۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

واکنش در برابر ترور آقای ربانی چه خواهد بود؟

آقای ربانی روز سه شنبه، 29 سنبله 1390 هدف عملیات انتحاری فردی قرار گرفت که با هویت مولوی عصمت‏الله از شورای کویته‏ی طالبان نمایندگی می‏کرد. آقای کرزی در اولین کنفرانس خبری خود بعد از این حادثه گفت که وی با تلفون از آقای ربانی خواسته است که با مولوی عصمت‏الله دیدار کند. ظاهراً آقای معصوم ستانکزی و رحمت الله واحدیار نیز از کسانی بودند که این فرد را به عنوان مهمان مدتی پذیرایی کرده و در روز دیدار با آقای ربانی نیز تا لحظه‏ی انفجار موادی که در دستارش جاسازی شده بود، وی را همراهی کردند.
واکنش‏های اولیه در برابر این ترور ناهمگون بود. اکثر رهبران جمعیت اسلامی با لحن مسالمت‏جویانه با قضیه برخورد کرده و همچنان بر موضع صلح‏طلبی که گویا «میراث استاد ربانی شهید» بوده است، تأکید کردند. تنها عطامحمد نور، والی ولایت بلخ، در صحبت‏های خود از "خط قرمز"ی یاد کرد که عبور شده و "انتظار"ی که به پایان رسیده است. او تهدید کرد که انتقام این عمل را خواهند گرفت، اما در پاسخ به این سوال نطاق تلویزیون آریانا که از کی و با چه میکانیزمی انتقام خواهند گرفت، حرف روشنی نگفت. آقای داکتر عبدالله نیز از کسانی بود که با لحن تند از آقای کرزی خواست که پاسخ دهد چرا از آقای ربانی با اصرار خواسته است که به کابل برگردد و با این شخص دیدار کند. آقای صالح بر لزوم تحقیق مستقل تحت نظارت سازمان ملل تأکید کرد تا عوامل قتل آقای ربانی شناخته شوند، اما مارشال فهیم از هواداران آقای ربانی خواست که با حادثه خونسرد برخورد کنند و نگذارند که دشمنان از احساسات آنها بهره‏برداری سوء کنند.
اطرافیان آقای کرزی، همچنان بر لزوم صلح تأکید می‏کنند و جمله‏ی مشترکی که به گونه‏ی واحد از زبان اکثر سخنگویان نزدیک به حکومت شنیده می‏شود این است که «ما با کسانی صلح می‏کنیم که با ما می‏جنگند و ما را می‏کشند؛ با کسانی که با ما نمی‏جنگند و ما را نمی‏کشند صلح معنا ندارد». آقای کرزی در مراسم تشییع جنازه‏ی آقای ربانی نیز ادامه‏ی روند صلح در کشور را بی‏برگشت خواند و قول داد که از این راه انصراف نخواهند کرد.
با این حال، سخنگویان حکومت تا کنون به این سوال پاسخ نداده اند که مولوی عصمت‏الله که دست به انتحار زد، چه کسی بوده که آنچنان اعتماد رییس جمهور را جلب کرده که با اصرار از آقای ربانی بخواهد برای دیدار او شتاب کند. این سوال هم پاسخ نیافته که مواد جاسازی‏شده در دستار مولوی عصمت الله چگونه در ظرف چند روز حضور وی در مهمان‏خانه‏ی آقای ستانکزی پنهان مانده است. همچنین گفته نشده که چرا مولوی عصمت‏الله از میان چندین مقام عالی‏رتبه‏ای که قبل از رسیدن به آقای ربانی دیدار کرده، تنها آقای ربانی را به عنوان هدف خود انتخاب کرده است. این سوال هم پاسخ نیافته که در موقع انفجار، فاصله‏ی آقای ستانکزی و واحدیار با آقای ربانی و مولوی عصمت‏الله چقدر بوده که در هنگام مصافحه، تنها آقای ربانی از میان رفته و آقایان ستانکزی و واحدیار جان سالم بدر برده اند؟ از قرار معلوم، آقای ستانکزی به عنوان معرف، باید شانه به شانه‏ی مولوی عصمت‏الله یا دست کم در نزدیک‏ترین فاصله با او، او را در آغوش آقای ربانی قرار داده باشد. با این حساب، وقتی آقای ربانی با انفجار سهمگینی مواجه می‏شود که بنا به گزارش بی‏بی‏سی حتی آژیرهای سفارت ایالات متحده‏ی امریکا به صدا می‏آیند، آقای ستانکزی و واحدیار در کجا بوده اند که از این انفجار مهیب نجات یافته اند؟ این سوال هم هنوز پاسخ نیافته که اصلاً آقای ستانکزی از انفجار جراحت برداشته یا از ضرب گلوله‏ی محافظان آقای ربانی؟ در مورد وضعیت آقای ستانکزی نیز هیچ اطلاع مشخصی بروز نکرده و گفته نشده است که وی فعلاً در چه حالی به سر می‏برد و در مورد حادثه توضیحات اولیه‏ی او چیست؟
***
اگر پذیرفته شود که هیچ دستی از درون حکومت در صحنه‏سازی ترور آقای ربانی نقش نداشته است، حد اقل این شایبه مطرح می‏شود که این حکومت برای چه مانده است که کلاه‏هایی به این بزرگی حتی بر سر رییس جمهور آن کشیده می‏شود؟ وقتی حکومت تا این حد ناکاره باشد که از فرار طالبان از زندان قندهار تا قتل آقای ربانی، تنها در ظرف کمتر از شش ماه، حدود بیست حادثه‏ی بزرگ و قتل‏های زنجیره‏ای بر علیه شهر و مقامات عالی‏رتبه‏ی آن صورت گیرد، چگونه می‏تواند چنبر داشتن بر زمام امور کشور را توجیه کند؟ اگر قتل احمد ولی کرزی انگیزه‏های مافیایی مرتبط با مواد مخدر داشته و قتل جان‏محمدخان نیز به دلیل خصومت‏های شخصی صورت گرفته باشد، قتل‏ها و حوادث دیگری که در این مدت اتفاق افتاده، هیچ‏کدام جز عملکردهای سازمان‏یافته بر علیه ارکان حکومت کنونی تعبیر نمی‏شوند. حد اقل در یکی از آخرین موارد، وقتی طالبان تروریست توانستند انباری از مهمات و سلاح‏های سنگین و مواد منفجره را در مرکز شهر و در یک کیلومتری ارگ و ارگان‏های امنیتی و نظامی جاسازی کرده و از آنجا بیست ساعت تمام با تمام قوت‏های مسلح حکومت بجنگند، حکومت برای توجیه موثریت خود چه حرف خاصی خواهد داشت؟ مسلم است که پاسخ اول به این سوال را باید عالی‏ترین مقامات کشور بدهند که در رأس تمام امور قرار داشته و رهبری همه‏ی ارگان‏ها در دست آنهاست. وقتی وضعیت چنین باشد، آقای کرزی و تیم او با چه توجیهی همچنان بر سر قدرت باقی مانده و به تعبیر داکتر عبدالله «دست از سر مردم کوتاه» نمی‏کنند؟
وضعیتی را که اکنون حکومت آقای کرزی بر افغانستان تحمیل کرده است، وضعیت دشواری است: رابطه‏های سه قوا به کلی از هم پاشیده و در نتیجه، هر سه قوا از مشروعیت و کارایی محروم است. روابط بین‏المللی افغانستان در نازل‏ترین رتبه‏های اعتباری خود سقوط کرده و کمتر کسی در جهان از مفهومی به نام حکومت و یا اداره‏ی سیاسی در افغانستان حساب می‏برد. مردم به هیچ یک از اجرائات حکومت با چشم جدی نگاه نکرده و اثر و نشانه‏های حضور آن را در هیچ بخشی از زندگی خود اعتبار نمی‏کنند. از لحاظ امنیتی نیز ارگان‏های ذی‏ربط فاقد وجاهت سیاسی و توانایی عمل اند. بنابراین، با چه انگیزه‏ای می‏توان طالبان را که برادران آقای کرزی اند مورد تعقیب قرار داد و به عنوان دشمن سرکوب کرد و یا عمل و حرکات آنان را محکوم نمود؟
***
کسی تردید ندارد که طالبان اسم مستعاری است که تنها از هویت یک گروه نمایندگی می‏کند. این اسم هیچ ربطی با ریشه‏ی لغوی خود نداشته و از لحاظ دینی و فرهنگی نیز مفهومی را القا نمی‏کند. اسم مستعار طالبان بر این گروه، آگاهانه و با کمال ظرافت و هوشمندی سیاسی و استخباراتی انتخاب شده و برای آن میدان مانور خوبی خلق کرده است.
