‏نمایش پست‌ها با برچسب بگذار نفس بکشم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بگذار نفس بکشم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

بخش دوم- قیامی در پایان یک تاریخ – دهه‌ی هفتاد خورشیدی – فصل سیزدهم – زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ!


«جنگ فرو کردن تکه‌های آهن در تن آدم‌هاست‌... مرگ غیر از یک ارزش نسبی ارزش دیگری ندارد. وقتی نایاب باشد به حساب می‌آید و وقتی زیاد و فراوان شود، دیگر به حساب نمی‌آید.... خوب مردن آسان‌تر از بد زندگی کردن است. بد زندگی کردن سخت‌ترین فداکاری ممکن است....»
(اوریانا فالاچی، زندگی، جنگ و دیگر هیچ!)

13

زندگی، جنگ و دیگر هیچ!

فاصله‌ی جنگ اول با شورای نظار با حادثه‌ی افشار در بیست‌و‌دوم دلو 1371 دشوارترین روزهای زندگی من و اکثر مردم در غرب کابل بود. این فاصله هم به دلیل فشار روانی‌ای که در خود داشت و هم نگرانی و اضطرابی که به دلیل جنگ فرسایشی و خردکننده خلق کرده بود، سنگین و غیرقابل تحمل به‌نظر می‌رسید. در همین فاصله بود که ده‌ها تن از افراد خوبی که مقاومت کابل پرورده بود، یکی‌یکی از بین رفتند.
حمید، یکی از این افراد بود. من او را می‌شناختم و به دلیل خصوصیت‌هایی که در او دیده بودم، کشته شدن او سخت‌ترین ضربه را بر روانم وارد کرد. روایت‌ این فصل‌، بازتاب همین ضربه‌ی روانی بر من است. این روایت را سال‌ها پیش، در زمانی نوشته‌ام که هنوز از فضای خردکننده‌ی جنگ‌های کابل بیرون نیامده بودم. خاطره‌ی فضایی که این روایت در خود منعکس می‌کند، بخشی از نزدیک‌ترین تصویر مکتوب از غرب کابل نیز محسوب می‌شود.

***

روز غم‌انگيزي بود. دلم فشرده‌تر از آن بود كه بتوانم با كسي حرف بزنم‌ يا حرف كسي را تحمل كنم. از اتاق بيرون آمدم و از كوچه‏ی باريكي كه در عقب علوم اجتماعي واقع بود، يك‌راست به دامنه‏ی كوه رفتم. روي تخته‏سنگي نشستم و دستانم را زير اَلاشه تكيه دادم. پشتم به جانب كوه بود و رويم به جانب خانه‌هاي گلين و آدم‌هايي كه از دير‌زمان باور كرده بودند كه پشت به كوه دارند. باورها يكي در درون ديگر زاده مي‌شدند و يكي در درون ديگر مي‌مردند: ديالكتيك يعني همين....

و اما من، به زندگي مي‌انديشيدم و به ديالكتيك زندگي و مرگ، شادي و غم، عروسي و ماتم،‌... صلح و جنگ‌... و در كُل، به سرنوشت خود و كساني مي‌انديشيدم كه تقدير‌شان آن‌ها را براي مُردن در چنين روزي نگه ‌داشته بود؛ روزي كه هيچ‌كسي بايد در مورد آن پيش فرضي نداشته باشد.

... برشي از زندگي مانند پرده‏ی فيلمي در برابر چشمانم عبور مي‌كرد....

***

وقتي او را شناختم، هنوز چند روزي از ورود ما به كابل نگذشته بود. او در قطعه‏ی نظامي خواجه‌بُغرا، متصل به ميدان هوايي كابل، سرباز بود. داکتر واحد، مامايم، به ديدار يكي از دوستانش به اين قطعه رفته و مرا هم با خود برد. دوست مامايم رييس اركان فرقه بود. با او مشغول گفت‌وگو و قصه بوديم كه اين جوان داخل اتاق شد و ما را به سالن كوچك غذاخوري كه گويا مخصوص قوماندان و مهمان‌هاي او بود، راهنمايي كرد. جوان سرباز بود و سلام دادن و تعظيم كردن و تعارف كردنش همه به دلیل رعايت نظم و قواعد سربازي‌اش ضروري بود. به همين دلیل، گويي هيچ‌كدام ما در پشت اين حركات رسمي و قراردادي متوجه كس ديگري در آن سوي خط نگاه خود نشديم.

***

او حميد نام داشت. بعدها قطعه‌اي را روي كوه افشار‌، در عقب علوم اجتماعي جا‌به‌جا كرده و از همان‌جا با يك پايه زيويي كه داشت، مسؤول مراقبت از امنيت اطراف افشار بود. كسي به خود او زياد توجه نداشت؛ اما نقشي كه از آن بالا در تقويت روحيه و اطمينان مردم بازي مي‌كرد، محبتش را به شكل پنهان در دل‌هاي زيادي جا داده بود. من هم يكي از همين كساني بودم كه به‌طور پنهان به او، از طريق نقشي كه در آن بالا ايفا مي‌كرد، عشق مي‌ورزيدم. البته من نام او را هم مي‌دانستم: حميد. اما بيش‌تر از اين چيزي از او در ذهن نداشتم و فكر نمي‌كردم كه او كسي باشد كه مي‌شناسم.

***

نصرالله پيك‌، فيلم‌بردار مقاومت كابل، روزي مرا به بالا رفتن از كوه تا پُسته‏ی حميد دعوت كرد. روزهاي دلتنگ‌كننده و سردي بود. اين‌گونه رفت‌ و آمدها هدف و برنامه‏ی خاصي كار نداشت. فقط كافي بود آدم دلش پر بكشد و به هر جايي که خواست براي پرسه‌زدن بيرون شود؛ اما هيچ‌‌ ضمانتی نداشت كه بعد از پرسه‌زدن سالم و بي‌عيب به جايگاه اولش برخواهد گشت. گويي آدم‌ها زنداني دل خود بودند و براي فرار از ديواره‏ی دل خود هر فريبي را غنيمت مي‌شمردند. اعتراف مي‌كنم كه من يكي نيز در اين جمع قرار داشتم. هر كسي هر دعوتي مي‌كرد كه فلان‌جا و فلان‌جا برويم، نه گفتن روي زبانم نمي‌آمد.

***

اولين‌باري بود كه از دامنه‏ی كوه افشار بالا مي‌رفتم. مردم زيادي در كمر‌‌ كوه مشغول كشيدن جاده‌اي بودند كه مي‌گفتند تانك غول‌پيكري را به پسته‏ی حميد مي‌رساند. پيك از ابتداي اين جاده‏ی مارپيچ به فيلم‌برداري شروع كرد و من هم پا‌به‌پاي او نفس مي‌زدم و خود را بالا مي‌كشيدم. وقتي به كمر‌ كوه رسيديم، كارگران جاده با شوق و هلهله به سوي ما دست تكان دادند. آن‌ها خوش بودند كه بالاخره كار‌شان چشمي را به خود جلب كرده است. هر كسي تلاش مي‌كرد در برابر چشم شيشه‌اي دوربين قرار گيرد و دستي تكان دهد يا حرفي بزند. پيك از آن‌ها سوال‌هایی مي‌كرد كه معمولاً هر فيلم‌برداري براي تكميل تصويرش مي‌پرسد: چه كار مي‌كني؟‌.... چرا به اين‌جا آمده‌اي؟‌... خانه‌ات كجاست؟ ... اين سرك چه فايده دارد؟‌... كي تو را گفته است كه به اين‌جا بيايي؟‌... در برابر كار خود چه مزدی مي‌گيري؟‌... كي مزدت را پرداخت مي‌كند؟‌... و‌....

برخي از سوال‌ها جوابي داشتند و برخي فقط خنده‌اي و لبخندي و سر شوراندني و نگاه كردني و بس. گاهي احساس مي‌كردم پاسخ اين‌ها شماتتي آشكار به من است. گويي به‌طور پنهان در گوشم مي‌گفتند: هر كسي نسبت به كار خويش آگاه است و اين دليلي است بر انسان بودنش؛ اما آيا تو نسبت به كار خويش آگاه هستي؟...

***

آگاهي، به هر حال، در ظرف ذهني هر فرد معنا مي‌شود. هر كسي از موقعيت خويش مي‌تواند ميزان آگاهي و مورد آگاهي خود را تعيين كند. انساني كه در جايگاهي قرار دارد و نمي‌داند كه در كجاست و چه بايد بكند و چه بايد نكند، از آگاهي محروم است، ولو منقولات زيادي را در ذهنش انبار كرده باشد. آگاهي ترجمه‏ی راستين تفكر است و اگر تفكر مقدمه‏ی عمل باشد، تنها آگاهي‏اي آگاهي حساب مي‌شود كه مختوم به عملي باشد كه فرد خود نسبت به آن آگاه است....

اما من در برابر سوال پنهان آدم‌هايي كه اين‌جا آمده و در كار ساختن جاده عرق مي‌ريختند و از كار خود شادمان هم بودند، گيج ماندم. يك‌بار متوجه شدم كه اين‌ها هيچ‌كدام افسردگي در چهره ندارند و غم‌زده نيستند. حتا منظره‏ی غروب با اشعه‌هاي طلايي در حال افول آفتاب براي آن‌ها پايان زندگي محسوب نمي‌شد. پس چرا بايد افسرده باشند و چرا بايد غم‌زده باشند؟ آن‌ها به‌طور آشكار پيروزي را در رسيدن همين جاده تا زير پاي حميد مي‌دانستند. وقتي حميد روي اين جاده قرار بگيرد، پيروزي حتمي است و زندگي نيز همين....

***

به ياد كتاب اوريانا فالاچي، محبوب‌ترين نويسنده‏ی ايتاليايي‌تبار در دوران جهاد و جنگ، افتادم. او كتابش را بعد از سفري به ويتنام نوشته بود؛ اما كتاب او براي من در دوران جهاد نيز نوشته شده بود. افكار كودكانه‏ی دوران جهادم با همين كتاب پرواز كرد: زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

و اين‌جا نيز يك‌بار ديگر: زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

گويي اين تعريف از زندگي را همه مي‌دانستند. به همين علت، همه خود را براي جنگ مي‌ساختند و براي جنگ تدارك مي‌ديدند. جنگ همه‌چيز است: زندگي جنگ، كار جنگ، خانه جنگ، فكر جنگ، رابطه جنگ، احساس و شعور و دين و مذهب و همه جنگ، و آدم‌ها براي جنگ نفس مي‌كشند و كار مي‌كنند و مي‌انديشند و دعا مي‌كنند و‌... مي‌ميرند.

... و اما آيا من از اين واقعيت بزرگ در اطراف خويش آگاه بودم؟... آيا آگاهي من از نوع خالص آگاهي‏اي بود كه اين ‌سازند‌گان جاده داشتند؟‌... آيا در انتهاي خط آگاهي من همين برقي مي‌درخشد كه حالا اين كارگرانِ چروكيده‌رو و ژوليده‌مو و خاك‌آلوده‌لباس را به خود جذب كرده بود؟‌...

