش و به راحتي آرام شو. هيچ چيز را غير طبيعي نساز که غير طبيعي بودن يعني از حد فراتر رفتن. وقتي خواستي بخوابي بخواب، وقتي خواستي بخوري بخور، وقتي خواستي بخندي بخند، وقتي خواستي تأمل و تفکر داشته باشي تفکر و تأمل داشته باش. اين يعني طبيعي بودن. به اينگونه بار زندگي سبک‌تر مي‌شود؛ منظورم بارِ «بودن» است.
فریده رویش: اي خير ببيني آغاي جان، شما فرشته‌ی نجات براي من هستيد.... مي‌شود بيشتر در مورد طبيعي بودن بياموزم؟
عزیز رویش: باز از داشتن حرف زدي!!!؟ مگر يادت رفت؟
فریده رویش: معذرت......... من بايد اين مرحله را مثل هر مرحله‌ی ديگر با احتياط آغاز کنم.
عزیز رویش: بلي، اما باز هم سخت نگير.
فریده رویش: روي هر عملم فکر کنم تا به باوري که شما داريد برسم.
عزیز رویش: سهل گير بر خود کارها کز روي طبع
فریده رویش: سخت مي‌گيرد جهان بر مردمان سخت‌کوش
فریده رویش: بنويس، آغاي جان.
عزیز رویش: همين قدر کفايت مي‌کند. من يک نوشته دارم که بايد آن را تکميل کنم. پارچه‌هاي امتحان بيست فيصد هم مانده که باعث بي‌آبرويي من شده است، اما من چون به خود نمي‌گيرم فشار ندارد؛ اما اگر به خود بگيرم بي‌آبي است به خدا!
فریده رویش: اجازه می‌دهم پارچه‌ها را اصلاح کنید و از اصلاح کردن پارچه‌هاي شاگردان دلبندتان لذت ببريد.
عزیز رویش: زندگي همين است گاهي دل دقي گاهي دل خوشي گاه چنان و گاه چنين است.
فریده رویش: آیا اين کتاب را مي‌شناسيد؟
عزیز رویش: کدام يکي را؟
عزیز رویش: اين «عصري براي عدالت» است؟... آها، قرآنِ ترجمه شده است؟
فریده رویش: بلي.
عزیز رویش: بلي، آن را از کتابخانه برده بودي و اينجا هر چه پاليدم نيافتم.
فریده رویش: نتيجه‌ی زحمات چند ساله‌ی شما.
عزیز رویش: پوش سرخ دارد؟
فریده رویش: بلي.
عزیز رویش: لشم لشم است؟
فریده رویش: بلي.
عزیز رویش: در وسط آن با خط پنسل اصلاحات شده است.
فریده رویش: بلي.
عزیز رویش: آن يکي همان صورت اوليه‌ی ترجمه است.
فریده رویش: بلي.
عزیز رویش: بعداً آن را اصلاح کردم، اما صورت نوشته شده‌ي آن متأسفانه در کامپيوتر مکنتاش ماند و خيلي متأسف شدم که همه‌ی زحماتم هدر رفت و ديگر به آن دسترسي نيافتم.
فریده رویش: زحمات هيچ گاهي هدر نمي‌روند.
عزیز رویش: بلی، اما چقدر خون دل خوردم تا آن را نقطه نقطه و جمله جمله ده‌ها بار بخوانم و مرور کنم تا اصلاح شود. حالا اگر خواسته باشم آن را داشته باشم بايد از نو شروع کنم به تايپ کردن و حروف را کنار هم چيدن و اصلاح کردن و بعد تنظيم کردنش در اين حدي که قابل خواندن باشد. و اين يعني، حد اقل حالا، ناممکن.
فریده رویش: شما مي‌توانيد تکنيکش را به من بياموزانيد تا من ادامه دهم، به عنوان پيرو راه شما.
عزیز رویش: خيلي وقتت را مي‌گيرد.
فریده رویش: اما ارزشش را دارد.
عزیز رویش: پس که اینطور است، هر وقت فرصت کردي شروع کن به تايپ دوباره‌اش در صحفه‌ی ورد. راست می‌گویی که ارزشش را دارد و این خود نوعي تأمل و مراقبه و مطالعه است. اينجا که آمدي بحث محکم و متشابه را با تو تکرار مي‌کنم تا فهميدن قرآن را بيشتر بياموزي...
فریده رویش: ممنون
