‏نمایش پست‌ها با برچسب منبع: جمهوری سکوت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب منبع: جمهوری سکوت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

بابه مزاری و ضرورت‌های زمان ما

بابه مزاری حرف‌های زیادی دارد که در زمان خود به بازگویی و مرور آنها نیازمندیم. ما قبل از بابه مزاری رهبریت سیاسی‌ای نداشته ایم که هزاره‌ها را با رویکرد سیاسی رهبری کند و یا برای تمام هزاره‌ها مرجع قابل اطاعت سیاسی تلقی شود. اخیراً کتاب جالب و ماندگار آقای بصیر احمد دولت آبادی را - که در نوع خود اولین زندگی‌نامه‌ی سیاسی بابه مزاری بود - مرور می‌کردم. آقای دولت‌آبادی در این روایت صادقانه و روشن از زندگی مبارزاتی بابه مزاری، در واقع همان شخصیتی را تصویر می‌کند که امروز از فقدان او دست به کمر گرفته ایم و سوگوار مانده ایم.

بابه مزاری، به عنوان یک شخصیت پویای در حال رشد، در غرب کابل، به بار نشست و با دریغ، درست در همان زمانی که فصل بارنشستنش را آغاز کرد، از میان ما رفت. دقت بر اثر ارزشمند دولت‌آبادی، فصل تازه‌ای را برای شناختن و مرور بابه مزاری باز خواهد کرد. شناخت بابه مزاری از شخصیت‌ها، برخورد او با واقعیت‌ها، هوشمندی او در شناخت اقتضاهای زمان و شرایط برای تعدیل خط مشی سیاسی و مبارزاتی، همه از ویژگی‌هایی اند که توسط دولت‌آبادی نگارش یافته اند. امید است بخش‌های دیگر روایت دولت‌آبادی، که از معدودترین بازماندگان نسل بابه و از صادق‌ترین راویان زندگی اویند، این روزنه را هر چه بیشتر باز کند.

بابه مزاری، با قرار گرفتن در مقام رهبری حزب وحدت، جامعه‌ی هزاره را در حول سرنوشت مشترک اجتماعی آن به هم پیوند داد و هر گونه تعلق منطقوی، قومی، ایدئولوژیک، قشری و سیاسی را از میان آنها دور کرد. این ویژگی بابه مزاری که از بامیان شروع شد، در غرب کابل برجسته شد. اگر رهبری سیاسی مخاطبی در زمان و جغرافیای خاص داشته باشد، بابه مزاری به دلیل همین کارکرد ماندگار خود، به حق "بابه" یا پدر تاریخ سیاسی هزاره‌ها شده است.

بعد از بابه مزاری، باز هم با خلای مشهود رهبریت سیاسی مواجه شده ایم. گویا آن توانمندی رهبری و مدیریت سیاسی‌ای که مزاری از آن برخوردار بود، در هیچ کسی دیگر بعد از او بروز نکرد. با اینهم، موارد زیادی اند که ما را نسبت به آینده خوش‌بین می‌سازند و به نظر می‌رسد اگر به آنها توجه کنیم، برخی از مشکلات و نارسایی‌هایی را که در حوزه‌ی رهبری و مدیریت سیاسی خود داریم، جبران خواهیم کرد.

(برای ادامه متن به این لینک مراجعه کنید)

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

پیری زودرس یک انقلاب

(مقاله ای از علی امیری در جمهوری سکوت)

از انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی در ایران، درست، سی و سه سال می گذرد. عدد سی و سه مانند عدد هفت و ده و دوازده معنای رمزی و سمبولیک دارد. سی و سه رمز جوانی و اقتدار است. در کتاب مقدس آمده است که مسیح در سی وسه سالگی به صلیب کشیده شد. و دربهشت مردان همیشه سی وسه ساله اند یعنی در اوج توانایی و نیرومندی. اما انقلاب اسلامی ایران درست درسن و سالی که باید اوج اقتدار و جوانی اش باشد، پیر و فرتوت شده است. این پیری لابد دلایلی دارد. در ین جا می کوشیم که مروری داشته باشیم بر دلایلی این پیری زود رس. پیش از آن اما باید دید که چرا این انقلاب را پیر می خوانیم؟

ایران در میان کشورهای منطقه دارای بهترین نیروی انسانی است، امکانات و منابع طبیعی آن نیز جزوی بهترین ها در دنیا است و در کنار این دو موهبت از موقعیت ژئوپولتیک استثنایی برخوردار می باشد. کشور کهن سال و با فرهنگ است و مردمان مستعد و فرهنگ پذیر دارد. با این حال انیک ایران غرق در فساد مالی است. در کنار یمن و الجزایر پایین ترین ربته را از حیث شفافیت مالی در خاورمیانه و شمال افریقا دارد. اوضاع اقتصادی اش آشفته و نابسامان است ودولت رانتی و مصرفی با قبضه کردن هشتاد در صد امکانات جامعه توان هر گونه تحرک و طبعا نشاط و پویایی را از جامعه گرفته است. کم نیستند مقامات ارشدی که اینک در جمهوری اسلامی از مبارزه با فرهنگ سرمایه داری و لیرال دموکراسی غرب سخن می گویند. این بدان معنا است که انقلاب اسلامی بیشتر حالت دفاعی دارد تا تهاجمی. جمهوری اسلامی با شعار «صادر کردن انقلاب» آغا زکرد اما زود به «وارد کردن اصلاحات» رسید و اینک اصلا معلوم نیست که جمهوی اسلامی چه متاعی برای عرضه به بازار سیاست منطقه دارد و چه چیز را باید از دیگران بگیرد. انقلاب اسلامی در مرز های ایران محدود مانده و نظام سیاسی برآمده از دل آن هیچ جذابیتی برای گروه های تحول طلب در جهان اسلام ندارد. در دو سال گذشته تمام بوق وکرنای جموری اسلامی به کار گرفته شد تا القأ کند که جنبش بهار عربی بر الگوی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 استواراست، اما بیم وهراس از تکرار این تجربه در درون ایران همچنان سران حکومت را نگران کرده است. علت این عدم اعتماد به نفس و فرسودگی چیست؟ در ذیل به برخی نکات اشاره می شود که همزمان هم دلیل این پیری زود رس و هم نشانه های آن می باشند.


(ادمه متن را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

راه پیش رو کدام است؟

اگر می‌خواهیم چشم بسته به استقبال 2014 نرویم، سوال آن را باید جدی بگیریم. جان ماکسویل در کتاب «اشخاص موفق چگونه فکر می‌کنند؟»، از یک سخن قدیمی نقل می‌کند که گفته اند: «وقتی به پل رسیدیم از آن عبور خواهیم کرد». اما ماکسویل می‌نویسد: «اشخاص موفق قبل از اینکه به پل برسند، در ذهن خود از آن عبور می‌کنند»؛ گویا این اشخاص می‌دانند که پل حتماً روی رودخانه‌ای کشیده می‌شود و زیر آن آب است و گودی است و احتمال افتادن و آسیب دیدن است. همین است که ماکسویل می‌گوید «باید قبل از رسیدن به پل، مراقب خود باشیم و آمادگی لازم را از یاد نبریم».

2014 یک نقطه‌ی معین در تاریخ است که به نظر می‌رسد فاصله‌ی زیادی با آن نداریم. اگر از امروز حساب کنیم که 22 حوت 1990، مصادف با 11 فبروری 2012، نوزدهمین سالگرد فاجعه‌ی افشار است، تا ختم سال 2014 کمتر از سه سال باقی مانده است.

طبق جدولی که در برابر خود داریم تا ختم سال 2014 حد اقل دو حادثه‌ی مهم سیاسی در افغانستان اتفاق خواهد افتاد:

حادثه‌ی اول در نیمه‌های سال 2014 اتفاق می‌افتد: قرار است با پایان یافتن دوره‌ی ریاست جمهوری آقای کرزی، شاهد انتقال قدرت باشیم. بر اساس قانون اساسی افغانستان، آقای کرزی دو دوره ریاست جمهوری کرده است و دیگر نمی‌تواند بر کرسی بماند. بر اساس ضرب‌المثل پشتو که می‌گوید «ژرنده که د پلار ده، هم په وار ده = آسیاب اگر از پدرت هم باشد در نوبت است»، آقای کرزی چهارده سال در ارگ بوده و خوب است جایش را به شخص دیگری بسپارد که حتماً با نفسی تازه‌تر و علاقمندی بیشتر وارد قصر می‌شود.

حادثه‌ی دوم در آخر سال 2014 اتفاق می‌افتد: قرار است نیروهای ناتو از افغانستان خارج شوند و این امر به معنای پایان حضور موثر جامعه‌ی بین‌المللی در افغانستان نیز هست. با خروج سربازان ناتو، قدرت‌های بیرونی نیز دست مستقیم خود برای اداره و سامان دادن امور داخلی افغانستان را عقب می‌کشند.


(ادامه متن را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

اشک بابه مزاری؛ روایت زخم افشار است

افشار نقطه‌ عطف مهمی در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان است. قضیه‌ی افشار، تنها ضرورت بازخوانی روابط هزاره‌ها و تاجک‌ها را مطرح نمی‌کند، بلکه روابط هزاره‌ها و پشتون‌ها، و هزاره‌ها با سایر اقشار اجتماعی در درون لایه‌ی شیعی را نیز مورد توجه قرار می‌دهد. به نظر می‌رسد که گذشت زمان، فرصت و امکان بازخوانی دقیق‌تر و منصفانه‌تر مسایل مرتبط با افشار را نیز بیشتر ساخته است.

عده‌ی زیادی هستند که از پرداختن به قصه‌ی افشار ابا می‌ورزند. در یک نگاه، شاید این اباورزیدن طبیعی باشد و باید نسبت به آن تأمل کرد. گویا هنوز هم ظرفیت جامعه‌ی افغانی به آن حدی نرسیده است که حوادث تاریخی را در ظرف زمانی - مکانی و با توجه به شرایط و الزامات خاص آنها بررسی کند. این هراس وجود دارد که بازخوانی یک حادثه‌ی تلخ در تاریخ عقده‌هایی را دامن خواهد زد که به تکرار آن حادثه و تلخی‌های آن خواهد افزود. مثلاً گفته می‌شود که مسأله‌ی افشار به خودی خود پای احمد شاه مسعود و شورای نظار را به میان می‌کشد و پرداختن به نقش احمد شاه مسعود و شورای نظار در قضیه‌ی افشار، روابط سیاسی هزاره‌ها و تاجیک‌ها، یا حد اقل هزاره‌ها و پنجشیری‌ها را متأثر می‌سازد. به همین گونه است نقش "سید"هایی که در حادثه‌ی افشار دخیل بودند و گفته می‌شود که سخن گفتن از افشار، زخم خون‌چکان در روابط درون اجتماعی شیعه‌ها را تازه می‌کند و باعث می‌شود که شقه‌بندی بیشتری در درون این جامعه به وجود بیاید که به هیچ صورت به نفع نیست.

این استدلال‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت. اما خوب است موضوع را از زاویه‌ای دیگر نیز نگاه کنیم: اگر از حادثه‌ی افشار یاد نکنیم، آیا مشکلی که از ناحیه‌ی آن در روابط اجتماعی ما پدید آمده است، حل می‌شود؟


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

شباهتی آموزنده از تاریخ

جاناتان ستیل، مقاله‌نویس گاردین، در 27 سپتامبر 2011 ده افسانه‌ای را یاد کرد که در مورد افغانستان تکرار می‌شوند و به تعبیر او هیچکدام با واقعیت ربطی ندارند. در میان این ده افسانه، یکی هم این بود که مجاهدین حکومت داکتر نجیب الله را ساقط ساختند و او شواهدی را ارایه می‌کند که خلاف این افسانه را ثابت می‌سازند.(*)

جاناتان می‌گوید که عامل کلیدی که حکومت نجیب الله را به زانو درآورد، اعلام یک موضع از جانب ماسکو بود که در سپتامبر 1991 صورت گرفت. بوریس یلتسین، اندکی پس از آنکه کودتای تندروان کمونیستی بر علیه گرباچف را شکست داد، تمام تعهدات بین‌المللی کشورش را پایان داد و اعلام نمود که از تاریخ اول جنوری 1992، هیچ کمک نظامی به کابل صورت نمی‌گیرد و ارسال مواد سوختی، غذا و سایر کمک‌ها نیز قطع می‌شوند.

جاناتان می‌گوید که اثر این تصمیم بر روحیه‌ی طرفداران داکتر نجیب الله فاجعه‌بار بود. رژیم نجیب الله بعد از خروج نیروهای اتحاد شوروی بیشتر از دو سال مقاومت کرده بود، ولی با موضع جدید اتحاد شوروی به معنای واقعی کلمه تنها می‌ماند. بنابراین، در یکی از بازی‌های شگفت تاریخ، این ماسکو بود که برغم قربانی‌های فراوان که برای بقای حکومت کابل تحمل کرده بود، باعث سقوط آن شد، نه گروه‌های مجاهدین.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

گفتمان عدالت در ‌اندیشه‌ی سیاسی بابه مزاری

سوال خواست سیاسی هزاره‌ها، ضرورت گفتمان مشخص و واضح در میان کادرهای فرهنگی و سیاسی آنها را نیز مطرح ساخته است. سابقه‌ی تاریخی این گفتمان در میان هزاره‌ها از سه دهه تجاوز نمی‌کند. قتل‌عام‌های امیرعبدالرحمانی و به تعقیب آن سیاست معین حکومت‌ها برای خفه‌کردن هرگونه خواست سیاسی در میان هزاره‌ها، تا کودتای هفتم ثور و شروع قیام مردمی بر علیه رژیم دموکراتیک خلق، زندگی سیاسی هزاره‌ها را تحت‌الشعاع خویش قرار داده بود. در اواخر دهه‌ی چهل و اوایل دهه‌ی پنجاه خورشیدی، افرادی از هزاره‌ها بودند که وارد گفتمان‌های سیاسی شدند، اما اولاً تعداد آنها خیلی محدود و انگشت‌شمار بود و ثانیاً رویکرد سیاسی آنان بیشتر یا گرایش چپ کمونیستی داشت یا راست اسلامیستی. اسمعیل مبلغ، برات علی تاج، سید اسمعیل بلخی، ابراهیم گاوسوار و افرادی دیگر در حلقه‌ی ارتباط آنان نیز ابتدایی‌ترین فعالیت‌ها با محوریت نسبتاً هزارگی و یا خواست هزارگی را آغاز کرده بودند که آنهم در برابر حساسیت‌های قشر سنتی و نظام سیاسی مجال رشد نیافت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

سلطان کرزی (گزارشی از مقاله‌ی جید اوبر، در فورین پالیسی)

جید اوبر، مدیر برنامه‌های موسسه دموکراسی بین‌المللی، در مقاله‌ای که به تاریخ 30 جنوری 2012 در سایت فورین پالیسی منتشر کرده است، به این سوال پاسخ می‌دهد که چرا حامد کرزی از قدرتی شبیه شاه برخوردار است و آیا با این قدرت او می‌توان آینده‌ی خوبی را برای دموکراسی نوپای افغانستان انتظار داشت.

عنوان مقاله‌ی آقای اوبر نشان از دید انتقادی او نسبت به قدرتی است که در قانون اساسی افغانستان به رییس جمهوری اعطا شده است: «سلطان کرزی»!

مقاله با اشاره به سخنان آقای کرزی در جریان افتتاح شانزدهمین دور کاری پارلمان افغانستان آغاز می‌شود که در آن آقای کرزی درخواست برخی افراد در حلقات بین‌المللی مبنی بر تعدیل و تغییر قانون اساسی را رد کرده و خارجی‌ها را به استفاده از افغانستان به عنوان آزمایشگاه سیاسی متهم نمود. در این سخنرانی آقای کرزی گفت که «با صراحت و قاطعیت اعلام می‌کنیم که هرگز اجازه نخواهیم داد که رویای خطرناک تجربه‌ی یک نظام سیاسی دیگر در افغانستان تحقق بیابد».

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

آشنایی با شگردهای مطبوعاتی

رویدادهایی که در حوزه‌ی علوم انسانی قرار می‌گیرند، به گونه‌های مختلف قابل تعبیر و تفسیر اند. آشنایی با شگردهای مطبوعاتی، می‌تواند درک موضوعات را سهل‌تر سازد. نمونه‌ای از همچون شگردها را از دو سایت انترنیتی معتبر می‌توان پیدا کرد که یکی به زبان فارسی است و دیگری به زبان انگلیسی. سایت فارسی، همان صفحه‌ی انترنیتی پربیننده‌ی بی‌بی‌سی است که میزان بازدیدکنندگان آن روزانه از مرز یک میلیون بیشتر می‌شود. سایت انگلیسی هم «Huff Post World» است که از سایت‌های پربیننده محسوب شده و گزارش‌های آن در مورد افغانستان بینندگان زیادی را به سوی خود جلب می‌کند.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

سناریوی کاتانگا برای افغانستان ( گزارشی از مقاله‌ی توماس روتیگ در مورد آینده‌ی افغانستان )

توماس روتیگ، کارشناس آلمانی در امور افغانستان، مقاله‌ای را در تاریخ 19 جنوری 2012 در شبکه‌ی تحلیل‌گران افغانستان به نشر رسانید که از لحاظ اهمیت خود در شمار یکی از مقالات مهم در مورد افغانستان تلقی می‌شود. وی در این مقاله به نشست مورخ هشتم جنوری در برلین اشاره می‌کند که در آن چهار نفر از رهبران جبهه‌ی ملی با چهار تن از شخصیت‌های برجسته‌ی امریکایی، به شمول داناروهراباکر، رییس کمیته‌ی روابط خارجی سنای امریکا، لویس گهمرت، ستیو کینگ، و لوریتا سانشز، اشتراک ورزیده بودند. در ختم این نشست، بیانیه‌ای منتشر شد امضاکنندگان آن طرح یک سیستم غیرمتمرکز در افغانستان را مطرح کردند. توماس روتیگ، با توجه به واکنش‌های مختلفی که نشست آلمان برانگیخت، سناریوهایی مختلفی را برای آینده‌ی افغانستان به بررسی می‌گیرد که یکی از آنها سناریوی شبه‌کاتانگا است که در آن معادن و منابع زیرزمینی عامل ایجاد یک طرح سیاسی، و در عین حال، بی‌ثباتی و جنگ در کنگو قرار گرفت. کاتانگا منطقه‌ی زرخیزی در کنگو بود که پس از استقلال کنگو و رهبری پاتریس لومومبا، با دخالت کمپنی‌ها و قدرت‌های خارجی، به عامل نزاع بزرگ و تجزیه‌ی چندین باره‌ی کشور منجر شد. پاتریس لومومبا که کتاب مشهورش، «میهن من، کنگو» جلوه‌هایی از اندیشه‌ و باورهای او را در بر دارد، در اثر یک کودتای نظامی، از قدرت افتاد، و توسط یکی از گروه‌های جدایی‌خواه اعدام شد. توماس روتیگ در مقاله اش به سناریوهای سومالی و جنوب سودان نیز به عنوان احتمالاتی در آینده افغانستان اشاره می کند.


(ادامه مطلب را از جمهوری سکوت دنبال کنید)

اشرف غنی به علف‌خواری تشویق می کند!

(نوشته ای از عارف ظفیر در جمهوری سکوت)

بیکاری هم خوب چیز است. شنیده بودم که می‌گفتند تمدن زاده‌ی نیاز بوده، اما هنر زاده‌ی بی‌نیازی. زندگی در اروپا و غرب اگر هیچ فایده نکرده، یکی هم این بوده که فرصت داده است آدم بنشیند و از سر بیکاری به هر سایت انترنیتی سر بزند و ببیند که در چهار گوشه‌ی دنیا چه خبر است. برای من این کار شده است یک سرگرمی که هم جالب است و هم معتاد کننده.

در این اواخر سایت‌پالی می‌کردم که یک بار چشمم افتاد به این خبر جالب در خبرگزاری بُست باستان که آن را به تاریخ چهارم دلو 1390 از بدخشان پست کرده است. کیف کردم از خواندنش. برای شما هم نقل می‌کنم که ببینید چه تحول بزرگی را در رشد و پیشرفت انسان‌ها در تکامل مدنی "افغانستان" نشان می‌دهد. دکتر اشرف غنی احمدزی در مراسم بزرگی که به مناسبت انتقال مسئولیت‌های امنیتی به نیروهای افغان برگزار شده است، در حضور هزاران نفر و مسئولین عالی‌رتبه‌ی دولتی و غیردولتی، اعم از ملی و بین‌المللی، برای تأمین مخارج اردو، طرح علف‌خواری مردم را مطرح کرده است. (بُست باستان،


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

صدای کرزی بوی جنگ دارد

آقای کرزی در مراسم افتتاح دوره‌ی جدید کاری پارلمان گفت: «ما اجازه نمی‌دهیم که در کشور ما یک تجربه‌ی جدید سیاسی دیگر آزمایش شود.» او که به تعبیر بی‌بی‌سی «از حامیان اصلی نظام ریاستی در افغانستان است» در این سخنرانی تأکید کرد که «نظام کنونی افغانستان براساس اراده‌ی مردم تشکیل شده و "تا پای جان" از آن پاسداری خواهد کرد.» (بی‌بی‌سی، اول دلو 1390)

این سخن آقای کرزی با لحن و تأکیدات مخصوصی که در جریان ابراز آن داشت، به طور آشکار بوی جنگ می‌دهد. وقتی او از تعبیر «ما» و «کشور ما» و «اراده‌ی مردم» و «پاسداری تا پای جان»، آنهم رو به روی نمایندگان ملت حرف می‌زند، به خوبی می‌داند که مخاطبش کیست و چه سخنی را از طریق این تریبیون به گوش ملت و جهان می‌رساند.

ظاهراً کرزی آخرین نقطه‌ی امید در حلقه‌ی ضعیفی است که پارچه‌های مختلف افغانستان جدید را به هم نزدیک نگاه کرده است. تا کنون وی تلاش می‌کرد از زبان جنگ در برابر ملتش استفاده نکند. قبل از او تقریباً همه‌ی قدرتمندان واقعی دیگر در حلقه‌ی "سیاست افغانی" زبان زور را به صراحت به کار برده بودند: از عبدالرحمن و هاشم خان و داودخان و امین و شهنواز تنی، تا طالبان و حزب اسلامی و چند عضو ارشد کابینه و پارلمان. روستار ترکی و علم‌گل کوچی و حشمت غنی احمدزی به همان اندازه گلو و چشم پاره می‌کردند که اسمعیل یون و لیوال و ذبیح‌الله مجاهد و قاری یوسف. کسی از آنها گلایه‌ای نداشت و تصور می‌شد که افغانستان صدا و موضع آنان را بخشی از سنت‌های تاریخی خود می‌داند که تا زمان ما نیز انتقال یافته اند.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

از سخن سياسي تا عمل سياسي

(نوشته ای از رحیم جمشیدی در جمهوری سکوت)

نوشته اخير "نفر سوم" يكي از خوب‌ترين نوشته ها در مورد سياست ورزي هزاره ها است. اين نوشته از چند نظر مهم است:

  • 1- نگاه جديد و ادبيات جديد در اين نوشته وجود داشته و با تمام قوت معطوف به يك رويكرد استراتژيك است.
  • 2- تحليل واقع بينانه و آگاهانه است. به اين معنا كه: ما تحليل نويس زياد داريم، اما واقع بيني و وقوف در آن ها وجود ندارد.
  • 3- روايت تحليلي از برخورد هزاره ها با قدرت سياسي ارائه مي كند كه قابل درك است و برخواسته از ذهنيت مبهم و اسطوره اي نيست.
  • 4- يك نقد سياسي خوب است، هر ذهني را كه درك سياسي داشته باشد، تكان مي دهد.

اما من در اينجا از يك زاويه ديگر به عين مساله مي خواهم نگاه كنم. نام اين "زوايه" را هرچه مي خواهيد بگذاريد، مي خواهم بر اساس "تحليل گفتماني"، "فهم گفتماني" و "مكانيزم اجرايي گفتمان-سياست" در دو سطح تعامل ميان قومي و درون قومي مي‌پردازم. چون در غياب گفتمان شهروندي سياست و يا ميكانيزم هاي شهروندمحور سياست در يك كشور، بايد بن‌مايه هاي قومي سياست را شناخت. پس، استفاده از مفهوم تحليل گفتماني، به اين معنا است كه در دو سطح ياد شده در افغانستان، چگونگي و چه بودگي جنبه هاي قومي ماهيت گفتمان‌هاي سياسي را بدانيم. سپس بدانيم كه گفتمان سياسي هزاره ها در اين ميان چه بوده است. در اينجا، گفتمان عبارت از داعيه هاي سياسي و فورم هاي سخن سياسي در دو سطح ياد شده است. فهم گفتمان سياسي، عبارت از برداشت و درك داعيه هاي سياسي و شناخت فورم هاي سخن سياسي يا سياست ورزي گفتاري-اجرايي در دو سطح متذكره است. به عبارت ديگر، در تحليل گفتماني، گفتمان شناشي سياسي هزاره ها را بايد در نظر داشت. مضاف براين، ميكانيزم هاي اجرايي سياست يا يك گفتمان سياسي را نيز در نظر خواهم داشت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

سخنی که با خون نوشته شد

(این سخنرانی به مناسبت سالگرد بابه مزاری در سال 1387 در مسجد امام خميني، دشت برچي ایراد شده بود و در همان سال در سایت جمهوری سکوت به نشر رسید. به دلیل نکته‌هایی که در این سخنرانی وجود دارد آن را در اینجا بازنشر می‌کنیم. - جمهوری سکوت )

بسم الله الرحمن الرحيم

«فاصبر، ان وعد الله حق، ولايستخفنك الذين لايوقنون» (قرآنکریم)

صبر و شكيبايي پيشه كن كه وعده‌ي خدا حق است و كساني كه يقين نمي‌كنند تو را به وحشت نيندازند.

در جايي كه امروز من پيش روي شما ايستاده ام زماني ديگر كس ديگري مي‌ايستاد كه امروز نيست و ما به يادبود او حرف مي‌زنيم و خاطره‌هاي او را براي همديگر تكرار مي‌كنيم. دقيقاً در همين نقطه‌اي كه من ايستاده ام، بابه‌مزاري مي‌ايستاد و از پشت همين مايكي كه من سخن مي‌گويم بابه‌مزاري سخن مي‌گفت. شايد مسجد امام‌خميني يكي از پرخاطره‌ترين دوره‌هاي زندگي بابه‌مزاري در طول دوران زندگي او، به خصوص در غرب كابل، بوده است. رفته رفته خود بابه‌مزاري هم با اين مسجد به گونه‌ي خاصي اُنس گرفته بود و وقتي گفته مي‌شد كه در كجا بايد محفل سخنراني برگزار شود، خيلي ساده مي‌گفت: مسجد امام خميني.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

كالبدشكافى يك متن مشوش و تحليل يك ذهن مغشوش

(نوشته ای از جعفر عطایی در جمهوری سکوت)

چند وقتى گفتگوهايى ميان بعضى دوستان و آقاى رويش جريان داشت و در حاشيه اين مباحثه ها من نيز گاهى در اينجا و گاهى هم در فيسبوك چيزهايى در مورد متن و شخصيت آقاى رويش نوشته ام. در ادامه همان گفتگوها، اين، نقدى بر نوشته ى "پرسش هاى نامربوط و پاسخ هاى بى پرسش" آقاى رويش است.

در عنوان نوشته، آن طور كه از محتواى متن فهميده مى شود، احتمالا منظور آقاى رويش از "پاسخ هاى بى پرسش"، پرسش هاى بى پاسخ باشد. همانگونه که عمل می تواند بدون عکس العمل باشد٬ اما هر عکس العملی فقط در ادامه یک عمل مفهوم می یابد، پاسخ نیز زاده ی پرسش است و پاسخ، بی پرسش به دنیا نمی آید. منظور آقاى رويش از اصطلاح "پرسش هاى نامربوط" در عنوان متن نیز خيلى مفهوم نيست. معمولا انتظار جواب داشتن از "پرسش هاى نامربوط" معقول نيست. تركيب "پرسش هاى نامربوط" جوابش در خودش نهفته است و آن هم اينكه سوال پرسيده شده باطل، غلط، نابجا و نامربوط است و جوابى ندارد. کسی که آگاهانه پرسش نامربوط می پرسد یا در مورد پرسش اش جدی نیست و یا به قصد مغالطه٬ تخریب و استهزای بحث پرسش نامربوط می کند، یا هم اینکه شخص نورمالی نیست. کسی هم که ندانسته سوال بی ربط بپرسد٬ جوابش تشریح و نشان دادن بی ربط بودن آن سوال است. اگر عنوان نوشته ى آقاى رويش را به همان شكل اولیه اش بپذيريم، اين خود شاهد مثال روشنى از يك ذهن مشوش و چوكات فكرى پريشان و منطق گریز است كه به سختى مى توان درك كرد كه چه مى خواهد بگويد. پرسش نامربوط كردن و پاسخ هاى بى پرسش دادن بعيد است ثمرش چيزى غير از سخنان مبهم و مغشوش باشد.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

رابطه‌ی متقابل با جامعه‌ی بین‌المللی (گام ششم)

تاریخ روابط سیاسی افغانستان از دوران زمان‌شاه درانی (۱۷۹۳ - ۱۸۰۱) شروع می‌شود. پیش از آن جغرافیای خاصی به نام افغانستان نبوده و رابطه‌ی سیاسی هم به آن معنایی که روی آن حساب شود، در فرهنگ سیاسی این خطه وجود نداشته است. زمان شاه درانی پای انگلیس را در رابطه‌ی سیاسی خود به میان کشید و روس‌ها را هم تحریک کرد که در جنگ رقابت منطقوی خود از افغانستان فارغ نباشند. به اینگونه حد اقل خطی در دو سوی قلمرو حکومت او نشان‌دهی شد.

بعد از زمان‌شاه درانی، همه‌ی زمامداران سدوزایی و بارکزایی تا دوران امان‌الله خان، یا با انگلیس مخالفت کرده و تحت حمایت روس قرار گرفته اند یا بالعکس، در حمایت انگلیس قرار داشته و به روس‌ها پشت کرده اند. تعامل این زمامداران نیز تنها یک وجه داشته است: یا نوکری کرده اند و منقاد بوده اند، مثل شاه‌شجاع و امیرعبدالرحمن، یا "غیرت افغانی" نشان داده اند و سرکشی کرده اند، مثل وزیراکبر خان و یکی دو تای دیگر.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

نشست آلمان؛ گام بلندی در سیاست جدید افغانستان

به نظر می‌رسد نشست آلمان و اعلامیه‌ای که در پایان این نشست منتشر شده است از جنبه‌های گوناگون قابل ملاحظه است. در این نشست و اعلامیه‌ی پایانی آن، اشاراتی وجود دارد که در نوع خود در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان بی‌سابقه اند:

1) سیاست بین‌المللی در قبال افغانستان از صورت کلیشه‌ای و کلاسیک بیرون شده است که در آن فقط خواست پاکستان یا گروه‌های خاصی در افغانستان مورد ملاحظه قرار می‌گرفت و سایر واقعیت‌ها و نیروها به زور و فشار به پیروی و اطاعت کشانده می‌شدند و یا مورد نفی و بی‌اعتنایی قرار می‌گرفتند. تحول جدید نشان می‌دهد که سیاست به نوعی توازن گرایش می‌یابد و واقعیت‌های گونا‌گون به طور همزمان مورد توجه قرار می‌گیرند.

2) این تحول نوعی توازن میان واقعیت‌های سیاسی اثرگزار در معادله‌ی سیاسی افغانستان نیز برقرار می‌کند و برای اطراف مختلف زمینه‌ی آن را مساعد می‌سازد که با تکیه بر منابع خارجی بر سیاست‌های تک‌بُعدی در داخل کشور اصرار نداشته باشند و واقعیت وجودی خود را مطابق آنچه خود دارند سنجش کنند نه اینکه از زور و فشار بیرونی برای رقابت و چانه‌زنی داخلی استفاده کنند. شاید حساسیت آقای لیوال و واکنش وزارت خارجه‌ی افغانستان حاکی از این امر باشد.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

دل کندن از گذشته، چشم دوختن به آینده (گام پنجم)

دل‌کندن از گذشته قاعدتاً آسان نیست، هرچند گاهی ضرورتش را نیز انکار نکنند. آدمی معمولاً با صد رشته به گذشته‌اش پیوند دارد و این رشته‌ها را یک‌بارگی کندن و تعلق خویش را با آنها قطع کردن، دشوار است. گذشته هر چه با هزینه‌های جانی و عاطفی بیشتر عجین باشد، شیرینی‌اش بر دل آدمی بیشتر می‌چسبد. به همین گونه است عجین بودن گذشته با رنج و درد آدمی، که رنج و درد نیز بخش مهمی از تاریخ و ارزش‌های کهن او محسوب می‌شوند.

حالا که بیم 2014 و پیامدهای هولناک آن جان ما را آزرده کرده است، آیا می‌توانیم از گذشته دل بکنیم و تنها تعلق خویش را در حد چشم دوختن به گذشته و آموختن از آن بسنده کنیم و در عوض، چشم و دل خود را یکجایی به آینده بسپاریم و برای آینده فکر کنیم و برنامه بریزیم؟

***

به نظر می‌رسد کنفرانس بن آغاز خوبی برای این تمرین نیز بود. در کنفرانس بن نقطه‌های مثبت زیادی وجود دارند که می‌توانند هم به گونه‌ی نمادین و هم به گونه‌ی واقعی به دردبخور باشند. کنفرانس بن، فرصتی فراهم کرد که هزاره و تاجیک و پشتون و ازبک و کمونیست و اسلامیست و لیبرال و بنیادگرا، یک بار نفس تازه کنند و لحظه‌ای دل خود را از بار سنگین گذشته فارغ سازند و به سوی آینده چشم بدوزند و قسمت‌هایی از دل‌گوشه‌ی خود را برای آینده نیز آماده کنند.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

گام های پریشان در جستجوی بدیل های سیاسی موهوم

(نوشته ای از محمد امین حلیمی در جمهوری سکوت)


این نوشته، نگاه اجمالی است به چهار مقاله ی مسلسل استاد رویش که اخیرا در «جمهوری سکوت» نشر شده است. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی، شاید یادآوری این نکته نیز لازم باشد که چون در گذشته نقد کردن آقای رویش برای بعضی ها با دشواریها و مصلحت بینی هایی همراه بوده است، از این جهت همیشه با وجود خالیگاه ها و ضعف های بسیاری که در نوشته ها و گفته های ایشان دیده می شد، کمتر مورد چند و چون و نقد و پرسش قرار گرفته است. به نظر می رسد عامل این رویکرد عمدتا دو چیز بوده است:

اول، اینکه در فضایی توهم زده، مرض آلود و غیر شفافی که معمولا بر گفت و گوهایی از این دست در جامعه ی ما حاکم می شود، این نگرانی وجود دارد که بحث های فکری، مورد داوری های سیاسی قرار بگیرد و به جای دامن زدن به مجادلات عقلانی به غیب گویی های خیالی منجر شود و در چنین شرایط تاریک پر از تضاد و توطیه اندیشی، ارادت مندان و هواداران استاد رویش با نام های واقعی و مستعار، از چار سوی عالم بر منتقدان، هجو و هجوم آورند و به جای دست و پا کردن دلیل های منطقی برای استوار کردن نظرات ایشان، به دنبال ساختن علت و انگیزه های واهی برای به زمین زدن ناقدان او بگردند. و آنگاه هزاران لعن و طعن بر آنها ببارند که شما ها را چه رسد که با این انبانهای خالی از "معرفت" و کارنامه های تهی از مجاهدت و بدون درک محضر مزاری و بی سابقه ی درخشان مبارزاتی، دست از کارگری برداشته اید و دست اندرکار نقد گفته ها و نوشته های شخصیتی مثل عزیز رویش شده اید؟! این چه بی رسمی است که کسانی بی ارایه ی کمترین خدمت عملی به مردم، در باره ی دیدگاه های خادم همیشگی آنان یعنی استاد رویش، چون و چرا کنند و مذبوحانه تلاش بورزند که شان علمی، وزن اجتماعی و جایگاه سیاسی او را مخدوش نمایند؟! و در نهایت هم به این نتیجه و حکم قطعی برسند که هر کس در مورد استاد سخنی به جز تمجید و تایید بگوید یا خاین مامور است و یا جاهل معذور. منتقدان یا غرض دارند و یا مرض.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

احترام به واقعیت ها برای عبور از واقعیت ها (گام چهارم)

قرار است در سال 2014، افغانستان حد اقل سه مسئولیت بزرگ را عهده دار شود:

1) با خروج نیروهای بین المللی حافظ امنیت، نیروهای افغان تأمین امنیت کشور را بر دوش گیرند.

2) با قطع کمک های مالی از سوی جامعه ی جهانی، دولت افغانستان معاش و معیشت کارمندان و شهروندان کشور را تأمین کند.

3) با کاهش نظارت و یا دخالت مستقیم قدرت های بین المللی، بدیل سیاسی جدیدی که جاگزین حکومت کنونی به رهبری آقای کرزی و تیم همکار او می شود، معرفی شده و با همین بدیل سیاست های داخلی، منطقوی و بین المللی افغانستان مدیریت شود.

سوال این است که افغانستان برای عهده دار شدن این سه مسئولیت تا چه حدی آمادگی خواهد داشت:

اول، مشکلات امنیتی افغانستان چه از ناحیه ی شورش و اعتراضات داخلی و چه از ناحیه ی مداخله گران بیرونی "واقعیت"ی است که باید در کنار توان امنیتی افغانستان گذاشته شود تا سنجش واقع بینانه ای صورت گیرد. افغانستان سالانه مبلغی در حدود ده میلیارد دالر تقاضا دارد تا بتواند نیروهای مسلح خود را با همین وضعیت کنونی سر پا نگه دارد. این پول از کجا تأمین می شود و ظرفیت افغانستان برای جذب، استفاده و مدیریت آن در چه حدی خواهد بود؟ ... چالش هایی که در برابر نیروهای امنیتی افغانستان قرار می گیرند، با چه کمیت و کیفیتی بروز خواهند کرد؟


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

عبور از ‏سیاست‏های مبتنی بر ترس (گام سوم)

عراق روزهای دشوار و خطرناکی را پشت سر می‏گذارد؛ اولین روزهای پس از خروج آخرین سربازان امریکایی از این کشور. نوری المالکی، گذشته از آنکه در ادعای خود حق‏به‏جانب است یا نیست، از لحاظ سیاسی غیرمسئولانه‏ترین استفاده‏ی خود را از فرصت نشان داد و عجولانه‏ترین رویکرد خود برای اداره‏ی یکدست قدرت را در یک وضعیت فوق‏العاده شکننده و آسیب‏پذیر به نمایش گذاشت. این سوال مطرح است که آیا نمی‏شد راهی و زمانی دیگر برای این تصفیه‏حساب جستجو کرد؟ ... و از آن هم مهم‏تر: اساساً چه ضرورتی به این تصفیه‏حساب؟

تنها چند ساعت پس از خروج آخرین سرباز امریکایی از عراق، شمشیری که قبضه‏اش در میان مشت مالکی بی‏تابی می‏کرد، از غلاف بیرون جهید و طارق هاشمی، معاون سنی مذهب رئیس جمهوری را به اتهام فعالیت‏های تروریستی به محکمه احضار نمود. در حکم جلب آقای هاشمی ادعا شد که محافظان او با پول گرفتن از دفتر او قصد داشته اند دست به حملاتی علیه مقام‏ها و افسران پلیس بزنند. اعترافات محافظان بازداشت‏شده‏ی آقای هاشمی راست بود یا دروغ، بحثی دیگر است. اما آقای هاشمی که در سفری در نواحی کردستان این کشور بود، از پذیرفتن حکم محکمه ابا ورزید و با خروج نمایندگان سنی از هیأت دولت، ساختار "وحدت ملی" عراق که فقط یک سال قبل شکل گرفته بود، فرو پاشید و در اولین روزهای پس از آن ده‏ها تن در یک سیر خونین برگشت به نبردهای فرقه‏ای جان باختند، نبردهایی که تنها در فاصله‏ی سال‏های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ هزاران قربانی گرفته بود.

هنوز هم معلوم نیست که شعاع این موج که با مدیریت سیاسی آقای المالکی ایجاد شده است، تا کجا امتداد خواهد یافت و باید صبورانه منتظر ماند تا دیده شود که گام‏های بعدی سیاستمداران و رهبران عراقی چیست و امریکایی‏ها و سایر قدرت‏های دخیل منطقوی و بین‏المللی برای مدیریت بحرانی که خلق شده است، چه رویکردی را در پیش می‏گیرند. هر چه باشد، معلوم است که رویکردی پرهزینه خواهد بود و مجریان آن را با تلخکامی‏های زیاد رو به رو خواهد ساخت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)