... آگاهي من در شماتت كارگران جاده زير سوال رفته بود: اگر زندگي همين است و اگر واقعيت زندگي همين است، پس چه كاري بهتر و فوري‌تر از اين‌كه بايد تانكي تا بالاي كوه رسانده شود و جشن پيروزي در كنار حميد برپا شود؟

***

حميد، نزديك پسته‌اش به استقبال ما آمد. تصوير او در ذهنم آشنا بود؛ اما او فوري مرا شناخت و به يادم آورد كه فلان روز و فلان‌جا در اتاق قوماندانش مهمان او بوديم. همين كافي بود كه نخ آشنايي ما را دوباره پيوند زند.

دستمالي روي موهاي چركينش تاب داده و گوشه‌اي از آن روي شانه‌اش آويزان بود. قد بلند و استخواني داشت؛ اما در چشمانش ديگر اثري از آن سرباز قطعه‏ی خواجه‌بغرا ديده نمي‌شد. اين‌جا ديگر او سرباز نبود، قوماندان بود، قوماندان پسته‌اي كه خود ايجاد كرده و براي حفاظت آن منت هيچ‌كسي را بر گردن نداشت.

كوه غرورانگيز است و نشستن در كوه لذتي دارد كه تنها براي كوه‌نشين قابل درك است. با خود فكر مي‌كردم كه موسي در كوه با خدايش تكلم مي‌كرد و عيسي از فراز كوه به جانب خدايش رفت و محمد در كوه آن تجربه‏ی بزرگش را دريافت. قرآن كوه را ميخ زمين لقب داده است و اگر زمين در گردش مدام خويش هم‌چنان آرام است و بي‌اضطراب، از استواري كوه‌هاي آن است. كوه براي آدم مناعت مي‌دهد و هر كه خواسته باشد مقاومت را تجربه كند روي كوه بالا مي‌رود. اسپارتاكوس براي مقابله با برده‌داران روم به كوه رفت و حسن صباح افسانه‌هايش را روي قله‏ی كوه، كوه الموت، ثبت كرد و زاپاتاي مكزيكي نيز تا حالا در كوه با اسپ سفيدش آماده است تا دهقانان مكزيكي را در برابر هر ارباب ستم‌پيشه‌ و بي‌رحمي كمك كند....

كوه مناعت مي‌بخشد و حميد، از وقتي به كوه برآمده بود، مناعت عجيبي يافته بود. اين را در مقايسه‏ی او با حميدي كه در اتاق قوماندان از ما پذيرايي كرد، دريافتم.

***

با حميد ديري نشستيم و روي قله‏ی كوه، از اين طرف تا آن طرف گردش كرديم. او براي ما از خاطراتش گفت و ‌اين‌كه چه مشكلاتي دارد و چه احساسي دارد و چه مي‌خواهد و زندگي برايش چه معنا دارد و چگونه تفسير مي‌شود و‌... اما از هيچ‌‌كسي گلايه نكرد و گويي مي‌دانست که هر كسي مسؤول كار خود است و او فقط بايد از كار خود حساب دهد و حساب گيرد.

حميد تازه عروسي كرده بود؛ اما هر روز صبح وقت، پيش از آذان صبح از خانه‌اش در كوچه‌هاي گلين افشار بيرون مي‌شد و يك‌راست از همين جاده‌اي كه براي او و به نام او حفر مي‌شد، بالا مي‌آمد تا نزد يارانش باشد. با گوش دادن به قصه‌ها و گفته‌هاي حميد آگاهي خاص او را نيز دريافتم كه آگاهي مرا شماتت‌كنان به پرسش مي‌گرفت. خيلي زود دريافتم كه آگاهي او نيز مانند آگاهي كارگران جاده، رنگی خالص داشت و به همين علت، زندگي را ساده و روشن برايش معنا مي‌كرد: زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

***

بار ديگر به خود برگشتم و آگاهي خود را مورد سوال قرار دادم. گويي من از درك و پذيرش اين خلوص معناي زندگي فاصله داشتم. دريافتم كه براي من زندگي درهم‌تنيدگي‌هاي زيادي دارد كه اغلب پاي ترديد را درون ذهنم و درون قلبم مي‌كشاند. يك‌بار در ذهنم مقايسه‏ی عجيبي شكل گرفت: آگاهي من آگاهي زميني است و آگاهي حميد و ياران او آگاهي آسماني!... با خود فكر كردم اين‌ها از آن بالا به زندگي نگاه مي‌كنند و من از پايين و از درون واقعيت‌هاي ريز و ريز مي‌لولم تا معناي زندگي را دريابم. به تعبير معروفي كه ميان بوعلي سينا و بوسعيد طرح شده بود، فكر كردم: اين‌ها مي‌بينند آن‌چه را من مي‌دانم!‌... نه، اين‌ها مي‌بينند آن‌چه را من تلاش دارم بدانم. چه كسي مُصيب است و چه كسي مخطي؟... هيچ نمي‌دانم.

***

ذهنم به جاهاي ديگري نيز پر كشيد: روشنفكر، در يك تعريف، كسي است كه نسبت به زمان خويش آگاه باشد و بتواند سوال زندگي را براي خود تعريف كند و سهم و موقعيت خود را در زندگي با سهم و موقعيت هيچ‌كس‌ ديگری اشتباه نكند. با خود فكر مي‌كردم كه روشنفكر نيز نسبت به خود و عمل خود آگاه است. به ياد حرف معلم شريعتي افتادم كه گويي با همين ديد ابوذر، جندب بن جناده، را روشنفكر مي‌دانست، اما بوعلي سينا و خواجه نصيرالدين طوسي و حتا مولوي را نه. با خود فكر مي‌كردم كه «العلم نورٌ، يقذفها الله في قلب من‌يشاء»؛ علم نوري است كه خداوند در قلب هر كه خواسته باشد، مي‌تاباند. اين نور در هر قلبي مي‌تابد و براي هر قلبي راهي را مي‌گشايد.

... ‌با اين حساب، آيا من روشنفكر و آگاه بودم يا حميد؟ ... هيچ نمي‌دانستم.

***

حميد چندان آدم باسوادي نبود، تنها تا صنف دوازدهم درس خوانده و بعد به سربازی‌ رفته و سپس روي قله‏ی كوه افشار آمده بود تا از زبان اسلحه‌اش بگويد كه زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!‌... از كدام اين حرف‌ها مي‌شد حميد و ياران او را روشنفكر خطاب كرد؟

‌با خود كلنجار مي‌رفتم. گويي حميد و ياران او مرا به نبرد خواسته بودند و در اولين برخورد، تصوير روشنفكرانه‌ام را جريحه‌دار ساخته بودند. نمي‌دانستم كه اين جنگ تجلي و ترجمه‏ی چه چيزي در درون من بود: اين‌جا كسي به هويت روشنفكري و غير روشنفكري كسي رغبت نداشت، پس اين جنگ در درون من از چه بود؟‌... از خود مي‌پرسيدم كه روشنفكري، آيا همين انعكاس جدال درون در بيرون است؟ و مي‌گفتم كه آيا معلم شريعتي، با درك همين جدال وارونه، روشنفكري را چيزي ديگر تعريف نكرده بود؟
براي من همه‌چيز‌ معناي ديگري مي‌گرفت: حميد قصه مي‌كرد و خنده مي‌كرد و با دستانش اين‌جا و آن‌جا را نشان مي‌داد؛ اما من از همه‏ی اين‌ها وزن و ذهن خود را بالا پايين مي‌كردم. گويي او هر حرفش را با كنايه بيان مي‌كرد. گويي او در هر حرفش مرا شماتت مي‌كرد. گويي او مرا براي خودم ترجمه مي‌كرد. گويي مرا مي‌گفت كه وقتي به اتاقم برگشتم يك‌بار ديگر خودم را پيش روي خودم باز كنم و ببينم كه من كي هستم و در كجا هستم و چه مي‌كنم و با خود تصفيه كنم كه روشنفكر كيست: من يا او؟

***

به زودي به خود آمدم، يعني جدال درونم‌ را مغلوب ساختم. حميد را ديدم كه هيچ‌كسي نيست جز عقابي كه آمده و بر قله‏ی كوه لانه گرفته است. او را ديدم كه بدون ادعايی خاص، زندگي را براي خود معنا و تفسير كرده است و اصراري هم ندارد كه اين تفسيرش را من يا كسي ديگر باور كنيم. ديدم كه او اگر به انتقال تفسيرش به من مي‌انديشيد ديگر فرصتي براي بالا شدن به كوه نمي‌يافت. مثل من مي‌نشست تا تفسيرش پايگاه اجتماعي پيدا كند و آن‌گاه سكه‌اش به نام او ضرب شود.

حميد زندگي را فقط زندگي مي‌ديد و خود را نيز سهام‌دار زندگي. گويي‌ مي‌دانست كه انجام زندگي براي هيچ‌كسي، نه پيش از و نه هم در زمان او و نه هم بعد از او، قابل تسخير نيست. هر كسي سهم خويش از زندگي را تسخير مي‌كند و حالا او هم سهم خويش را تسخير كرده بود. به‌روشنی مي‌ديدم كه او مالك و فرمان‌رواي سهم تسخيرشده‏ی خود بود و به همين علت زندگي را آن‌چنان ساده تفسير مي‌كرد: زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

***

در هيچ سخن حميد گلايه‌اي از زندگي و كساني كه با او در زندگي سهيم بودند، ديده نمي‌شد. به همين علت، او ‌غباري از افسردگي و غم بر چهره نداشت. محو تماشا و شنيدن و حس كردن بودم. باد زمستاني مي‌وزيد ولي ما در گردش خود روي قله‏ی كوه به زماني فكر مي‌كرديم كه تانك روي كوه بايستد و براي قله‌نشينان قوت ديگري خلق كند. از حميد پرسيده شد كه وقتي جنگ پایان ‌يابد، با اسلحه‌اش چه كار مي‌كند؟ با خنده‌اي گفت: از همين كوه پايين لول مي‌دهم!

... پس حميد معناي ديگري هم براي زندگي قايل بود: وقتي جنگ نباشد وسيله‏ی جنگ هم به‌درد نمي‌خورد.

***

تا نزديكي‌هاي شام روي قله‏ی كوه گشت‌و‌گذار كرديم. حميد براي ما گفت كه وقتي صبح از خانه‌اش مي‌آيد، آدم‌هاي بي‌شماري را مي‌بيند كه قبل از او آمده و در جاده مشغول كار‌ هستند. گفت: وقتي به كمر‌‌ كوه مي‌رسم، مي‌بينم كه جمعي پاي يك سنگ مشغول ‌كندن جاده‌اند‌ يا مشغول دور كردن سنگ از راه. حميد اين حرف را آن‌چنان ساده بر زبان آورد كه گويي كاري عادي و معمول، كه بايد همان‌گونه باشد، اتفاق مي‌افتد؛ اما براي من اين قصه نيز انفجار ديگري از يك معنا: كساني، بدون مزد، بدون فشار، بدون تشويق،‌... در دل شب مي‌آيند و جاده حفر مي‌كنند تا تانكي را روي قله‏ی كوه بكشانند. مگر اين‌هم تفسير حرف اوريانا فالاچي نيست: زندگي، جنگ و ديگر هيچ!؟

***

چند روزي گذشت و تانك در ميان هلهله و شادي و هورا و كف‌زدن‌هاي مردم، كودك و پيرمرد و جوان و باسواد و بي‌سواد، روي قله‏ی كوه زيارت بالا رفت. چه روز عجيبي بود. گويي همه پيروز شده بودند و گويي همه ديگر از رنج دشمن و بمباران و راكت‌باران و تجاوز و خشم و خشونت و جسد و گور و دفن و فاتحه رهايي يافته بودند: گويي سخن اوريانا فالاچي، دست‌ِكم براي يك لحظه، ‌عو‌ض مي‌شود‌: زندگي، جشن و ديگر هيچ!...