عزیز رویش: کار مشکلي نيست. تنها کافيست بفهمي محکم و متشابه چه فرق دارند و آيات را چگونه مي‌توان به محکم و متشابه تقسيم‌بندي کرد و بعد فهميد. باور کن که به اندازه‌ی آب خوردن آسان است.... راستی، ديروز در صنف دهم دختران در درس تفسير ده آيه‌ی اول سوره‌ی اعراف را که براي من خيلي تکان‌دهنده اند خواندم و تفسير کردم و از خاطره‌اي که در سال 74 داشتم و نفسم را بند انداخته بود، ياد کردم. همين حالا که کتاب روي دستت است برو و ببين که در آن ده آيه چه گفته است.... يک مرور سريع. سوره‌ی اعراف هفتمين سوره است. به سرعت بخوان و بعد ببين و عبرت بگير.
فریده رویش: می‌شود پیشاپیش رهنمایی ام کنید تا از آن بهتر بهره گیرم؟
عزیز رویش: در این آیات از تذکر حرف مي‌زند و از اينکه خدا را اطاعت کنيد و غير از خدا کسي را به ولايت نگيريد و متابعت نکنيد و بعد، از قریه‌هایی مثال می‌زند که جزاهايي شدید بر آنها وارد آمده است و بعد هم از اين می‌گوید که در روز بازخواست، هم از مردم و هم از پيامبران پرسيده مي‌شود. و بعد مي‌رسد به اينکه بگويد از اعمال تان چگونه حسابرسی می‌شود و نتیجه‌ی آن چگونه به شما مي‌رسد. از نعمت‌ها می‌گوید و از اینکه قلیلی از مردم شکرگزار اند... من اولین بار آن را در زماني خواندم و از آن تکان خوردم که بابه مزاري رفته بود و غرب کابل شکسته بود و طالب آمده بود و هلاکت قريه سرنوشت عيني روز ما بود و مي ديدم که چگونه اوليايي غير از خدا گرفتن ما را به عذابي دچار کرده بود که هيچ کسي فرياد ما را نمي‌شنيد. به عبرت خلايق تبدیل شده بودیم. ديروز گوشه‌هايي ديگر از اين تذکر را باز کردم و اينکه تذکرداران و تذکرپذيران کيستند و چه مي‌کنند و چه بايد بکنند. جالب بود که دختران نيز اندکي چشم شان ابلق شده بود و وحشت کرده بودند. گفتم هنوز هم فرصت داريد که منتظر اين بلاي عبرت‌انگيز باشيد: جزاي سنگين خدا. چون شما غير از «او» کساني ديگر را به ولايت گرفته ايد و به هواي آنها غافل شده ايد: کرزي و خليلي و محقق و امريکا و انگليس و پدر و مادر و همه چيزی ديگر که شما را اغفال کرده و از خود تهی ساخته است، همگی همان مصداق هاي اولياي غير از خدايند و شما مي‌بينيد که اين جزا چگونه کمرتان را خم می‌کند و شما را به گونه‌اي از خواب غفلت بيدار مي‌کند که تنها دعواي تان اين باشد که ما بر خود ستم کرديم و بر آيات و نشانه‌هاي روشن خدا ستم کرديم و کفر ورزيديم.
عزیز رویش: اما آن زماني است که هيچ چيزي از اين دست به درد شما نمي خورد و گرهي از کار تان باز نمي کند
عزیز رویش: به خدا برگشتن، يعني خود را يافتن
عزیز رویش: يعني بر خود تکيه کردن
عزیز رویش: يعني با مسئوليت و تدبير و جديت با همه چيز و همه امکانات و همه نعمت ها برخورد کردن
عزیز رویش: اگر اين چنين کنيد از عذاب خدا در امانيد. اما اگر به غفلت خود دوام دهيد نتيجه اش را مي بينيد. حالا از فردي تا فردي و از جامعه اي تا جامعه اي و از قريه اي تا قريه اي مجازات فرق مي کند
عزیز رویش: مهم اين است که تو چشم عبرت بين داشته باشي تا جزا و رنج جزا را درک کني و به خود بگيري
عزیز رویش: خيلي خوب، مثل اينکه قصه ناتمام است و حرف ها بي پايان. چارج کامپيوتر تمام شد و رنگش پريد و زرد شد و به من مي گويد خداحافظي کنم. نوشته مونوپوليسم و پلوراليسم را بخوان و اگر فرصت داشتي اوقات فراغتت را شروع کن به تايپ کردن قرآن. در يک فايل مصئون
فریده رویش: من درک مي کنم
فریده رویش: تشکر
عزیز رویش: اين گفت و گو را نيز بيرون کن و برايت حفظ کن
عزیز رویش: شايد در فرصت هاي بعدي هم خاطره اي برايت باشد

