‏نمایش پست‌ها با برچسب روایت یک انتخاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روایت یک انتخاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه

سخن آخر در روایت یک انتخاب (91)

«روایت یک انتخاب» تمام شد. از همکاران «جامعه‌ی باز» تشکر می‌کنم که مرا فرصت دادند تا این روایت با خودم و مخاطبانم در میان گذاشته شود. دوستانی در جریان این روایت، بر صحت حرف‌هایی که من نسبت به افراد داشته ام و یا شرحی که از حوادث آورده ام، ابراز تردید کردند. رسمی‌ترین صورت این تردید اعلامیه‌ای بود که از آدرس قانون‌پوه، سرور دانش، معاون دوم ریاست جمهوری صادر شد و اسم برخی از دوستانی را که در «اتاق فکر» اشتراک داشتند، نیز با خود حمل می‌کرد.

من این روایت را از میان صد‌ها صفحه یادداشت‌های روزانه و ‌ده‌ها ساعت فایل‌های صوتی نقل کرده ام که در مناسبت‌های مختلف تهیه شده اند. برخی از حوادث و رویدادها را با دوستانی که شاهد ماجرا بوده اند، در میان گذاشته ام تا صحت و سقم آن‌ها را روشن‌تر سازم. اما برای من هیچ‌کدام این‌ها سند نیستند. سند خودم هستم و تمام افرادی که به گونه‌ای در این ماجراها سهیم بوده اند. مهم نیست که تک تک حرف‌ها و کلمات من، «صورت واقع» را بازتاب می‌بخشند یا نه. مهم این است که محتوای این روایت‌ها از یک انتخاب حکایت می‌کند که به گونه‌ی یک تصمیم بزرگ سیاسی در یک مقطع حساس تاریخی بروز کرد و به انتقال قدرت از یک ساختار به ساختاری دیگر منجر شد. یک ملت و تمام جهان شاهد این تحول بودند و عده‌ی کثیری به گونه‌ی مستقیم و غیر مستقیم در آن سهم داشتند.

مخاطبان مستقیم و رده‌اول من در این روایت‌ها همه زنده اند. حتا یک نفر هم از میان کسانی که اسم شان در روایت‌های من ذکر می‌شود، چشم از دنیا نپوشیده است. این افراد را دعوت نمی‌کنم که راست و دروغ روایت مرا برملا کنند. می‌خواهم روایت خود شان را از راهی که در جریان یک انتخاب بزرگ سیاسی طی کرده اند، بر زبان بیاورند.

***

من روایت کردم تا راه پاسخ گفتن به سوال‌ها و تردیدهای زیادی را هم برای زمامداران و فعالین سیاسی و هم برای شهروندان سرزمینم باز کنم. گفتند که روایت من ساختارشکنانه است: گویا رازهای پشت پرده‌ی یک کار مشترک سیاسی را افشا کرده ام و این کار در عرف سیاسی قابل توجیه نیست. من بدون اینکه به این اتهام پاسخ بگویم، سوال دیگری را در نقطه‌ی مقابل مطرح می‌کنم: آیا پنهان‌کاری یا عهدشکنی زمامداران سیاسی در عرف سیاسی قابل توجیه است؟

من در ختم «روایت یک انتخاب»، تنها نامه‌هایی را که برای اشرف غنی و برخی دیگر از افراد فرستاده ام، برای توجیه موضع‌گیری‌های سیاسی خود کافی می‌دانم. می‌گویم تمام حرف‌های دیگری که گفته ام، تمهیدی اند برای اینکه بگویم این چند نامه‌ام باید خوانده شوند و مخاطبان آن‌ها باید پاسخ دهند. از بقیه‌ی نامه‌ها که بگذریم، نامه‌ی نوزدهم عقرب 1392 را که حاوی درخواست من برای گرفتن پست ریاست دفتر ریاست جمهوری و پست‌هایی دیگر برای برخی از دوستانم در نهاد ریاست جمهوری در حکومت اشرف غنی احمدزی است، هفت نفر به شمول داکتر عبدالعلی محمدی امضا کردند و آن را همه‌ی هفت نفر مشترکاً به اشرف غنی رساندیم و در مورد آن با هم صحبت کردیم. نامه‌ی مورخ 30 عقرب 1392 را برای ده‌ها تن از دوستانم در زمان آن فرستاده و یا برای شان خوانده ام که خلیلی و دانش از همین جمله اند. نامه‌ای را که برای ذکی و خیری فرستادم، هم نزد خود شان موجود است و هم نزد برخی از دوستان و همراهانم. دو نامه‌ی آخرم برای اشرف غنی در نزد سلام رحیمی و سیما غنی نیز وجود دارند که به طور همزمان دریافت کرده اند. شاهد جلساتی که با سیما غنی و سلام رحیمی و اشرف غنی داشته ایم و یا جلسه‌ای که در مورد راه حل معضل کوچی‌ها به توافق رسیدیم و یا جلسه‌ای که در دفتر اتمر دایر شد و سخنان تلخ و آزاردهنده‌ای که در این جلسه بر زبان رفت، ده‌ها دوستی اند که حالا همه‌ی آن‌ها زنده و حاضر اند. می‌خواهم بگویم که روایت این حرف‌ها بیان هیچ راز یا افشای هیچ امر پنهانی نیست. تنها یک قصه است از آن‌چه اتفاق افتاده و با بیان این قصه تعداد آشنایان آن بیشتر می‌شود و اثر آگاهی‌بخش آن زیادتر.

