۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

پای‌بست استوار و ایوان‌هایی بد‌نقش و نگار



(منبع: جمهوری سکوت)

سخنم را با سلامی دوستانه به آقای هاتف و خان‌آغا ترکمنی ادامه می‌دهم.
جمهوری سکوت دارد به وعده‌اش در آغاز دور سوم کاری رسیدگی می‌کند. سخن سکوت را باید دوست داشت، هر چند تعبیر و تأویلش گاهی، پشت دل آدم را به رنج آرد و شبی بر خواب آدم کابوسی از ناراحتی پخش کند. ما از سکوت وحشت کرده ایم و این است که سخن اصلی را یا نفهمیده ایم یا بد فهمیده ایم. بودا وارد بحث خوبی شد و گرهی را نشان داد که باید باز می‌شد. سیداشرف موسوی بخشی دیگر از گره را باز کرد و اکنون هاتف و خان‌آغای ترکمنی وارد مرحله‌ای جدید شده اند که شاید برای مدتی بتواند پرده‌ی سکوت را برای ما به صدا درآورد. من در یادداشتی جمهوری سکوت را جمهوری هزاره گفته بودم که عده‌ای از دوستان به دلیل اینکه اینجا پاتوق گاه‌ناگاه خودم نیز هست، مرا به فاشیست بودن و گروه‌گرا بودن و سایت‌گرا بودن متهم کرده بودند که به نظرم توهین نبود و باز هم واقعیت بود. هنوز هم می‌گویم، نه به طور کامل، بلکه به طور نمادین، جمهوری سکوت بخش مهمی از واقعیتی را انعکاس می‌دهد که در اندام جامعه‌ی هزاره وجود دارد یا در حال شکل گرفتن است. تنها هراسی که دارم هراس هوس‌ برای موج‌سواری است که زیان آن را برای جامعه و نسل خود نه ضروری می‌دانم و نه منطقی. بحث‌های جمهوری سکوت، بحث‌های نیکو و ارزنده‌ای اند که جامعه را به تفکر و تأمل می‌کشاند و راه را برای برخوردهای منطقی آن بازتر می‌کند.
***
اول، این شایبه را از ذهن بیرون کنیم که گویا من مدافع خدا و دین محمدم و شما مخالف آن. به اینگونه است که بحث من و شما هم خوشگوارتر می‌شود و هم راه‌گشاتر. آنچه را شما مطرح کرده اید، هر چند سوالاتی تازه نباشند، سوالاتی مربوط به هر نسل اند که با مفهوم «خدا» و «مذهب» و «پیامبر» و «وحی» و در مجموع «باورهای سبژکتیف» سر و کار دارند. این بحث‌ها مطمیناً پایان ندارد، اما هر چه بیشتر کاویده می‌شوند چهره‌ی پنهان «حقیقت» در عقب آنها آشکارتر می‌شود و من این «حقیقت» را به دلیل اینکه مجرد می‌دانم، همان اسم دیگر «خدا» می‌دانم. چون وقتی امری مجرد شد یعنی فارغ از زمان و مکان و مقدار و هرگونه حد و حدود. پس در آن حوزه، هر چیزی داخل شود، یکی می‌شود و رابطه‌ی شان با همدیگر به آسانی قابل تفکیک نیست مگر با صفت‌ها و قیودی که برای تعریف آنها استفاده می‌کنیم. این را گفتم تا مثلاً باز مفهوم مجرد «خدا» با مفهوم مجرد «شیطان» قاطی نشود و فرصت برای تعریف و تعیین مصداق‌های شان باقی باشد.
دوم، بحث‌هایی که مرتبط با باورهای سبژکتیف باشند، تا زمانی که پایه و مبنا برای صدور احکام اجتماعی قرار نگیرند، باید فارغ از هرگونه قید و شرطی ادامه پیدا کنند. کسی دلش خواست و با معیارهای ذهنی خود موافق دید می‌پذیرد، دلش نخواست نمی‌پذیرد. مثلاً اگر پاداش بهشت و مجازات جهنم را بخشی از باورهای سبژکتیفی بدانیم، حالا کسی دلش خواست به آن باور می‌کند و دلش نخواست باور نمی‌کند. هیچ عیب و ایرادی پیش نمی‌آید. اما اگر کسی گفت: خوب، به خاطر پاداش بهشت، بیا و اینجا برای من خمس و زکات بده، آدمیانی که خمس و زکات از کیسه‌ی شان بیرون می‌شود نه تنها حق بلکه مسئولیت دارند که ببینند این خمس و زکات چرا از کیسه‌ی من بیرون شود و چرا در کیسه‌ی کسی دیگر واریز شود. بعد از دریافت دلیل و برهان، حالا اگر کسی باز قبول کرد که خمس و زکاتش را برای کسی دیگر بدهد، خوب کرده و اگر نخواست باز هم خوب کرده، و باید خودش حسابش را با طرف مقابل معلوم کند. هیچ طرفی نمی‌تواند برای این حکم در رابطه‌ی اجتماعی، تنها بر باور سبژکتیفی اعتقاد به بهشت یا جهنم استناد کند. چون، به هر حال، آن مبنا، ابژکتیف نیست و برای این جهان و آدم‌های این‌جهانی قابل لمس و محسوس نیست.
سوم، من نمی‌گویم که محمد و یا دین اسلام آغازگر تمام حرف‌های نیکو و خوب بوده که در تاریخ بشر آمده است و نمی‌گویم که تمام تر و خشک، آنچنان که از تعبیر «لا رطب و لایابس» بیان کرده اند، در قرآن یا اسلام وجود دارد. این ادعا را محمد و قرآن هم نکرده است. محمد با تأکید می‌گفت: من بشری عادی هستم و تنها حرفم این است که آنچه به عنوان سخنان خدا می‌گویم از جنس وحی است که برای من می‌رسد.
در اینکه «وحی» چیست و این سخن با سخنان دیگر چه تفاوت‌هایی دارد، هر کسی سخنانی گفته است، اما من در مطالعات خود چیز عجیب و شگفت‌انگیزی را در این تعبیر نیافته ام. اعراب از سه واژه برای بیان رابطه میان پیام‌گزار و پیام‌پذیر استفاده می‌کردند: تلقین، الهام، وحی. هر سه واژه قبل از اسلام در اشعار و کلام‌های ادبی اعراب استفاده می‌شد. البته تلقین در ادبیات عامه نیز رد پای زیادی داشت.
در تلقین، پیام‌گزار آگاه است و پیام‌پذیر ناآگاه. ما اکنون هم برای آدم مرده در قبر تلقین می‌کنیم و برای افرادی دیگر هم که حس کنیم حیثیت مردگان را در ذهن ما دارند، از شیوه‌ی تلقین استفاده می‌کنیم و تا می‌توانیم یک‌جانبه می‌گوییم تا طرف پیام را بگیرد و هیچ نداند که چه بود و چه هست.
در الهام، برعکس تلقین، پیام‌پذیر آگاه است و پیام‌گزار نه. مثل الهامی که کسی از وزش باد در شاخه‌ی درختی می‌گیرد و شعری می‌سراید و یا الهامی که از رفتار یا گفتار خاصی می‌گیرد و داستانی می‌سازد یا فکر تازه‌ای را مطرح می‌کند. اینجا پیام‌گزار دقیقاً نمی‌خواهد یا آگاه نیست که این حرفش آن تأثیر به‌خصوص را در ذهن پیام‌پذیر می‌گذارد.
اما وحی، بیان رابطه‌ای است که هم پیام‌گزار و هم پیام‌رسان آگاه اند. مشهورترین شعری که قبل از اسلام واژه‌ی «وحی» را به همین مفهوم به کار برده مربوط به شاعری است که حال دو بوقلمونی را وصف می‌کند که جفت هم بوده و در موقع توفانی شدن هوا از همدیگر دور بوده اند. جفت نر وقتی صدای رعد و برق را می‌شنود دوش‌کنان می‌آید تا از جفت ماده‌اش خبر گیرد و وقتی او را نزدیک لانه سالم و سر حال می‌بیند هر دو به همدیگر «وحی» می‌کنند که گویا خطری نیست و این باعث خوشحالی هر دو می‌شود و هر دو آرام می‌شوند. شاعر همان قدقد و پیام‌رسانی متقابل میان دو بوقلمون عاشق را با تعبیر «وحی» تبیین می‌کند و می‌گوید «اوحی الیها...»
آنچه مهم است، این است که کیفیت «وحی» و پیامی که به این وسیله مبادله می‌شود تنها میان پیام‌گزار و پیام‌پذیر می‌ماند و افراد سومی تنها می‌توانند اثرات آن را شاهد شوند و یا از زبان طرفین «وحی» بشنوند که آنجا چه مبادله شد و آن دو به همدیگر چه گفتند.
پیامبر اسلام از رابطه‌ی خاص خود با «خدا» با تعبیر «وحی» یاد کرد و هیچگاه نگفت که من از خدا الهام می‌گیرم یا به من تلقین می‌شود و من به شما می‌گویم. به همین دلیل، وحی که توصیفی از کلام پیامبر در قالب آیات قرآن است، چیز شگفت‌انگیزی نیست و از اینگونه امور هر کسی به یک نسبتی چیزی می‌داند و تجربه‌ای دارد که شاید در کمیت و کیفیت خود فرق داشته باشند اما در کل امری استثنایی و منحصر به فرد نیستند.
چهارم، دین چیزی است و معنویت چیزی. به نظر من آنچه میان ادیان مشترک است، معنویت است که باز هم امری مجرد است و فارغ از هرگونه قید و حد. اما ادیان در واقع پوششی بر اندام معنویت مجرد اند و این است که ادیان در لباسی که بر اندام معنویت می‌پوشانند از همدیگر متفاوت می‌شوند. مثلاً اگر جوهره‌ی معنوی ادیان را مفاهیم مجردی چون «خير»، «حق» و «زيبايي» بدانیم، به سادگی می‌بینیم که اینها گوهر مشترک همه‌ی اديان است که حتی اختصاص به ادیان ابراهیمی هم ندارند. دین بودا و هندوئیسم و حتی تعلیمات لائوتسو نیز از همان مقدار معنویتی برخوردار است که ادیان ابراهیمی برخوردار اند. اما هر دين با دساتير و احكام مشخص مي‌كوشد معنويت را در ميان پيروان خويش ترويج و تشويق كند و در این حوزه است که ادیان از همدیگر متفاوت می‌شوند. نکته‌ی مهم این است که تمام اديان با پيام معنوي خويش در قلب پيروان خويش نفوذ كرده و آنها را به خود جلب مي‌نمايند. هيچ ديني نبوده كه مدعي و مبلغ خير و حق و زيبايي براي پيروان خويش نباشد.
در بررسی ادیان متوجه می‌شویم که برخي از اديان با دساتير و احكام خويش فقط قسمتي اندك از نيازهاي معنوي انسان را در زماني مشخص پاسخ مي‌گويند، اما با گذشت زمان و رشد نيازهاي معنوي انسان اين دستورها و احكام از پاسخگويي معقول و مناسب به نيازهاي معنوي انسان عاجز مي‌مانند؛ حالانكه برخي اديان ديگر دساتير و احكامي را براي انسان‌ها طرح مي‌كنند كه از قابليت انعطاف‌ و انطباق‌پذيري با نيازهاي در حال رشد معنوي انسان در هر زمان و هر شرايط برخوردار مي‌باشند.
معنويت انسان جدا از ظرفيت فكري و تكامل ذهني انسان نیست. انسان به هر ميزان كه از لحاظ فكري و ذهني رشد مي‌كند، نيازهاي معنويش در ابعادي وسيعتر و عميق‌تر مطرح مي‌گردند. اگر دستورها و احكام ديني نتوانند با مراحل تكامل‌كرده و رشديافته‌ی معنوي انسان هماهنگي نشان دهند، يا به كلي مطرود مي‌گردند و يا مخاطبان خويش را از رشد و تكامل باز مي‌دارند و به جمود و انحطاط دچار مي‌سازند.
دین به همین لحاظ تاریخی است، اما معنویت تاریخ ندارد. دین وقتی وارد تاریخ می‌شود به طور طبیعی از زمینه‌های تاریخی نیز برخوردار می‌شود. وقتی پدیده‌ای تاریخی شد، تحول و تطورش را هم باید در زمینه‌های تاریخی آن نگاه کرد. این است که اسلام به عنوان یک دین، نمی‌تواند مجزا از تاریخ چهارده‌قرنه‌ی خود مطالعه شود. یعنی نمی‌شود گفت که ملاعمر و خامنه‌ای و آقای محسنی هیچ ربطی به اسلام و دین اسلام ندارند و تافته‌ای جدابافته اند. همانگونه که نمی‌شود گفت پیامبر در تاریخ نبوده و امام علی و معاویه و امام حسین و یزید و دیگران در تاریخ نبوده اند. همین که می‌گویند فلان حادثه در سال شصت و یکم هجری اتفاق افتاد، به معنای آن است که زمانی بوده که اتفاق افتاده است و این زمان آدم‌هایی داشته و در عالم واقع جنگی شده و خونی ریخته و اسارت و شکست و پیروزی‌ای روی داده است. اسلام امروز اسلام حامله از چهارده قرن تحول و تطوری است که در بستر تاریخی آن شاهد بوده ایم.
از این منظر، بحث‌های آقای هاتف در مورد ریشه و مبنای سید و مذهب‌گرایی و باورهای رایج در جامعه نه تنها قابل طرح، بلکه قابل بررسی جدی اند. بخواهیم یا نخواهیم کسی می‌آید و می‌گوید چون از نسل امام حسین و حضرت فاطمه‌ی زهرا هستم، اینگونه و آنگونه حق و حرمت خاص را سزاوارم. تو باید مشخص کنی که با او چه می‌کنی: این حق و حرمت خاص را قایل می‌شوی یا نمی‌شوی؟ ... در هر دو صورت، چون با یک امر واقعی سر و کار داری، ناگزیر باید تکلیفت را مشخص کنی.
پنجم، رفتارها و عملکردهای واقعی چون در زمینه و شرایط خاص اتفاق می‌افتند برای آیندگان چیزی بیشتر از یک «الگوی رفتاری» نیستند. الگوهای رفتاری الزاماً به همان گونه که در زمان و شرایط خاص خود بوده اند، قابل پیروی و کاپی‌برداری نیستند. دلیل آن هم واضح است: الگوهای رفتاری متأثر از زمینه و شرایطی اند که در آنها شکل می‌گیرند. وقتی از زمینه و شرایطی خاص عبور کردیم، الگوی رفتاری مربوط به آن زمینه و شرایط نیز به بازنگری ضرورت پیدا می‌کند. امام حسین در زمان خود الگویی را برای مبارزه انتخاب کرد که متفاوت با الگوی برادرش امام حسن بود. امام علی الگوی رفتاری‌اش کاملاً متفاوت با الگوی رفتاری پیامبر بود. حتی خود پیامبر الگوی رفتاری‌اش از مکه تا مدینه و از اوایل مدینه تا زمانی که رسالتش را مختومه اعلام کرد، فرق‌های زیادی پیدا کرد. این یک امر غیر طبیعی و غیر قابل درک نیست. بنابراین، در تحلیل الگوهای رفتاری همان دیدگاه آقای هاتف را توجه کنیم که هیچ چیزی را بریده از زمان و مکان نسازیم که آنگاه قابل دسترس نمی‌شوند. حالا با این دیدگاه، شاید آقای هاتف بگوید که حسن و حسین چیزی بیشتر از یک فرد عادی عرب نبوده که مثل دیگر اعراب نزاع کرده و شکست خورده اند و هیچ چیز خاص دیگری پیش نیامده است که با تعجب و حیرت به آنها نگاه کنیم. اما شاید من اینگونه نگاه نکنم و بگویم که اگر اندکی دقت کنیم در عقب الگوی رفتاری امام حسین چیزی را ببینیم که آن را از الگوی رفتاری یزید متفاوت می‌سازد. در ختم این بحث، هر چند نه من قادر شوم آقای هاتف را قناعت دهم و نه ایشان مرا، اما به هر حال، هر دو وارد یک تعامل نیکوی روشنگرانه شده ایم که برای هر دوی ما مفید خواهد بود.
بحث رابطه‌ی هزاره‌ها و سیدها باز هم در همین زمینه قابل بررسی مجدد است. من نمی‌گویم پدران هزاره به سید احترام استثنایی قایل نبوده و یا به شجره و نسب سیدها توجهی ماورایی نداشته اند. حتی نمی‌گویم که همین حالا در میان هزاره‌ها از اینگونه باور و یا رفتار کم است. اما می‌گویم هیچکدام اینها، در قالب الگوهای رفتاری خاص، قابل تعمیم بر تمام اندام جامعه‌ی کنونی هزاره نیست. حد اقل این را می‌دانم که جامعه‌ی کنونی هزاره، افرادی دارد که بیش و کم تاریخ جنگ‌های خونبار کابل و بامیان و مزار و جنگ‌های داخلی دهه‌ی شصت و هفتاد خورشیدی را پشت سر گذاشته اند و عده‌ی کثیری از آنها از حوزه‌ی جغرافیایی هزاره‌جات بیرون شده و به خارج از کشور سفر کرده و از جهان و تحولات آن چیزهایی را متوجه شده اند که پدران و یا همتایان پدران شان در درون هزاره‌جات شاهد آن نبوده اند. بناءً نمی‌شود گفت که چون پدرم دست سید را به عنوان یک امر مذهبی می‌بوسید من هم الزاماً باید ببوسم، هر چند در احترامم به فرد خاصی از سید هیچ تغییری نیامده باشد. به همین گونه، نمی‌شود حکم کرد که چون پدرم خمس و زکات خود را به فلان سید و ملا می‌داد، من هم قسمتی از مال خود را به عنوان خمس و زکات به فلان سید و ملا بدهم، هر چند باز هم باور مذهبی خود برای پرداخت خمس و زکات را حفظ کرده باشم و برای آن دلیل منطقی و شرعی هم داشته باشم.
ششم، در اینگونه بحث‌ها به هیچ صورت اصرار ندارم که حتماً کسی با اسم مستعار ننویسد، چون اینجا همان بحث «تقریر حقیقت» است و گوینده‌ی حرف حق هیچ اهمیتی ندارد که آشکار و معروف باشد یا نباشد. سخن با اسم و رسم مشخص برای این خوب است که بعد بتوانیم برای چهار آدم بگوییم که اگر این بحث مثلاً از طریق جمهوری سکوت دنبال نشد، می‌توان فلان جا همدیگر را ملاقات کرد و با هم حرف زد و مشکل ذهنی خود را رفع کرد. اسم غیر مستعار، بیشتر از این، هیچ تأثیری بر محتوای پیام که بر ذهن خواننده می‌گذارد ندارد. اینجا رابطه‌ی پیام‌‌گزار و پیام‌پذیر از همان نوع «الهام» است که گیرنده هر چه دلش خواست می‌گیرد و هر چه دلش خواست برداشت می‌کند و بعد اگر لازم دید این برداشت و درک خود را دوباره با پیام‌گزار در میان می‌گذارد اگر لازم ندید در میان نمی‌گذارد.
اما کسانی که از پشت این حرف‌های خود برای کسی حکم معینی صادر می‌کنند که مثلاً چون ثابت شد که سیدها شجره‌ای از نور ندارند و این همه دیر روی سر ما و بابابزرگ ما کلاه گذاشته اند، حالا دیگر هر جا گیر شان آوردید حساب تان را پس بگیرید و یا فلان و فلان تصفیه حساب را انجام دهید، باید درنگ کرد و از این آقا پرسید که تو کی هستی و از کجا این حکم را صادر می‌کنی و آیا خودت هم حاضری در این میدان پیشگام شوی و در کل، نفع و ضرر این حکم چیست و از این قبیل اما و اگرها.
دوستان گرانقدر،
بگذارید برای روشنی بیشتر رابطه‌ی خود در اینگونه مباحث بگویم که خوب است رابطه‌ی ما با خدا و محمد و اصحاب و یاران او رابطه‌ای از جنس رابطه‌ی رفیقان با همدیگر باشد. حس من این است که در میان رفیقان دیگری که می‌توانیم داشته باشیم، اینها رفیقان بدی نیستند و حرف‌هایی دارند که برای ما بگویند. وکیل مدافع شان نیستیم چون می‌دانیم که در طول چهارده قرن وکیل‌مدافعان زیادی داشته اند و حالا هم کسانی که در این وکالت فخر و کمالی بیابند، کم نیستند. فکر می‌کنم خوب است اینها را به عنوان رفیقان خود دوست داشته باشیم چون آنها در مباحثی از آنگونه که شما مطرح کرده اید، شکیبا و صبور و صاحب سخن اند و هنوز نشانه‌ای بروز نکرده که چنته‌ی شان خالی شده باشد. خوب است در جایی که هستیم آزاد و راحت سخن بگوییم و مطمین باشیم که حساب گناه ما در این میدان را به گردن هیچ کسی دیگر نمی‌نویسند: «ولاتزر وازره‌ وزر اخری» (گناه هیچ کسی را بر کسی دیگر نمی‌نویسند)؛ مگر اینکه از این بحث‌های خود به حیثیت و ایمان و جان و مال کسی زیان برسانیم که در آن صورت، نه خوش خدا خواهد آمد و نه خوش خلیفه‌گانش.

قفل ها در کجایند؟


سخیداد هاتف

(منبع: جمهوری سکوت)

یک - دوستی گفته است که امروز نواده های کارل مارکس و آدام اسمیت مثل بقیه ی مردم اند و اگر چه این دو نفر در مقایسه با امامان ما - در مثل - خیلی متاخر اند هیچ کسی حاضر نیست نواده های شان را به دلیل شجره ی خانواده گی شان در جایگاه ویژه یی بنشاند. این درست است. اما علت اش آن است که آدام اسمیت یک چهره ی تاریخی است و چهره های تاریخی مشمول داوری های تاریخی می شوند. اما امامان ما چهره های تاریخی نیستند. فرا-تاریخی و فرا-جغرافیایی هستند. فقط به همین یک شعار « کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا » دقت کنید. هر روز عاشورا و هر سرزمینی کربلا است. یعنی تاریخ بشر به دو قسمت تقسیم می شود : دوره ی پیش از عاشورا و دوره ی بعد از آن. گویی عاشورا نه به عنوان پاره یی از تاریخ تحولات درونی جامعه ی عرب آن روز بل به عنوان واقعه ی دگرگون کننده ی سراسر تاریخ انسانیت تلقی می شود. می دانیم که پیش از عاشورا هم جهانی بود و در آن جهان ظلم ها و مقاومت ها و شهادت هایی بودند. چه طور شد که این مورد این قدر در رگ ما رفت؟ برای این که ما این روایت را پذیرفتیم که عاشورا یک واقعه ی تاریخی-سیاسی نبود ، چیز دیگری بود. مقابل شدن جوهر حق مطلق در همه ی زمان ها و مکان ها با جوهر باطل مطلق در همه ی زمان ها و مکان ها بود. امام حسین یک مرد بود و مثل بقیه ی مردهای روزگار خود از پی ازدواج دو انسان دیگر به دنیا آمده بود. یعنی به دنیا آمدن اش یک اتفاق بیولوژیک متعارف بود. اما در فرهنگ شیعه می گویند که پیامبر اسلام امام حسین را در زمان کودکی اش « سید اهل بهشت» می خواند یا وقتی او را در آغوش می گرفت اشک اش جاری می شد ( چون می دانست که بخشی از امت شقی او بعدها آن امام را به شهادت خواهند رساند). این یعنی این که به دنیا آمدن و کلان شدن امام حسین بخشی از یک برنامه ی آسمانی کاملا نامتعارف در تاریخ بشر بود. در بعد از ظهر عاشورا هم - می گویند- هوا توفانی شد و ابرها غریدند و زمین لرزید. ما امامان مان را در متن چنین روایتی می شناسیم. روایتی که تابع حدود زمان و مکان نیست. این که مردم ما در ماه محرم از عمق دل بر مظلومیت امام حسین می گریند به خاطر این است که نمی توانند تصور کنند کسی با عزیزترین فرزند بنی آدم ( و بل بنی حقیقت ) در همه ی ادوار چنان بی رسمی ها کرده باشد.

پای بست لرزان و نقش و نگار ایوان

سخیداد هاتف

(منبع: جمهوری سکوت)

به نظر من نوشته ی آقای موسوی با عنوان « هویتم را از من مگیر بی انصاف» منطقی و راهگشا است. آخر چه اصراری هست که سیدهای جامعه ی هزاره را هم هزاره بدانیم؟ سیدها عرب اند ( اگر درست باشد که نسب شان به خانواده ی خلیفه ی چهارم مسلمانان می رسد) و این عرب بودن نه آنان را برتر از دیگران می نشاند و نه فرو تر. آن نوشته ی آقای بودا با این عنوان که « پاره ی تنم را از من جدا مکن بی انصاف» تلاشی بی جا و بی فایده و تا حد زیادی احساساتی برای ادغام کردن سیدها بود. واقعیت آن است که کس دیگری سیدها را از هزاره ها جدا نمی کند. خود سید های جامعه ی هزاره می گویند که ما هزاره نیستیم. خوب ، مشکل چیست؟ چه لزومی دارد که عبارت بی معنایی چون « سید هزاره» وضع کنیم؟ تا حالا بدنه ی مردم سید و مردم هزاره در موقعیت های اجتماعی یک سان یا مشابه زنده گی کرده اند. اگر هزاره ها و سید ها نتوانند بر اشتراکات موقعیتی خود چیزی بنا کنند ، نژاد و مذهب در نهایت به یاری شان نخواهند آمد. در جامعه ی هزاره به صورت کلی به سید احترامی ويژه می گزارند. این کار خطا است ، اما رفع کردن این خطا فقط وقتی ممکن است که مردم هزاره وارد مرحله ی دیگری از تفکر دینی شوند و واقعا این شجاعت را بیابند که مثلا امام حسین را « یک مرد شجاع و ظلم ستیز عرب در هزار و چند سال پیش» ببینند که در درون شرایط جامعه ی خود و برای آن شرایط عمل می کرد و نه به عنوان کسی که گویی مثل جان به ما نزدیک است. مجنون به رگ زن می گفت :
ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی
نیشتر را بر رگ لیلی زنی

ویکی لیکس اسناد محرمانه را از کجا آورده است؟

(منبع: سایت فارسی بی بی سی)

گزارش های منتشر شده از رسانه ها حاکی از آن است که بیشتر پیام های دیپلماتیک افشا شده توسط سایت ویکی لیکس از شبکه ارتباطی وزرات دفاع آمریکا، که "سیپرنت" (Siprnet) نام دارد، به دست آمده است. از این شبکه برای رد و بدل کردن اطلاعات طبقه بندی شده استفاده می شود.
جالب اینجاست که شبکه سیپرنت که در دهه ۱۹۹۰ راه اندازی شده بود، پس از حملات یازدهم سپتامبر گسترش پیدا کرد تا اطلاعات طبقه بندی شده آسانتر به اشتراک گذارده شود و اختلالات کمتری در ارتباط میان نهادهای اطلاعاتی ایجاد شود.
این شبکه برای تبادل اطلاعات تا مرحله "سری"‌ طراحی شده است. اطلاعات سری اطلاعاتی است که "صدمه جدی" به امنیت ملی آمریکا وارد می کند.
تصور می شود که حدود دو میلیون و ۵۰۰ هزار نفر از پرسنل نظامی و غیرنظامی آمریکا به این شبکه دسترسی داشته باشند. سیپرنت برای توزیع اطلاعات فوق سری توصیه نمی شود.
تنها شش درصد (بیش از ۱۵ هزار) از اسناد افشا شده به عنوان سری طبقه بندی شده اند. ۴۰ درصد از اسناد "محرمانه" هستند و بقیه طبقه بندی ندارند.

شوخی‌های ویکی‌لیکس: آیا راستی شوخی است؟



منبع: جمهوری سکوت

ویکی‌لیکس بدون شک، پدیده‌ای تازه در زمان ماست. شوخی و جدی، توطیه‌بودن یا خارج از کنترل بودن آن را هر کسی می‌تواند با سلیقه‌ی خود بررسی کند. بازی ویکی‌لیکس، بازی جدید با قاعده‌ی جدید در زمان ماست. آنهایی که هنوز هم با سیاست به گونه‌ی آماتور برخورد می‌کنند ویک‌لیکس خواب شان را آشفته کرده و از همین رو این سایت را باید جدی بگیرند. وقتی طالبان سقوط کرد، اکثر رهبران و فرماندهان افغان صاحب تلفن‌های ستلایت شدند که به طور رایگان می‌توانستند با هر کسی در هر گوشه‌ای از جهان حرف بزنند و هر چه دل شان خواست بر زبان برانند: از رابطه با همسر و فرزندان تا دوستانی که تازه فرصت تماس یافته بودند... در این تماس‌ها چه گفته شده است، معلوم نیست، اما یک چیز روشن است: هیچگاهی با احتیاط سخن نگفته اند که فکر کنند حرف‌شان روزی روی پرده می‌رود و هر کسی از آن باخبر می‌شود!
اینک همه‌ی آن حرف و حدیث‌ها به روایت روی پرده تبدیل شده است. چه وقت چه چیزی از چه کسی بیرون می‌آید، هنوز همه منتظر اند. وحشت زمامداران و سیاستمداران افغان از ویکی‌لیکس قابل درک است، اما وحشت خانم کلنتن و بارک اوباما و آیکنبری از ویکی‌لیکس نیز قابل کتمان نیست. همه باید بگویند که آیا قرار بود همه‌ی باز‌ی‌ها اینگونه روی پرده بیاید؟... آیا خانم کلنتن شوخی کرده که به جاسوسان خود دستور داده است از بان‌کی‌مون و همه‌ی اعضای شورای امنیت سازمان ملل خبرچینی کنند و حرکات و رفتارهای آنان را تحت نظر بگیرند؟... آیا وزیران و دستیاران آقای کرزی نیز همه شوخی می‌کنند که در مورد رییس شان حرف‌هایی را می‌گویند که امروز همه‌ی دنیا به باور آن نزدیک می‌شوند؟

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

چگونه با هم صحبت می کنیم؟

اشاره:
این نظر را در پاسخ آقای محسن زردادی در جمهوری سکوت نوشتم. نظر کامل ایشان را می توانید در پیوند جمهوری سکوت دنبال کنید.

آقای زردادی بزرگوار،

با عرض سلام و آرزوی نشاط و کامگاری خدمت جنابعالی، امیدوارم ایام به کام تان باشد و روزگار طبق مراد تان بگذرد.
احساس شما به خاطر سرنوشت جامعه قابل درک و شایسته‌ی تأمل است. ظاهراً شما و دوستان هم‌نسل تان یکی از کسانی بوده اید که بیش از همه از نظر «ایجاد مرجعیت واحد سیاسی» حمایت کرده و برای آن تلاش کرده اید. تجربه‌ی مبارزاتی گذشته‌ی شما نیز بخشی از زندگی تان را در همین راه قربانی گرفته است که به هر حال، تا نسل‌های متمادی جامعه مورد بازبینی و بررسی قرار خواهد گرفت.
اما فکر نمی‌کنید که ایجاد مرجعیت واحد سیاسی، چون چتر خیلی بزرگ است، به حوصله‌ و شکیبایی خیلی فراخ ضرورت دارد؟ ... مثلاً شما فکر کنید که در همین نظری که نسبت به نوشته‌ی بنده نشر کرده اید، احساس تان برای ایجاد مرجعیت واحد سیاسی را چگونه انعکاس داده اید. مثلاً شما از نوشته‌هایی که بنده در جمهوری سکوت یا جاهایی دیگر نشر کرده ام به عنوان نشانه‌ی «مرض محافظه‌کاری» یاد کرده می‌نویسید که این «یکی از بدترین امراض و صفت‌های روشنفکری است که متأسفانه اکثر جوانان روشنفکر ما و منجمله آقای رویش نیز به آن مبتلا می‌باشد.»
آیا به نظر شما با این ادبیات می‌شود همه را به دور «مرجعیت واحد سیاسی» گرد آورد؟ ... آیا به راستی «محافظه‌کاری» یکی از بدترین مرض‌های روشنفکری است؟ .... شما از این هم فراتر می‌روید و می‌نویسید: «آقای رویش به بهانه‌های مختلف، تا اکنون با ایراد طرح‌های «عالمانه » و گاهی هم فیلسوفانه بار چندم است که کمر عزم و تصمیم جوانان و روشنفکران آگاه ما را می‌شکند و ماهرانه به رژیم فاشیستی افغان ملیتی‌ها خدمت می‌نماید.»... آیا واقعاً فکر می‌کنید خیلی حرف باانصافی را مطرح کرده اید؟ ... آیا فکر می‌کنید برای اثبات ادعای خود دلیل و مدرکی کافی فراهم کرده اید تا همه با درک آن، توبه‌کنان، زیر چتر «مرجعیت واحد سیاسی» شما گرد آیند؟
به همین گونه شما می‌خواهید که همه‌ی اقشار جامعه از مذهبی و غیر مذهبی و آخوند و تحصیلکرده زیر چتر «مرجعیت واحد سیاسی» جمع شود، اما در عین حال، نحوه‌ی جمع کردن شما با این ادبیات انعکاس می‌کند: «آقای رویش فراموش می‌کنند که تمام ملیت هزاره عبارت از چند تا آخوند ایران‌گرا و تعویذنویس نیست و افراد و اشخاص دیگری هم هستند که مصلحتاً تا حال نخواسته اند تا در بین ملیت هزاره درز آخوندی و غیر آخوندی ایجاد کنند.» آیا فکر می‌کنید که این نظر تان هنوز هم چقدر از بوی تجارب گذشته‌ی شما سرشار است؟ ... آیا می‌دانید که این ادبیات، البته در میان خیلی کسانی که مخاطب شما هستند، چه حسی خلق می‌کند که بعد با پذیرفتن آن زیر چتر «مرجعیت واحد سیاسی» آن «کسانی دیگر» که شما به آنها اشاره داشته اید که گویا «آخوند ایران‌گرا و تعویذنویس» نیستند، جمع شوند؟
شما باز هم با همین ادبیات ادامه می‌دهید: «مانند همین آخوندها در زمان حکومت کمونیست‌ها و کشتمند، مزاحمتی ایجاد ننمایند تا اگر آخوندها می‌توانند، بگذارخدمتی را برای مردم انجام دهند. // ماهیت انسانی، اخلاقی، مذهبی و ملی آخوندها خوبتر افشاء گردیده تا در آینده از حربه‌ی مذهب استفاده نتوانند. // با دامن زدن به اختلافات درونی بار دیگر ملیت هزاره را دچار جنگ داخلی ننمایند.»
آیا در موقع نوشتن این سطور، واقعاً به انعکاس نظر و فکر تان توجه کرده اید؟... آیا می‌دانستید که با این ادبیات و این لحن چه تصویری از خود و تجارب گذشته‌ی تان در ذهن مخاطبان زنده می‌کنید؟
حکایت نوشته‌ی شما مرا به یاد خاطره‌ای انداخت که در سال 1382 داشتم. مردم دشت برچی به خاطر بدرفتاری پولیس حوزه چهاردهم امنیتی دست به تظاهرات زدند. کربلایی عوض سهرابی مرحوم آمد و مرا از مکتب معرفت که آن وقت در نخاس بود، گرفت تا برویم و مردم را کنترل کنیم و نگذاریم وضعیت بد شود. رفتیم که مردم در سرک بیرون شده و هر کسی هر چه از دهانش بیرون می‌شود شعار می‌دهد و به همین گونه به سوی حوزه‌ی چهاردهم در حرکت اند. نزدیک رفتیم و به کسانی که به خصوص در پیشگامی تظاهرات قرار داشتند و بیشتر از همه هیجان نشان می‌دادند ایستادیم و گفتیم که فحش و دشنام ندهند، زشت و ناصواب نگویند، اشخاص را توهین نکنند، تمام خواسته‌های شان به مقامات می‌رسد و رسیدگی می‌شود. از آنها خواستیم که بهتر است شعارهای خود را اصلاح کنند. کسی با پای معلول که نشان می‌داد از قربانیان جنگ است، از همه بیشتر داد می‌زد و دشنام می‌داد. وقتی حرف‌های ما را شنید از ما ضمانت گرفت که با آنها خواهیم بود و حرف شان را تا آخر تعقیب خواهیم کرد. بعد رفت روی بانت موتری که در جلو حرکت می‌کرد ایستاد و با صدای بلند جیغ زد: «آهای مردم، این آدم هم با می‌آید و می‌گوید که خواسته‌های ما را به دولت می‌گوید و خواسته است که دیگر کسی دشنام ندهد و شعار بد ندهد.» بعد با صدای بلندتر جیغ زد: «هر کس دو بزنه ........ باشه!! هر کس شعار بد بته .... باشه!!» من و کربلایی سهرابی مرحوم با جمعی دیگر که آنجا بودیم با صد مشکل او را قناعت دادیم که بس است مردم فهمیدند و دیگر کسی دو نمی‌زند و دشنام نمی‌دهد!
آقای زردادی بزرگوار،
بهتر است در کنار سایر «انکشاف اوضاع در شرایط بحرانی جامعه» متوجه تغییر در ادبیات جامعه هم شویم. نمی‌شود گفت: «برادران فاشیست و وحشی، بیایید که در افغانستان واحد و یک‌پارچه استقلال کامل هزارستان را به رسمیت بشناسیم.» نمی‌شود جیغ زد که «آهای آخوندهای خاین و معامله‌گر که از دین استفاده‌ی ابزاری می‌کنید، بیایید در کنار ما تا برای شما فرصت دهیم تا ماهیت ضد انسانی و ضد ملی و ضد مدنی تان را افشا کنید». نمی‌شود گفت: «آهای رویش خاین نوکر افغان‌ملت که کمر جامعه و جوانان را می‌شکنی، بیا و از مرض محافظه‌کاری بیرون شو که مرجعیت پیشتاز و دوران‌ساز را ایجاد کنیم و هزاره را به اوج عظمت و اقتدار برسانیم».... این گونه حرف‌ها از هر نیتی سرچشمه گرفته باشند، برای جمع کردن مردم در زیر چتر «مرجعیت واحد سیاسی» مفید نیستند.
احساسات و عواطف شما برای ایجاد «سازمان سیاسی با پایه‌های مردمی که بتواند به صورت دوامدار و تاثیرگذار عمل نماید» و «شامل تمام نیروهای بالفعل و بالقوه‌ی ملیت هزاره باشد، قابل درک است، اما بهتر است برای جلب نیروهای بیشتر غرض تحقق آنها به گونه‌ای متفاوت‌تر از دیروز عمل کنیم. برای اینکه به گوشه‌های بیشتری از آنچه تذکر دادم، برسید به مقاله‌ی راهگشای آقای سخیداد هاتف در همین صفحه مراجعه کنید که «خرد جمعی و مدیریت گفتار» را به بحث گرفته اند.
به هر حال، امید است بحث‌های تان ادامه پیدا کند، اما با ادبیاتی متفاوت‌تر که فرصت برای نزدیکی و تفاهم بیشتر و تفاوت‌های دید کمتر شود.
ارادتمند و مخلص شما: عزیز رویش