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

بهسود آیینه‌ی عبرت تاریخ است

عزیز رویش

بهسود در پنج سال اخیر به طور مستمر صحنه‌ی تجاوز، قتل، غارت و آوارگی مردم بوده است. زمامداران سیاسی هنوز هم به طور روشن نگفته اند که آنچه در بهسود اتفاق می‌افتد، دارای چه ریشه‌ها و عواملی بوده و مسئولیت اصلی در عقب این حوادث متوجه کیست. بلندترین اراکین دولتی، با هر زبانی که دارند، «دولت» را مسئول و دچار کوتاهی می‌دانند، بدون اینکه هیچکدام حتی یک بار روشن سازند که منظور شان از مفهوم «دولت» چیست و کیست. رییس و معاونان دولت، وزرای داخله و دفاع، اعضای پارلمان، کمیسیونی که برای رسیدگی و حل معضل کوچی‌ها توظیف شده است،... همه از کوتاهی دولت می‌نالند، اما هیچکدام نمی‌گویند که در وسط این کوتاهی‌های دولت، حیات، کرامت و زیست مدنی شهروندان کشور چقدر بی‌بها و ارزان به تاراج رفته است.

هزاره‌ها دولت کنونی را در قبال معضلاتی که از ناحیه‌ی کوچی‌ها خلق می‌شود، تداوم همان خطی می‌دانند که از ابتدای سیاست سرکوب و امحای آنان توسط بنیانگذاران «افغانستان» در صد سال قبل آغاز شد. کوچی‌گری بدوی‌ترین شیوه‌ی زیست در جوامع بشری بوده، اما در افغانستان، همچون تمام الگوهای سیاسی دیگر، از این شیوه‌ی زیست بدوی نیز برای پیشبرد سیاست‌های استبدادی و غیردموکراتیک بهره‌برداری شده است. عده‌ای باید همه‌ی حقوق مدنی خود را روی شتر بار کنند تا عده‌ای دیگر تمام حقوق مدنی خود را در زیر بار شتر از دست دهند. این نگرش سیاسی درست بعد از ایجاد حکومت مرکزی توسط امیرعبدالرحمن خلق شد و هیچ زمامداری، حتی تا امروز نتوانسته است فراتر از آن الگوی دیگری برای سیاست پیشنهاد کند که وجدان مدنی شهروندان و زمامداران را به طور همزمان مورد سوال قرار ندهد.
(ادامه در ....)

سخن کوچه

کشور ما دچار شقه‌های بی‌شمار و گونه‌گونی است. شقه‌های طبقاتی و جنسیتی و قشری و قومی و مذهبی و زبانی و امثال آن، جامعه را به تشتت و پراکندگی شدیدی دچار ساخته است. اما به نظر می‌رسد تنها جایی که، حد اقل برای لحظاتی کوتاه، تقریباً همه‌ی مردم این سرزمین را در شأن و مقام واحدی قرار می‌دهد، کوچه است.