و اين شادي به‌زودي در هر كوچه‏ی غرب كابل پيچيد و هر كسي از آن براي توشه‏ی شب خويش بهره‌اي گرفت و روي سفره‏ی خالي چيد.

***

تانك بر فراز كوه افشار بالا رفت، اما تب جنگ به هيچ صورت پايين ننشست. صفير گلوله و غرش هواپيما و تكانه‌هاي بلاوقفه‏ی انفجار از غرب كابل دور نشد. به وضوح مي‌ديدم كه آگاهي پُرترديد من دوباره بر‌مي‌گشت و اين‌بار آگاهي پر از یقین حميد و قهرمانان جاده‏ی كوه افشار را شماتت مي‌كرد. با خود مي‌انديشيدم: زندگي را هر كسي براي خود تفسير مي‌كند، اما آيا لايه‌هاي زندگي آنقدر محدود است كه بالاخره كسي و كساني آخرين تفسيرش را باز گويند؟...

باز‌هم زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ! باز‌هم مردم لبخندي را كه هم‌چون صاعقه‌اي در يك هواي گرگ و ميش شام‌گاهي روي لبان‌شان نقش بسته بود، گم كردند. باز‌هم كوچه‌ها مغموم و افسرده، باز‌هم نگاه‌ها بي‌فروغ و ملتمس، باز‌هم پاها لرزان و قلب‌ها لرزان‌تر، و باز‌هم حميد و ياران او روي كوه، پلك نمي‌زنند كه خسته‏ی ديگر در آن‌سوي خط آن‌ها را نشانه نرود...

***

زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

افسردگي و دلتنگي هر روز تكرار مي‌شد و با هر تكرار غليظ‌تر مي‌شد. خورشيد بي‌رمق بالا مي‌آمد و بي‌رمق پايين مي‌نشست. ابر و غبار از افق كنار نمي‌رفت. گويي هر روز در غم ثانيه‌هايي نفس مي‌زد كه بايد از سينه‌اش عبور كنند. برگ نبود، باران نبود، برف نبود،‌... اما سردي بيداد مي‌كرد.

و در همين سردي‌هاي كشنده و مرگ‌بار، روزي شنيده شد كه ميله‏ی تانك انفجار كرده است....

ميله‏ی تانك انفجار كرده است؟‌... كي مي‌توانست باور كند؟‌...

و براي نخستین‌بار واژه‌اي ديگر كه روي هر لبي تكرار مي‌شد: خيانت!

يعني چه؟‌... خيانت از كي؟... براي كي؟‌... و در حق چي؟‌... و چرا؟...

ديگر كسي از كوه بالا نرفت. كوه هيبتي جادويي پيدا كرده بود. گويي آن بالا در درون پُسته‏ی حميد، پسته‏ی زيارت، ديو و جن و جادو رخنه كرده بود. كوه وهم‌آلود بود. چهره‏ی خوف و آفت را به وضوح مي‌شد در آن بالا ديد؛ اما كسي نبود كه آن بالا برود و با اين ديو و جن و جادو پنجه اندازد.

حميد تنها مي‌آمد و تنها مي‌رفت و كسي نبود كه در پس نگاه‌هاي او خوف و هراسي را ببیند كه ‌او را رها نمي‌كردند. گويي‌ حميد تسخيري بود و از ديو و جن و جادو نمي‌ترسيد؛ اما مردم مي‌دانستند كه اين ديو و جن و جادو بالاخره كار خود را خواهد كرد.

بازي عجيبي بود: مردم تانك را با شانه‌هاي خود بالا بردند تا پيروزي آنان را بر هر ديو و جن و جادو ضمانت كند و حالا‌... تانك انفجار كرده است!

***

و روزي ديگر، آخرين خبر: حميد كشته شد!

زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

حميد زندگي را خوب تفسير كرده بود، اما تنها براي خودش. وقتي خودش رفت، زندگي باز‌هم تشنه‏ی تفسير باقي ماند. آگاهي حميد زير سوال رفته بود. گويي او در تفسير خود چيزي كم داشت كه زندگي‌اش را در خود او پایان می‌داد.

آن شب، بدترين شب از شب‌هاي سرد زمستان بود: اوايل دلو‌ 1371 خورشیدی.

چيزي در درونم خلجان مي‌كرد؛ اما چهره‌اش پنهان بود. خوره‌اي آرام كه از درون مي‌كاويد و گاهي با خود مي‌گفتم شايد همان ترديد پوچ‌كننده‌اي باشد كه من نامش را به اشتباه آگاهي گذاشته‌ام... تصوير حميد در اين‌سو و صدها حميد ديگر در آن‌سو پيش چشمانم رژه مي‌رفتند. همگي دخيل در بازي مرگ بودند. يا مرگ مي‌فرستادند يا مرگ مي‌گرفتند. همه در انتظار مرگ و زندگيِ مختوم به مرگ!

ترديد بر آگاهي غلبه كرده بود؛ اما من تنها نبودم كه در ترديد خود مي‌سوختم. كسان ديگري در اطرافم بودند كه بدتر از من گرفتار اين ترديد بودند. همه در نگاه هم‌ديگر سراغ جرمي را مي‌گرفتند كه بر اين شهر سايه انداخته است. با خود فكر مي‌كردم: آيا كساني در آن‌سوي خط ترديدهاي ما را ندارند؟... از خود مي‌پرسيدم: اين شهر را چه بلعيده است كه چنين منحوس و نفرين‌شده است؟ در اين شهر چه چيزي گم‌ شده است و اين شهر قصاص كدامين گناه خويش را پرداخت مي‌كند؟‌... هيچ نمي‌دانستم.

***

به ياد آن روزي افتادم كه بعد از اولين جنگ با شوراي نظار، در كنار داكتر عبدالرحمن، در جمع يك هيأت به شفاخانه‏ی قواي مركز رفتيم تا اجسادي را كه مي‌گفتند به آن‌جا آورده‌اند، تحویل بگيريم. زن جواني كه گويا پرستار شفاخانه بود، دم دروازه‏ی ورودي ‌دهليز ايستاده بود؛ لباس سياه بلندي بر تن داشت و گيسوان تاب‌داده‌اش از زير دستمال سرخ‌رنگي نمايان بود. وقتي با يكي دو نفر از سربازان مؤظف در شفاخانه نزديكش رسيديم، بلافاصله پرسيد: «چه مي‌كنين؟... مُرداي‏شانه مي‌زنين؟...» و قِت‌قِت خنديد و راه را باز كرد....

در اتاق پنج جسد ‌كه در راه و سرك طعمه‏ی مرگ شده بودند، بر روي زمين قرار داشتند. سيماي هر كدام از آنان، از دستار سر تا لباس فرسوده و وصله‌زده و تا چروك‌هاي پنهان در لاي ريش و ‌بُروت‌‌هاي تار‌تار هويت‌شان را در اين شهر نفرين‌شده افشا مي‌كرد.

با خود مي‌گفتم: اين شهر را چه چيزي بلعيده كه چنين به نفس‌نفس افتاده است؟... انسان در اين شهر به چه روزي گرفتار شده است؟... خيزش عاطفه و لرزش پلك و تپش قلب‌ها كجا شده اند؟...

تصوير اجساد و تصوير زن پرستار دم دروازه‏ی شفاخانه درهم‌ و ‌برهم از پيش چشمم عبور مي‌كردند: «چه مي‌كنين؟‌... مُرداي‏شانه مي‌زنين؟...»‌ تصوير زن از درون هر زخم بيرون مي‌آمد و تصوير هر زخم در دهان زن فرو مي‌رفت.... و من بر خود مي‌لرزيدم.

به یاد سخن ليز دوسيت، خبرنگار بي‌بي‌سي، افتادم که كابل را «شهري در خط مقدم جبهه» لقب داده بود. و حالا با خود مي‌گفتم: كاش چنين مي‌بود. وقتي زندگي، جنگ باشد و ديگر هيچ، خط مقدم جبهه بودن چه عجب خواهد داشت؟ اما اين‌جا شهري طاعون‌زده و نفرين‌شده بود كه هيچ‌كسي گناه زيسته‏ی خويش در اين شهر را نمي‌دانست....

***

فقط چهار روز از مغلوب شدن حميد گذشته بود كه با خليفه علم بهرامي به خانه‏ی حميد رفتيم تا به همسرش‌ تسليت‌ بگوييم.

... و كاش آن شب نيز شب ديگري مي‌بود؛...

... اما هر چه بود، تفسير حميد از زندگي بود: زندگي؛ جنگ و ديگر هيچ!

چند لحظه‌اي بيش‌تر نمانديم. من هيچ نگفتم و در ‌واقع هيچ‌چيزي براي گفتن نداشتم. ترديد در برابر ايمان، مغلوب مي‌شود. با خود فكر مي‌كردم كه اگر در زندگي من مانده بودم و حميد رفته بود، اكنون در پرداخت حساب زندگي، من باخته بودم و حميد‌...‌‌ نمي‌دانم.

با خود مي‌انديشيدم كه حميد با ايمان رفته است و من در ترديد مانده‌ام. و اكنون زبانم از تفسير ترديدم بند افتاده است. با خود مي‌گفتم: در اين‌جا هر چه بگويم، جز دروغ و جز فريب چيز ديگري خواهد بود؟ او رفته است و من مانده‌ام. اكنون براي بازمانده‏ی يك مؤمنِ رفته چه مي‌توان گفت؟...


***

و روز ديگر، روي سنگ، با همين فكرها و خاطره‌ها ور‌ مي‌رفتم: چرا بايد زندگي، جنگ باشد و ديگر هيچ؟‌.... چرا بايد كساني بميرند تا كساني ديگر زنده بمانند؟‌... چرا بايد آدمي با خون آدم زندگي كند و آدمي براي زندگي آدمي خون بريزد؟‌... چرا بايد خون و گوشت آدم بهاي زندگي آدم و آدم‌هاي ديگر باشد؟‌... تقدير من چيست؟‌... تقدير ما چيست؟‌...

و آيا كسي در فردا خواهد بود كه اين خاطره‌ها را خاطره‌هاي انسان قلمداد كند؟...


۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

بخش دوم- قیامی در پایان یک تاریخ – دهه‌ی هفتاد خورشیدی – فصل دوازدهم – جنگ با شورای نظار


«به همه معلوم است که مزاری وابسته به ایران بوده و ایرانی‌ها خواسته‌های خاص و به‌خصوص خود را در کشور ما داشته‌اند... ایرانی‌ها موفق نشدند که گوشه‌ای از کابل را برای ما لبنان دیگری جور کنند و این‌طور فکر کنند که در این‌جا یک پایگاهی دارند.»
(مصاحبه‌ی تلویزیونی احمد‌شاه مسعود در سال 1994م، گرفته شده از ‌وب‌سایت یوتیوب)


12

جنگ با شورای نظار


جنگ اول شورای نظار با حزب وحدت، هم برای مزاری و هم برای هزاره‌ها تکان‌دهنده بود. مزاری از نظر سیاسی با مواضع احمدشاه مسعود و شیوه‌ی حکم‌روایی او مخالفت داشت؛ اما هزاره‌ها و رهبری سیاسی آن به هیچ‌وجه آمادگی نداشتند تا خود را در یک جبهه‌ی نظامی آشکار در برابر تاجیک‌ها و شورای نظار قرار دهند.

حزب وحدت و شورای نظار در ائتلاف جبل‌السراج به‌هم نزدیک شدند، اما با ورود به کابل این ائتلاف عملاً از‌هم پاشید. حزب وحدت شورای نظار را به نقض معاهدات جبل‌السراج متهم کرد و شورای نظار به نوبه‌ی خود حزب وحدت را وابسته‌ی ایران قلمداد کرده و خواسته‌های سیاسی آن را زیاده‌طلبی و افزون‌خواهی عنوان می‌کرد. حزب وحدت بخشی از تحریکات و جنگ‌های اتحاد اسلامی علیه هزاره‌ها را نیز به دسیسه‌های شورای نظار نسبت می‌داد و در یک مورد ادعا کرد که احمدشاه مسعود در ساحه‌ی دهبوری، اعضای قندهاری جمعیت اسلامی را علیه حزب وحدت داخل جنگ کرده است.

تنش در روابط حزب وحدت و شورای نظار با تشکیل شورای اهل حل و عقد آشکار شد. ربانی این شورا را تشکیل داد تا از واگذاری قدرت جلوگیری کند. حزب وحدت از جمله نیروهای سیاسی قدرتمندی بود که با اعتراض در برابر تشکیل شورای اهل حل و عقد، خواهان کناره‌گیری ربانی از قدرت شد. وقتی دوره‌ی دوماهه‌ی ریاست صبغت‌الله مجددی پایان یافت، احمدشاه مسعود وی را با فشار و زور وادار به کناره‌گیری کرد؛ اما زمانی که دوره‌ی ریاست ربانی به پایان رسید، وی از واگذاری قدرت خودداری کرد و با فشار و زور دوره‌ی ریاستش را برای چهل‌و‌پنج روز تمدید کرد تا در این مدت زمینه را برای دست‌کاری در شورای اهل حل و عقد مساعد سازد.

وقتی جلسه‌ی شورای اهل حل و عقد برگزار شد، هم ترکیب اعضای آن و هم نحوه‌ی مدیریت آن به گونه‌ای بود که ربانی را در مقام ریاست جمهوری ابقا می‌کرد. این عمل با اعتراض اکثر گروه‌های جهادی مواجه شد؛ اما حزب وحدت به‌طور رسمی در برابر آن مقاومت کرد و اقدامات ربانی را غیرقانونی و نامشروع خواند. این موضع حزب وحدت، خشم شدید شورای نظار را برانگیخت و حزب وحدت را به عنوان مانع و مخالف عمده‌ی سیاسی خود تلقی ‌‌کرد. این بود که یک بهانه‌ی ساده نیروهای دو طرف را در برابر هم قرار داد و آتشی را مشتعل کرد که تا پایان مقاومت کابل فرو ننشست.

نخستین جرقه‌ی جنگ میان نیروهای مربوط به سید منصور نادری و شورای نظار به‌وجود آمد. افراد مربوط به سید منصور نادری از هزاره‌های اسماعیلیه(1) بودند که اکثراً در نواحی اطراف تایمنی در مرکز کابل با هزاره‌های شیعه و سنی یک‌جا بود و باش داشتند و تفکیک آن‌ها از نظر قیافه و شکل ظاهری ناممکن بود. هزاره‌های اسماعیلیه به استقبال سید منصور نادری عازم میدان هوایی بودند که با مانع نیروهای شورای نظار مواجه شده و با‌هم درگیر‌ شدند.

پس از این حادثه نیروهای شورای نظار هزاره‌های منطقه را به عنوان طرف‌داران سید منصور نادری به اسارت گرفتند و به این‌ترتیب، نیروهای نظامی حزب وحدت که در نواحی تایمنی و وزیرآباد پایگاه‌های نیرومندی داشتند، داخل ماجرا شدند و جنگ به‌زودی از خط شورای نظار با فرقه‌ی هشتاد اسماعیلی، به خط شورای نظار با حزب وحدت انتقال یافت. دامنه‌ی جنگ بلافاصله به چنداول کشیده شد که منطقه‌ای محصور و دورافتاده در دامنه‌ی کوه شیردروازه بود و حزب وحدت نیز مناطق اطراف سیلوی افشار را از چنگال نیروهای شورای نظار بیرون آورد.

حزب وحدت در چنداول پایگاه کوچکی داشت که تعداد افراد آن از سی یا چهل نفر تجاوز نمی‌کرد. شورای نظار با قدرت تمام چنداول را مورد حمله قرار داد و برای هفتاد و دو ساعت تقریباً همه‌ی منازل و دکان‌ها را در‌هم کوبید. افراد شورای نظار در مخابره‌های خود حمله بر چنداول را حمله بر «درمسال هزاره‌ها» لقب داده و ده‌ها تن از مردم را که عمدتاً غیرنظامی بودند، به خاک و خون کشیدند. حزب وحدت به دلیل آن‌که هیچ راهی برای کمک به چنداول نداشت، وضعیت تلخ و رنج‌آوری را تجربه می‌کرد.

در روز چهارم، با درگیر شدن نیروهای جنرال دوستم و شورای نظار جنگ عملاً پایان یافت و آتش‌بس فوری در تمام خطوط جنگی برقرار شد؛ اما همین جنگ زخم پنهانی را در روابط هزاره‌ها و تاجیک‌ها ایجاد کرد که رفته‌رفته به حوادث دردناکی منجر شد. شورای نظار حزب وحدت و مزاری را با الفاظ «جنگ‌طلب»، «آشوب‌گر»، «جنایت‌کار» و «خون آشام» مورد حمله قرار داد و مزاری نیز در سخنرانی‌ای که پس از پایان جنگ در تاریخ پانزدهم جدی 1371 ایراد کرد، مسعود را به نقض تعهدات وی با هزاره‌ها و حزب وحدت متهم ساخت. مزاری گفت که حزب وحدت بر اساس اشتراکات تاریخی با مسعود ارتباط گرفت‌ و توافق جبل‌السراج را در پانزده‌ ماده به امضا رسانید؛ اما مسعود از ورود نیروهای حزب وحدت به کابل جلوگیری کرد، در جریان کشته شدن فرماندهان حزب وحدت در میدان‌شهر به این حزب کمک نکرد، و در جنگ اخیر برای حکمتیار پیغام داد که با شورای نظار متحد شود، چون «منافقین (هزاره‌ها) با ملحدین (نیروهای جنرال دوستم) یک‌جا شده و با اسلام می‌جنگند.»(2)

پیش از جنگ، رابطه‌ی حزب وحدت با حکومت ربانی، به رغم اختلافاتی که میان آن‌ها وجود داشت، حفظ می‌شد. حزب وحدت خواسته‌هایی داشت که می‌خواست حکومت ربانی آن‌ها را به رسمیت بشناسد و قبول کند. مهم‌ترین بخش این خواسته‌ها رسمیت مذهب تشیع، مشارکت در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و تعدیل واحدهای اداری در هزاره‌جات بود. در یک مرحله، ربانی ظاهراً این خواسته‌ها را قبول کرده، اما از حزب وحدت خواسته بود که به دلیل واکنش گروه‌های دیگر، از افشای آن خودداری کند.(3) در هنگامه‌های تشکیل شورای حل و عقد مذاکرات حزب وحدت با حکومت ربانی تجدید شد و حزب وحدت بار‌ دیگر تلاش کرد تا روی خواسته‌های مشخصی با طرف مقابل به توافق برسد. یکی از نکته‌هایی که در خواسته‌های حزب وحدت مطرح بود و ربانی از پذیرش آن خودداری می‌کرد، رسمیت مذهب جعفری در قانون اساسی بود. ربانی هراس داشت که قبول‌ این خواست حزب وحدت، او را با واکنش گروه‌های دیگر جهادی که در همراهی با او شامل دولت بودند، مواجه خواهد ساخت.

جنگ با شورای نظار، حزب وحدت را به سوی حزب اسلامی نزدیک کرد. هیأتی از جانب حزب وحدت با همان خواسته‌ها به دیدار گلبدین حکمتیار رفت و در جریان مذاکره، حکمتیار خواسته‌های حزب وحدت را پذیرفت و برای عملی ساختن آن‌ها تعهد سپرد. حزب وحدت، با وجود جلب این توافق از سوی حکمتیار، باز‌هم تلاش داشت که اگر حکومت ربانی درخواست‌هایش را بپذیرد، در ائتلاف خود با این جناح باقی بماند. جمع کثیری در رده‌های مختلف حزب وحدت وجود داشتند که از نزدیکی با حزب اسلامی و همراهی با پشتون‌ها هراسان بودند و تصور می‌کردند که در نزدیکی با حکومت ربانی و تاجیک‌ها برای تحقق خواسته‌های خود فرصت بیش‌تری خواهند داشت.

تلاش‌های حزب وحدت تا حادثه‌ی افشار(4) ادامه یافت. بعد از حادثه‌ی افشار، وقتی تمام رابطه‌های حزب وحدت با شورای نظار قطع شد، حزب وحدت سند توافق خود با حزب اسلامی را نهایی کرد و به امضا رسانید و روابط حزب وحدت با شورای نظار به‌طور کامل قطع شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت‌ها:

 (1) اسماعیلیه فرقه‌ای از مذهب شیعه است که پس از امام جعفر صادق، امام ششم شیعیان، معتقد به ادامه‌ی سلسله‌ی او توسط پسرش اسماعیل هستند. در مذهب اسماعیلیه، یکی از نوادگان اسماعیل در زمان حیات خود پیشوایی اسماعیلیه‌ها را بر‌عهده دارد. شهزاده کريم آقاخان چهارم، متولد سال 1936 میلادی در شهر ژنوا، امام حاضر اسماعیلیان جهان است. وی در تاريخ 11 جولای 1957 در سن 20 سالگی از جانب پدر‌بزرگش سلطان‌محمد شاه، آقاخان سوم به عنوان جانشين وی تعيین شد و از همان زمان مقام امامت اسماعیلیان جهان را بر عهده دارد. سید منصور نادری از بزرگان اسماعیله‌ی افغانستان محسوب می‌شود. وی در زمان داکتر نجیب‌الله فرقه‌ی هشتاد را تحت فرمان خود داشت و تا زمانی که توسط طالبان شکست داده شد، از این فرقه به عنوان بازوی نظامی خود استفاده می‌کرد. اکثر قاطع اسماعیلیه‌های افغانستان را هزاره‌ها تشکیل می‌دهند.

(2)  مزاری در سخنرانی پانزدهم جدی 1371 مسأله را چنین شرح می‌دهد:

«...  روی همان سنت تاریخی باز هیأتی را به پنجشیر فرستادیم تا با مسعود صحبت کند. ما برای مسعود این پیام را رساندیم که تو هم از یک ملیت محروم نمایندگی می‌کنی، و ملیت ما هم محروم است؛ بیاییم دست به دست هم ‏بدهیم، دولت ساقط می‌شود و ما از حقوق هم‌دیگر دفاع کنیم. قطعنامه‌ای را امضا کردیم به پانزده ماده، و ‏فیصله‌ی ما بر این بود که 4000 نفر از چاریکار حرکت کند و 4000 یا 6000 نفر از میدان‌شهر، از این ‏‏4000 نفر از چاریکار هم 1000 نفرش از حزب وحدت باشد و3000 نفر از مسعود.‏
ما با این تعهد خود عمل کردیم و این سنت تاریخی را رعایت نمودیم و با ایشان دست دادیم. ‏ایشان به چاریکار آمدند، قوماندان‌ها جمع شدند و مسعود به عنوان رییس شورای جهادی ‏تعیین شد؛ محقق از حزب وحدت به عنوان معاون و جنرال عبدالرشید دوستم به حیث ‏رییس نظامی این شورا. تصمیم گرفته شد که دولت سقوط داده شود.

آقای مسعود در این‌جا فقط این شورا را اسماً اعلام کرد و عملاً هیچ‌گاه مسؤولیت خود را انجام نداد و برعلاوه، زمانی که تصمیم گرفته شد تا وارد کابل شوند، مسعود راه را مسدود ساخته و از ورود به کابل ما را خبر نکرد. ‏نیروهای دوستم بین میدان‌شهر و کابل گیر ماندند. مسعود راه میدان‌شهر را بست و نیروهای ما یک هفته در میدان‌شهر گرسنه ماند. تمام هم و غم مسعود این بود که ‏سلاحی که در کابل است در دست مردم هزاره نیفتد تا فردا برای ما درد سر ایجاد نکند....

... وقتی که نیروهای ما در میدان‌شهر محاصره بودند، ما با آصف ‏دلاور لوی درستیز وقت تماس گرفتیم و برایش گفتیم که مگر شما با حزب اسلامی جنگ ندارید؟ امروز ‏نیروهای ما محاصره است و شما یک یا دو هلی‌کوپتر را در اختیار ما بگذارید تا فرماندهان خود را نقل بدهیم. آصف ‏دلاور گفت: چرا، بیایید ما از خدا می‌خواهیم. ما تعهد کرده‌ایم که از شما حمایت کنیم. ولی ‏زمانی که نزد مسعود رفتند، وی گفت که نه، این به نفع نیست!‏ این پاسخ دوستی بود که ما هم فکر می‌کردیم که دوست ماست و شما هم فکر می‌کردید. مسعود اضافه کرد که اگر شهدای‌شان مانده ‏ما موتر می‌فرستیم تا آن‌ها را بیاورند؛ جنگ گسترده می‌شود، حزب اسلامی از ما می‌رنجد...!

... وقتی که نیروهای فرقه‌ی 53 (قوای ژنرال ‏دوستم) با نیروهای به اصطلاح وزارت دفاع درگیر شد، هیأتی از طرف ربانی و مسعود نزد حکمتیار ‏رفتند و در آن‌جا گفتند که جنگ واقعی فعلاً پیش آمده، این‌جا منافقین با ملحدین یک‌جا شده و با اسلام ‏می‌جنگد! منافقین یعنی شما (هزاره‌ها) و ملحدین یعنی نیروهای شمال! ...» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ حوت 1374، صص 9، 10، 11، 17)

(3) مزاری در شرح این نکته می‌گوید:

«در دورانی که ربانی رییس‌جمهور بود، مسؤولین حزب وحدت با اخلاص نزد‌شان رفته و ‏با ایشان مذاکراتی را انجام داده و توافق‌نامه‌ای را امضا نمودند. ربانی به این مسأله تعهد کرد که کسانی که با شما ‏مخالف اند با ما هم مخالف‌اند؛ حضور وسیع شما را در دولت دیده نمی‌توانند. لهذا حق شما تنها این نیست که با من توافق کرده‌اید، بلکه بیش‌تر از این است؛ ولی شما این موضوع را بین مردم اعلان نکنید، به ‏رادیوها نگویید. بعد از آن ما به دولت پیوستیم و آن‌ها به پاکستان و ایران رفتند. ایشان هیچ برگه‌ای نداشتند، غیر از ‏این‌که افتخار کنند که حزب وحدت به دولت پیوسته است؛ و در مقابل، بهای آن را هم از پاکستان گرفتند و هم از ایران. ‏اما وقتی که از آن‌جا برگشتند، به تعهدات خود عمل نکرده، حتی نصف آن را عملی نساختند. اما ما مردانه به قول خود وفا کردیم و تعهدی را که کرده بودیم که این نوشته‌ها را بیرون نمی‌دهیم، با تمام تخلفاتی که آن‌ها کردند، ما آن نوشته‌ها را افشا نکردیم....» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ حوت 1374، صص12 و 13)


(4)  در تاریخ 22 دلو 1371، نیروهای شورای نظار و اتحاد اسلامی با همراهی عده‌ای از نیروهای حرکت اسلامی به رهبری شیخ آصف محسنی، حمله‌ی گسترده‌ای را بر مقر رهبری حزب وحدت در علوم اجتماعی و منطقه‌ی افشار انجام دادند. این عملیات به شکست حزب وحدت منجر شد و مزاری را وادار به عقب‌نشینی کرد. پس از شکست و عقب‌نشینی حزب وحدت، صدها تن از باشندگان افشار در یک انتقام‌جویی وحشتناک قتل عام، اسیر یا آواره شدند. هزاره‌ها از این حادثه به عنوان «فاجعه‌ی افشار» یاد می‌کنند و هنوز هم خانواده‌های زیادی هستند که از سرنوشت بستگان خود که در جریان حادثه ناپدید شده‌اند، چیزی نمی‌دانند. قتل عام افشار به عنوان یکی از جنایت‌های جنگی در اسناد حقوق بشری مربوط به افغانستان، مخصوصاً در دیده‌بان حقوق بشر و پروژه‌ی عدالت مطرح است.

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

بخش دوم- قیامی در پایان یک تاریخ – دهه‌ی هفتاد خورشیدی – فصل یازدهم – الگوی جدید رهبری


«مزاری، مزاری خائن، لجوج، خون‌خوار... ما بازوی همین ستمگر بودیم. مزاری را اگر به یمودلجلال تشبیه کنیم مبالغه نکرده‌ایم... مزاری و دار و دسته‌اش طی 14ـ15 سال گذشته به‌صورت آشکارا، با اسلام، با مسلمان‌ها و با مجاهدین دشمنی کرد.... خبث طینت مزاری ایجاب نمی‌کند که از گذشته‌ها عبرت بگیرد.»
(محمد اکبری، رهبر جناح مخالف مزاری در دوران مقاومت کابل)(1)


11

الگوی جدید رهبری


مزاری، در مقابله با بحرانی که هزاره‏ها را در کابل به دام انداخته بود، استعداد مدیریت و رهبری خود را هم در میان حزب وحدت و هم در بین عامه‏ی مردم تثبیت کرد. به همین میزان، بیش‌تر رهبران حزب وحدت از دایره‏ی اثرگذاری بر فکر و روان مردم بیرون رفتند. فرماندهان ناشناخته و گم‌نامی در خطوط مقدم جبهه عرض اندام کردند که قبلاً کسی از آن‌ها چیزی نشنیده بود.

در عرصه‏ی سیاسی نیز مزاری بر موضع خود در حمایت از ازبک‏ها با رهبری جنرال دوستم باقی ماند. مجددی در اولین روزهای پیروزی مجاهدین به مزار‌شریف رفت و جنرال دوستم را به خالد بن ولید(2) تشبیه کرد. ربانی نیز او را مجاهد بزرگ لقب داد. با این وجود، هیچ‌کدام از این رهبران هویت سیاسی جنرال دوستم را در رأس یک جریان سیاسی موسوم به جنبش ملی اسلامی به رسمیت نمی‏شناختند و برای او فراتر از یک جنرال ارتش مقامی قایل نبودند. مزاری، برعکس، همیشه بر جایگاه سیاسی جنبش ملی اسلامی و رهبری جنرال دوستم به عنوان «رهبر ازبک‏های افغانستان» تأکید می‏کرد.

مزاری از نظر مذهبی، شخص متدین و باورمندی بود و برای تمام اقدامات فردی و سیاسی خود توجیه دینی قایل بود. مثلاً سخت‌گیری او در امور مالی و عدم استفاده از امکانات عامه برای مصارف شخصی و خانوادگی‌اش جزئی از ایمان او به اصل حفاظت از «بیت‌المال» بود و همیشه هم در مورد امکانات و دارایی‌های حزب اصطلاح «بیت‌المال» را به‌کار می‌برد. با این وجود، او هیچ‌گاه‌ باورهای دینی‌اش را مانعی در برابر مواضع سیاسی خود نمی‌دانست.

در خزان سال 1371 کمیسیون فرهنگی حزب وحدت سمینار سه روزه‌ای را برای بررسی مسایل سیاسی افغانستان در تالار دانشکده‌ی طب دانشگاه کابل با شرکت 1500 نفر از روشنفکران، نویسندگان و شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی افغانستان برگزار کرد. در این سمینار دیدگاه‌های حزب وحدت در مورد حقوق زنان، نظام سیاسی افغانستان، جایگاه روشنفکران و اقلیت‌های قومی و مذهبی مورد بحث و بررسی قرار گرفت و با استقبال اشتراک کنندگان مواجه شد. در آخرین روز سمینار، آیت‌الله محقق کابلی، دبیر شورای عالی نظارت حزب وحدت، پشت میز خطابه رفت تا سخنانی را به عنوان اختتامیه و دعا داشته باشد. وی بدون توجه به محتوای سمینار و دیدگاه سیاسی حزب وحدت، از موقف یک روحانی سنتی، مسایلی را در رابطه با حقوق و جایگاه زنان مطرح کرد که حزب وحدت به‌طور رسمی از آن‌ها حمایت نمی‌کرد. این سخنرانی با واکنش شدید برخی از اشتراک‌کنندگان سمینار مواجه شد. مزاری در اولین جلسه‌ی رسمی هیأت رهبری حزب وحدت این سخنرانی را شدیداً محکوم کرد و آن را مغایر با موضع و دیدگاه‌های سیاسی حزب عنوان کرد. سید محمد سجادی و داکتر طالب، از جمله‌ی کسانی که در جلسه حاضر بوده‌اند، ادعا می‌کردند که مزاری در پاسخ به کسی که فکر می‌کرد این سخنان به عنوان یک مسؤولیت مذهبی و شرعی گفته شده است، گفت: «این‌جا حزب است یا طویله؟»

مزاری در سیاست، همان راهی را طی می‌کرد که واقعیت‌های سیاسی در برابرش قرار می‌داد. او هیچ‌گاه‌ هویت ایدئولوژیک‌ یا تعلقات گذشته‌ی سیاسی جنرال دوستم را به گونه‌ای برجسته نمی‌کرد که موقعیت او در پیشگامی جامعه‌ی میلیونی ازبک را نادیده بگیرد. او به صراحت می‌گفت که حذف جنرال دوستم به معنای حذف جامعه‌ی ازبک است و اصرار می‌کرد که باید به حق ازبک‌ها برای پشتیبانی از جنرال دوستم احترام قایل شد.