شورای کویته و شبکه‏ی حقانی و شورای پشاور نیز اسم‏های مستعار دیگری اند که به نظر می‏رسد آگاهانه به عنوان هویت دوم طالبان استفاده می‏شوند. شورای کویته کیست و افراد آن کی‏هایند و در عملیات‏هایی که به نام طالبان صورت می‏گیرد از چه جایگاه و موقعیتی برخوردار اند؟ ذبیح الله مجاهد و قاری یوسف، سخنگوی تمام عملیات‏های طالبان از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب کشور اند. این اداره‏ی امنیت ملی افغانستان است که هر عمل طالبان را از روی مشخصات آن برچسب شورای کویته و شورای پشاور و شبکه‏ی حقانی می‏بخشد. در جانب طالبان هرگز چنین تقسیم‏بندی‏ای صورت نمی‏گیرد. پیام رسمی عملیات‏های طالبان از ترور جنرال داود تا احمدولی کرزی، از حمله بر سرینا هوتل و فروشگاه تا سفارت امریکا، از ترور جان محمد تا حمله بر کاروان‏های لوژستیک در نقاط مختلف کشور همه از زبان همین دو سخنگوی رسمی بیان شده و در سخن آنها هیچگاهی میان شبکه‏ی حقانی و شورای پشاور و شورای کویته تفاوت گذاشته نشده است.
طالبان همیشه نشان داده اند که از مرجعیت رهبری واحد برخوردار بوده، اما شبکه‏های عملیاتی گسترده و پیچیده‏ی خویش را به عنوان استتاری بر ماهیت گروهی خود استفاده می‏کنند. حتی اگر کسان و حلقاتی در درون حکومت افغانستان نیز با این گروه پیوند داشته باشند، باز هم جزئی از همین ساختار پیچیده اند که برای هدفی واحد و معین کار می‏کنند نه اینکه چندین گروه باشند که در جهت‏های مختلف حرکت داشته و گاهی از سر تصادف شباهت‏هایی میان همدیگر پیدا می‏کنند.
اتهام بر سازمان استخبارات پاکستان در عقب عملکردهای طالبان نیز، برغم آنکه حتی بر زبان مقامات امریکایی هم جاری می‏شود، همه‏ی راز و رمز طالبان را بیان نمی‏کند. ریشه‏های داخلی نفوذ و قدرت مانور طالبان در موفقیت فعالیت‏های سیاسی و نظامی آنان نقشی برجسته دارد و تحلیل‏های سیاسی نباید این خصیصه را در ترکیب و ماهیت این گروه نادیده بگیرد.
***
آقای کرزی و اطرافیان او در برابر دو ادعای صریح طالبان خود را خلع سلاح می‏بینند: اسلام‏والی و پشتون‏والی. طالبان با محکوم کردن حکومت آقای کرزی از لحاظ مذهبی و قومی، خود را هم مدافع اسلام جا می‏زنند و هم مدافع پشتون. آقای کرزی و اطرافیان او ظاهراً در برابر همین دو ادعای طالبان خود را بیچاره و فاقد سخن می‏یابند. وقتی امریکایی‏ها و غربی‏ها بر افغانستان تسلط داشته باشند و مفاهیم دموکراسی و حقوق بشر و سایر ارزش‏های مدنی در قالب حکومت و قانون مورد حمایت قرار گیرد، آقای کرزی از اسلامیت و مسلمان‏بودن خود حرفی گفته نمی‏تواند و وقتی غیرپشتون‏ها در اداره و نظام سیاسی دستی داشته باشند و قدرت با ساختارهای دموکراتیک میان همه‏ی اقوام تقسیم شود و همه با هویت شهروند در نظام و اداره‏ی سیاسی نقش داشته باشند، قدرت و اقتدار پشتونی با تهدید مواجه شده است. این واقعیت همان تیغ دو دمی است که از یک سو حکومت آقای کرزی را خنثی می‏سازد و از سوی دیگر طالبان را توانایی عمل می‏بخشد.
***
ترور آقای ربانی، در سلسله‏ی عملکردهای پیچیده‏ای که به نام گروه طالبان صورت می‏گیرد، خطرناک‏ترین و موثرترین ضربه را بر جریانی وارد کرده است که هدف اصلی گروه طالبان محسوب می‏شود. این حادثه هواداران آقای ربانی را در وضعیت دشواری قرار داده است که باید قدرت عمل و ابتکار خود را نشان دهند. در ظاهر امر حدس و گمان‏هایی وجود دارد که شاید شهر کابل شاهد تحول عظیم و تعیین‏کننده‏ای باشد و حکومت آقای کرزی و اطرافیان او بهای ترور آقای ربانی را به طور گزاف پرداخت کنند. گروهی از هواداران آقای ربانی در جریان تشییع جنازه‏ی او نیز خشم خویش را با پرتاب کردن سنگ به سوی موترهای دولتی ابراز داشتند که این می‏تواند نشانه‏ای باشد از اینکه آقای کرزی و حکومت او پاسخ دادن به ترور آقای ربانی را سنگین خواهند یافت.
اما، واقعیت‏های موجود هیچگونه نشان از برخورد جدی با حادثه‏ی ترور آقای ربانی را گوشزد می‏کند؟
تا کنون، گذشته از سخنان تند آقای عطامحمد نور و داکتر عبدالله، نشانه‏ی خاصی به ملاحظه نمی‏رسد که واکنش هواداران آقای ربانی در برابر حادثه‏ی ترور او را از حملات لفظی و یا احیاناً باج‏گیری سیاسی فراتر نشان دهد. سه روز پس از ترور آقای ربانی، و درست در روز خاکسپاری او، تصویر خاصی در مناطق مختلف شهر، به خصوص در تمام ساحات خیرخانه و کارته‏ی پروان دیده نمی‏شود که حتی تأثر سازمان‏یافته و عمیق اجتماعی را در برابر این حادثه‏ی تکان‏دهنده حکایت کند. تنها در مسیر تایمنی – میدان هوایی عکس های کوچکی از آقای ربانی که ظاهراً از سوی اداره‏ی امنیت ملی تکثیر شده است به چشم می‏خورند. در تمام نقاط خیرخانه، تنها در گوشه‏ای از یک خم چهارراهی، عکس بزرگی از آقای ربانی از سوی حزب جمعیت اسلامی نصب شده که در آن شهادت وی به کافه‏ی ملت مسلمان تسلیت گفته شده است. در هیچ نقطه‏ای یک تکه‏ی سیاه به علامت تسلیت و عزاداری به چشم نمی‏خورد، در هیچ موتری عکس آقای ربانی دیده نمی‏شود، و هیچ نشانه‏ای از یک حالت غیرعادی در گشت و گذار مردم به ملاحظه نمی‏رسد.
این وضعیت، به هیچ صورت تصادفی نبوده، بلکه نشان از عدم واکنش جدی رهبران ارشد جمعیت اسلامی و شورای نظار نسبت به حادثه‏ی ترور آقای ربانی است. تنها چند روز قبل‏تر سالگرد ترور احمد شاه مسعود، به مراتب پررنگ‏تر و جدی‏تر از این بود و حتی گروهی با کاروانی از موترهای نظامی و غیرنظامی اکثر نقاط شهر را گشت زدند و به گونه‏ای خاص مانور دادند. شاید در افکار عامه، جایگاه آقای ربانی با احمدشاه مسعود در تقابل قرار گرفته و کسی حاضر نباشد به بهای تجلیل از آقای ربانی موقعیت احمدشاه مسعود را دچار تردید سازد، اما وقتی حساب موضع رهبران ارشد جمعیت اسلامی و شورای نظار به میان باشد، این شایبه مطرح می‏شود که واکنش نهایی آنان در برابر این حادثه نیز خیلی جدی نخواهد بود و بعد از مدتی قضیه فراموش شده و همه منتظر خواهند نشست تا هدف‏های دیگری که در لست طالبان قرار دارند، نوبت خود را شاهد شوند.
***
ظاهراً رهبران و سیاستمداران مخالف طالبان، دندان طمع بر روزگار و امکانات معیشتی دوخته اند و این است که از قدرت عمل باز مانده اند. گویی این رهبران و سیاستمداران، برخلاف اسلاف خویش، چیزهای زیادی دارند که دست و پای شان را می‏بندند و همین است که هرچه ضربه سنگین‏تر می‏شود با وجود آنکه هراس شان بیشتر می‏شود صدای اعتراض شان پایین‏تر می‏نشیند.
درست است که به دلیل عدم تعریف روشن از طالبان، فضای سیاسی مغشوش شده و آخرین عمل طالبان، به اعتراف آقای وردک، مرز دوست و دشمن را «مبهم» ساخته و باعث شده است که «اعتماد» مشکل شود، اما چرا همرزمان آقای ربانی یکصدا می‏گویند که ادامه‏ی راه صلح‏طلبی استاد ربانی بهترین پیروی از آرمان‏های اوست؟ آیا اینها هم واقعاً از طالبان به هراس افتیده اند و دارند به تبعیت از حکومت آقای کرزی، با تضرع و التماس، از طالبان صلح گدایی می‏کنند؟
شاید ضرور نباشد که به خاطر ترور آقای ربانی آقای کرزی و اطرافیان او یکدست مورد انتقام قرار گیرند و یا اعدام شوند، اما بدون شک ضرور است که از آقای کرزی و حکومت او به طور جدی پرسیده شود که افغانستان را با رهبری و مدیریت ناکام خود تا کدامین پرتگاه به پیش می‏برند. درست است که آقای کرزی در برابر عملکردهای طالبان بی‏پاسخ و درمانده است، اما ملت افغانستان، با تمام نهادهای مدنی و حمایت بزرگی که از جامعه‏ی جهانی با خود دارد، به اندازه‏ی آقای کرزی درمانده نیست که نتواند جلو عمل طالبان را بگیرد، هرچند با هویت گمراه‏کننده‏ی خود ماهیت پیچیده‏ای از خود نشان دهد. طالبان همانگونه که از دروازه‏ای وارد منزل آقای ربانی می‏شوند، از دروازه‏ای نیز وارد شهر کابل و یا سایر نقاط کشور می‏شوند. ظاهراً این دروازه‏ها دیگر دروازه نیستند و هیچ کشیکی رفت و آمد طالبان یا به تعبیر رایج مقامات حکومتی «دشمنان صلح و ثبات افغانستان» را مورد نظارت قرار نمی‏دهد. این ضرور است که برای حفاظت شهر و منازل مردم، تدبیری سنجیده شود و در آن وقت اگر ضرورتی به قربانی دادن نیز افتاد، درنگی صورت نگیرد.
به نظر می‏رسد گره کور وضعیت افغانستان نیز در همین جاست. کسی نیست که از آقای کرزی به طور جدی سوال کند، همان‏گونه که کسی نیست تا از رهبرانی که هر کدام به نوبت خود، سنگ راه بخشی از جامعه شده و نیروهای فعال و مبتکر مردم را به انفعال و استیصال کشانده اند، سوالی بپرسد.
ظاهراً آقای کرزی از اینکه مورد سوال قرار نگیرد، ناراحت نمی‏شود، چون در ختم راه هیچ چیزی ندارد که از دست بدهد، و برعکس، چیزهای زیادی دارد که برای خود و هواداران خود هدیه کند. اما دیگرانی که مورد سوال قرار نمی‏گیرند دچار غفلتی می‏شوند که این غفلت، به معنای مرگ و نابودی تدریجی همه‏ی مردمان این دیار در چنگال ترور و وحشت طالبی است.

قتل آقای ربانی؛ درسی که خوب نیست تکرار شود!



قتل آقای ربانی، بدون شک، تکان‏دهنده است؛ اما این جمله هیچگاهی نمی‏تواند از سنگینی دردی بکاهد که مرگ وی و هر سیاستمدار افغان بر گرده‏ی این ملت بار می‏کند. می‏گویند جای آقای ربانی خالی می‏ماند و هیچ کسی نمی‏تواند خلای حضور او را جبران کند. این حرف درستی است. چون سیاستمداران افغان هیچگاهی در قالب یک نظام سیاست نمی‏کنند که بتوان گفت خلای حضور فردی آنان در چوکات نظام پر می‏شود. هر کسی می‏رود و جای خالی خود را بدون ارتباط با سایر اجزای منظومه برای دیگران باقی می‏گذارد.
آقای ربانی به هیچ وجه یک استثنا در تاریخ زندگی و رفتار سیاستمداران افغان نیست. او یکی از همان کسانی است که با رقیبان خود تنها به دلیلی مخالفت می‏کنند که جایگاهی را از ایشان ستانده است. وقتی خود در آن جایگاه قرار می‏گیرند هیچ نشانه‏ای بروز نمی‏دهند که متفاوت و متمایز از همتایان رقیب شان باشد. به این حساب، ما افرادی همچون آقای ربانی داریم که موقعیت سیاسی را برای مدتی در اشغال داشته اند و وقتی رفته اند باید تاریخ شان در فردیت مجزا و منفرد شان مطالعه شود.
وقتی مبارزان چپی و راستی در برابر داودخان مبارزه می‏کردند هدف شان این نبود که ماهیت نظام استبدادی داودپرور را تغییر دهند. ادعای شان این بود که وقتی خود به جای داود خان بنشینند در راست کردن نظام معجزه می‏کنند. کمونیست‏ها همین گونه می‏اندیشیدند و وقتی داودخان رفت و همتایان کمونیست او بر کرسی پرخونش تکیه زدند، کاری جز اینکه میراث داودخان را تیره‏تر ساختند، از خود نشان ندادند. وقتی گروه‏های مجاهدین با کمونیست‏ها مقابله می‏کردند باز هم به تغییر ماهیت نظام سیاسی نمی‏اندیشیدند، بلکه ادعا می‏کردند که وقتی کمونیست‏های فاقد خدا بروند و مجاهدان باخدا روی کار بیایند، همه چیز رو به راه می‏شود. دیده شد که مجاهدین تنها همان کفشی را به پا کردند که کمونیست‏ها تجربه کرده بودند. طالبان نیز کاپی دیگری از این حکایت به جا گذاشتند و دیده می‏شود که زمامداران کنونی، که کسی جز همان کارگزاران تجربه‏های دیروز نیستند، باز هم بر همان نعل می‏کوبند که پیشینیان شان کوفته بودند.
امروز آقای ربانی رفته است، اما این سوال برای بقیه‏ی سیاستمداران افغان باقی مانده است که از کارنامه و نیز از رفتن او چه چیزی می‏آموزند. از زبان یکی از سیاستمداران دیگر افغان نقل شده است که دیروز با شنیدن خبر قتل آقای ربانی به سادگی گفته که «آقای ربانی رفت، معلوم نیست نوبت ما کی می‏رسد». این سخن نه طنز است و نه نشانی از هوش و خرد سیاسی. تنها می‏تواند موقعیتی را گوشزد کند که سیاستمداران افغان در آن خود را شریک می‏یابند. این سیاستمداران نسخه‏های تکراری هم اند. وقتی یکی به قدرت می‏رسد دیگری هوسش گل می‏کند که چرا او از قدرت محروم است و وقتی یکی با لباس خونین از دروازه‏ی خانه‏اش بیرون می‏رود، دیگری به هراس می‏افتد که نوبت او کی می‏رسد.
آقای ربانی، در ناکامی سیاسی خود درست مانند همه‏ی همتایان خود است. در ناکامی، برجستگی وجود ندارد که باعث تمایز و تفاوت کسی از دیگری شود. ناکامی همان سیاهی است که بالاتر از خود رنگی ندارد. آقای ربانی همان سیاستمدار ناکام است که یک بار اسمش داودخان بود و باری دیگر نورمحمد ترکی و حفیظ الله امین و ببرک کارمل و داکتر نجیب الله و یا امثال آنان. وقتی او عبای صلح‏طلبی بر دوش انداخت باز هم چیز خاصی نگفت و نکرد که او را متمایز بسازد. زمانی او طالبان را لشکر خدا و اسلام خطاب کرده و از قندهار تا دروازه‏های کابل استقبال کرد و زمانی هم برای مذاکره با آنان، سر فردی را روی سینه‏اش نوازش کرد که در عمامه تحفه‏ی مرگ او را هدیه آورده بود. اینجا نه حامد کرزی مقصر است و نه معصوم ستانکزی که راه‏باز کن این قاصد مرگ شده اند. اینجا آقای ربانی است که بهای سیاستمداری خود در جامعه‏ی افغانی و با الگو و سبک افغانی را پرداخت می‏کند.
جالب است که همرزمان آقای ربانی یک‏صدا می‏گویند که بهترین سپاسگزاری از او ادامه‏ی راه صلح‏خواهی اوست. می‏گویند که افغانستان هیچ راهی به جز صلح ندارد. این حرف، حرف قشنگ و خوبی است، اما برای اینکه درد رفتن خونبار آقای ربانی را تسکین کند هیچ اثری خلق نمی‏ کند. چرا باید کسی که فریاد صلح بلند می‏کند با نفرت کسی منفجر شود که واژه‏ی صلح را صدها بار به مسخره گرفته است؟ آقای ربانی با پذیرایی بی‏تردید از قاصد مرگ خود نشان داد که در تلاش خود برای صلح‏جویی، حتی خودش چقدر باور کرده بود که صلح می‏خواهد! شاید هیچ کسی با این سادگی وارد منزل آقای ربانی نشده باشد که قاصد مرگ او توانسته است داخل شود.
به هر حال، مرگ آقای ربانی هیچ پیام خوشی برای ملت افغانستان ندارد. چرخ خشونت با سرعتی بیشتر از همیشه به گردش افتاده است و اینک، این چرخ، شکارهای خود را حساب‏شده‏تر از قبل انتخاب می‏کند. اگر حتی قبول شود که معصوم ستانکزی و واحدیار و سایر همراهان شان نیز در زمینه‏سازی این خشونت دست داشته اند، باز هم باید بر وضعیتی درنگ کرد که کشور ما را در کل تهدید می‏کند. می‏گویند صلح واقعی جز با نفی مطلق خشونت به دست نمی‏آید. اما آیا این تیوری در ذهن زمامداران و سیاستمداران افغان به معنای واقعی حل شده و قابل هضم است؟
سیاستمداران افغان، فضای سیاسی را هم برای خود، هم برای ملت افغانستان و هم برای متحدان بین‏المللی خود مغشوش و پرابهام ساخته اند. در زبان این سیاستمداران از طالبان به گونه‏ای سخن گفته می‏شود که گویی هیچ مصداقی بر روی زمین ندارند. طالبان برادر خوانده می‏شوند و به صلح دعوت می‏شوند. اما وقتی در یک کیلومتری ارگ یا در منزل آقای ولی کرزی و آقای ربانی طالبی دست به عمل می‏زند هیچ کسی نمی‏گوید که میان این یکی و آن دیگری که مخاطب پیام صلح است چه تفاوتی وجود دارد. می‏گویند هر جنگی بالاخره به صلح منتهی می‏شود. اما نمی‏گویند که آیا ما تا هنوز جنگی داشته ایم که دلیل آن را بدانیم که اکنون به صلحی پس از آن جنگ چشم می‏دوزیم؟
به نظر می‏رسد ما با سیاستمداران و زمامدارانی مواجه هستیم که سیاست برای آنها چیزی بیشتر از یک شوخی در خم کوچه نیست. تنها ابزار این بازی جدی است، نه اینکه بازی‏گران هم جدی باشند. گویی قدرت و امکانات و فرصت‏های تصمیم‏گیری‏های بزرگ همه برای این است که سیاستمداران متهم به بیکاری و عدم مصروفیت نشوند. بهای این سیاست همین است که داریم با زندگی هر روز خود پرداخت می‏کنیم. تنها کافی است تصور شود که این بازی، بازی‏گران خود را یکی یکی بردارد و آنگاه مردم، به عنوان تماشاگران بی‏نقش، تنها کابوس‏های خود را چاق‏تر و خوفناک‏تر بیابند.
آقای ربانی به سادگی می‏تواند اسم خود را روی آقایان خلیلی و فهیم و قانونی و محقق و سایر همتایان شان بگذارد. با این حساب، اگر روزی دیگر شنیدیم که نقبی از زیر میز غذاخوری یکی از آقایان باز شد و فردای آن گفته شد که معاون رییس جمهور یا وکیل پارلمان و یا کسی دیگر از همتایان شان در درون دهلیز خانه‏ی خود سلاخی شده اند، دچار شگفتی نشویم. در این شهری که سیاست آن بازیچه‏ی دست هر بازی‏گر ناشی و غیرجدی شده است، هیچ امری بعید نیست و شگفتی بر نمی‏انگیزد. گویی داستان این شهر، داستان مرگ شده و در داستان مرگ، صحنه‏ها تنها با مرگ رنگ می‏گیرند و تنها با مرگ ادامه می‏یابند.
مرگ آقای ربانی نه جای تبریکی دارد و نه جای ماتم. آنکه از این مرگ تبریکی می‏گوید تنها خودش را به معرض تماشا می‏گذارد و آنکه ماتم می‏گیرد تنها خودش را تسلا می‏بخشد. آقای ربانی، مانند هر انسانی دیگر، وقتی گامی به سوی صلاح و نیکی بر می‏دارد، هر چند با اما و اگرهای فراوان توأم باشد، باید مجال زندگی و کار بیابد. مرگ آقای ربانی برای هیچ کسی شگون نیک ندارد؛ به خصوص برای آنانی که احساس می‏کنند این مرگ از آدرسی است که در کشتن و نابود کردن هر چه انسان و انسانیت و مدنیت است، درنگی نمی‏کند. تنها خوب است از سیاستمداران افغان خواسته شود تا قبل از اینکه یکی یکی این عبرت را درج تاریخ کنند، این عبرت را برای همیشه از صفحه‏ی تاریخ پاک کنند.


خروج نیروهای بین‏المللی و احتمال بحران اقتصادی


واگذاری مسئولیت امنیتی افغانستان به خود این کشور تا سال 2014، افغانستان را از لحاظ اقتصادی نیز با چالش سهمگینی مواجه خواهد ساخت. منابعی که تا کنون پشتوانه‏ی ثبات نسبی در عرصه‏ی اقتصادی تلقی می‏شوند، عمدتاً متکی به امکانات و مساعدت‏های بیرونی اند و هیچگونه منبع داخلی، به معنای واقعی کلمه در کشور پا نگرفته است.
اگر خواسته باشیم تصویر صادقی از وضعیت اقتصادی افغانستان ارایه کنیم، سال‏های آخر حاکمیت طالبان را مثال خواهیم داد. در این سال‏ها افغانستان، به استثنای کمک‏هایی که از بیرون برای سامان‏دهی اداره و جبهات جنگی در اختیار طالبان قرار می‏گرفت، در تمام عرصه‏های دیگر کشوری متکی به خود بود و منبع عاید داخلی آن برای شهروندان عادی کشور، همه از منابع داخلی تأمین می‏شد. در این سال‏ها بود که ارزش پول افغانی در برابر دالر امریکایی، به طور غیرقابل تصوری، پایین افتاده و یک دالر معادل حدود هشتاد هزار افغانی شده بود، یعنی تقریباً نرخ کاغذ عادی. دلیل این افت ارزش پولی افغانستان فقدان هرگونه پشتوانه‏‏ی اقتصادی بود.
پس از سقوط حاکمیت طالبان، سیلی از کمک‏های بین‏المللی، به بهانه‏های مختلف به افغانستان سرازیر شد و وزارت مالیه‏ی افغانستان، در یک اقدام مهم و بزرگ، ارزش پول افغانی را بالا برده و یک دالر معادل پنجاه افغانی و یا کمتر از آن شد. این افرایش در ارزش پول افغانی، هیچگونه ارتباطی با رشد صادق اقتصادی در کشور نداشت و تنها پول گزافی که به خصوص از طریق بانک ملی وارد بازار صرافی می‏شد، پول افغانی را باثبات نگه می‏داشت. اکنون که زمزمه‏ی خروج نیروهای بین‏المللی از افغانستان مطرح است، سوال پشتوانه‏ی پولی افغانستان نیز به طور جدی مطرح شده است.
افغانستان به طور سنتی یک کشور زراعتی بوده و حدود هفتاد در صد اقتصاد کشور وابسته به زراعت است. سی سال قبل، نه تنها اکثر ساکنان روستایی کشور غذا و مایحتاجات اولیه‏ی خود را از طریق زراعت به دست می‏آوردند بلکه با فروش قسمتی از تولیدات زراعتی خود می‏توانستند سایر مایحتاجات خود را از شهرها تأمین کنند. اکنون از مجموع ساکنان روستاها، کمتر از سی درصد نفوس در منطقه باقی مانده و بقیه به طور گروهی به شهرهای بزرگ مهاجرت کرده اند. دلیل عمده‏ی مهاجرت از روستاها، خشک‏سالی و کاهش محصولات زراعتی است که نمی‏تواند نیازهای اولیه‏ی روستانشینان را تأمین کند.
سی درصد نفوسی که در روستاها باقی مانده اند، نیز نمی‏توانند مایحتاجات اولیه‏ی زندگی خود را از مدرک زراعت و مالداری به دست آرند. تقریباً اکثر این روستانشینان، قسمتی از گندم یا آرد مورد نیاز خود را از شهرها خریداری می‏کنند. این امر نشان می‏دهد که زراعت و مالداری، به عنوان عمده‏ترین منبع تأمین اقتصادی کشور تقریباً به کلی از بین رفته است.
دومین منبع تأمین معیشت مردم افغانستان در ده سال اخیر مساعدت‏هایی بود که از طریق انجوها به افغانستان سرازیر می‏شد و این مساعدت به نحوی باعث گردش پولی در کشور می‏شد. هم‏اکنون بیش از هفتاد درصد این مساعدت‏ها یا قطع شده یا در حالت تعلیق قرار گرفته است. مساعدت‏هایی که عمدتاً از طریق بخش‏های نظامی صورت می‏گیرند، به هیچ وجه بر وضعیت اقتصادی کشور تأثیر مثبتی نداشته و تنها به عنوان بخشی از عملیات‏های نظامی و تکمیل‏کننده‏ی آنها به شمار می‏روند. با خروج نیروهای بین‏المللی از افغانستان این مساعدت‏ها نیز به طور کلی قطع خواهند شد.
کارگرانی که برای اشتغال و کارگری به ایران می‏رفتند با ارسال پول از این کشور، قسمتی از نیازمندی‏های معیشتی خانواده‏ها و اقارب خود را تأمین می‏کردند. با وخامت وضع زندگی مهاجرین در ایران، اکنون نه تنها این منبع مساعدت پولی قطع شده بلکه عده‏ی زیادی از خانواده‏ها هستند که برای بستگان و اقارب خود به ایران پول می‏فرستند تا یا برای مدتی اندک در آنجا به اقامت خود دوام دهند و یا بتوانند به کشور برگردند.
عده‏ی زیادی از خانواده‏های افغانی از مدرک پولی که بستگان شان از کشورهای اروپایی و امریکایی ارسال می‏کردند، امرار معیشت داشتند. بحران اقتصادی و دشواری وضع معیشتی در کشورهای اروپایی و ایالات متحده‏ی امریکا باعث شده است که این معاونت‏ها تا حد زیادی کاهش پیدا کند، حالانکه تعداد نیازمندان به این معاونت‏ها در افغانستان چندین برابر شده است.
خروج نیروهای بین‏المللی از افغانستان، توجه و مساعدت‏های بین‏المللی به افغانستان را نیز کم خواهد ساخت. این کاهش توجه و مساعدت بین‏المللی نه تنها جریان بازسازی و انکشاف در افغانستان را آسیب خواهد رسانید، بلکه دولت افغانستان را از لحاظ رسیدگی به مصارف و هزینه‏های اداری و به خصوص پرداخت معاشات کارمندان آن نیز مواجه با دشواری خواهد ساخت. محصولات گمرکی به عنوان تنها منبع عایدات دولت افغانستان، تنها از مدرک محصول بر واردات تأمین می‏شود که ادامه‏ی آن فشار بر دوش مردم را افزایش داده و هیچگونه دلیلی برای رشد اقتصادی کشور خلق نخواهد کرد.
افغانستان در طول ده سال گذشته، نه تنها هیچ منبع مستقل ملی برای تأمین نیازمندی‏های اقتصادی خود ایجاد نکرده، بلکه به طور کامل به منابع و مساعدت‏های بیرونی وابسته شده است. خروج نیروهای بین‏المللی و کاهش توجه و مساعدت‏های بین‏المللی، افغانستان را با بحران شدید اقتصادی مواجه خواهد ساخت که اولین اثر آن قحطی و گرسنگی خواهد بود. از همین اکنون که زمزمه‏ی خروج نیروهای بین‏المللی شدت گرفته است، تأثیرات روشن آن بر وضعیت بازار و اقتصاد کشور محسوس شده است. ارزش پول افغانی کاهش یافته و بر نرخ مسکن و جایداد تأثیر منفی زیادی وارد شده است. گردش پول در بازار نیز دچار آسیب شده و گراف کار و عایدات تاجران نیز به طور محسوسی افت کرده است.
نگرانی از وضعیت معیشتی به مراتب بیشتر از وضع امنیتی باعث نگرانی مردم افغانستان شده است. مردم احساس می‏کنند که 2014 نه تنها ثبات و امنیت افغانستان را با بحران شدید مواجه نموده، بلکه کشور را از لحاظ اقتصادی نیز دست‏خوش وضعیت ناگواری خواهد ساخت.
دولت افغانستان و قدرت‏های بین‏المللی هیچگونه اطمینان روشن و قابل اعتمادی برای مردم نشان نداده اند که در رفع نگرانی‏های آنان کمک کند. در سال‏های اندکی که تا خروج کامل نیروهای بین‏المللی از افغانستان باقی مانده است، مدیریت سیاسی کشور با چالش بزرگی مواجه خواهد بود که موفقیت در برابر آن، تنها در سهم‏گیری فعال و موثر نیروهای ملی و بین‏المللی ملاحظه می‏شود. آیا مدیریت سیاسی کشور، هیچگونه نشانه‏ای از برخورد هوشمندانه و مدبرانه با این نیاز را مطرح ساخته است؟

2014؛ سوالی که به تأمل ضرورت دارد

اشاره:
با بحرانی که در رابطه‏ی پارلمان و حکومت و قوای قضائیه پیش آمده است، افغانستان با دورنمای تاریک‏تری مواجه شده است. در جلسه‏ی روز شنبه، پنجم سنبله 1390، یک تن از خانم‏های عضو پارلمان، با تأسی از سنت افغانی، چادرش را روی نماینده‏ی مردی از گروه موسوم به اصلاح‏طلبان انداخت تا به این ترتیب بگوید که بهتر است به جای این همه نامردی گوشه‏ی اتاق بنشیند و «همچون زنان چادر به سر کند»! اما فقط یک هفته بعدتر، روز شنبه، یازدهم سنبله، هشت تن از نمایندگانی که در تصمیم اخیر کمیسیون مستقل انتخابات برنده اعلام شدند، تحت پوشش امنیتی شدید از طرف پولیس ضد شورش به داخل تالار ولسی جرگه راه یافتند و تنها در حضورداشت کمتر از پنجاه نفر و با جلوگیری از ورود ده‏ها نماینده‏ای که تحت ائتلاف حمایت از قانون گرد آمده اند، مراسم تحلیف را به جا آوردند. رییس ولسی جرگه به دلیل برگزاری مراسم تحلیف، از سوی جمعی از نمایندگان پارلمان به نقض مصوبات مجلس و ارتکاب «خیانت ملی» متهم شد، اما او در توجیه اقدام خود تنها از اقدام پولیس برای بازرسی موترهای نمایندگان، به شمول خود او، انتقاد کرد و حکومت را از پیامدهای این «اقدام نظامی و توسل به زور» هوشدار داد.
هنوز معلوم نیست که هشت نماینده‏ای که با زور پولیس داخل پارلمان شده اند، با تکیه بر کدام وسیله‏ی دیگر بر کرسی‏های خود در پارلمان تکیه خواهند زد. واکنش سایر نمایندگان نسبت به حضور این افراد در پارلمان نیز به طور دقیق معلوم نیست، با اینکه لحن و موضع ظاهری آنان نیز طرحی برای عبور از بن بست ارایه نمی‏کند.
از ملاحظه‏ی بحران در رابطه‏ی پارلمان و دو قوای دیگر می‏توان به گوشه‏هایی از مشکلاتی وقوف یافت که طی سال‏های آینده، سردچار ما خواهد شد. شاید نقطه‏ی حساس این مرحله همان سال 2014 باشد که قرار است نیروهای خارجی از افغانستان خارج شوند. مسلم است که فقدان رهبری و مدیریت خردمند سیاسی، هیچ راهی را برای مقابله‏ی منطقی با مشکلات نشان نمی‏دهد. برعکس، با هر تصمیم و اقدامی که صورت می‏گیرد، ریشه‏های بحران عمیق‏تر و دامنه‏ی فاجعه گسترده‏تر می‏شود.
در یادداشتی که پیش روست، برخی از نکته‏هایی مورد اشاره قرار می‏گیرند که تا سال 2014 برای فکر کردن روی آنها فرصت خواهیم داشت، اما با گذشت هر روز دامنه‏ی این فرصت کوتاه‏تر می‏شود:
1- سال 2014 را می‏توان نقطه‏ا‏ی واقعی برای انتقال و یک تحول بنیادی نام داد. تا سال 2014 که به هر حال مرحله‏ی جدید سیاسی‏ای در کشور آغاز خواهد شد، تنها سه سال زمان داریم. سه سال به هیچ وجه زمان زیادی نیست. تا چشم باز کنیم این سه سال، مانند نه سال گذشته، سپری خواهد شد.
2- مرحله‏ی بعد از 2014، خوب یا بد، با آنچه در مرحله‏ی کنونی داشته ایم، فرق خواهد داشت. آنچه وجه برجسته‏ی مرحله‏ی کنونی محسوب می‏شود، در یک کلمه «وابستگی» کامل، حد اقل در عرصه‏ی امنیت و معیشت، بوده است. امنیت ما توسط ده‏ها هزار سرباز بین‏المللی تأمین شده و معیشت ما نیز از مساعدت‏های بیرونی به دست آمده است. در عرصه‏ی امنیت، اردو و پولیس و استخبارات ما با چشم و گوش و دست و پای نیروهای بیرونی عمل کرده و در عرصه‏ی معیشت، بانک جهانی و پروژه‏های انجویی دست ما را به سوی دهان ما هدایت کرده است.
3- با توجه به واقعیت وابستگی در عرصه‏ی امنیت و معیشت، در مرحله‏ی جدید سیاسی که بعد از 2014 آغاز می‏شود، حد اقل دو تغییر بزرگ در برابر ما قرار خواهد گرفت:
اول، چتر امنیتی و معیشتی‏ای که فعلاً در کشور داریم، کوتاه خواهد شد. بعد از 2014، ما باید امنیت و معیشت خود را یا با اتکا به منابع خودی تأمین کنیم و یا در چوکات یک قرارداد و تعهد مشخص با قدرت‏های بیرونی که آنهم مستلزم پاسخگویی و بازپرداخت سنگین خواهد بود.
دوم، با کاهش حضور و نقش موثر و مستقیم قدرت‏های بین‏المللی، موازنه‏ی قوا در رابطه‏ی گروه‏ها و نیروهای داخلی، به شدت به هم خواهد خورد و نیروهای جدید، به شمول حزب اسلامی و طالبان، به هر حال، جای معینی را در معادلات قدرت احراز خواهند کرد. با برهم‏خوردن این توازن قوا، به طور طبیعی، جایگاه نیروهای سیاسی و نقش قانون و ساختارهایی که بر اساس توازن قوا در مرحله‏ی کنونی شکل گرفته اند، دگرگون خواهند شد.
4- اگر تهدید امنیتی از ناحیه‏ی برخی از قدرت‏های ناسازگار منطقه‏ای مانند ایران و پاکستان و عربستان باشد، آیا اردو و پولیس و استخبارات ما می‏توانند در برابر دسایس و دست‏اندازی‏های آنان ایستادگی نشان دهند؟ مثلاً آیا می‏توانند از شعله‏ور شدن جنگ مذهبی که چاشنی خود را عمدتاً از ایران و عربستان خواهد گرفت، و جنگ اتنیکی – قومی که باز هم تحریک ایران و پاکستان و احیاناً قدرت‏های دیگر را با خود خواهد داشت، جلوگیری کنند و نگذارند که افغانستان با فاجعه‏ی جنگ داخلی از نوع جنگ‏های دهه‏ی هفتاد یا بدتر از آن، رو به رو شود.
5- اگر تهدید امنیتی از ناحیه‏ی طالبان باشد، آیا باز هم اردو و پولیس و استخبارات ما می‏توانند از تهاجم این گروه جلوگیری کنند و در ساده‏ترین صورت، اجازه ندهند که مثلاً صفوف اردو با نفوذ طالبان، به میدان تصفیه‏های خونین تبدیل شده و یا شهر و روستا از آسیب کینه‏توزی و عقده‏گشایی طالبانی در امان باشد؟
6- جنگ داخلی اگر بار دیگر در کشور اتفاق بیفتد، نه تنها ترحمی از دنیا برنخواهد انگیخت، بلکه با نفرت و انزجار نیز بدرقه خواهد شد. کشورهای دنیا یک بار بعد از طالبان به افغانستان آمدند تا کفاره‏ی «غفلت و فراموشی‏ها»ی خود در حق این کشور «مظلوم و آسیب‏دیده» را پرداخت کنند. به نظر نمی‏رسد کسی باری دیگر اشکی برای رنج‏های افغانستان بریزاند. در جنگ داخلی رواندا که سال 1994 میان دو قبیله‏ی هوتو و توتسی صورت گرفت، تنها در صد روز یک میلیون انسان از یک کشور ده‏میلیونی روی سرک و کوچه و دشت انبار شد، بدون اینکه در سراسر دنیا کسی خمی به ابرو آورده باشد. آیا افغانستان می‏تواند به تجربه‏ای متفاوت‏تر از رواندا دلخوش باشد؟
7- تهدید معیشتی نیز به موازات تهدید امنیتی قابل توجه است. در طول سال‏های پس از طالبان، افغانستان از لحاظ معیشتی، درست مانند امنیت، به مساعدت بیرونی وابسته بوده است. آیا می‏توان در فقدان مساعدت بیرونی، حد اقل دو یا سه امکان کوچک را برای گردش پول یا تأمین معیشتی مردم نشان‏دهی کرد؟ مثلاً آیا می‏توان گفت که زراعت یا صنعت یا معادن ما می‏تواند فیصدی اندکی از ضرورت‏های معیشتی ما را تکافو کند؟
اگر برای وضعیت معیشتی خود امکانی جستجو نتوانیم، تهدید گرسنگی نیز مازاد بر مشکلات خواهد بود. همین اکنون، چهارراهی‏های عام در نقاط مختلف شهر کابل مملو است از متقاضیان کار جسمی در ازای فقط 300 افغانی یا کمتر از آن. از این جمع، تنها فیصدی اندکی قادر می‏شوند که نیروی کار روزانه‏ی خود را به فروش برسانند. اکثریت عظیم آنان در نیمه‏های ظهر، با خاطر افسرده و دست خالی به سوی خانه‏های خود بر می‏گردند. آنکه در گرمای تابستان و ماه رمضان می‏آید تا در بدل 300 افغانی شاقه‏ترین کار جسمی را انجام دهد، می‏خواهد بگوید که در خانه‏اش نانی نیست، و آنکه در نیمه‏ی ظهر با لبان آویزان و پاهای کشال به سوی خانه می‏لغزد، می‏گوید که آن شب چیزی در بساطش یافت نمی‏شود. این لشکر گرسنه تا سه سال دیگر چه کمیتی را تشکیل خواهد داد؟
8- برنامه‏ی انکشافی سازمان ملل، به عنوان بزرگ‏ترین مرجع مساعدت‏های انجویی در افغانستان که پروژه‏های آن در کمترین موارد از سه صد و یا چهار صد میلیون دالر پایین‏تر است، اعلام کرده است که طی یکی دو سال آینده، از جمع حدوداً 1300 کارمند خود، تنها کمتر از 300 نفر را نگه‏ داشته و بقیه را تنقیص می‏کند. بالاتر از 70 درصد تنقیص در کارمندان این سازمان، به معنای همین مقدار تنقیص در مساعدت‏های آن نیز هست. میزان بیکاری‏ای که با این تنقیص‏ها سردچار کشور می‏شود، در افزایش تهدید گرسنگی چه نقشی خواهد داشت؟
9- در فاز جدید سیاسی، جنگ قدرت‏های منطقوی و بین‏المللی در افغانستان شدیدتر و حساس‏تر خواهد شد. خطرناک‏ترین صورت این جنگ، برخوردهای استخباراتی است که در قالب جنگ‏های مذهبی، اتنیکی – قومی، و جهت‏گیری‏های سیاسی رونما شده و نیروهای عمل خویش را از داخل افغانستان استخدام خواهد کرد. با این جنگ، فشار بیشتر را گروه‏ها و نیروهایی خواهند دید که در فقدان هرگونه ابتکار داخلی در جنگ قدرت منطقوی و بین‏المللی درگیر شوند. شکی نیست که این درگیری برای هیچ طرف سودی نخواهد داشت، اما آنهایی که می‏دانند «هزینه‏ی جنگ به هیچ وجه در حالت صلح قابل جبران نیست»، باید بیشترین میزان نگرانی را داشته باشند.
10- بحران رابطه‏ی سه قوا، از همین حالا پایه‏های اتوریته‏ی مشروع و مطاع را متزلزل ساخته است. چه این بحران تنها به دلیل گرایشات و خواسته‏های نیروهای داخلی باشد (که بعید است)، چه به دلیل دست‏اندازی و دخالت قدرت‏های منطقوی و بین‏المللی، برای فردای افغانستان شگون بدی دارد. در جامعه وقتی اتوریته قابل احترام نباشد، سنگ روی سنگ بند نمی‏شود و در کشور ما، به سادگی می‏تواند تشتت و فاجعه‏ی هولناکی را در پی داشته باشد. اگر تمام دستاوردهای مبارزات سیاسی کشور در ایجاد یک نظام شبه‏قانونی خلاصه شود، این دستاورد از همین حالا در معرض تهدید قرار گرفته است. با فروپاشی اتوریته‏ی مشروع به چه سرنوشتی گرفتار خواهیم شد؟
11- قدرت عمل سازمان‏یافته‏ی طالبان و سایر مخالفان مسلح حکومت، با توجه به وضعیتی که فعلاً سردچار ما هست، باید شدیداً هوشداردهنده باشد. کافی است که رکورد عملیات پس از فراز از زندان قندهار را تا ترورهای سازمان‏یافته‏ی سیدخیلی، و ملک زرین و داود و مجاهد و احمد ولی و جان محمد و رییس شورای علمای قندهار و حمیدی و حمله بر ولایت پروان و شورای فرهنگی بریتانیا در کابل کنار هم بگذاریم. کسانی که می‏توانند نیروهای انتحارگر را با سازماندهی غیرقابل تصور بسیج کنند که هم توان عمل شگفت‏انگیز داشته باشند و هم از مدیریت و برنامه‏ریزی وحشتناکی بهره‏مند باشند، باید مورد توجه قرار گیرند. اکنون که افغانستان در حضور نیروهای بین‏المللی در برابر عمل‏های این گروه‏ها زمین‏گیر شده است، فردا در فقدان حضور و نقش حمایتی نیروهای بین‏المللی با کدام بنیه‏هایی ایستادگی خواهد کرد؟
12- چرا باید از طالبان بترسیم؟ نیروهای طالب در سراسر کشور از مرز 2000 نفر تجاوز نمی‏کند. به هویت و ماهیت این گروه دو هزارنفری دقت کنیم: فکر آنها منحط‏ترین فکر است، فکری که با نفرت از انسان و مدنیت انسانی عجین است؛ چهره‏ی آنها کثیف‏ترین چهره است، چهره‏ای که از هر لحاظ وحشت و نفرت بر می‏انگیزد؛. عمل آنها زشت‏ترین عمل است، عملی که صدها مسلمان نمازگزار را در مسجد هدف قرار می‏دهد، کودکان مکتب را قتل عام می‏کند، بی‏گناهان روی بازار را به خاک و خون می‏کشاند، و یا بینی دختری را می‏برد و زنی را در ملأ عام سنگسار می‏کند.... در سراسر دنیا نیز یک شخص سالم و صالح پیدا نمی‏شود که از طالب حمایت کند و یا از دوستی با آن احساس خوشی کند. در مقابل، ما هستیم که تعداد ما به میلیون‏ها انسان می‏رسد. فکر ما زیباترین فکر است، فکری که به انسان و انسانیت عشق می‏ورزد؛ چهره‏ی ما زیباترین چهره است، چهره‏ای که هر کسی از بودن با آن احساس آرامش و مصئونیت می‏کند؛ عمل ما نیز زیباترین عمل است، عملی که از حقوق بشر و انسان و دموکراسی و آزادی حمایت می‏کند... در سراسر دنیا نیز میلیون‏ها انسان پاک و بزرگ هستند که از ما و داعیه‏ی ما حمایت می‏کنند و حاضر اند ما را در راستای اهداف بلند ما حمایت کنند. با این حال، چرا از طالبان می‏ترسیم؟ چه رازی در این ترس و هراس استخوان‏شکن وجود دارد؟... تصور شود که دو هزار طالب، دو هزار گرگ وحشی و درنده‏ای که از کوه‏ها برای تهدید شهر سرازیر شده اند. آیا باید با فراموش کردن هزاران سال عبور خود از دوران مغاره‏‏نشینی و هراس از گرگ و دیو و دد و وحشی، به جایی رسیده باشیم که تنها تهدید گرگ‏ها ما را از خود بی‏خود سازد و به هراس و وحشت دچار سازد؟ آیا نمی‏توان اندکی به خود برگشت و به طالب و یا گرگ گفت که اینجا شهر است و جای آدمیزاد است و مدنیت هزاران ساله در آن شکل گرفته است و بهتر است که شما به کوه و دشت و جنگل برگردید؟ ... آیا هیچ راهی برای ما باقی نمانده است که از انسانیت و مدنیت خود در برابر دو هزار گرگ حراست کنیم؟... به نظر می‏رسد به فکر و تأملی جدی‏تر ضرورت داریم.
13- جامعه‏ی ما از لحاظ سیاسی بیش از هر زمان به موضع، تصمیم و عمل سنجیده‏شده ضرورت دارد. عمده‏ترین پایه‏ی این ضرورت را مشارکت هرچه وسیع‏تر و کیفی‏تر نیروهای جامعه تشکیل می‏دهد. باید بیش از هر زمان به سهم‏گیری مسئولانه‏ی تمام نیروهای جامعه فکر شود. چالشی که در برابر خود داریم، به هیچ صورت، با بنیه‏های سازمانی و امکاناتیِ موجود و میزان عمل و دقتی که فعلاً در سطح جامعه دیده می‏شوند، همخوانی ندارد. ما به انگیزه و سازماندهی ضرورت داریم. زندگی ما باید دارای انگیزه شود و روابط ما باید انسجام پیدا کند. آنچه طالبان را صاحب قدرت مانور ساخته است، چیزی جز انگیزه و سازماندهی نیست. گویا طالبان برای بدترین هدف (کشتن و تهدید انسان) انگیزه دارند، اما ما برای بهترین هدف (زنده ساختن و امان بخشیدن انسان) انگیزه نداریم!
14- ظاهراً داریم زمان خویش را به سرعت از دست می‏دهیم. نه اینکه هیچ کاری نمی‏کنیم، اما این کار برای پاسخ‏گویی به سوال 2014 و الزامات آن کافی به نظر نمی‏رسد. آنانی که مرجعیت سیاسی جامعه را در اختیار دارند، اولین مخاطب‏های این سوال اند، اما اگر این مراجع تکانی به خود ندهند و یا کک شان نگزد دیگران چه کاری می‏کنند؟ این مراجع شاید از همین حالا، راه‏های عقبگرد خود را نشانی کرده باشند. دیگرانی که هیچ راهی برای عقبگرد ندارند باید فکری به حال خود داشته باشند. شاید هنوز هم برای اقدامات جدی و عملی وقتی داشته باشیم، اما زمان و تحولاتی که به سرعت در راه است، برای طولانی شدن این انتظار مجال زیادی نخواهد داد. دقیقاً نمی‏توان گفت که برنامه‏ی جدی برای عمل چیست، اما حس می‏شود با هر روز زمانی که از دست می‏دهیم فشار برای تحقق و عملی شدن این برنامه شدیدتر خواهد شد. تازه، همین حالا هم خیلی دیر شده است و فردا به مراتب دیرتر خواهد بود.