کوچه‌های ما در همه جا شبیه هم اند و همه از یک فضا و یک چهره برخوردارند: از کنار ارگ ریاست جمهوری تا کوچه‌های دشت برچی؛ از رو به روی وزارت داخله و وزارت خارجه تا خیرخانه و مقابل روضه‌ی زیارت سخی در مزار شریف؛ از شکستگی‌های کوچه در برابر منزل شاهانه‌ی وزرا و معاونان ریاست جمهوری تا سرک مقابل پارلمان یا رو به روی قصر دارالامان؛ از سرک مقابل سیتی سنتر و کابل‌بانک تا کناره‌های فواره‌ی آب در وسط وزارت‌خانه‌های مهم عدلیه و مالیه و معادن و ارگ و بانک ملی و هوتل سرینا؛ از خاک و کثافاتی که در کوچه‌های قلعه‌ی شاده بر سر و صورتت می‌بارد تا آنچه در کوچه‌های وزیر اکبرخان و شهر نو تو را استقبال می‌کنند،...

صدای کوچه نیز شبیه هم است. وقتی معاونان رییس جمهوری از منزل به کوچه سر می‌زنند از زبان بادی‌گاردهای خود همان صدایی را می‌شنوند که مجری برنامه‌ی «سرزمین من» در تلویزیون «نورین» بالای همکاران تخنیکی خود بلند می‌کند: «او خر....! برنامه را قطع کن!»

کوچه تاریخ کابل است و نشان هویت و فرهنگ مردمی که در آن زندگی می‌کنند. کوچه را می‌توان آیینه‌ی شهر کابل نیز اعلان کرد. در این آیینه می‌توان کابل را از حال به گذشته برد و از گذشته به حال برگشت داد. سخن کوچه، روایت صادق این شهر است. سخن کوچه تعارف ندارد. مردم همانگونه که تف دهان و ته‌مانده‌ی نصوار و خاکستر سیگار خود را در کوچه می‌ریزند، صدا و سخن و حرکات خود را نیز داخل کوچه پخش می‌کنند.

***

وقتی وارد کوچه می‌شویم، حس می‌کنیم زبان آشنایی با ما سخن می‌گوید. این زبان، گاهی کلماتی را از دهان یک انسان زمزمه می‌کند و گاهی نمادی می‌شود از یک حدیث بدون کلمه؛ مثلاً نماد یک سنگ، نماد آبی کثیف که از نل شکسته‌ی یک دیوار گلی بیرون چکیده، نماد آشغالی که در خانه جا را تنگ کرده و از لای شکاف دروازه درون کوچه خزیده است، نماد خانه‌هایی که رنگارنگ کنار هم نشسته اند و برخی خاطره‌های تلخ و شیرین درازی دارند، ...

آواره‌ی بهسود و هلمند در درون کوچه با هم آشنا می‌شوند. یکی شب، وقتی خواسته است برای رفع خستگی روزانه به خواب برود، با هجوم کوچی مواجه شده و بدون اینکه بداند دختر و پسرش کجا شدند، از وحشت پا به فرار گذاشته و از لای درختان، سنگزارها و مزرعه‌ی سوخته، خود را به کوچه رسانده است و دیگری شب از بمب و راکتی که در وسط دو خط آتش بر سرش باریده است، فرار کرده و به کوچه آمده است. اکنون هر دو به هم نگاه می‌کنند و خط آوارگی و بی‌خانمانی را بدون اینکه به دلیلش واقف باشند، برای هم تبادله می‌کنند. زمامدارانی که رگ گردن شان از خون قدرت آماس کرده است با کودکانی که خون از وحشت و هراس و گرسنگی در رگ‌های گردن شان خشکیده است، هر دو در کوچه با هم بر می‌خورند....

وکیلان مردم در پارلمان، وقتی صدای شان از مایک داخل پارلمان بلند نشد و گوشی برای شنیدن پیدا نکرد، بیرون پارلمان می‌آیند تا در کوچه روی خاک بنشینند و این فرصتی است که روی خاک نشستن و خاک بر سر و صورت بادکردن و با نگاه ملتمس به هر جنبنده‌ای چشم دوختن را درست مثل سایر بچه‌های کوچه تجربه کنند.