مزاری حزب اسلامی را نیز واقعیت غیر قابل انکار سیاسی در درون جامعه‌ی پشتون می‌دانست و از همین منظر، جنگ و صلح با حزب اسلامی را جنگ و صلح با جامعه‌ی پشتون تلقی می‌کرد. در یکی از صحبت‌هایش با مولوی جلال‌الدین حقانی که در رأس هیأت صلح به کابل آمده بود، یادآوری کرد که او با همین استدلال گلبدین حکمتیار را قناعت داد تا با جنرال دوستم آشتی کند و گفت که همین نکته را در‌باره‌ی احمدشاه مسعود نیز می‌گوید:

«این‌جا جنگ، جنگ تنظیمی بود، ولی آن را کشاندند به مسأله‌ی ملی. اگر من در کنار حکمتیار نمی‌رفتم و حکمتیار به من دست نمی‌داد، یک افغان در منطقه‌ی هزاره آمده نمی‌توانست و یک هزاره در منطقه‌ی افغان رفته نمی‌توانست. این در افغانستان فاجعه بود. تا همین روزی که دوستم در کنار حکمتیار ننشسته، یک افغان در منطقه‌ی ازبک و یک ازبک در منطقه‌ی افغان رفته نمی‌توانست. برای چه ملیت‌ها را به خاطر چند فرد قربانی می‌کردند؟ برای دوستم گفتم که این انقلاب مال همه‌ی مردم است، مال همه‌ی اقوام است، مال همه‌ی احزاب است، بیایید یک‌دیگر را تحمل کنیم. ما اگر مسعود را نپذیریم و مسعود حکمتیار را نپذیرد، مشکل افغانستان حل نمی‌شود. دوستم در همین‌جا دست خود را روی پیشانی خود گرفت و بعد از فکر کردن گفت: قبول می‌کنم.»(3)

زمانی دیگر در مصاحبه‌ای با خبرنگار فرانس‌پرس که از او در مورد مذاکرات صلح اسرائیل و فلسطین پرسید، گفت که او این را حق مردم فلسطین می‌داند که با اسرائیل صلح می‌کنند یا می‌جنگند. وقتی خبرنگار یادآور شد که همه‌ی رهبران جهادی این مذاکرات را محکوم کرده‌اند، مزاری گفت: ما وقتی برای کسی کاری نمی‌توانیم، حرف مفت هم نمی‌زنیم. این حرف مزاری در شرایطی که مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل هم‌چون تابویی در میان مجاهدین مطرح بود، برای اغلب همتایان سیاسی او تعجب‌آور بود.

مزاری، برای اولین‌بار طرح حکومت چهارجانبه را پیشنهاد کرد که در آن چهار اتنی بزرگ افغانستان در قالب چهار جریان نیرومند سیاسی (جمعیت اسلامی، حزب اسلامی، حزب وحدت و جنبش ملی اسلامی) توافق داشته و حقوق سایر اتنی‌ها نیز مطابق «شعاع وجودی» آنان رعایت شود. حزب وحدت در طرح انتخاباتی‌ای که در سال 1372 پیشنهاد کرد باز‌هم اصولی را مورد تأکید قرار داد که یک نظام مشارکتی را با حضور همه‌ی اقوام و جریان‌های سیاسی بنیان می‌گذاشت.

مزاری در یک سخنرانی مشهور خود در دانشگاه کابل که طرح انتخاباتی حزب وحدت را تشریح می‌کرد، بر رعایت ارزش‌ها و پدیده‌های مدرن تأکید کرد و استفاده از دست‌آوردهای علمی و فرهنگی بشر را ضروری دانست. مزاری در این سخنرانی خود از رعایت حقوق بشر و ایجاد ساختاری که در آن حقوق و حرمت دانشمندان و روشنفکران محفوظ باشد، یاد کرد و مخالفت با پدیده‌ها و ارزش‌های مدنی را نشانه‌ی انحطاط خواند:

«امروز تمدن بشری و مجامع بین‌المللی یک سلسله اصول و ضوابطی را به عنوان حقوق بشر مورد توافق قرار داده است؛ این توافق روی تحقیق، تجربه، بینش و تلاش‌های تعدادی از دانشمندان جهانی که برای نجات جامعه‌ی بشری می‌اندیشیده‌اند، صورت گرفته و به وجود آمده است. حالا اگر انقلاب اسلامی با این مسأله طوری برخورد کند که بگوید حقوق بشر یعنی چه؟ یا یک سلسله ضوابط علمی و تمدن بشری که در جامعه‌ی بین‌المللی پذیرفته شده، این‌ها بیایند و ادعا کنند که این چیزها در زمان پیغمبر اسلام نبود، یا پیغمبر این کارها را نکرده است، این از حرکت پویای مکتب اسلام به دور است.... ما می‌بینیم که امروز در دنیا به روشنفکران، اندیشمندان و آزادفکران آزادی قایل‌اند و از این آزادی به عنوان مهم‌ترین اصل فرهنگ جامعه حمایت می‌کنند. ما هم وقتی که ساختار سیاسی آینده‌ی کشور خود را طرح‌ریزی می‌کنیم، حقوق و حرمت اندیشمندان، آزادفکران و روشنفکران خود را در نظر داشته باشیم. مسلماً امروز جامعه‌ی بشری از لحاظ تمدن خود ترقی کرده و اختراعاتی به وجود آمده است که در زمان پیامبر اسلام(ص) نبودند؛ اما باید این را رعایت کنیم و این انحطاط را نشان می‌دهد اگر ما بیاییم و بگوییم که در آن روز چون طیاره نبود، پس حالا طیاره سوار نشویم؛ موتر نبود، پس موتر سوار نشویم؛ ماهواره نبود، باید از ماهواره استفاده نکنیم. متأسفانه بعضی از رهبران بسیار به وضوح می‌گویند که این تعمیرهایی را که هست، باید خراب کنیم، چون این‌ها را مارکسیست‌ها ساخته‌اند! حال‌آن‌که این تعمیرها سرمایه‌های ملی‌اند و از بیت‌المال مسلمین درست شده‌اند، اگر حتا از طرف روسیه برای حکومت‌های قبلی کمک شده باشد، یا از طرف مجامع بین‌المللی به عنوان حمایت از مردم افغانستان و مجاهدین، به هر صورت، اکنون آبروی این خاک‌اند. اما این رهبران مثل این‌که در قرن بوق یا قرن حجر زندگی می‌کنند که برنامه و تصمیم‌شان این است که افغانستان ویران‌شده را یک‌بار دیگر ویران کنند و ویران هم کردند!»(4)

مزاری در زمان رهبری قیام هزاره‌ها در کابل، به دلیل پیش‌برد اهداف و خواسته‌های خود با مشکلات فراوانی رو‌به‌رو شد؛ اما در مقایسه با اکثر همتایان و رقیبان سیاسی‌اش، اثرگذارترین نقش را در تحولات سیاسی بازی کرد. استدلال سیاسی مزاری همواره ناظر بر عمل و واقعیت‌های عینی بود. وی در مخالفت خود با حکومت ربانی بر نقطه‌هایی انگشت می‌گذاشت که ‌در عمل از سوی این حکومت عملی می‌شد و به اعتقاد او بر سرنوشت مردم تأثیر می‌گذاشت. مثلاً می‌گفت: ربانی چرا خلاف تعهد، بعد از چهار ماه بر ماندن در قدرت اصرار می‌کند؟‌ یا چرا حاضر نیستند جنرال دوستم و جنبش ملی اسلامی را در شورای جهادی بپذیرند؟ و یا چرا از پول و سرمایه‌ی عمومی برای اهداف و منافع یک حزب استفاده می‌کنند؟

استدلال مزاری در صحبت با مردمان عادی، فرماندهان نظامی و اعضای حزب وحدت نیز به همین‌گونه بود. سخنان او از همان قدرت قابل درکی برخوردار بود که می‌توانست فقیرترین و ساده‌ترین افراد را به قدرتمندترین مدافعان سنگر تبدیل کند. این ویژگی مزاری نقطه‌ی قابل توجهی بود که به‌نظر می‌رسد بنیان موفقیت‌های او در امر مدیریت و رهبری سیاسی را نیز تشکیل می‌داد.

برخی از رقیبان مزاری او را به استبداد رأی محکوم می‌کردند و می‌گفتند که وی نظر‌هایش‌ را بدون توجه به رأی دیگران تحمیل می‌کند. در جلسه‌های زیادی که من شاهد صحبت‌های مزاری بودم، او با استدلالِ‌ آرام و منطقِ محکم از نظرهایش‌‌ دفاع می‌کرد و نظرهای مخالف را نیز بعد از استدلال به سادگی می‌پذیرفت. در برخی موارد انعطاف‌پذیری او در قبول نظریات دیگران به حدی بود که عده‌ای او را به «گپ‌رو»بودن متهم می‌کردند و می‌گفتند که با استدلالی ساده از نظر خود می‌گذرد و نظر دیگری را قبول می‌کند.

یکی از نکته‌های مهم در رویکردهای سیاسی مزاری این بود که وقتی نظری در جمع مورد قبول قرار می‌گرفت، از آن درست مانند نظر خودش جانب‌داری می‌کرد. وی از کاندیداتوری جنرال خداداد حتا به قیمت اتهام‌های فراوان حمایت کرد، حال آن‌که جنرال خداداد کاندیدای مورد نظر او در شورای تصمیم‌گیری حزب وحدت نبود. جنرال خداداد به پیشنهاد سید رحمت‌الله مرتضوی و با آرای شورای تصمیم‌گیری انتخاب شده بود و او در مقام رییس شورای تصمیم‌گیری از این انتخاب تا آخرین مرحله دفاع کرد و حتا یک کلمه هم نگفت که گویا جنرال خداداد کاندیدای مورد نظر او نبوده‌ یا او در برابر جنرال خداداد کاندیدای دیگری داشته است.

نمونه‌ی دیگری از احترام مزاری به آرای جمعی در جریان جنگ شورای هماهنگی با حکومت ربانی پیش آمد. در این جنگ، شورای مرکزی حزب وحدت تصمیم گرفت که بی‌طرف بماند و در جنگ اشتراک نکند. مزاری به عنوان رهبر حزب وحدت یکی از بنیان‌گذاران اصلی و در ‌واقع مهندس طرح شورای هماهنگی بود. ‌‌شرکت‌ نکردن حزب وحدت در جنگ، پیامدی جز ناکام ماندن طرح شورای هماهنگی نداشت؛ اما مزاری به دلیل این‌که اکثریت اعضای شورای مرکزی از ورود حزب وحدت در جنگ پشتیبانی نکردند، از تصمیم شورای مرکزی حمایت کرد و نیروهایش‌ را از محاذات غرب کابل وارد جنگ نکرد.(5)
مزاری در سیاست اهل باج ‌دادن نبود. او نه به فرد باج می‌داد و نه به گروه یا حلقه‌ی خاص‌. معتقد بود که سیاست، امری برای مردم است و هر کسی که به سیاست می‌پردازد، مسؤولیتی را بر دوش می‌گیرد و برای ادای مسؤولیت قرار نیست به کسی امتیاز یا باج داده شود. بارها اتفاق می‌افتاد که کسی در هنگامه‌ی دشوار جنگ از کابل بیرون می‌رفت؛ اما مزاری مانع او نمی‌شد و حتا یک کلمه هم نمی‌گفت تا او را به ماندن تشویق کند. گاهی افرادی از بیرون کابل برای حمایت جبهه و نیروهای مقاومت می‌آمدند و به صف جبهه و مقاومت می‌پیوستند. مزاری از آن‌ها نیز سپاس‌گزاری خاصی نمی‌کرد. همیشه می‌گفت: کسی مرا امتیاز نداده و تشویق نمی‌کند. من هم قرار نیست کسی را امتیاز بدهم یا تشویق کنم.