روایت‌های من قسمت‌هایی از حوادث و سخنان را بازتاب نمی‌دهد که هنوز هم جنبه‌های منفی و تخریش‌کننده‌ی آن‌ها را برای سرنوشت سیاسی ملت قابل توجیه نمی‌دانم. من راه اصلی‌ام در جریان انتخابات را با اشرف غنی رفته ام. راه من با خلیلی و دانش و «اتاق فکر» فقط گوشه‌ای از این مسیر بود که درصد اندکی از درگیری‌ها و موضع‌گیری‌های مرا تشکیل می‌داد. قسمت اعظم راه من با اشرف غنی طی شد. من از این حکایت گسترده و پر فراز و فرود، تنها به اشاره‌هایی اکتفا کرده ام که در حوزه‌ی شعاع کارم با خلیلی و دانش و «اتاق فکر» قرار گرفته اند. از بقیه‌ی راه، هیچ سخنی در «روایت یک انتخاب» انعکاس نیافته است. بااینهم، نگفتن این حرف‌ها هیچ کاستی‌ای در آنچه تصویر وضعیت سیاسی کشور و زمامداران سیاسی آن است، خلق نمی‌کند. اگر گاهی سخنانی را در مورد اشرف غنی، خلیلی و دانش، با جزئیاتی بیشتر گفته ام، دلیلش آن است که می‌خواهم این سخنان مجال قضاوت دقیق‌تر را بیشتر کند. کوشیده ام در تبدیل این سخنان از صورت گفتاری به صورت نوشتاری، بار منطقی سخنان را بیشتر رعایت کنم تا خدشه‌ای بر محتوای آن وارد نشود. قسمت‌های زیادی از این روایت‌ها بازتاب دقیق سخنانی است که بر زبان رفته است و من در هر شرایطی حاضرم از صحت کامل آن‌ها دفاع کنم.

***

گذشته از هر حرفی دیگر، من روایت کردم تا بگویم که دیگران چرا روایت نمی‌کنند؟ خلیلی را به عنوان نمونه بگیریم: حالا پایش رسیده است لب گور. تنها در حول و حوش فرصتی که «روایت یک انتخاب» جریان داشت، چندین تن از نزدیک‌ترین همتایان سیاسی و حزبی‌اش از دنیا رفتند. مطمین هستم که در موقع دفن یا کشیدن تابوت هر کدام آن‌ها، خلیلی یک بار از لرزیدن و لغزیدن پای خودش تکان خورده است. اما چرا نمی‌گوید که یک دانش‌آموز دهاتی صنف سوم که در درس‌های آخوندی و علوم دینی نیز هیچ درخشش خاصی نداشته و در عمرش یک کتاب جدی سیاسی نخوانده، چگونه و در چه زمینه‌ای راه رفته که حالا همه‌ی رقیبان را کنار زده و تبدیل به «رهبر خردمند» و «سیاستمدار هوشیار» شده و برای خود و خانواده و اقارب خود زندگی سرشار از خوش‌بختی و آسایش فراهم کرده و بر کوهی از دالر و ثروت تکیه زده است؟ او چرا روایت نمی‌کند که از حجره‌های یک مدرسه‌ی کوچک در قلعه‌ی شاده تا سازمان نصر و حزب وحدت و دوران رهبری بابه مزاری و حاکمیت بر بامیان و نشستن در دهن دره‌ی چاشت و لمیدن بر کرسی معاونت ریاست جمهوری را چگونه طی کرده است و حالا در کجا ایستاده است و به کجا نگاه می‌کند؟

این روایت چیزی از شأن خلیلی کم نمی‌کند. برعکس، خیلی هم برایش مفید است و جای او را در تاریخ و برای قضاوت‌های تاریخی باز نگه می‌دارد. سیاستمدار به دلیل طبیعت کاری که انجام می‌دهد، نیاز به بازگویی و روایت یک‌دست و دقیق از همه‌ی کارکردها و راهی دارد که به نام او ثبت شده اند. اگر خلیلی روایت نکند، روایت من و صدها راوی دیگر برای او چهره می‌سازد و فکر نمی‌کنم که این روایت‌ها، گذشته از راست و دروغ بودن آن‌ها، دقیقاً چیزی باشد که خلیلی از آن احساس رضایت کند.