***

این ستون را برای «سخن کوچه» اختصاص داده ایم. در اینجا از کوچه خواهیم شنید: گاهی تلخ و گاهی شیرین. گاهی طنزآمیز و گاهی جدی. هر دوستی می‌تواند در اینجا از خاطره‌ها و یادداشت‌های خود در کوچه فرصتی برای به هم رسیدن داشته باشد. کوچه‌ی امروز، تصویرهایی دارد که قرار نیست فردا هم آن را داشته باشد. امروز می‌توانیم تصویرهای کوچه‌ی خود را برای درس و عبرت و شناخت فردا ثبت کنیم....
(ادامه در ....)

کوی دوست

اینجا کوی دوست است. کوی دوست، جایی است که دوستان با هم به نجوا و سخن و درد دل می‌پردازند. در کوی دوست جا تنگ نیست. دوستان با لبخند و نگاه مهرآمیز همدیگر را تحویل می‌گیرند. دوستان اهل دل اند. دل همانگونه که تعریف‌ناپذیر است، وسعت انتهاناپذیر نیز دارد. کوی دوست مجال تحمل دوستان در کنار همدیگر است.

و اما، کوی دوست در مُلک ما، از زمان‌های دور خالی و متروک بوده است. کمتر کسی در کوی دوست گذر داشته است. کوی دوست، محل اعتماد دوستان است. در مُلک ما، اعتماد در پنجه‌های طمع و تقلب و دروغ، به نفس افتاده است. دوستان، فاقد اعتماد به هم، هرچند به هم می‌رسند، به هم پیوند نمی‌یابند. دوستان، با همدیگر همزبانی می‌کنند، اما از همدلی بهره‌ای نمی‌برند. این است که در فاصله‌ی دوستان، هاله‌ای از شک و ابهام پرده می‌اندازد. سخن دوستان، در فقدان اعتماد، دوستانه تفسیر و تعبیر نمی‌شود. دوستان، همدیگر را شهادتی می‌یابند که غیب مرموزی را در پشت چهره و نگاه خویش پنهان دارند.

کوی دوست، اما کوی دلداران است. کوی دوست، شک و تردید را در فضای دوستان، ناروا می‌داند. دوستان با هم می‌جنگند، اما از هم کینه نمی‌گیرند. دوستان با هم گلاویز می‌شوند، اما همدیگر را با نیش شماتت و طعنه خسته نمی‌سازند. هزاره‌ها برای فضای دوستان در کوی دوست سخن نغزی دارند: «یک دست دَ کاسه، یک دست دَ جاغه».

کوی دوست از هر گونه پرده‌ای که دوستان را از هم بیگانه می‌سازد، مصئون است. دوستان در کوی دوست، با نقاب به هم نمی‌رسند. سخن کوی دوست، سخن راست و صریح است. دوستان سفره‌ی دل خویش را در برابر همدیگر پهن می‌کنند، اما حریم امن دوستی خویش را با بی‌حرمتی نسبت به سخن و آداب سخن نمی‌آلایند. در کوی دوست، همه اهل هم اند و همچون اعضای خانواده، بی‌آلایش کنار هم می‌نشینند، با همدیگر سخن می‌گویند، از همدیگر می‌آموزند و به همدیگر اعتماد می‌کنند.

مقدم دوستان را در کوی دوست به میمنت می‌گیریم. خوب است در کوی دوست همدیگر را دریابیم و چراغی را مهربانانه هدیه‌ی همدیگر کنیم. فراموش نکنیم که کوی دوست با چراغ‌های ما روشن می‌شود.
(ادامه در ....)

ضرورت و اولويت‌هاي انسجام نيروهاي سياسي – فكري

واحد سیاسی قدرت

به رغم هشت سال راهی که در عرصه‌ی حرکت‌های مدنی و سیاسی در افغانستان صورت گرفته، این کشور هنوز هم از تشتت و پراکندگی‌های گونه‌گون رنج می‌برد. کشوری که نتواند محوری واحد برای انسجام حرکت‌ها و نیروهای خود ایجاد کند، در مقابله با مشکلات و ناهنجاری‌هایی که در برابر خود داشته باشد، با دشواری فراوان مواجه خواهد شد.

بحث ايجاد يك محوريت سالم سياسي كه بتواند كادرها و نيروهاي موثرِ جامعه را در راستاي هدفي واحد انسجام بخشد و از تشتت و پراكندگي نيروها و نيز هدررفتن زمينه‌ها و امكانات جلوگيري كند، رفته رفته به يك موضوع اساسي در حلقات فكري جامعه تبديل مي‌شود. براي بررسي دقيق‌ترِ موضوع، سوالاتي وجود دارد كه در يك تحليل واقع‌بينانه بايد مورد بررسي قرار گيرند:

- چه امري انسجام نيروهاي موثر جامعه را به يك ضرورت تبديل كرده است؟
- اين ضرورت را چگونه مي‌توان پاسخ گفت؟
- چگونه مي‌توان از نيروها و امكاناتي كه در جامعه وجود دارند، به گونه‌ي مثبت و سازنده استفاده كرد؟
- چگونه مي‌توان پروسه‌ي تحول سياسي جامعه را به جانب ارزش‌ها و نورم‌هاي مدني و دموكراتيك رهبري كرد؟ و بالاخره،
- چگونه مي‌توان سياستي را در درون جامعه پيريزي كرد كه حد اكثر خواسته‌ها و اهداف را با كمترين هزينه‌ها تأمين نمايد؟
(ادامه در ....)

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

نقشي روي ديوار

به تاريخ 19 جدي 1373، در شدت فقر نان و اميد و عاطفه در كابل، انفجاري در دهن كوچة قلعة وزير متصل به سرك كارته 3 حد اقل هشت آدم را از روي زمين برداشت و به هوا پرتاب كرد. در ميان اين هشت آدم پيرمردي كه سرپرست زن معيوب و سه دختر خوردسالش بود، نيز نيمي به هوا رفت و نيمي روي ديوار نقش شد. با اين قصه چشم خود را مي‌بندم و خاطره‌اي را تجديد مي‌كنم؛ اما مي‌خواهم اين سوال را نيز مطرح كنم كه قصه‌هايي از اين دست چند برشي از واقعيت‌هاي جنگ در كابل خواهند بود؟

***

از روزي كه با او آشنا شدم، تقريباً هر وقتي كه فرصت مي‌يافتم نزدش مي‌رفتم و او را به حرف مي‌آوردم. دهن كوچة گل‌آلود قلعة وزير، نزديك سرك پخته، در كمرة ديوار براي خود جا خوش كرده و بساطش را پهن نموده بود. عينك‌هايش از همان جنس عينك‌هاي قديمي بود كه معمولاً پيرمردان بر چشم مي‌گذارند و دسته‌هاي آن را با تاري پشت گوش‌شان بسته مي‌كنند. او موچي بود.

آشنايي ما از يك تضادف شروع شد. بوت‌هايم به دوختن ضرورت داشت. وقتي از ميان تمام موچي‌ها چشمم به او افتاد، پيش رفتم و خواهش كردم كه در دوختن بوت‌هايم كمك كند. پيرمرد با مهرباني نگاهش را به من دوخت و گفت: «اين كمك نيست. كاري براي خودم است. تشكر هم ندارد.»

از سخنانش بوي عميقي احساس كردم. پهلويش نشستم. گفتم: «به هر حال، براي من كمك است و براي تو كار.»

گفت: «پس هم براي تو و هم براي من كمك است. حساب هر دوي ما برابر، نه كم و نه زياد. خوش شدي؟»

گفتگوي ما از همين جا سر باز كرد. وقتي سخن از جنگ و بدبختي آمد، پرسيدم: «آيا اين جنگ‌ها خاتمه خواهد يافت؟»

گفت: «غير از خدا، هيچ چيز نمي‌ماند. باور نمي‌كني؟»

گفتم: «جنگ‌ها خسته‌كننده شده اند...»