در طول دوران جنگ، اکثر اعضای کمیته‌ی فرهنگی حزب وحدت، حتا برای یک‌بار هم مزاری را ندیدند و یک کلمه حرف هم از مزاری نشنیدند که نشانه‌ی تشویق و تقدیر وی از کارها و فعالیت‌های کمیته‌ی فرهنگی باشد. با این وجود، عمیقاً باور داشتند که کار را با شناخت و قضاوت خود‌شان انجام می‌دهند و نیازی به اجازه گرفتن از کسی یا تشویق شدن از جانب کسی ندارند.

مزاری اهل تصمیم‌گیری‌های بزرگ و جسورانه بود. همین خصیصه بود که او را به مرجعی قابل اعتماد برای کسانی تبدیل کرده بود که خود را مأمور کارهای بزرگ می‌دانستند. تصمیم به «نه» گفتن در برابر ستم و استبداد و تحقیر، خواست همه‌ی هزاره‌ها بود؛ اما این تنها مزاری بود که این تصمیم را از یک ذهنیت به واقعیت تبدیل کرد. او با الفاظی ساده و صریح گفت: «دیگر هزاره ‌بودن جرم نباشد». وقتی او محوریت قدرتمندی را برای طرح این تصمیم ایجاد کرد، هزاران تن، زن و مرد، گام پیش گذاشتند تا این تصمیم را در تاریخ ثبت کنند.

تصمیم به جنگ و مقاومت، در شرایط دشواری که هزاره‌ها در کابل داشتند، کار ساده‌ای نبود. او می‌دانست که گزینه‌های زیادی در اختیار ندارد که بنشیند و در مورد آن‌ها برای مدتی طولانی سبک‌و‌سنگین کند. وضعیت روشن بود: آیا هزاره‌ها تصمیم دارند به تاریخی ‌که نمی‌پسندند، پایان بخشند؟ بهای این تصمیم سنگین بود: جنگ، کشتن، کشته‌شدن، ویرانی، آوارگی. آن‌طرف خط نیز وضعیت روشن بود: ادامه‌ی تاریخی که نمی‌پسندند. آیا هزاره‌ها حاضر بودند به ادامه‌ی آن تاریخ تن دهند؟... مزاری، با تصمیم قاطع و بزرگ خود، رسیدن به این تصمیم را برای هزاره‌ها آسان کرد.

تصمیم به حمایت از جنرال‌های شمال، ایجاد ائتلاف جبل‌السراج، ائتلاف با حزب اسلامی، ایجاد شورای هماهنگی، تأسیس کارخانه‌ی اسلحه‌سازی در غرب کابل، اقدام به تصفیه‌ی نیروهای طرف‌دار شورای نظار از درون حزب وحدت در بیست‌و‌سوم سنبله‌ی 1373، اعزام نیروی جنگی به آذربایجان در ازای بورسیه‌های تحصیلی برای جوانان هزاره، چاپ پول در برابر پول بی‌پشتوانه‌ی دولت ربانی... همه‌ی این‌ها تصمیم‌های بزرگی بودند که مزاری جسورانه به اتخاذ آن‌ها مبادرت ورزید.

***

پیش از دوران جنگ‏های کابل، من نه مزاری را از نزدیک دیده بودم و نه هم از او شناخت زیادی داشتم. همه‌ی معلومات من منحصر به سخنانی می‌شد که حکیمی‌ یا اخگر درباره‌ی او گفته بودند. اخگر مزاری را شخصی جدی، صادق، اما یک‏دنده توصیف می‏کرد. شدیدترین و جدی‏ترین مخالفت با اندیشه‏ها و گرایش‏های سیاسی و فکری اخگر در درون سازمان نصر نیز به مزاری نسبت داده می‏شد. حکیمی نیز تقوای فردی و هوشیاری سیاسی مزاری را از برجسته‌ترین خصوصیت‌های او می‌دانست.

در دوران جنگ‏های کابل، فرصت‏ها‏ی زیادی پیش آمد که من با مزاری از نزدیک آشنا شوم. در ابتدای این دوران، باز‌هم بخش اعظم معلومات من، بالواسطه از طریق سید محمد سجادی تأمین می‏شد که از نزدیک‏ترین مشاوران مزاری بود و مسؤولیت بخش فرهنگی حزب وحدت را نیز بر عهده داشت. من و سجادی در یکی از اتاق‏های علوم اجتماعی، خوابگاه مشترکی داشتیم و شب‏های دراز و طولانی را با صحبت و قصه‏های دوستانه کوتاه می‏کردیم.

اولین باری که مزاری را ‌ملاقات کردم، در جمع عده‏ای از استادان دانشگاه و روشنفکران کابل بود. در این جمع نیز به دعوت و پیشنهاد سجادی راه یافته بودم. مزاری از این مجموعه با گرمی استقبال کرد و درباره‌ی مسایل گونه‌گون سیاسی بحث و گفت‌وگو صورت گرفت. در قسمتی از این دیدار، یکی از میان جمع با اشاره به عکسی از آیت‌الله خمینی که در عقب میز کار مزاری روی دیوار نصب بود، پیشنهاد کرد که این عکس برداشته شود چون «حساسیت سیاسی» خلق می‏کند. استدلال وی آن بود که خمینی هر‌چند در مقام مرجعیت مذهبی برای شیعیان قابل احترام باشد، رهبر سیاسی یک کشور نیز هست و نصب عکس او در دفتر رهبری حزب وحدت، این حزب را از نظر تبلیغاتی آسیب می‌رساند.

مزاری به آهستگی اما جدیت گفت: اگر منظور‌تان سیاف و مولوی خالص باشد، آن‌ها در برابر موجودیت ما هم حساسیت دارند، چه رسد به این عکس. حالا به خاطر آن‌ها ما از عقیده‏ی مذهبی خود هم دست برداریم؟ در زمانی که مزاری این دفاعیه را از نصب عکس آیت‌الله خمینی در دفتر خود داشت، اکثر سنگرها و قرارگاه‏های مربوط به حزب وحدت از این‌گونه عکس‌ها و پوسترهای مربوط به جمهوری اسلامی ایران پر بود. در جاده‏ها و خیابان‏های کابل نیز ده‏ها مورد دیده می‏شد که از خودروهای مربوط به افراد حزب وحدت صدای آهنگران، نوحه‏خوان مشهور ایرانی، به گوش می‏رسید.

مزاری در ارادت و اعتقاد مذهبی خود به آیت‌الله خمینی زبان‌زد همه بود. گویا یک‌بار در زمان جوانی با کتاب‏هایی از آیت‌الله خمینی در مرز عراق و ایران توسط مأمورین ساواک، سازمان استخبارات رژیم پهلوی، دستگیر و زندانی شده بود. این ارادت و اعتقاد او به آیت‌الله خمینی تا آخرین لحظاتی که او را می‏دیدم، به قوت خود باقی بود و این اعتقاد را بخشی از وفاداری و تعهد خود به باورهای مذهبی خود می‌دانست. مطابق اعتقادات سنتی شیعه، تقلید به مثابه‌ی پیروی از حاکم شرع، وظیفه و تکلیف هر انسان مؤمن است، مگر این‌که خودش به مرحله‌ای از اجتهاد رسیده باشد که بتواند احکام شرعی را به درستی تشخیص دهد. انتخاب مرجع تقلید نیز حق و مسؤولیت هر انسان مؤمن است و هیچ‌کسی نمی‌تواند مرجع تقلید را برای کسی دیگر تعیین کند‌ یا کسی را از تقلید از مرجعی خاص باز دارد. مزاری، بر اساس تشخیص خود، مانند اکثر شیعیان آن زمان، آیت‌‌الله خمینی را مرجع باصلاحیت می‌دانست و پیروی از احکام فقهی و مذهبی او را تکلیف شرعی خود حساب می‌کرد.

‌با این وجود، حس می‌کردم که مزاری هیچ‌گاه‌ مواضع سیاسی خود را با ایمان و ‌اعتقادات مذهبی‌اش در ‌نمی‏آمیخت. او به عنوان یک شیعه، مقلد آیت‌الله خمینی بود و خودش می‏گفت که تنها در این‌که بعد از فوت آیت‌الله خمینی هم در تقلید(6) خود از او باقی بماند، از فتوای آیت‌الله اراکی تبعیت کرده است.

رفته‌رفته سجادی منبع مهم معلومات و آشنایی‏هایم با مزاری قرار گرفت. او گویا از دوران کودکی با مزاری آشنایی داشته و یکی از برادرانش از اعضای ارشد سازمان نصر بود که در حادثه‏ای در پاکستان کشته شد. سجادی از خصوصیت‏های فردی و اخلاقی مزاری قصه‏های زیادی داشت که در مناسبت‏های مختلف حکایت می‏کرد. من تمایل و ضرورت زیادی احساس نمی‏کردم که از نزدیک با مزاری صحبت کنم، با این‌هم، اگر گاهی چنین ضرورتی می‌افتاد، سجادی راهنما و زمینه‌ساز این دیدار می‌شد.

فرد دومی که زمینه‏ی دیدار و آشنایی‏هایم را با مزاری‌ فراهم می‏کرد، خلیفه عَلَم بهرامی(7)، مسؤول کشف حزب وحدت بود. بهرامی فردی بی‏سواد، اما باهوش و شجاع بود. آشنایی‏های او با مزاری به دوران خدمت سربازی‏اش بر ‌می‏گشت و خاطره‏های زیادی از دوران سربازی مزاری داشت که برایم حکایت می‏کرد. گویا مزاری هم او را به دلیل همان آشنایی و برخی خصوصیت‏هایی که از خود نشان داده بود، به عنوان دوست و فرد مورد اعتماد خود احترام می‌کرد.

وقتی شیرحسین مسلمی مخالفت‏هایش را با مزاری‌ علنی کرد، من با جمعی دیگر از اعضای حزب وحدت تلاش داشتیم تا بین آن‌ها میان‏جی‏گری کنیم. در این دوران، علاوه بر مسلمی، با مزاری نیز ملاقات می‌کردیم. دیدگاه‏های مذهبی مزاری برای من بیش‌تر در جریان همین دیدارها آشکار می‏شد و شاید تأثیرگذاری مستقیم او بر رفتار و باورهای سیاسی‏ام نیز در جریان همین دیدارها آغاز شد. مزاری در دوران مناقشاتی که مسلمی به راه انداخته بود، مرزهای اعتقاد مذهبی و موضع سیاسی‌اش را برای ما به گونه‌ای روشن تشریح می‌کرد.

