۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

روشنفکران تاجیک باید بیشتر از این تأمل کنند


هزاره‏ها ضرب‏المثلی دارند که می‏گویند: «از آنکه وایه بیشتر است، گله بیشتر است».
به نظر می‏رسد در روابط اصولی میان همه‏ی اقوام افغانستان، مخصوصاً میان هزاره‏ها و تاجک‏ها، هنوز هم چوبی لای چرخ گیر است. برای شخص من تأمل کردن در این مورد، به دلایلی زیاد، هم مهم است و هم چالش‏برانگیز. من یکی از معدود شاهدانی هستم که نمی‏خواهم از کنار آنچه در دهه‏ی نود میلادی در لایه‏های درونی جامعه‏ی هزاره، در درون جامعه‏ی شیعه، در روابط میان هزاره‏ها و سایر اقوام افغانستان، و در روابط میان هزاره‏ها و جمهوری اسلامی ایران روی داد، ساده و بی اعتنا عبور کنم. بالاخره، برای من فکر می‏کنم هیچ چیزی در کابل دهه‏ی نود، رنگ تصادف و اشتباه و ندانم‏کاری و قدرت‏طلبی و امتیازطلبی و توطیه و خیانت و بی‏وفایی و دیوانگی و نفرت و کینه‏توزی و این قبیل تأویلات را به تنهایی بر نمی‏تابد. به تصور من، شاید همه‏ی اینها بوده اند، اما به اضافه‏ی برخی چیزهای دیگر. به همین دلیل است که می‏گویم، حد اقل در رابطه با آنچه با غرب کابل ارتباط می‏یافت، دو سال و هشت ماه بعد از سقوط دولت داکتر نجیب‏الله را به صورت متلاشی‏شده و تجزیه‏شده تحلیل نکنیم که به نتیجه‏ی خوب و رضایت‏بخشی دست نخواهیم یافت.
من نمی‏گویم تاجک‏ها با هزاره‏ها جنگیدند، اما نمی‏توانم فراموش کنم که اکثریت موثر تاجک‏ها با اکثریت موثر هزاره‏ها رویارویی تام و تمام عیار داشتند. نمی‏گویم شورای نظار یا حزب وحدت نماینده‏ی دموکراتیک تاجک‏ها یا هزاره‏ها بودند، اما می‏گویم اکثریت موثر تاجک‏ها و هزاره‏ها هنوز هم از کنار تصامیم و اقدامات شورای نظار و حزب وحدت، چه در آن زمان و چه تا کنون، بی‏اعتنا و ساده عبور نکرده اند. نمی‏گویم همه‏ی شیعیان غیرهزاره رفتند و کنار مسعود و سیاف را ترجیح دادند، اما می‏گویم اکثریت موثر کسانی که رفتند کنار مسعود و سیاف، شیعیان غیرهزاره بودند و در آنجا هم مصئونیت مورد نیاز خود را یافتند. نمی‏گویم هیچ هزاره‏ای دست به خیانت و معامله نزده یا نمی‏زند، اما می‏گویم اکثریت موثر هزاره‏ها سرنوشتی را داشته اند که حتی در موقع خیانت و معامله‏های آنان نیز از گریبان شان دور نشده است. حتی همین حالا که از همسویی آقای محقق با سیاف سخن‏های زیاد می‏رود، باز هم دیده می‏شود که سیلی سیاف و نسیمه نیازی، در موقع ضرورت، بیخ گوش آقای محقق آنچنان می‏نشیند که برای دیگران اگر تنها نظاره‏گری و تأسف است، برای هزاره‏ی این دیار پیچش یک زهر تلخ و آزاردهنده در درون شان نیز هست.