به همین گونه است سرور دانش که حالا در دفتر صدارت و معاونت ریاست جمهوری، عنوان «قانون‌پوه» را نیز در کنار اسم خود یدک می‌کشد. او چرا روایت نمی‌کند و چرا برای مردم نمی‌گوید که چه دیده و چه کشیده است و در پشت ظاهر کرخت و ترحم‌برانگیز او چه توفانی از حرف‌های ناگفته وجود دارد که باید برای مردم گفته شوند؟

***

حالا که بازگویی «روایت یک انتخاب» تمام شده است، به هیچ صورت احساس شکست نمی‌کنم. در مقاطعی که در حال حرکت بودم، برخی از حوادث و رویدادها برایم قابل انتظار نبودند. حس مقطعی شکستم در برابر این حوادث و رویدادها، شکست مقطعی «انتظار»ی بودند که حالا به وضوح می‌دانم واقع‌بینانه نبوده و ناشی از خطاهای فاحش در محاسبه و سنجش‌های سیاسی ام بودند. اما این اعتراف تلخ، مانع آن نمی‌شود که بگویم در مجموعِ این راه، دستاوردهای عظیم و رضایت‌بخشی داشته ام.

من از اشرف غنی ناراحتی ندارم. نه به دلیل اینکه با من و وعده‌هایی که برای ملت داشته است، رسیدگی کرده یا نه. به دلیل اینکه او یک فرد بود مثل هر فردی دیگر. از لحظه‌ای که با هم کار مشترکی را شروع کردیم، هر دو برای خود محاسبه و توقعی داشتیم. حس می‌کنم در ختم راه، نه من به صد در صد محاسبه و توقعات خود دست یافتم و نه او. اما حس می‌کنم که هر دو در شناخت همدیگر و زمینه‌های یک کار سیاسی با همدیگر دستاوردهای بزرگی داریم؛ هم‌‌چنان‌که در شناخت نیروها و حلقاتی که به بهانه‌ی همراهی در انتخابات فرصت همراهی یافتیم، راه خوبی را طی کردیم.

اگر حکومت وحدت ملی یک حکومت ناکام است، مقصر آن تنها من یا اشرف غنی نیستیم. تمام ملت در محاسبه و کاری که کرده است، سهم دارد. باورم این است که «ملت» به مثابه‌ی یک «جامعه‌ی واحد سیاسی» هیچ‌گاه شکست نمی‌خورد. اتهام کار اشتباه یا غلط را به «ملت» به عنوان «جامعه‌ی واحد سیاسی» نمی‌توان نسبت داد. تنها می‌توان میزان رشد مدنی و فرهنگی آن را نشان‌دهی کرد و گفت که در یک مقطع خاص، با نحوه‌ی خاصی از رفتار، چه سطحی از رشد را در عرصه‌ی مدنی و فرهنگی خود نشان داده است.

ملت، در انتخابات، رأی بیشتری به اشرف غنی داد و بعد از آن به عبدالله. زلمی رسول و سیاف و هلال و شیرزوی و نعیم و ارسلا و دیگران باید خود شان محاسبه کنند که چرا آرای شان در میان مجموعه‌ی ملت چشم‌گیر نبوده است. این سوال را به گونه‌ای دیگر نیز می‌توان مطرح کرد: اگر ملت رأی بیشترش را به اشرف غنی و عبدالله نمی‌داد، چه کسی دیگر سزاوار آن بود؟

***

من «حکومت وحدت ملی» را یک شکست نمی‌دانم. نه برای زمامداران این حکومت، نه برای شهروندان افغانستان، و نه برای حامیان بین‌المللی کشورم که در ایجاد این ساختار نقش گرفتند. زمامداران حکومت وحدت ملی شاید توقع شان از سیاست در همین حد بود که حالا به آن رضایت داده اند. شهروندان افغانستان، توان و ظرفیت شان برای ساختن یک ساختار سیاسی در انتخاب شان تجلی کرد. گویا چیزی بیشتر از این نداشتیم که روی میز می‌گذاشتیم و آن را انتخاب می‌کردیم. حامیان بین‌المللی کشورم نیز بالاخره باید از درون ظرف افغانستان چیزی را می‌گرفتند که آدرس رسمی برای تماس و ارتباط سیاسی شان محسوب می‌شد. بنابراین، حالا همه به آنچه می‌خواسته یا سزاوار آن بوده اند، دست یافته اند.

من اشرف غنی را نیز ناکام نمی‌دانم. هنوز زود است که او را در مدیریت سیاسی‌اش کامیاب یا ناکام نمره دهم. در فضا و بستری که او ارگ را تصاحب کرده است، همه چیز داخل گودی مغز خود او به عنوان یک «فرد» جولان دارد. رولا غنی و اتمر و خپلواک و سلام رحیمی را بگذاریم کنار. مطمین هستم که هیچ چیزی از سیاست و آینده‌ی اشرف غنی، حتا برای خودش هم روشن نیست که بتواند با قطعیت بگوید چه می‌کند یا کجا می‌رود. من این حرف را هم از روی شناختی که از اشرف غنی دارم می‌گویم و هم با محاسبه‌ی شرایطی که او و کار او را در ارگ ریاست جمهوری احتوا کرده است.

اشرف غنی در صورت ظاهر، فیزیولوژی ارگ را تصاحب کرده است. اما اشباح گوناگونی در سوراخ سنبه‌های ارگ و ماحول آن وجود دارند که تا یکی دو سال از ارگ پاک نمی‌شوند تا اشرف غنی از دیدن آن‌ها دچار هراس نشود. اشرف غنی نظامی نداشت که بتواند او را در کنترل و مدیریت ارگ کمک کند. او داخل خانه‌ی اشباحی شده است که صورت ظاهر آن آراسته با تشریفات یک قصر ریاست جمهوری است. کرزی پیکر قدرت را به اشرف غنی تحویل داده، اما روان کرزی هنوز هم از ارگ جدا نشده است. به همین گونه است تمام آن‌هایی که چهار روز در ارگ پلکیده و در آن اکت و ادای حکومت و ریاست کرده اند. انتقال روانی قدرت زمان به کار دارد و اشرف غنی تا این مرحله را طی نکرده است، نمی‌تواند مورد قضاوت قرار گیرد.

خود اشرف غنی در زودرس‌ساختن قضاوت‌ها و توقعات دیگران نقش زیادی داشت. حرف‌ها و وعده‌هایی داد که از لحاظ زمان‌بندی خود دقیق نبودند. سرزدن از فلان حوزه‌ی امنیتی و فلان زندان و فلان شفاخانه و فلان مکتب، سنت سیاسی خلیفه‌ی دوم مسلمانان یا نهایتاً سردار محمد داودخان بود که حالا در عصر انترنیت و فیس‌بوک و رسانه‌های «فضول» و «متجسس» جواب نمی‌دهد. اشرف غنی از چشمان بی‌حال و کرخت دانش به همان اندازه می‌ترسد که از چشمان ناآرام و در حال گردش خلیلی. از چشمک‌زدن‌های کرزی به همان اندازه می‌ترسد که از صدای کشدار اتمر. او از محقق و دوستم به همان اندازه می‌ترسد که از شکریه بارکزی یا عمر زاخیلوال. از راحیل شریف به همان اندازه می‌ترسد که از جان کری و ولادیمیر پوتین. در عقب همه‌ی این صورت‌ها و نقاب‌ها، روحی پنهان است که اشرف غنی هنوز نتوانسته است حد رابطه‌اش با آن‌ها را به خوبی تعیین کند.

***

تا یک سال دیگر انتخابات پارلمانی برگزار خواهد شد و تا کمتر از چهار سالی دیگر انتخابات ریاست جمهوری. باور من این است که این هر دو رویداد تحولات جدی‌تری را به همراه خواهد آورد. در این دو انتخابات، نه چهره‌ها به سادگی وارد میدان می‌شوند و نه مردم به سادگی از کنار آن‌ها عبور می‌کند. دموکراسی به همین گونه رشد می‌کند. ظاهراً اشرف غنی و عبدالله ترجیح خواهند داد با همه‌ی اعضای شش‌گانه و هفت‌گانه‌ی حکومت خود در انتخابات آینده در قالب یک تیم ظاهر شوند تا امتیازات خود را برای پنج سالی دیگر حفظ کنند. اما آیا شهروندان افغانستان نیز به همین سادگی این بازی زمامداران سیاسی خود را گردن می‌گذارند و بازی سیاسی شان را لبیک می‌گویند؟ اگر جواب مثبت باشد یا منفی، سطح رشد مدنی و فرهنگی جامعه‌ی خود را نشان خواهیم داد.

من بعد از دور اول انتخابات از هرگونه سهم‌گیری مستقیم در انتخابات خودداری کردم. اما اشرف غنی منشور تحول و تداوم را دقیقاً با همان صورتی که در تاریخ شانزدهم حوت 1392 نهایی کرده بودیم، در نیم میلیون نسخه به دو زبان فارسی و پشتو چاپ و نشر کرد. منشور روز شانزدهم جوزای 1393، یک هفته قبل از برگزاری دور دوم انتخابات در دسترس مردم قرار گرفت. برای من، این اقدام اشرف غنی نیز دلیل دیگری بود که حالا بگویم قضاوت کردن بر او و کاری که می‌کند، زودرس است. شاید این روش برای زمامداری دموکراتیک در زمان ما قابل توجیه نباشد، اما قضاوت نهایی و قاطع بر سیاست‌های فردی به نام اشرف غنی را هم‌چنان به چالش می‌کشد.

***

«روایت یک انتخاب» را با همین سخنان پایان می‌دهم. این روایت صورت تیوریزه‌شده‌ی یک تجربه‌ی سیاسی بود. من کامل نیستم. هم‌چنانکه هیچ کسی دیگر کامل نیست. تمام حرف و عمل من بی‌عیب و نقص نیست. هم‌چنانکه هیچ کسی دیگر چنین شانسی ندارد. کارم خوب بوده یا بد، یک بخشی از تجربه‌ی یک نسل است. در زمان و شرایطی که قرار داشته ام، حد اکثر تلاش خود را کرده ام که گام خود را بر زمینی که قرار داشته ام، درست‌تر بردارم. حالا از این مرحله عبور کرده ام. بازگویی آن‌چه اتفاق افتاده است، هم بر شفاف‌شدن نگاه و دید خودم کمک می‌کند و هم برای مخاطبانم کمک می‌کند تا بر این برهه درنگ کنند.

منتظرم فصل روایت و روایت‌گری در کشور عام شود و تابوی حرف سیاسی به اندازه‌ی تابوی عمل سیاسی از میان برداشته شود و سیاستمداران یاد بگیرند که به همان سادگی که «عمل» می‌کنند، «حرف» بزنند.

آخرین نامه به اشرف غنی احمدزی (90)

به نام خدا

جناب داکتر اشرف غنی احمدزی، سلام.

امیدوارم خسته نباشید و توان و انرژی و امیدواری تان به کاری که پیش رو دارید، قاطع‌تر از قبل باشد. فکر می‌کنم تا اینجا، برغم نابسامانی‌ها و برخی واقعیت‌های ناخوشایند، دستاوردهای امیدبخشی نیز داشته ایم:

1) برگزاری انتخابات:
سال 1392، سالی پر از دلهره بود. این هراس وجود داشت که اگر انتخابات، به هر دلیلی برگزار نشود، کشور با خطر فروپاشی نظام مواجه خواهد شد. در اولین روز دیدار ما در سیزدهم جوزای 1392، توجه به این دلهره یکی از دلایلی بود که برای کار در عرصه‌ی انتخابات تعهد سپردیم. انتخابات بر اساس تقسیم‌اوقات، در شانزدهم حمل 1393 برگزار شد و زمینه برای انتقال مسالمت‌آمیز قدرت فراهم گردید. گام بعدی ایجاد نظامی است که بر اساس مشارکت و شمولیت همه‌ی نیروهای سیاسی کشور به میان آید که امیدوارم در این زمینه نیز شاهد بحران و یا بن‌بست خطیری نباشیم.

2) رابطه‌ی هزاره و پشتون:
رابطه‌ی اقوام در مجموع، و رابطه‌ی هزاره و پشتون به طور خاص، برای هر دو جانب ما مهم‌ترین دغدغه‌ی ذهنی در کشور بوده است. این دغدغه صرفاً بار روشنفکرانه و تیوریک ندارد، بلکه درکی است که از عینی‌ترین واقعیت جامعه ناشی می‌شود. هزاره و پشتون طولانی‌ترین مرز را در سراسر کشور دارند؛ هزاره و پشتون زبان مشترک ندارند و به سادگی پیام‌های خویش را به همدیگر انتقال داده نمی‌توانند؛ به دلیل فقدان زبان مشترک و امکان تفاهم بی‌واسطه، تفاوت مذهب نیز سو‌ء برداشت در روابط این دو جامعه را دامن زده و آن‌ها را گاهی از مرز کفر تا ایمان فاصله می‌بخشد؛ هزاره و پشتون در تاریخ خود وحشتناک‌ترین خاطره‌ی استخوان‌شکنی داشته و سیاست‌های منسجم حکومتی نیز در جریان صد سال گذشته بر اساس همین استخوان‌شکنی عمل کرده است؛ خاطره‌ی طالبان و عملکرد شنیع آنان در برابر بابه مزاری و قتل‌عام‌های قزل‌آباد و مزار و بامیان و یکاولنگ و تخریب مجسمه‌های بودا و اظهارات و فتواهای زهرآلود و متحجرانه‌ی آنان بر همه‌ی این مشکلات دامن زده و آن را تازه ساخته است. توجه مدبرانه و جدی برای رسیدگی به این مسأله نیز در اولین جلسه‌ی ما در سیزدهم جوزای 1392 مورد تأکید قرار گرفت. به نظر می‌رسد انتخابات، زمینه را برای ترمیم و نزدیک‌ساختن این شکاف عمیق اجتماعی در رابطه‌ی هزاره و پشتون تقویت کرده و امکان کارهای جدی‌تر و موثرتر آینده را بیشتر ساخته است.

3) معضل کوچی و هزاره:
معضل کوچی و هزاره دغدغه‌ی خاص دیگری بود که در اولین روز دیدار ما مورد تأکید قرار گرفت. ناخن‌گذاشتن بر این معضل و پیشنهاد راه‌حلی متناسب با شرایط و واقعیت‌های خاص کشور، دستاورد امیدبخشی در این زمینه محسوب می‌شود. انتظار می‌رود که با عملی ساختن این طرح، زمینه برای جلوگیری از خون‌ریزی و مصیبت در رابطه‌ی هزاره و کوچی برای همیشه از میان برود و امکان زندگی مدنی و آرام برای هر دو جامعه فراهم شود.

4) فروریزی دیواره‌های سنتی در سیاست:
انتخابات امسال اولین فرصت برای پیوند واقعی میان اقشار مختلف اجتماعی را در لایه‌های زیرین روابط و مناسبات جامعه فراهم ساخت. نخبگان سیاسی سنتی که تا کنون به عنوان دربان‌های سیاست جوامع عمل می‌کردند و تمام معاملات سیاسی را در عقب دروازه‌ی جامعه انجام می‌دادند، در این انتخابات ناگزیر شدند تا دروازه را باز کنند تا جوامع برای اهداف مشترک به هم ارتباط بیابند، به کار و تلاش مشترک بپردازند و هیجان و دلهره‌های مشترکی را تجربه کنند. انتخابات 1383 با بلاک‌بندی کاملاً قومی به سر رسید، انتخابات 1388 هیچ‌گونه بلاک‌بندی مشخص و جدی‌ای را به وجود نیاورد، اما انتخابات 1393 حوزه‌ی رأی را در رقابت‌های جدی کاندیدان ریاست جمهوری به سراسر کشور گسترش داد و این امر می‌تواند آغاز حرکت برای ساختن یک ملت یا جامعه‌ی واحد سیاسی تلقی شود.

5) در هم‌شکستن تابوهای سنتی سیاسی:
در این زمینه هزاره‌ها، برغم اینکه در ظاهر نسبت به تمام جوامع اتنیکی دیگر دچار پراکندگی عظیم سیاسی شدند، در واقع بر تابوهای سنتی سیاسی کشور نیز به شکل مشهودی غلبه کردند. هزاره‌ها با کمپاین‌های جدی خود مرز شورای نظار و تاجیک و جنگ‌های کابل را عبور کرده و در تیم اصلاحات و همگرایی نقش برجسته‌ و مهمی ایفا نمودند. به همین‌ترتیب، در تیم تحول و تداوم نیز بر ذهنیت خصومت تاریخی با پشتون‌ها و کوچی غلبه کرده و عمیق‌ترین گفتمان سیاسی را در روابط و مناسبات سیاسی خود با پشتون‌ها به راه انداختند. حضور هزاره‌ها در سایر تیم‌ها نیز تأکید بر گرایش‌های مستقلانه در سیاست این جامعه بود و نشان داد که نسل جدید این جامعه برای گزینش‌های سیاسی خود منتظر فتوا و نظر نخبگان سیاسی سنتی خود نمی‌ماند. داکتر عبدالله از آدرس محقق بالاترین رأی هزاره‌ها را به سوی خود جلب کرد و هزاران تن از جدی‌ترین نخبگان هزاره نیز با یک محاسبه‌ی جدی و روشن در کمپ تحول و تداوم سهم گرفتند. یک نظرسنجی ابتدایی از طریق شبکه‌های ده جمع یک در سراسر حوزه‌های رأی‌ هزاره‌ها نشان می‌دهد که بیشتر از هشتاد درصد هزاره‌هایی که به تیم تحول و تداوم رأی داده اند، به صراحت می‌گویند که در این گزینش به شخص داکتر اشرف غنی احمدزی و برنامه‌های حکومت‌داری او توجه داشته اند، حالانکه بیش از نود درصد کسانی که به تیم اصلاحات و هم‌گرایی رأی داده اند، از محقق به عنوان دلیل گزینش سیاسی خود نام می‌برند. رأی به عبدالله و محقق یک وجه غالب دیگر نیز دارد و آن این است که آن‌ها با دامن زدن هراس موهوم از حکومت پشتون یا کوچی، آرای مردم را به سوی خود جلب کرده اند حالانکه ارزش‌ها و نیکویی‌های حکومت عبدالله را هرگز بیان نکرده اند؛ اما رأی‌دهندگان شما، بر وجه اثباتی گزینش خود تکیه کرده و می‌گویند که با اشرف غنی انتظار دارند چه روزنه‌هایی برای مقابله با بحران‌های کشور باز شود. (صورت آماری ترکیب رأی‌دهندگان هزاره در نظرسنجی شبکه‌های ده جمع یک را ضمیمه‌ی همین نامه برای تان می‌فرستم.)

جناب داکتر،
دستاوردهای نیکوی انتخابات را می‌توان به مراتب بیشتر از این ردیف کرد؛ اما این‌ها هیچ‌کدام، پایان ماجرای سیاست و چالش‌های آن در کشور نیست. نتایج انتخابات به احتمال اغلب، شما را در دور اول یا دوم، به زمامداری کشور نایل می‌سازد. تا این مرحله را می‌توان «پیروزی در انتخابات» قلمداد کرد، اما بعد از این مرحله «مدیریت پیروزی» است. اگر شما در انتخابات شکست بخورید، آسیب زیادی متوجه نسل‌های کنونی و فردای ما نخواهد شد، اما اگر در مدیریت پیروزی شکست بخورید و حکومت تان مانند حکومت آقای کرزی درگیر فساد و ناکارگی بماند، آسیب‌های آن در تاریخ سیاسی کشور غیرقابل جبران خواهد بود. آن‌چه شما را در مدیریت پیروزی زمین‌گیر خواهد ساخت، از دید من نکته‌هایی اند که خوب است به آن‌ها با دقت توجه شود:

1) فقدان سازمان و تشکیلات سیاسی:
در جریان کار مشترکی که داشته ایم، از این نکته به کرات یادآوری شده است. شما به عنوان یک فرد از پایگاه اکادمیک وارد نظام سیاسی می‌شوید. نیروهایی که شما را در پیروزی انتخابات کمک کرده اند، در تشکیل و مدیریت حکومت خواهان نقش و سهم جدی خواهند بود. اکثریت عظیم این نیروها، دارای ساختار و نظام تشکیلاتی ویژه‌ای اند که هرچند صورت مافیایی دارند، در قالب نظام عمل می‌کنند. در درون این ترکیب، شما یک فرد بدون کوچک‌ترین تکیه‌گاه تشکیلاتی و سازمانی هستید. با این وضع، ناچار خواهید بود که یا در برابر ترکیب حامیان خود تسلیم شوید و اجازه دهید که هر کدام در هر جایی هر کاری دل شان خواست، با دست باز عملی کنند، یا با فساد و تبه‌کاری آن‌ها از آدرس اتوریته و مقام فردی خود در حکومت مقابله کنید. در صورت اول، کشور دچار آشوب و فروپاشی و حاکمیت ترور خواهد شد و در صورت دوم، خود شما به دیکتاتوری تبدیل خواهید شد که وضعیت را با پنجه‌های آهنین یک زمامدار قاطع و خشن کنترل نمایید. هر دوی این صورت، فاجعه است. برای تحقق‌بخشیدن صورت سوم که ایجاد و مدیریت تشکیلات و سازمان است، به نظر می‌رسد نه زمان کافی وجود دارد و نه شما رغبت و امکانی برای تمرکز بر آن خواهید داشت.

2) ترکیب پارادوکسیکال حکومت:
می‌دانیم که ترکیب پارادوکسیکال حکومت شما پاسخی به یک ضرورت در مدیریت واقعیت‌های سیاسی کشور است. این ترکیب به گونه‌ای در حکومت کرزی نیز وجود داشت؛ اما تفاوت در این است که شما از شانس و مهارت‌های کرزی برای مدیریت هم‌چون ترکیب برخوردار نیستید. برای کرزی به عنوان یک فرد سنتی، کنارآمدن با نیروهای سنتی دشوار نیست، اما شما به عنوان یک فرد اکادمیک با ارزش‌های دنیای مدرن، شانس هیچ‌گونه نقشی موثر در هم‌چون ترکیب را نخواهید داشت. شما از جانب نیروهای دخیل در ترکیب حکومت خود، شاهد فشارهای سنگینی خواهید بود که مقابله با آن کمر تان را خم خواهد کرد.

3) نقش روسیه و ایران و پاکستان:
نشانه‌ها و دلایل زیادی وجود دارد که حاکی از نقش برجسته‌ی روسیه و ایران در انتخابات امسال است. این دو کشور از اوکراین تا خاور میانه با فشارهایی مواجه اند که افغانستان می‌تواند نقطه‌ی تلافی آن محسوب شود. بنابراین، اگر این دو کشور با پول و استخبارات و مهارت‌های سازماندهی خود وارد کمپاین انتخاباتی افغانستان شده اند، امری شگفت‌انگیز نیست. پاکستان نیز در قدرت یافتن تیم عبدالله، امکان از هم‌پاشیدن اردو و ساختارهای امنیتی را جستجو می‌کند. اگر انتخابات به دور دوم کشانده شود، با پیروزی یا شکست شما، این فشارها ادامه خواهد یافت و وضعیت برای شما به عنوان یکی از جدی‌ترین رقیبان سیاسی موجود، چالش‌های سنگینی را مطرح خواهد ساخت.

4) مدیریت دور دوم انتخابات:
ساختار و مدیریت کمپاین تحول و تداوم در دور اول انتخابات، به هیچ وجه خوشایند نبود. طرح، ساختار، بودجه، مدیریت، تبلیغات، تشکیلات، نظارت، حساب‌دهی و خلاصه همه چیز این کمپاین متناسب با داعیه‌هایی نبود که در عقب شعارها و برنامه‌های انتخاباتی تحول و تداوم اعلام می‌شد. منشور تحول و تداوم که در واقع سنگ‌بنای حرکت انتخاباتی ما در مقایسه با سایر رقیبان انتخاباتی بود، برغم اینکه در 2 حوت تکمیل و در 16 حوت آخرین اصلاحیه‌های آن عملی شد و از طریق وبسایت دانش و تحول انتشار یافت، اما تا یازدهم حمل از طریق مجاری رسمی مربوط به شخص شما امکان نشر نیافت و زمانی هم که به تاریخ یازدهم حمل 1393 از طریق انترنیت در اختیار یک عده قرار گرفت، صورت مکتوب و چاپی آن به دست هیچ کسی نرسید و هیچ توضیحی هم برای این تأخیر و تعلل ارایه نشد؛ طرح معضل کوچی که عمده‌ترین برگه‌ی ثبوت برای برخورد مسوولانه و مدبرانه‌ی سیاسی حکومت تحول و تداوم به شمار می‌رفت، اصلاً برای مردم به طور رسمی شرح نیافت و از آن سخنی به میان نیامد؛ دفاتر کابل تا آخرین روزها امکانات اولیه برای فعالیت خود را نیافتند؛ در سراسر کشور از ناظرین رسمی و قابل اعتماد خبری نبود؛ بخش مدیریت مالی و اداری در جریان کمپاین سه بار دست به دست شد؛ اتاق فکر و بررسی امور کمپاین منحصر به یک عده‌ی محدود بود که از لحاظ ترکیب و صلاحیت مدیریتی خود موثریتی نشان ندادند؛...
مطمین هستم که شما این ساختار و نظام مدیریتی را در دور دوم کمپاین ادامه نخواهید داد، اما در مدت اندکی که کمپاین و رقابت دور بعدی در اختیار تان قرار می‌دهد، جا افتادن هرگونه تغییری نیز در این ساختار و نظام مدیریتی، دشوار خواهد بود.

5) برخورد با آرای هزاره‌ها در دور دوم انتخابات:
در دور دوم انتخابات، آرای هزاره‌ها باز هم از نقش تعیین‌کننده‌ای برخوردار خواهد بود. برای انسجام و بسیج این آرا، تیم داکتر عبدالله هم‌چنان با دو امکان نیرومند به کار خواهد افتاد: اول، درگیری میان کوچی و هزاره که دقیقاً همزمان با جریان کمپاین انتخاباتی مشتعل خواهد شد؛ و دوم، شعار تغییر تاریخ که در آن چاشنی عظیم تحریک اجتماعی به گونه‌ی وسیع استفاده خواهد شد. اگر اولین صدای گلوله در منازعه میان کوچی و هزاره بلند شود، صف‌بندی اجتماعی به مرحله‌ای خواهد رسید که حد اقل خلیلی و دانش از مدیریت آن عاجز خواهند بود و تا ماجرا و دلایل و پیامدهای آن روشن شود، انتخابات به پایان می‌رسد. این نکته نیز قابل توجه است که ملک نعیم و تره‌خیل و حشمت غنی و حلقه‌های زیادی از کوچی‌هایی که در منازعه دست دارند، در اشتعال این وضعیت بی‌تفاوت نخواهند ماند.

مقابله با همه‌ی این چالش‌ها، با توجه به زمان اندکی که در اختیار داریم، تنها با طرح‌های انتزاعی و مجرد امکان‌پذیر نخواهد بود و شما را بیشتر از هر کسی دیگر در معرض آزمون قرار خواهد داد. امیدوارم توانمندی و خرد سیاسی شما بتواند کشور را از همه‌ی این آزمون‌ها موفقانه بیرون کشد.

جناب داکتر،
بگذارید در ختم این نامه، از شما به خاطر همه‌ی اعتماد، حمایت و دلسوزی‌‌های تان در جریان کار مشترک کمپاین تشکر کنم. برای من این تجربه، حاوی آموزش‌های فراوان بود که یقیناً دیدگاه‌ها و رفتارهای سیاسی‌ام را تا مدت‌هایی زیاد متأثر خواهد ساخت. این روزها دارم روایت پس پرده‌ی انتخابات در تیم تحول و تداوم را بازبینی و تدوین می‌کنم. لحظه‌ها و مواردی را در این روایت نشان‌دهی کرده ام که نه تنها الهام‌بخش، بلکه فوق‌العاده تشویق کننده اند و خوش‌بینی و اعتماد به نفس را بیشتر از پیش تقویت می‌کنند.

شما با اعتماد و جدیت پست ریاست دفتر تان در حکومت تحول و تداوم را برای من وعده سپرده بودید. این حسن نیت و اعتماد تان را هم‌چنان ارج می‌گذارم؛ اما اجازه می‌خواهم که شما را از بار این عهد فارغ سازم و بگویم که من، با شناختی که از ترکیب و واقعیت‌های سیاسی کشور در جریان انتخابات حاصل کرده ام، خود را در این مقام واجد صلاحیت و توانمندی لازم نمی‌بینم. از دید من موقعیت فردی شما در درون این نظام با ساختار پیچیده و پارادوکسیکال نیروهای دخیل در شکل‌دهی و مدیریت آن مورد سوال جدی قرار دارد، چه رسد به اینکه خودم بخواهم با موقعیت فردی به مراتب ضعیف‌تر و شکننده‌تر از آن وارد شوم و انتظار داشته باشم که نقش موثر و مثبتی را به انجام رسانم.

برعلاوه، معتقدم که کار سیاسی حاوی ظرافت خاصی است که اگر مخدوش شود، به نتایجی غیرمطلوب منجر خواهد شد. در جریان کار مشترک ما، مخصوصاً در سه ماه اخیر که کار کمپاین عملاً آغاز شد، نشانه‌هایی در روابط و مناسبات کاری ما تبارز کرد که برای من دل‌آزار بود. همه‌ی این‌ها دلیل روشنی اند برای اینکه بگویم در شرایط موجوده‌ی کشور، نقش من در ساختار حکومتی که بعد از انتخابات روی کار خواهد آمد، از موثریت خاصی برخوردار نخواهد بود.

من با شما خداحافظی می‌کنم و به مکتب بر می‌گردم، اما به عنوان یک دوست و همراه شخصی، به شما قول می‌دهم که از هیچ‌گونه کمکی در حد یک مشوره‌ی ساده یا بالاتر از آن که بتواند گرهی از کار حکومت‌داری شما باز کند، دریغ نخواهم کرد. شما را هم‌چنان آخرین فرصت در شرایط کنونی می‌دانم که کشور و نسل‌های آن را به روزنه‌ای از امیدواری نسبت به آینده رهنمایی خواهد کرد.

موفق و کامگار باشید
بدرود
عزیز رویش
27 حمل 1393
(ادامه دارد)