مسلمی مزاری را از منظر اصول و ارزش‏های مذهبی، آن‌هم در چوکات سیاست‏های جمهوری اسلامی ایران، مورد حمله قرار می‏داد. او به صراحت می‏گفت که مزاری مرتد شده و از مذهب انحراف کرده است. یک‌بار، در صحبتی که با او در دانشگاه کابل داشتیم و داکتر طالب(8) و ابوذر غزنوی و بهرامی نیز در این دیدار حضور داشتند، مسلمی با قاطعیت گفت که در معلومات خود نسبت به مزاری تمام راه را طی کرده و تنها یک گام مانده است؛ این گام که برداشته شود، وارد عمل می‏شود و پروای هیچ‌چیز‌ دیگری را هم ندارد. منظور او از «یک گام»، همان فتوایی بود که باید یکی از آیت‏الله‏های حزب وحدت صادر می‏کرد و «عمل» هم اقدام به کشتن و از میان بردن مزاری بود. من با وجود آن‌که صحبت‏ها و جلسه‌های زیادی با مسلمی داشتم، اما هیچ‌گاه‌ وی را به اندازه‏ی آن شب، دگم و متعصب نیافته بودم. آن شب، او حتا حاضر نبود یک کلمه حرف و استدلال را هم گوش کند.

مزاری نیز در مقابل مسلمی، دیدگاه خاص خود در مورد مذهب و رابطه با جمهوری اسلامی ایران را بیان می‌کرد. او می‏گفت که رابطه‏ی مذهبی ما با ایران باعث نمی‏شود که کسی بیاید و هر عمل ناروای خود را با رنگ مذهب و ولایت فقیه تحمیل کند.

پس از اولین جنگ با شورای نظار، وقتی چنداول هنوز در محاصره قرار داشت، نیروهای جنرال دوستم با شورای نظار وارد جنگ شدند. شورای نظار در مسیر نیروهای جنرال دوستم کمین زد و دوازده نفر از آنان را به قتل رساند. نیروهای جنرال دوستم نیز، در لحظاتی کوتاه قسمت‌های اعظم شهر را از وجود نیروهای شورای نظار تصفیه کردند. این نیروها برای حزب وحدت زمینه دادند تا با عبور از مسیر دهمزنگ نیروهای خود را به چنداول وصل کنند و خط محاصره‌ی نیروهای خود در این منطقه‌ی شهر را بشکنند. حزب وحدت نیروهای نظامی خود را به راه انداخت، اما مسلمی و نیروهای تحت فرمان او راه دهمزنگ را بستند و برای نیروهای حزب وحدت اجازه‌ی عبور ندادند.(9) استدلال مسلمی این بود که کمونیست‏ها به قدرت می‏رسند. مزاری در سخنرانی پانزدهم جدی 1371 خویش از این حادثه با تلخ‏کامی یاد کرد و شیرحسین مسلمی و تفکر او را با اصطلاح «خوارج» مورد حمله قرار داد. او برای مردم هوشدار داد که:

 «این فکر خوارج است و این خطرناک است که مردم ما باید متوجه باشد. هر کس که با مقدس‌نمایی و شب‌نمازی این‌طور فکر بکند و از مردم ما دفاع نکند، خائن است.»‏


­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­________________________

پی‌نوشت‌ها:

 (1) ‌وحدت اسلامی، نشریه‌ی حزب وحدت اسلامی ـ جناح اکبری، شماره‌ی 12، 5 دلو 1373، ص 2 و 4؛ شماره‌ی 15، 26 دلو 1373، ص اول؛ شماره‌ی 16، 3 حوت 1373، ص 3؛ شماره‌ی 17، 10 حوت 1373، ص اول.

(2) خالدبن ولید مخزومی، سردار معروف اسلام که در سال هفتم هجرت مسلمان شد و در فتوحات بعدی اسلام سهم برجسته‌ای گرفت. وی فرمانده شجاع و باابتکاری بود که در جنگ با روم و ایران فرماندهی لشکر مسلمانان را بر عهده داشت.

(3) سخنانی از پیشوای شهید، چاپ 1374، صص 102 و 103

(4) همان، صص 72 و 73

(5) شورای هماهنگی در‌واقع ابتکار شخص مزاری و حزب وحدت بود. با میانجی‌گری او بود که جنرال دوستم و حکمتیار از دشمنی دست برداشته و در کنار هم قرار گرفتند. حکومت ربانی نیز از این اقدام فوق‌العاده نگران شده و به تنگنا افتاده بود. عدم اشتراک حزب وحدت در جنگ 11 جدی 1372 باعث شد که طرح شورای هماهنگی برای ساقط ساختن حکومت ربانی ناکام بماند. مزاری از تصمیم شورای مرکزی ناراحت بود و آن را با توجه به وضعیت حزب وحدت و هزاره‌ها، غیر سیاسی می‌دانست. اما چون حکومت ربانی در شورای مرکزی حزب وحدت طرف‌داران نیرومندی داشت و مزاری نیز جزئیات طرح شورای هماهنگی را به طور عام در حلقه‌ی شورای مرکزی مطرح نکرده بود، موفق نشد که آن را در فرصت کوتاه قبل از شروع عملیات جا بیندازد. در نتیجه، حزب وحدت در جنگ شرکت نکرد و مزاری نیز به‌رغم این‌که از قدرت عمل کافی در حزب وحدت برخوردار بود و بعد از ساقط شدن حکومت ربانی می‌توانست با قدرت بیش‌تری عمل کند، تصمیم شورای مرکزی را حمایت کرد و آن را عملی ساخت.

(6)  قبل از آیت‌الله خمینی، گویا نظر عام بر این بود که از مجتهدی که مرده است تقلید جایز نیست. اما آیت‌الله اراکی یکی از مجتهدین بزرگ ایران، بعد از درگذشت آیت‌الله خمینی فتوا داد که مقلدان آیت‌الله خمینی می‌توانند در تقلید خود از او باقی بمانند. مقلدان آیت‌الله خمینی تنها در پذیرفتن همین حکم از آیت‌الله اراکی پیروی می‌کردند و در سایر موارد از فتواهای آیت‌الله خمینی اطاعت داشتند.

(7) خلیفه علم بهرامی، یکی از فرماندهان حزب وحدت از ولسوالی جاغوری ولایت غزنی، مسؤول کشف حزب وحدت بود که هم‌زمان با شکست مقاومت کابل توسط طالبان اسیر شد، اما به علت ناشناخته‌بودن هویتش سالم ماند و چندی بعد به عنوان یک تاجر ساده‌ی هزاره از اسارت طالبان رهایی یافت و در بامیان به حزب وحدت پیوست. وی در بامیان نیز مسؤولیت قطعه‌ی کشف حزب وحدت را بر‌عهده داشت. بهرامی، هم در دوران جنگ‌های کابل و هم در زمانی که با خلیلی در بامیان همکاری می‌کرد، مرا به‌طور مستمر در جریان تحولات درونی حزب وحدت و جبهه‌های جنگی قرار می‌داد و امنیت و محافظتم را نیز تأمین می‌کرد. وی پس از تسلط طالبان بر بامیان در سال 1378 در حالی که تلاش می‌کرد از مسیر غزنی به خارج از کشور فرار کند، توسط عده‌ای شناسایی و به چنگال طالبان سپرده شد. از آن زمان دیگر خبری از وی به دست نیامد و احتمال دارد طالبان وی را به قتل رسانده باشند.

(8) داکتر رسول طالب، یکی از مسؤولین سیاسی سازمان نصر بود که در حزب وحدت نیز نمایندگی سیاسی این حزب را در جلسه‌های پاکستان بر‌عهده داشت. وی را در میان گروه‌های مذهبی طرف‌دار ولایت فقیه، اولین فردی می‌دانند که با یک ابتکار حساب‌شده، راه سازمان نصر را به روابطی فراتر از جمهوری اسلامی ایران نیز باز کرد. وی با گشایش دفتر نمایندگی سازمان نصر در پشاور، از رابطه با سازمان‌های خیریه آغاز کرد و رفته‌رفته سازمان نصر را در میان گروه‌های هفت‌گانه‌ی پشاور از جایگاه نسبتاً معتبری برخوردار ساخت. داکتر طالب از نظر گرایش سیاسی خود به قشر محافظه‌کار درون سازمان نصر و حزب وحدت تعلق داشت، اما نقش او در ترسیم اولویت‌ها و الزامات سیاسی با اصول و قواعد مجزا از باورهای دگم مذهبی، بخش مهمی از تحولات سیاسی درون جامعه‌ی هزاره را متأثر ساخته است. وی پس از شکست حزب وحدت در برابر طالبان به ایالات متحده‌ی امریکا پناهنده شد و از صحنه‌ی سیاست افغانستان دوری گزید.

(9)  مزاری در شرح این ماجرا می‌گوید:

«نیروی پنجاه و سه با ما هیچ تعهدی نداشت که به کمک ما بیاید. دو ساعت پیش سه نفر واسطه از طرف ربانی نزد ما آمده بود که جنگ را ختم کنیم. در حالی که سه روز پیش اعلامیه‌ی آتش‌بس را به امضای جناب خلیلی قبول کرده بودیم، اما این‌ها آن اعلامیه را از رادیو پخش نکردند. همان‌طوری که گفتم نیروی پنجاه و سه هیچ تعهدی نداشت، هیچ پیمانی هم نداشت، تبانی هم نبود که آن‌ها به کمک ما بیایند. در این جای شک نیست که آن‌ها یک ملیت محروم هستند و ما هم یک ملیت محروم هستیم و رابطه‌ی ما با هم خوب است. ولی این شورای نظار بود که جلو راه آن‌ها را کمین زد و دوازده نفر‌شان را به قتل رسانید و آن‌هم پس از آن‌که موافقه شده بود که آن‌ها به حیث هیأت صلح بین دو نیروی متخاصم حایل شوند. همان بود که این مردم قهرمان و شجاع در ظرف دو ساعت شصت و شش قرارگاه شورای نظار را گرفتند و هفت‌صد نفرش را اسیر کردند. در همان وقت با ما تماس گرفتند که شما آتش‌بس را قبول کردید، ما چه کار کنیم؟ دل ما برای چنداول می‌سوخت و با آن‌که آتش‌بس را قبول کرده بودیم و از رادیو هم اعلان شده بود، گفتیم اگر می‌توانید، چنداول ما را از محاصره خلاص کنید؛ نیروهای ما از این طرف می‌آیند. گفتند خوب است، گرچه دوستم ما را از پیشروی منع کرده است ولی شما که می‌گویید، حرفی نداریم. نیروهای شما از آن طرف حرکت کنند و ما هم از این طرف می‌آییم.


متأسفانه زمانی که ما نیروهای‌مان را قومانده دادیم که چنداول را از محاصره خلاص کنند و با مردم و منطقه‌ی حزب وحدت وصل شوند، آن شب بعضی از دوستان کارشکنی کردند و نگذاشتند که این نقشه عملی شود. تحلیل‌شان هم این بود که کمونیست‌ها حاکم می‌شوند! یعنی نیروهای شمال که برای کمک شما آمده‌اند، کمونیست‌ها هستند!» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ حوت 1374، صص18 و 19)