سخنم را قطع كرد: «خسته‌كننده شده؟ نه، جنگ آدم مي‌خورد. حالا در اين شهر هيچ آدم نمانده است. همه تشنة خون شده اند. آدم تشنة خون نيست. از بين مردم فقط كساني خسته شده اند كه خون نمي‌خورند. من اينجا نشسته ام و هر روز شاهد مي‌شوم كه چند انسان شكار مي‌شود و به زمين مي‌افتد...»

پيرمرد گويي تازه به حرف آمده بود. عقدة دلش باز شد و در همان حال كه خود را مصروف دوختن بوت‌هايم نشان مي‌داد، گفت: «پانزده سال است كه جز رنج نديده‌ام. يك بار در زمان كمونيست‌ها مرا بردند و شكنجه كردند، چرا كه آخوند بودم. جهاد شروع شد به صف جهاد پيوستم، اما وقتي گروه‌هاي جهادي زياد شد، مرا به نام «شورايي» تحت فشار گرفتند و گفتند كه مدافع ارباب‌هايم. آواره شدم و به كابل آمدم. پسرانم از ترس جلبي به ايران رفتند. بااينهم، مدتي را راحت و خوش بودم تا اينكه جنگ‌ها شروع شد. خانه‌ام راكت خورد، زنم زخمي شد و سه ماه در شفاخانه ماند. حالا او از كمر معيوب است و هيچ كاري از او ساخته نيست. تقريباً يك سال است كه به اين كار مصروفم. هر شب كه به خانه مي‌روم نمي‌دانم كه براي اين زن بيمار و سه دختر خوردسالم چه ببرم. اين ثمر جنگ است...»

***

آشنايي من با پيرمرد به دوستي تبديل شد. اسم او غلام‌علي بود و رضايي تخلص مي‌كرد. بار اول، از درد و زنج زندگيش گفت، اما پس از آن خيلي حرف‌هايي ديگر داشت كه بيان تجربه‌هاي بزرگ زندگيش بودند. آدم باسوادي بود. بعدها برايم مكشوف شد كه اهل مطالعه نيز بوده و در خانه‌اش بيش از پنجصد جلد كتاب دارد. روزي مرا به ديدن كتاب‌هايش برد. نوشته‌هاي قلميش را نيز نشانم داد. جاي اصليش شهرستان بود. از دوران جنگ‌هاي امير عبدالرحمن خاطرات زيادي داشت. با آنكه سن خودش از شصت سال كمتر بود، مي‌توانست تمام حرف‌هاي تاريخ را به زيبايي حكايت كند. معلومات مذهبيش خيلي زياد بود. از تاريخ اسلام تقريباً به طور كامل آگاهي داشت. از تعصب نفرت داشت و از خلفاي صدر اسلام بالسويه با احترام و بزرگي ياد مي‌كرد. از رژيم ايران شكايت داشت كه «با گروه‌بازي شيعه‌ها را تباه كرد».

خزان را با پيرمرد سپري كردم و زمستان سر رسيد. او هنوز در همان نقطه‌اي كه بود، همه‌روزه بساطش را پهن مي‌كرد و بوت‌ مي‌دوخت. تا اينكه روز سه‌شنبه، تاريخ نوزدهم جدي، ساعت هشت صبح بود كه صداي چند انفجار پي‌در‌پي اتاق ما را تكان داد. با عجله بيرون رفتم. ديدم كه در دهن كوچة قلعة وزير مردم جمع شده اند. سراسيمه دويدم و خود را داخل جمعيت رساندم. در اثر اين انفجار، شش نفر كراچي‌وان و دو نفر موچي روي ديوار نقش شده بودند. روي زمين، جايي را كه پيرمرد مي‌نشست، نگاه كردم. جز چند قطره خون در كنار حفره‌هاي عميقي كه از انفجار بر جاي مانده بود، چيزي به چشم نمي‌خورد. اين قطرات خون يادگار پيرمردي بود كه در اولين روز آشنايي برايم گفته بود: «... جنگ آدم مي‌خورد ... همه تشنة خون شده اند ... من اينجا نشسته‌ام و هر روز شاهد مي‌شوم كه چند انسان شكار مي‌شود و به زمين مي‌غلطد...»