***
خلاصه، سخن در هر سو بی‏شمار است، اما از کنار سخن‏ها با تأمل باید گذشت و به نظر می‏رسد روشنفکران تاجک بیشتر و پیشتر از دیگران باید به این مهم روی بیاورند. اینکه ساده و صاف توصیه کنند که از افشار بگذرید و عاشورابازی نکنید و سیاه و سفید نکنید و این همه در برابر ایران و تاجک و شیعیان غیرهزاره دشمن‏تراشی نکنید، همه‏اش روی چشم. اما کاش می‏شد هر کسی برای این عبور ساده و بی‏هزینه به حد کافی خوشبختی می‏داشت. حد اقل من یکی، حس می‏کنم تا آن چوب از لای چرخ بیرون نشود، هر کاری ممکن است، اما هیچ کاری به نتیجه‏ی مطلوب نمی‏رسد. به نظر می‏رسد روشنفکران تاجک، در موقف اعتراف و یا بررسی حوادث و واقعیت‏های تاریخی، خود را در ترازوی روشنفکران هزاره وزن نکنند. آنها باید بگویند که وقتی قدرت تصمیم‏گیرنده شدند، چه کردند که سزاوار کردن ‏بود. آنگاه نوبت می‏رسد به اینکه دیگران بگویند که چه نکردند که شایسته‏ی کردن بود.
به همین گونه است روشنفکران پشتون. از احمدشاه درانی تا ملاعمر خاکریزی، و تا اطرافیان حامد کرزی، هنوز خیلی حرف‏ها وجود دارد که باید اول روشنفکران پشتون پاسخش را بگویند تا نوبت برسد به دیگران.
روشنفکر هزاره از چه بگوید که به گفتنش بیرزد؟ ... از قتل عامی که بر او رفته است؟ ... از کله‏مناری که شاهدش بوده است؟ ... از تخم‏چشمانش که روی پله‏ی ترازو نشسته است؟ ... از دختر و پسرش که به اسارت و بردگی رفته و با فرمان رسمی دربار به فروش رسیده است؟ ... از زنجیری که لای بیلک شانه‏اش عبور کرده و صدتای آن را یکجایی تنها با همراهی دو نفر از ارزگان تا کابل آورده است؟ ... از گوش‏های بریده‏ای که باغستان‏های قره‏باغ غزنی را در فصل تابستان با جیل شدن روی شاخه‏های درختان زینت داده است؟ .... از فرمان رسمی دربار که ورودش را به موسسات تحصیلات عالی منع کرده است؟ ... از کوچی‏هایی که همه‏ساله هستی و کرامت و عاطفه‏ی انسانی‏اش را زیر پای شتر کرده است؟ ... از افشار بگوید؟ ... از قزل‏آباد و یکاولنگ و بامیان بگوید؟ ... از چه بگوید که سزاوار گفتن باشد؟
***
هیچگاهی نمی‏توانم بابه مزاری را برای طرح صریح و بی‏پرده‏ی این حرف‏ها فراموش کنم. او گفتمان جدیدی را در افغانستان راه انداخت که از آن قبل، حد اقل با آن صراحت گفته نشده بود. من نه او را معصوم می‏دانم و نه حامل وحی و پیامی از آسمان. او فقط یک هزاره بود. دوست دارم او را یکی از مثال‏های تیپیک رهبریت هزاره بدانم که نمونه‏هایش با شکل‏های دیگر گاهی در سیمای افرادی همچون میریزدان‏بخش دیده شده است. او نه فیلسوف بود و نه ادعای سیاستدانی و این حرف‏ها را داشت.
می‏خواهم این تکه از حرف‏های او را که شاید عاطفی‏ترین سوال برای تاریخ باشد، در اینجا بگویم و این حدیث را همین‏جا ختم کنم تا نوبت برسد به یکی دو حرف دیگر:
«حالا درست است که ما در اینجا کاری نکردیم، جایی را نگرفتیم، حکومت تشکیل ندادیم، ولی با مقاومت، با برکت جهاد، با فداکاری مردم خود، یک عزت و هویت پیدا کردیم و آن عزت و هویت این است که می‏گوییم: "ما یکی از اقوام افغانستان هستیم، در این خانه‏ی مشترک، دیگر هزاره‏بودن ننگ نباشد". اگر افغان‏ها، تاجک‏ها، ازبک‏ها و ترکمن‏ها به اسلام فخر می‏کنند، ما هم مسلمان هستیم و به اسلام فخر می‏کنیم؛ اما اگر آنها به نژاد شان فخر می‏کنند، ما هم یک نژاد هستیم و به نژاد خود فخر می‏کنیم. در هر صورتش ما در این خانه شریک استیم.» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ 1374، صحبت با موسفیدان غرب کابل، ص 261)

۱ نظر: