۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

واقعیت‏ها را ببینیم، اما از آنها عبور کنیم

واقعیت قابل تغییر نیست. واقعیت، یعنی آنچه صورت واقع یافته، و آنچه صورت واقع یافته باشد، بخشی از زمان گذشته محسوب می‏شود و دست ما از هرگونه تغییر و تبدیلی در آن کوتاه است. بلی، ما می‏توانیم دید خود برای نگریستن به واقعیت را تغییر دهیم و آن را از زاویه‏ای دیگر و با رویه‏ای دیگر ببینیم و برداشت کنیم؛ می‏توانیم تفسیر خود از واقعیت را تغییر دهیم؛ می‏توانیم واقعیت‏های دیگری را نیز در کنار آن علاوه کنیم تا با ازدیاد متغیرها، ترکیب و زمینه‏ی دیگری برای تبارز و جلوه‏گری آن خلق کنیم؛ ... اما نمی‏توانیم نفس واقعیت را دگرگون کنیم. این حرف را بیشتر برای آن گفتم تا هراسی را که هنوز بر ذهن و چشم ما خانه دارد، خاطرنشان سازم و بگویم که ما هنوز هم با همین تعریف ساده‏ی واقعیت مشکل داریم و از همین روست که یا از واقعیت و بیان واقعیت هراس داریم و از نزدیک شدن به آن می‏ترسیم و یا در برابر آن نفرتی پیدا می‏کنیم که گویا همین حالا هم با آن درگیر هستیم و از آن رهایی نداریم.
جنگ‏های کابل واقعیت بود، اما این واقعیت در سال‏های 1371 الی 1373 اتفاق افتاد. بابه مزاری و مسعود و افشار و دارالامان و چنداول و ائتلاف جبل‏السراج و ائتلاف شورای هماهنگی و مناقشات درونی حزب وحدت و خدمت و خیانت و استواری و ضعف و معامله و مصالحه و هر چیزی دیگری که مربوط به این دوران باشد، واقعیت‏هایی اند که در همان ظرف زمانی و مکانی روی داده اند. چه کسی می‏تواند حالا آنها را تغییر دهد؟ چه کسی می‏گوید که حالا هم همان واقعیت‏ها حضور دارند؟ ... بنابراین، چه خوب است که برخورد ما با آن واقعیت‏ها تنها به معنای «واقعیت» باشد نه چیزی فراتر از آن. حالا نه از فاجعه‏ی افشار جلوگیری می‏توانیم و نه قدرت آن را داریم که بگوییم که در افشار هیچ چیزی اتفاق نیفتاد. اینکه از جنگ و الزامات جنگی هم یاد می‏کنند، شهادتی است که به راست یا دروغ از واقعیت‏های گذشته می‏دهند. می‏شود در برابر هر حرفی از این واقعیت‏ها سند و شاهد خواست و پرسید که آیا راستی همین واقعیت بوده است یا نه. چیزی که واقعیت داشته و سند و شاهد معتبری داشته باشد، انکار و یا کتمان کردنش همان‏قدر ناشیانه است که ادعا کنیم چیزی خلاف واقعیت را بدون سند و شاهد، به عنوان واقعیت اعلان کنیم.
من می‏گویم بر روی دیوار با خون انسان یادگاری نوشتند؛ چاه‏ها را پر از اجساد کردند؛ خانه‏ها را غارت و ویران کردند؛ بر فرق مردم با بمب و اراگان کوبیدند؛ شهر را به مکان ماتم تبدیل کردند.... و ده‏ها ادعایی دیگر از همین دست. وقتی می‏پرسند که آیا این واقعیت دارد یا نه، باید قدرت آن را داشته باشم که سند و شاهد ادعای خود را نشان دهم. در غیر آن، ادعای من می‏تواند شعار باشد و می‏تواند خودم را اقناع کند، اما برای عاقلان و منصفان ارزشی خلق نمی‏کند.
***
حس می‏کنم هنوز هم برای رویارویی با واقعیت‏ها به چند چیز ضرورت داریم: درک روشن واقعیت‏ها؛ درس و عبرت گرفتن از واقعیت‏ها؛ جرأت فکری و رفتاری برخورد با واقعیت‏ها؛ و عبور از واقعیت‏ها. ما هم واقعیتم، اما واقعیت زنده و در حال رشد. ما داریم از خط زمان عبور می‏کنیم، یا به تعبیری دقیق‏تر، زمان در حضور و شهادت زنده‏ی ما بر ما می‏گذرد. اما واقعیت‏های دیگری که از زندگی و حیات و حضور موثر باز مانده اند، دیگر نمی‏توانند مثل ما باشند. آقایان سیاف و محسنی و گلبدین حکمتیار و جنرال دوستم و ربانی و خلیلی و محقق امروزی را نمی توان با بابه مزاری و مسعود و حاجی عبدالحق و داکتر عبدالرحمن یکی گرفت. آنها رفتند و دیگر نیستند که از واقعیت تازه‏ی خود سخن بگویند. اینها هستند و فرصت دارند که چهره‏های دیگری از واقعیت خود را نشان دهند. سیاف حالا می‏تواند کسی دیگر باشد، اما آن سیافی را که به واقعیت 1371 و 1373 ارتباط دارد، نمی‏تواند انکار کند. حالا سیاف می‏تواند حدیث بگوید و اکت و ادای مسلمانی کند و ثابت بسازد که صادق است و غل و غاشی ندارد، اما این سیاف به هیچ صورت با آن سیاف دیگری که بخشی از تاریخ را تشکیل می‏دهد، یکی نیست. الخ.
***
ما هنوز هم به تفاهم تاریخی نرسیده ایم. به تعبیری دیگر، ما هنوز هم نسبت به واقعیت‏های تاریخی دید و تفاهم مشترک پیدا نکرده ایم. به نظر می‏رسد یکی از عمده‏ترین دلایل آن این است که ما واقعیت‏های تاریخی را به عنوان واقعیت نگاه نکرده ایم. احمدشاه درانی وقتی بابا خطاب شود اما از جنگ و لشکرکشی‏ها و قتل و غارت‏هایش سخن گفته نشود، بخشی از تاریخ ناقص و وارونه بیان شده است. این بابا همزمان با اوج‏گیری امپراطوری انگلیس و گسترش قلمرو آن در سراسر جهان، به لشکرکشی و ایجاد امپراطوری خود اقدام می‏کند. او پیش‏تر از انگلیس‏ها به هند و ثروت و گنجینه‏های افسانه‏ای آن دست می‏یابد و در هر بار لشکرکشی‏های خود با کاروانی از صدها شتر اموال غارتی به قندهار بر می‏گردد، اما باید پرسید که چه تفاوت بود میان او و انگلیس‏ها که یکی انگلیس امروز را به تاریخ سپرد و یکی در قندهار، مقبره‏اش نیز باید با غارت و چپاول‏گری‏های مداوم سر پا بماند وگرنه، کسی از ورود هیچ پرنده و خزنده و حشره‏ای در آن جلوگیری نمی‏تواند؟ ... چرا یکی، ثروت غارتی را پایه‏ی مدنیت بزرگ انگلیس ساخت، اما دیگری بهانه‏ای برای سیخ‏داغ شدن و قیله قیله شدن و انتقام و کینه‏های خانوادگی فرزندانش به میراث گذاشت؟
به همین گونه است واقعیت‏های بعدی تا امیرعبدالرحمن. آیا کسی حاضر شده است بگوید که امیرعبدالرحمن بخشی از واقعیت این کشور بود که دیگر نیست اما باید درک شود و نسبت به آن تفاهم تاریخی خلق شود؟ ... هزاره‏ها وقتی از امیرعبدالرحمن یاد می‏کنند، نارضایتی خلق می‏شود که کینه‏های تاریخی را زنده می‏سازند، اما نمی‏گویند که خوب، این واقعیت درس‏هایی از تاریخ برای نسل‏های آینده است؛ چرا خود تان بدون شوراندان کینه‏ها و عقده‏های تاریخی این واقعیت را به لابراتوار تحقیق و تجربه و عبرت نمی‏کشانید؟ ... این است که دیده می‏شود بعد از صد سال باز هم ملاعمر و اسمعیل یون را به تاریخ می‏سپاریم که معلم باعاطفه و شریف و پاکزادی همچون نسیمه نیازی را نیز دچار اغفال می‏سازد تا بیاید و مرتکب همان حرف و رفتاری شود که به دلیل عبرت نگرفتن از تاریخ همچنان گریبان‏گیر ما است.
امیرامان‏الله هم واقعیت است. از اصلاح‏طلبی او می‏گوییم، بر منکرانش لعنت. اما باید از اینکه برای رسیدن به قدرت، شقیقه‏ی پدر را شکافت نیز سخن گفت. این هم واقعیت است. با این کانتراست و تقابل است که به این راز پی می‏بریم که چرا اصلاح‏طلبی امیرامان‏الله نمی‏تواند الگوی قابل اعتنا و یا قابل ذکری برای ما و نسل‏های بعدی باشد. همین امیرامان‏الله بود که فغان همرزمانی همچون غبار را بیرون آورد و همین امیرامان‏الله بود که ناقلین را به شمال انتقال داد و تا هنوز هم نطفه‏های کینه و انتقام‏جویی آن بر ذهن‏ها سنگینی می‏کند.
به همین گونه، حبیب‏الله کلکانی واقعیتی از تاریخ بود. می‏توان او را عیاری از خراسان گفت و او را نماینده‏ی جنبش دهقانی خطاب کرد و صد حرف و حدیث دیگر. اما اینکه او حبیب الله کلکانی بود و به ارگ آمد و نطق و سخن ایراد کرد و نظام و ساختار خلق کرد و جنگید و بعد از نه ماه روی چوبه‏های داری رفت که نشان از اعتمادش به قرآنِ روی دست نورالمشایخ مجددی بود، باز هم واقعیت‏های دیگری اند که نیاز به تأمل و بازنگری دارند.
حساب را ادامه دهید تا برسید به نادرخان و لشکرکشی و رفتنش به شمالی؛ برسید به عبدالخالق و گلوله‏هایش که بر مغز و دهان و قلب این شاه نشست؛ به هاشم خان و ظاهرخان و بودنه‏بازی و کبک‏شکاری و سلطنت بی‏رقیب چهل پنجاه ساله و رقابت و هم‏چشمی‏های شان با شاهان و زمامداران همتای آنان در ترکیه و ایران و مصر و اندونیزی و جاهای دیگر؛ برسید به داودخان و جمهوریت و ادعاهای بزرگ، اما ناکامش؛ برسید به حزب دموکراتیک خلق و آمدن روس‏ها و حکومت مجاهدین و سایه‏ی شریعت طالبان....
***
به شمار هر چشمی که حالا داریم، وسیله‏ای داریم برای دیدن واقعیت، و به شمار هر زبانی که حالا داریم، وسیله‏ای داریم برای بیان واقعیت. آنچه را من بگویم، همه‏ی واقعیت نیست، بخشی از واقعیت است، از همان منظری که من به آن نگاه می‏کنم. شاید واقعی بودن حرف‏های من مورد تردید و سوال قرار گیرد. اما تمام حرف‏ها این نیست که من می‏گویم. اینجا بحث عواطف و احساسات شخصی نمی‏تواند چهره‏ی واقعیت را دگرگون کند. هر کسی مجالی دارد برای اینکه بگوید.
می‏پرسند که چرا در بیان واقعیت هراس دارم. می‏گویند هنوز هم محافظه‏کارم و حرف‏های اصلی‏ای را که در دل دارم نمی‏گویم. هر دوی این ادعاها راست است. هراس من از این است که مواجهه با واقعیت‏های اجتماعی، کار فرد نیست که کسی بیاید اکت و ادای قهرمانی کند و شمشیر از غلاف کشیده حرکت کند. درست است که من، مثل هر انسان دیگر، صدها حرف دارم، اما حرف‏های من نه از آسمان آمده اند و نه از گنجینه‏ی جادویی و غیرقابل دسترس برای دیگران. من انسانی بوده ام که با وسایل و ابزار کاملاً انسانی با واقعیت‏هایی در زندگی‏ام مواجهه داشته ام. هراس من هنوز هم این است که آنچه را من برداشت کرده ام همه‏ی واقعیت نبوده باشد. این است که تمایل دارم در برابر هر حرفی که من می‏گویم کسان دیگر هم مجال داشته باشند تا از رویه‏های دیگر واقعیت حرف بزنند تا از تقابل و یکجا شدن این واقعیت‏های پراکنده، آن واقعیت درست‏تر و کامل‏تر به میان آید.
به طور مثال، من از مسعود یا بابه مزاری و از حرف و خاطره‏های خود با مسعود و بابه مزاری می‏گویم. اما آیا اینها تنها با من طرف بوده اند که تنها حرف و حدیث من بتواند همه‏ی واقعیت‏های آنان را بیان کند؟ ... من مسعود را روی کوه دیده ام که با افتخار از «مصروف هزارا» بودن حرف می‏زند. این واقعیت برای من تکان‏دهنده می‏شود، اما همین مسعود برای کسانی دیگر که مخاطبش در آن سوی این خط مخابره هستند، همین واقعیت نیست. صدها و هزاران انسان حاضر بودند برای او و تحقق اهداف او جان خود را قربانی کنند. به همین گونه، وقتی من می‏گویم بابه مزاری این بود و آن کرد، همان واقعیت بابه مزاری است که من از آن برداشت کرده ام. به صدها و هزاران انسان دیگری اند که بهتر از من از او چیزی دیده و شنیده اند و یا او را در چهره‏های دیگرش هم مطالعه کرده اند که سزاوار نفرت و بدبینی است. این است که فکر می‏کنم کسانی که از جنگ‏های داخلی و اشتباهات جنگ‏های کابل سخن می‏گویند و یا از اینکه حزب وحدت حزب نبود، و اینکه فلان و فلان کار دیگر هم در زیر چتر این حزب صورت گرفت، ... همه واقعیت‏هایی را مطرح می‏کنند که نیاز به بازنگری و تأمل دارند.
***
بگذاریم این هراس از سر ما بیرون شود. اگر عشق کسی را به دل داریم و یا نفرت کسی دیگر را، حق انسانی ماست، اما اگر این عشق و نفرت ما جلو رویارویی عاقلانه‏ی ما با واقعیت‏ها را بگیرد، به خود زیان کرده ایم. می‏گویند ویکی‏لیکس ثابت کرد که در زمان ما هیچ رازی را نمی‏توان راز نگه داشت. به نظر می‏رسد مشکلی را که ما هنوز داریم بیرون آوردن راز نیست، رویارویی با آن واقعیت‏های برهنه‏ای است که هیچ رازی در آنها نیست. واقعیت‏های برهنه و بی‏لباس اند که صدها و هزاران انسان شاهد آن اند. آقای کرزی را ملامت می‏کنیم که با تمام واقعیت‏های انتحارگری و کینه‏توزی و تصلب طالبان، تنها به دلیل عواطف قومی و قبیلوی خود از آنها با تأویل «برادران ناراضی» چشم‏پوشی می‏کند و به دنبال آنان سرگردان است و حقارت می‏کشد و رنج می‏برد و اعتراف نمی‏کند که طالبان چیز به‏دردبخوری نه برای پشتون اند، نه برای قندهار و نه برای افغانستان.... اما قبل از نگاه کردن به آقای کرزی، خود ما هم گرفتار همین مشکل هستیم.
اصرار بر این نیست که همه بیایند و از یک زبان و یک منظر سخن بگویند، اما اصرار بر این است که هر کسی از منظر و نگاه خود سخن بگوید. به این گونه است که سنت مدنی گفت‏وگو و تبادله‏ی منطق را احترام می‏کنیم و همدیگر را به همان اندازه‏ای حرمت می‏گذاریم که شایسته و سزاوار زیست و فرهنگ مدنی ماست.
بابه مزاری در تمام سخنرانی‏ها و مصاحبه‏ها و صحبت‏های خود در طول دو سال و هشت ماه مقاومت غرب کابل، ادعاهای زیادی را مطرح کرد. او یکی از خصوصیت‏های رهبری‏اش همین بود که چیزی را از هیچ کسی کتمان نمی‏کرد. شاید این هم یکی از واقعیت‏های مرتبط با او و شخصیتش باشد. می‏گویند که همین واقعیت دلیل آن بود که او سیاستمدار نبود و فوت و فن سیاست را نمی‏دانست. شاید راست باشد. اما همه‏ی راست‏ها این نیست. کسانی دیگر هستند که همین واقعیت را برجسته‏ترین خصوصیت رهبری او می‏دانند. همه‏ی اینها باید به بحث و گفت‏وگو کشانده شوند. ادعاهای او هم باید تماماً مورد بررسی قرار گیرد تا راست و دروغ‏هایش برملا شود. او رهبر بود و می‏گفت که من این را گفتم و این را کردم. نتیجه‏اش هم برای همه برملا بود و بعد از نزدیک به دو دهه، حوادث و تحولات زیادی روی داده اند که صحت و سقم ادعاهای او را ثابت می‏سازند. اینکه از بابه مزاری سخن بگویند ولی به حرف‏ها و ادعاهای او اعتنا نکنند، معلوم نیست که از چه چیز مزاری سخن خواهند گفت.
***
خوب است به همین بهانه، سخن دیگری نیز مطرح شود: کسی از سیاف امروزی نفرت ندارد. به همین گونه است سیدحسین انوری و عالمی بلخی و فهیم خان و هر کسی دیگر. واقعیت‏های امروز اینها هیچ ربطی به گذشته‏ی آنان ندارد. اگر کسی به واقعیت امروز آنها با چشم تردید نگاه می‏کند بیشتر به دلیل آن است که اینها واقعیت گذشته‏ی خود را به درستی و روشنی تعریف و بازتعریف نکرده اند. اینها با چشم‏پوشی از گذشته واقعیت‏های حال خویش را مطرح می‏کنند و این است که برخی حس می‏کنند که شاید کاسه‏ای زیر نیم‏کاسه باشد.
آدمی با تاریخ خود داستان عجیبی دارد. آدمی بخشی از تاریخ خود در زمان حال است. تاریخ بخشی از وجود انسان است که با او همیشه حرکت می‏کند. صداقت و خیانت و استواری و ضعف و خوبی و بدی وقتی صبغه‏ی تاریخی گرفتند، پیچیدگی خاصی پیدا می‏کنند. شاید هنوز هم کسان زیادی باشند که با تعجب بپرسند که این مزاری چه داشته است که سال به سال میزان حرف و سخن در مورد او بیشتر و جدی‏تر می‏شود.
به نظر می‏رسد مزاری، تاریخی داشته است که با همتایان او وقتی در تقابل قرار می‏گیرد برجستگی می‏یابد. به همین دلیل است که یکی از مسئولیت‏های هر فرد تصفیه‏کردن تاریخ خودش است. قضاوت دیگران محصول تصویرهایی است که ما از خود برای آنان داده ایم. این تصویرها یا نادرشت و زشت بوده اند یا نادرست و زشت انعکاس یافته اند. پس چه کسی بهتر از خود ما که گام پیش بگذاریم و این کاستی را مرفوع سازیم؟ فکر می‏کنم هزاره‏ها، بیشتر از هر کسی دیگر در این ملک، سوال‏هایی دارند که باید دیگران پاسخ گویند. پشتون‏ها پاسخ‏های زیادی را از هزاره‏ها بدهکار اند. تاجک‏ها نیز همین گونه است و ازبک‏ها نیز. هر کدام به یک نسبت باید حرف‏هایی را که برای هزاره‏ها نگفته اند، بگویند. به همین گونه، هم‏سرنوشتان مذهبی هزاره‏ها نیز پاسخ‏های زیادی را از این قوم بدهکار اند. هزاره‏ها شاید کوتاهی کرده باشند، اما دیگران هیچ نگفته اند که توقع شان از هزاره‏ها چه بوده که باید همیشه کوتاهی و ناکوتاهی‏های این قوم را معیار برخورد و رفتار خود با آنان قرار دهند و هیچ‏گاه از خود نپرسند که خود شان چقدر کوتاهی داشته اند.
***
دوست دارم باز هم این سخن را با تکه‏ای از حرف‏های بابه مزاری پایان دهم. این روزها روز اوست و ماه حوت، با نام او بیشتر پیوند دارد. این سخن را در سوم حوت 1372 در مسجد محمدیه‏ی تپه‏ی سلام گفته بود:
«من معتقد هستم که اکر ما بیاییم با جمعیت اسلامی جنگ هم نکنیم و دوست هم باشیم، هیچ منافاتی با این ندارد که از افشار صحبت کنیم. دوستی ما هیچ مخالفتی با این مسأله ندارد. صحبت کردن قضایای تاریخی، صحبت کردن درد یک مردم، مظلومیت یک مردم و ظلمی که درباره‏ی شان روا داشته شده است، معنای آن جنگ نیست. اگر بنا باشد که ما معنای این کار را جنگ بدانیم، پس از تاریخ گذشته‏ی افغانستان هیچ چیزی نباید بگوییم؟! در صورتی که ما در این جامعه مظلوم و محروم بودیم و تا حالا هم هستیم!» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ 1374، ص 130)

(منبع: جمهوری سکوت)

جنرال خداداد کاندیدای بابه مزاری نبود!

با اسم جنرال خداداد، که زمانی معروف به "خداداد هزاره" شده بود، آشناییم. او از شهرستان به عنوان یک شاگرد ممتاز به لیسه‏ی حربی کابل آمد و از آنجا به پونه‏ی هندوستان رفت و در رشته‏ی ارکان حرب تحصیل کرد و در برگشت با حزب دموکراتیک خلق همگام شد و پله‏های ترقی را در کنار یاران خود طی کرد تا به قوماندنی لوا و فرقه رسید.
در اولین روزهای پس از سقوط داکتر نجیب الله، در جریان توافقی که حزب وحدت با شورای جهادی حاصل کرد، جنرال خداداد به عنوان کاندیدای حزب وحدت در پست وزارت امنیت ملی معرفی شد. کاندیداتوری او برای این پست، با واکنش خشماگین شورای نظار مواجه شد که گویا از او در جریان چندین عملیات سنگین بر پنجشیر دل‏خوری داشت.
جنرال خداداد به حرکت و فعالیت‏های سیاسی خود به طور مخفی و علنی ادامه داد تا اینکه بالاخره در کابینه‏ی آقای کرزی به عنوان وزیر مبارزه با مواد مخدر، طلسم وزیرشدنش را هم شکست و بر کرسی وزارت کابینه تکیه زد؛ هرچند در رسیدن به این مقام، باز هم عده‏ی زیادی را دل‏خور ساخت.
***
من با اسم جنرال خداداد از زمانی آشنا شدم که او به عنوان قوماندان فرقه‏ی 14 غزنی، راه مصالحه و آشتی ملی داکتر نجیب الله را به سوی هزاره‏جات باز می‏کرد. این حکایت مربوط به سال‏های آخر دهه‏ی شصت خورشیدی یا مقارن با خروج روس‏ها از افغانستان است. آن زمان، دولت داکتر نجیب الله برای استمالت و دل‏جویی از مجاهدین، از کانال‏های مختلف خود برای آنان اسلحه و پول می‏فرستاد. جنرال خداداد در این جریان نقش مهمی بازی کرد و عده‏ی زیادی از قوماندانان مشهور ولایت غزنی را به سوی خود جذب نمود.
وقتی مجاهدین وارد کابل شدند، از طریق داکتر واحد مامایم، جنرال خداداد را در اکادمی پولیس دیدم. مامایم به دلیل رفاقت با جنرال علی اکبر قاسمی، از قوماندانان مشهور جبهه‏ی غزنی، با جنرال خداداد میانه‏ی نزدیکی داشت. آن زمان، جنرال خداداد، ابهت جنرالی و یونیفورم ارتشی را حفظ می‏کرد و در راه رفتن و نشستن و سخن گفتنش نشان می‏داد که یک «صاحب منصب» است.
خارج از حلقه‏ی اصلی شورای تصمیم‏گیری حزب وحدت، من یکی از معدود کسانی بودم که تقریباً در همان مراحل اولیه می‏دانستم که جنرال خداداد کاندیدای پست وزارت امنیت ملی خواهد بود. صورت‏های اولیه‏ی این طرح در همان حلقاتی ریخته می‏شد که به طور مستقیم یا غیرمستقیم به من هم می‏رسید. جنرال قاسمی و مامایم، در این زمینه با من هم مشوره می‏کردند و در پاره‏ای از موارد می‏خواستند که از دید شان حمایت کنم. مرحوم سید محمد سجادی نیز از کسانی بود که برایم گفته بود که چرا حزب وحدت تصمیم گرفته است چهره‏های غیرجهادی را به عنوان وزیران کابینه پیشنهاد کند. بعدها، در سال 1373 بابه مزاری نیز در جریان صحبتی که با جمعی از اعضای شورای مرکزی و نمایندگان مردم غرب کابل داشت، همان حکایت‏های آقای سجادی را بر زبان راند. (این قصه را در قسمت‏های بعدی سخنم اشاره خواهم کرد.)
***
وقتی جنرال خداداد به پست وزارت امنیت ملی معرفی شد، برعلاوه‏ی اینکه شورای نظار به طور صریح آن را رد کرد، حلقه‏ی مجاهدان حزب وحدت نیز به طور تقریباً یک‏پارچه در برابر آن ایستادگی کردند و چهره و اسم جنرال خداداد را اهانتی به فداکاری‏ها و هویت جهادی خود تلقی نمودند. کسان زیادی بودند که در این اعتراض نقش پیشگامی داشتند، مانند شهید ابوذر غزنوی، شیرحسین مسلمی، یعقوبی از هرات، پهلوان حُر، انجنیر حبیب و شیخ باقر مزار و کسانی دیگر. جمع زیادی از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت نیز، هر چند به طور علنی جرأت نمی‏کردند اظهار وجود کنند، اما از این اعتراض به شدت حمایت می‏کردند و معترضان را با پشتوانه‏های توصیه و تحریک خود به میدان می‏فرستادند.
جلسه‏ی اعتراض مجاهدان، سه روز پی در پی در تالار بزرگ منزل سوم علوم اجتماعی برگزار شد. من در این جمع، به دعوت شهید ابوذر و شیرحسین مسلمی شرکت می‏کردم و شاهد ماجرا بودم. تعبیرات جالبی بر زبان می‏رفت. شهید ابوذر اصطلاح «کج‏کلاهان» را خطاب به مجاهدان به کار می‏برد و کسانی دیگر از خاطرات یاران پیامبر و امام علی یاد می‏کردند و یا از خاطرات همرزمان شهید شان.
در روز سوم، وقتی صورت اعتراض مشخص شد، از اعضای شورای تصمیم‏گیری خواسته شد تا برای پاسخ‏گویی حاضر شوند. آقایان خلیلی و سید رحمت الله مرتضوی عمده‏ترین اعضای شورای تصمیم‏گیری بودند که موظف شده بودند برای توضیح دیدگاه و موضع شورا با این جمع ملاقات کنند. لحن اظهارات به حدی تند بود که حدس زده می‏شد کودتایی در راه است و جلوگیری از آن اجتناب‏ناپذیر است.
کسی هنوز نمی‏دانست که سیدرحمت‏الله مرتضوی همان کسی است که جنرال خداداد را به این پُست پیشنهاد کرده است. وی، به دلیل تعلق جناحی خود به شورای اتفاق، از حامیان جنرال قاسمی و طرح‏های او در درون حزب وحدت بود. آقای مرتضوی، با غروری خاص در برابر معترضان موقف تهاجمی گرفت و از آنها خواست که در برابر تصامیم شورای تصمیم‏گیری حرف نزنند. لحن تند و تهدیدآمیز او باعث شد که فضای جلسه به هم بخورد و شیرحسین مسلمی بلافاصله دستور داد تا دروازه‏های تالار بسته شود و تهدید کرد که تا پاسخ مجاهدین داده نشده است، هیچ کسی حق خروج از تالار را ندارد. او حالا توهینی را که در حق مجاهدین صورت گرفته بود، بیشتر از کاندیدا شدن جنرال خداداد جدی می‏دانست. دروازه‏ی تالار بسته شد و وضعیت عملاً به جانب نوعی کودتای درون‏حزبی پیش رفت. برخی از مجاهدان حاضر در تالار، تفنگ‏های خویش را در حالت آماده‏باش گرفتند و این یعنی اینکه هیأت شورای تصمیم‏گیری اولین قربانیان هرگونه حادثه‏ای است که اتفاق خواهد افتاد.
آقای خلیلی، در این جریان با مهارت عجیبی وضعیت را به حالت عادی آورد. او از معترضان خواست که حرف اصلی خود را بگویند و بعد از شنیدن این حرف‏ها با لحن آرام گفت که وظیفه‏ی آنها تنها ایجاد رابطه و انتقال پیام مجاهدان به شورای تصمیم‏گیری و تصامیم شورای تصمیم‏گیری به مجاهدان است. او گفت: اگر منظور شما این است که به حرف‏های تان توجه شود، اجازه دهید که این حرف‏ها به شورا انتقال بیابد و شورا در مورد آن اقدام کند.
حرف‏های آقای خلیلی از جانب عده‏ی زیادی از حاضران تالار تأیید شد و شهید ابوذر نیز از کسانی بود که این موضع را حمایت کرد تا اینکه دروازه‏ی تالار باز شد و هیأت شورای تصمیم‏گیری اجازه یافتند به شورای تصمیم‏گیری برگردند.
جلسات شورای تصمیم‏گیری در منزل دوم علوم اجتماعی برگزار می‏شد. لحظاتی نگذشته بود که قاصدی آمد و پیام آورد که جمعی از نمایندگان باصلاحیت معترضان به جلسه‏ی شورای تصمیم‏گیری حضور بیابند.
***
از همان لحظه، این آوازه داغ شد که مزاری از جنرال خداداد خلقی کمونیست حمایت کرده است. کسی ندانست که اصل ماجرا چه بود. اما همه دیدند که آب‏ها از آسیاب افتید و اعتراض از تالار و دالان‏های علوم اجتماعی به بیرون از آن محوطه انتقال یافت و صداهای بلند به نجوا و نق‏نق‏های پنهانی تبدیل شد. فقط همین قدر شنیده شد که مزاری از عمل معترضان که لب به تهدید باز کرده و اقدام به بستن دروازه‏ی تالار به روی هیأت شورای تصمیم‏گیری کرده است، فوق‏العاده خشمگین شده و دیگر هیچ حرفی را نشنیده است. گفته شد که مزاری هوشدار داده است که اگر یک بار دیگر در محوطه‏ی علوم اجتماعی حرفی از این اعتراض بشنود و یا اعمالی از این دست را شاهد شود، بازخواستش را خودش خواهد کرد.
وضعیت آرام شد. جنرال خداداد، پیش از اینکه به وزارت برسد با مخالفت‏های گونه‏گون مواجه شد و جنگ‏های سیاف با حزب وحدت در گرفت و شورای نظار نیز به انحلال وزارت امنیت و تبدیل آن به ریاست امنیت ملی اقدام کرد و به این ترتیب، قصه‏ی وزارت امنیت و کاندیداتوری جنرال خداداد به این پُست از سر زبان‏ها افتید.
***
بابه مزاری جنرال خداداد را آورد و قوماندانی اپراتیفی نیروهای حزب وحدت را به او محول کرد. جنرال خداداد با طرح و ابتکارات نظامی خود در دوران جنگ‏های کابل، عملاً از رده‏های فرماندهی کنار رفت و با یونیفورم و نقشه و حرف‏های دیگر از این دست، در حد یک مشاور نظامی تقلیل یافت. جنگ توسط کسانی رهبری و اداره می‏شد که اصلاً پا به لیسه‏ی حربی نگذاشته و از ارکان حرب چیزی نمی‏دانستند. تا جنرال خداداد می‏جنبید که طرح اولیه‏ی یک دفاع یا حمله را سازماندهی کند، خطوط اول جبهه از کارته سه و کارته چهار تا دیوان‏بیگی و کمپنی تغییر می‏یافت و تا تلاش می‏شد که اولین خبر خط اول جنگ تجزیه و تحلیل شود، صد حادثه‏ی ناشنیده روی می‏داد و کسی انتظار نمی‏کشید تا کسی دیگر برایش دیکته کند که چه کار کند یا چه کار نکند. اسم جنرال خداداد را صدها اسم عجیب و غریب دیگر تحت‏الشعاع قرار داد و این بود تا فاجعه‏ی افشار پیش آمد و چون ثقل این فاجعه در حوزه و محل فرماندهی جنرال خداداد روی داده بود، همه‏ی صلاحیت و درایت و صداقت و شجاعت او به عنوان یک جنرال افسانه‏ای هزاره، به یک‏بارگی مورد سوال قرار گرفتند.
بعد از فاجعه‏ی افشار، آقای یزدان‏شناس هاشمی، جای جنرال خداداد را گرفت. سه ماه نگذشته بود که جبهه‏ی درهم‏شکسته و فروریخته‏ی غرب کابل، با پیروزی در جنگ دارالامان و اطراف حوزه‏ی پنج و لوای 3، اسم هاشمی و جنرال آصف خان و جنرال سخی و ضابط اکبر و محرم حسین را همچون آتشی بر تمام شهرت و آوازه‏ی جنرال خداداد چیره ساخت.
از جنرال خداداد دیگر چیزی شنیده نشد. بابه مزاری هم از او دیگر حرفی نزد. هیچ کسی نمی‏دانست که بالاخره، چرا بابه مزاری از جنرال خداداد با آن سرسختی حمایت کرده و چرا همه‏ی قدرت و نفوذ جهادی خود را به خاطر حمایت از او به ریسک گذاشته بود. جالب این بود که حمایت بابه مزاری از جنرال دوستم نیز در همین رده قرار می‏گرفت و این اتهام را که او اساساً یک کمونیست است و به جهاد و اسلام عقیده ندارد و تمام کمونیست‏ها و عناصر غیرمذهبی را در کنار خود گرد آورده است، بر هر زبانی جاری می‏ساخت. اما بابه هیچ حرفی نمی‏زد. فقط می‏گفت که هر کسی که یک گام برداشته بتواند و یک کار کوچک انجام دهد، باید احترام شود و مجال بیابد تا کار کند. او صراحتاً همه را برحذر می‏داشت از اینکه بحث حزب و ایدئولوژی و مذهب و قوم و منطقه را به میان بکشند. می‏گفت: در این وضعیت سخت که موجودیت ما در خطر است، هر کسی که از این موجودیت دفاع کند، خوب است و هر کسی که این موجودیت را به خطر اندازد بد است. همین.
***
سال 1373، وقتی جنجال‏های انتخابات رهبری حزب وحدت به میان آمد، اتهامات مربوط به کاندیداتوری جنرال خداداد باز هم روی زبان‏ها افتید. انتخابات را اعضای شورای مرکزی برگزار می‏کردند که همه، بدون استثنا، جهادی بودند. حالا کاندیدا شدن جنرال خداداد یکی از دلایلی بود که ثابت سازد مزاری خلاف اسلام و جهاد و مجاهدین است و تمایلات سکولار و نژادپرستانه و قدرت‏طلبانه و این حرف‏ها دارد. یکی از چهره‏های جالبی که این اتهام را بیش از همه با صراحت و جدیت مطرح می‏کرد، سید رحمت الله مرتضوی بود که در هیچ جایی لبش بند نمی‏شد مگر اینکه صد گونه اتهام و حرف تند و تیز را بر علیه بابه مزاری مطرح کند.
وقتی انتخابات به پایان رسید، بابه مزاری در صحبتی که با نمایندگان مردم و جمعی از اعضای شورای مرکزی داشت، برای اولین بار افشا کرد که جنرال خداداد کاندیدای او نبوده، و او در مورد این کاندیداتوری ملاحظات خود را داشته ولی کاندیدای خود او رأی نیاورده و جنرال خداداد رأی آورده و پیشنهاد شده است. او به عنوان رییس شورای تصمیم‏گیری از تصویب و فیصله‏ی این شورا حمایت کرد و در برابر تمام فشارها لب از لب پس نکرد تا بگوید که چرا اتهامی را بر او وارد می‏کنند که به او ربطی نداشته است.
این صحبت بابه مزاری شاید یکی از صمیمانه‏ترین خاطره‏های مقاومت غرب کابل باشد. او در این صحبت از خاطرات خود در دوران اول تشکیل حزب وحدت یاد کرد تا رسید به کابل. گفت: «در دوران چهار سال یا سه سالی که از عمر حزب وحدت سپری شده بود، هیچ وقت از خارج و داخل، سی نفر در بامیان جمع نشده بودند؛ ولی وقتی که کابل فتح شد، در همان روزهای اولِ فتح که ما اینجا آمدیم، هشتاد نفر از شورای مرکزی و شورای نظارت در اینجا آمده و این هشتاد نفر هم از گروه‏های منحلّه‏ی سابق جمع شده بودند. انقلاب چهارده ساله‏ی مردم پیروز شده بود و از آن طرف برادران اهل تسنن، برادران هفت‏گانه‏ی ما، ما را حذف کرده و می‏گفتند که حرف شیعه‏ها را بعداً می‏زنیم و از این‏طرف هم اینها هشتاد نفر آمده و همه وزارت‏خانه می‏خواستند؛ یعنی از وزارت پایین‏تر قانع نبودند و همه می‏گفتند که «وزارت»! این مشکلی بود که در اینجا پیش آمده بود و وقتی هم که با آقای مجددی توافق شد که سه وزارت‏خانه به ما داده شود، این سه وزارت‏خانه به هیچ‏وجه قابل تقسیم بر نُه حزب منحلّه نبود و از این‏طرف هم هیچ‏کسی از وزارت‏خانه پایین نمی‏آمد و اقلاً برای حزب منحله‏ی شان از یک وزارت‏خانه کمتر قانع نبودند. مشکلی که در اینجا داشتیم، یک مشکل عمده بود و حالا برادران هر چه که می‏گویند و لطف می‏کنند، مربوط خود شان است، ولی جالبش اینجا بود که آن روز ما مصوبه داشتیم که بی‏طرف‏ها را به وزارت‏خانه معرفی کنیم، و تعصب گروهی برادران آنقدر زیاد بود که پیشنهاد کردند که از این بی‏طرف‏ها کسی به گروه‏های منحلّه‏ی سابق ارتباط نداشته باشد؛ حالا امروز می‏گویند که «نفرهای دولتی معرفی شد»، «نفرهای غیرجهادی معرفی شد»؛ ولی آن‏روز به خاطر تعصبات گروهی شان حتی کسی را که مثلاً یک سال قبل با فلان تنظیم منحلّه ارتباط داشته است، قبول نداشتند!
لهذا، فکر کردیم و غیر از این راه دیگری نداشتیم که باید وحدت شیعه را حفظ می‏کردیم؛ آن روز هم در اول فتح کابل، موقعیت فعلی شیعه وجود نداشت و اگر چهار نفر از حزب وحدت جدا می‏شدند، می‏گفتند که انشعاب است و کار وحدت تمام شد. موقعیت خود شیعه هم آنقدر تثبیت و مستحکم نبود...» (سخنانی از پیشوای شهید، چاپ 1374، صص 146-148)
در قسمت دیگری از این صحبت، بابه مزاری از حقیقت تلخ و آزاردهنده‏ی دیگری نیز یاد می‏کند: «علمای ما هم که جمع شده بودند، هر کسی را که احتمال می‏دادند در آینده نقش داشته باشد، شب و روز رفته، دروازه‏ی خانه‏اش را می‏زدند و در این شرایط ما هم ناچار بودیم که از پاشیدگی حزب وحدت جلوگیری کنیم و بیاییم کادرهای متخصص و کاردان را مطرح کنیم و همین سه چوکی‏ای را که به نام شیعه و به نام حزب وحدت گرفته شده، به اینها بدهیم. بعد هم – آقای محقق‏زاده تشریف دارند (اشاره به محقق‏زاده) – ما در شورای تصمیم‏گیری پانزده نفر داشتیم. از جمله‏ی پانزده نفر، نُه نفر به کسانی که تعیین کرده بودیم، رأی دادیم و بعضی نفرهایی که مطرح بودند، من کاندید نکرده بودم. یعنی من کاندید کرده بودم، ولی کاندیداهای من رأی نیاوردند.» (همان، ص 148)
در همین صحبت است که بابه مزاری اشاره به داستان انتخاب جنرال خداداد می‏کند و بدون اسم بردن از او همان حکایت را بر زبان می‏راند که مدت‏های زیاد در لفافه باقی مانده بود: «به این رأی نُه نفر که اکثریت بود، چهارده نفر ما امضا کردیم، تنها آقای عالمی بلخی امضا نکرد و آمد به من گفت که من قبول ندارم. ولی بااینهم، وقتی که از اتاق بیرون آمدند، متأسفانه هیچ‏کس نگفت که ما رأی داده ایم و اکثریت گفتند که فلانی با استبداد رأیی که داشته، خودش تصمیم گرفته است! ... البته من هم از اینکه رئیس شورای مرکزی و مسئول اجرای مصوبه بودم، پشت سر آن ایستادم و الحمدلله آن روز حزب وحدت نجات پیدا کرد و آنچه که مردم فکر می‏کردند که به ضرر شان است، به نفع شان تمام شد و در کشورهای خارج و در دنیا مطرح شد که حزب وحدت تعصب ندارد.» (همان)
***
این روایت بخش کوچک و گذرایی از ماجرای مقاومت مردم در غرب کابل است. حرف‏های زیادی در همین ضمن است که شاید کسانی دیگر امکان و مجال داشته باشند بگویند.
جنرال خداداد هنوز زنده است. اما تا کنون او از خاطره‏های سیاسی خود یک حرف هم نگفته است. زمانی من با او برای یک هفته مصاحبه و گفت‏وگو کردم و همه را نیز قرار بود در یک کتاب خاطره‏گونه به چاپ برسانیم. من در خاطرات، و به خصوص در خط گام‏های این جنرال هزاره، واقعیت‏های شیرینی را می‏دیدم که می‏شد از آنها برای تاریخ قصه گفت. این حکایت را با مصاحبه‏هایی دیگر با همراهان و دوستان او و نیز یادداشت‏ها و برداشت‏هایی که خودم داشتم، تکمیل کرده بودم و تقریباً یک سوم آن نوشته شده بود که جنرال خداداد از ادامه‏ی آن منصرف شد. من خاطره‏های او را به صورت نوشتاری به لندن می‏فرستادم تا وی آنها را مرور کرده و نظریات اصلاحی خود را بفرستد. وقتی قصه به دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق رسید، جنرال معذرت خواست که این حکایت‏ها ممکن است یاران و دوستان خلقی او را ناراحت کند. او از من خواست که قصه را در همان‏جا پایان دهم و من هم، بی‏مآبا پایان دادم. اگر آن خاطره‏ها ادامه می‏یافت شاید بخش مهمی از تاریخ سیاسی مردم ما در قالب حکایت زندگی یک فرد تصویر می‏شد. به هر حال، این کار ناتمام مرا بیش از هر کار دیگر دچار تأسف ساخت.
***
جنرال خداداد حکایت رابطه‏ی خود با بابه مزاری را نیز ناگفته گذاشته است. او هنوز نگفته است که با بابه مزاری چه راهی رفته و بابه مزاری از او چرا و به چه دلیلی حمایت کرده و او در برابر این حمایت، چه کار و یا کارهایی را انجام داده است.
در زمان حاکمیت طالبان، وقتی جنرال خداداد به خطوط جنگی طالبان در شمال کابل سفر کرد و مشوره‏های جنگی و نظامی خود را به این گروه تقدیم نمود و یا وقتی از رسانه‏ها به حمایت و جانبداری از طالبان سخن گفت، حرف و سخن‏های زیادی به آدرس او راجع شد. او در این موارد نیز تا کنون هیچ حرفی نزده و گویا ترجیح داده است که همچنان خاموش و عملیاتی باقی بماند.
***
به نظر می‏رسد برخی از حرف‏ها، هرچند توأم با ریسک و خطراتی باشند، باید گفته شوند. این حرف‏ها هنوز هم حالت خام و تصفیه‏ناشده دارند، اما با گفته‏شدن آنها، فرصت برای تحلیل‏گران میسر می‏شود تا با اطلاعات بیشتر و از زاویه‏های وسیع‏تر به مسایل و تحولات نگاه کنند.
کسان زیادی هستند که با جزئیات فراوانی در رابطه با جنگ‏ها و حوادث کابل آشنایی دارند. به همین گونه است میزان معلومات پراکنده و بیان‏ناشده در رابطه با حوادث مرتبط با جنگ‏های داخلی و یا اتفاقات شمال و بامیان و ائتلافات و اختلافاتی که در طول سه دهه‏ی اخیر در کشور صورت گرفته است. کسانی که شاهدان دست اول حوادث اند، هم حق و هم مسئولیت دارند تا پیش‏تر از دیگران لب باز کنند و به ذکر حقایق بپردازند. در غیر آن، وقتی معلومات پراکنده نشانه‏هایی را برای بررسی وتحلیل فراهم سازد، امکان اینکه حدس و گمان‏های بی‏شمار نیز وارد ماجرا شود، کم نیست.

آفرین بر آنکه کج نشست و راست گفت!

از این سنت دیری است فاصله گرفته ایم. با آنکه وانمود می‏کنیم راست می‏نشینیم، اما همیش کج می‏گوییم. سنت کج‏گویی سنت ریاکاری است. ریاکاری شاید مستمسکی خوب برای توطیه و راه‏های زودرس باشد، اما برای ایجاد رابطه و پیوندهای مستحکم زیانبار است. امیرعبدالرحمن وقتی خود را مجاهدی خطاب کرد که برای استقلال انگلیس می‏جنگد، موقفی راست انتخاب کرده بود، اما سخت دروغ و ریاکارانه سخن گفت. با این ریاکاری توانست به قدرت برسد، اما تا زمانی که خود اعتراف کرد که تاج و تخت سلطنت را بعد از توافق روس و انگلیس به دست آورده است و یا از فرزندانش خواست که در برابر هیچ خواست انگلیس نارضایتی نشان ندهند وگرنه آنچه را دارند نیز از دست خواهند داد، زمان زیادی سپری شده و بهای سنگینی پرداخت شده بود.
به همین گونه، وقتی امیرامان‏الله ادعا کرد که با انتخاب ملت به پادشاهی رسیده و خونخواه‏ پدر شهیدش است، موقفی راست اتخاذ کرده بود، اما سخن کج و دروغی را تحویل ملت داد که قاتل بودن و غاصب بودن تاج و تخت سلطنتش را پنهان می‏کرد. از همین جنس بود ادعای استقلال‏طلبی‏های نادرشاه و فرزندانش، ادعای جمهوریت خودکامه‏ی داودخان، ادعای مترقی و دموکرات و انقلابی بودن حزب دموکراتیک خلق و وطندوست بودن ببرک کارمل و داکتر نجیب الله و دولت اسلامی آقای ربانی و ادعای محافظت شهر کابل توسط احمدشاه مسعود و شیعه‏خواهی شیعیان همراه با شورای نظار و حکومت سوچه اسلامی آقای حکمتیار و انفاذ شریعت اسلامی طالبان....
***
می‏بینم که نیش یک سوال آزاردهنده بر برخی از ذهن‏ها باز تجربه می‏شود: چرا از خود نمی‏گویید؟ ... چرا از دیوانگی و میخ بر سر کوبیدن و رقص مرده برپاکردن و در داش سوختاندن و ائتلاف شکستن و با متحدان طبیعی جنگیدن و با پشتون همراه شدن و به طالبان تسلیم شدن و کابل را به میدان جنگ تبدیل کردن نمی‏گویید؟ ... چرا از اینکه صف شیعیان را از هم پاشیدید و دست به کشتار شیعیان زدید و برای یک چوکی کلیدی جنگ‏های احمقانه به راه انداختید، حرف نمی‏زنید؟
در میان تمام راست نشستن و کج گفتن‏ها، به نظر می‏رسد تنها همین سوال‏هایند که نشان از کج نشستن و راست پرسیدن دارند. چون تنها با سوال است که راه پاسخ باز می‏شود وگرنه به تعبیر آخوندها، "ابتدا به ساکن" امکان‏پذیر نیست.
سخن نسیمه نیازی در پارلمان برای اکثریت کسان مقبول بود و نشان داد که این سخن هنوز هم مخاطبانی دارد و کسان زیادی هستند که در منطق و بیان او مخالف نیستند، اما شاید هزاره‏ها را در موقفی یافته باشند که گفتن اینگونه حرف‏ها را عجالتاً باصرفه ندانند.
به نظر می‏رسد پاسخ و واکنش نمایندگان هزاره در روز اول، وقتی مجلس را به رسم اعتراض ترک کردند، نشانه‏ای دیگر از روش دیروزی سیاست در بین هزاره‏ها بود نه نشانه‏ای از روش نوین سیاست در میان هزاره‏ها. هزاره‏ها کوشیدند بگویند که وقتی اعتراض کردند از خانه بیرون می‏شوند تا نشان دهند که سخن ناروا و غیرمنصفانه‏ای شنیده اند، اما روز دیگر وقتی برگشتند و انتخاب رییس و اعضای هیأت اداری جدید مجلس را به نتیجه رسانیدند و حرف خود را نیز برای مجلس گفتند، نشان دادند که از روش نوین نیز بی‏خبر نیستند. هزاره‏ها دوست دارند برای دیگران بگویند که خوب است سر به گریبان خود نیز فرو ببرند و ببینند که چه کاری است که، نه تنها دیروز انجام داده اند، بلکه همین امروز هم انجام می‏دهند بدون اینکه متوجه باشند که چشمان قضاوت‏گر از دیروز تا امروز فرق کرده است.
جالب بود که در برابر سخن نسیمه نیازی کسی نایستاد که بگوید این سخن ناروا و غلط و فاقد شاهد و مدرک است. چرا؟ ... چون این سخن از موقف راست نشستن گفتن شده بود. او ادعا کرد که یک معلم است و شریف و پاکزاد است و دلیلش هم این است که بر زن و عزت کسی تجاوز نکرده و میخ بر سر کسی نکوبیده است. و ظاهراً هزاره‏ها تنها کسانی بودند که با شنیدن این سخن به خود لرزیدند و گفتند که این ادعا کج بود، راست نبود.
***
اما این سوال باید پاسخ داشته باشد. آیا به راستی هزاره‏ها بر سر مردم میخ کوبیدند؟ ... و اصولاً چرا میخ بر سر مردم کوبیدن جرم است و جنایت محسوب می‏شود؟ ... آیا به دلیل همین که با میخ بر سر کوبیدن کسی کشته می‏شود و پیش از کشته شدن زجر می‏کشد؟
جالب است که همین سوال را، نه حالا، بلکه در سال 1373، در ماه جدی، در پشاور پاکستان از زبان یکی از دوستان خانوادگی‏ام در منزلش شنیدم. من مأموریت داشتم تا پیام «امروز ما» را به چند نفر از مخاطبانی که با این پیام آشنایی نداشتند، برسانم. این دوستم، دوست دوران کودکیم و از نزدیکان خانوادگی‏ام بود. رفتم منزلش برای تجدید دیدار. هنوز تعارفات اولیه و خوش‏وبش پایان نیافته بود که بی‏پرده و مشفقانه گفت: شما جنایت کرده اید؛ بر سر مردم میخ کوبیده اید؛ رقص مرده برپا کرده اید؛ مردم را در داش‏ها انداخته اید.... گفت: حزب وحدت جنایت کرده و شما هم مدافع و توجیه‏گر جنایت بوده اید و در این جنایت سهیم هستید.
این یکی تاجک نبود، پشتون نبود، سید و قرلباش هم نبود. صاف و سوچه هزاره بود، از چندین نسل. با من و فکر و عواطف و اخلاقم نیز از کودکی آشنا بود. خاطراتی با هم داشتیم که با هیچ چیزی عوض نمی‏شد.... و من مانده بودم که چه بگویم.
***
با ادعاهایی از این جنس بیگانه نبودم. چون دو سال و هشت ماه در کابل، تمام رسانه‏ها و دهان‏های تبلیغی این حرف را از زبان رسمی و غیررسمی می‏گفتند و ما هیچ وسیله‏ای جز یک خبرنامه‏ی شش یا هشت صفحه‏ای گستتنری و آنهم با تیراژ هفت صد و هشت صد نسخه نداشتیم که زور می‏زد از سر کاریز و مسجد سفید و گولایی و تانک تیل دشت برچی فراتر نمی‏رفت. حتی به سنگرداران هم نمی‏رسید. مسجد و منبر هم که نمی‏توانست با غول‏های رسانه‏ای مثل تلویزیون و رادیو و جراید چاپی و دستگاه‏ کارکشته‏ی امنیت مقابله کند. حالا من بعد از دو سال و هشت ماه آمده بودم که در برابر همین ادعا، حد اقل دو سه تصویر از «امروز ما» برای مردم بدهم.
برای دوستم چیزی نداشتم بگویم جز اینکه برای اثبات آنچه در غرب کابل اتفاق افتاده است، شاید همین ادعا به تنهایی کارساز باشد. چه کسی ثابت کرد که هزاره بر سر مردم میخ زده است؟ ... چه کسی گفت هزاره در کجا و چگونه بر سر مردم میخ زده است؟ ... گیریم این مورد اثبات شد، با چند میخ زدن یک انسان زجر می‏کشد و می‏میرد؟ ... چه کسی ثابت کرد هزاره کسی را به داش انداخته است؟ ... چه کسی ثابت کرد هزاره رقص مرده برپا کرده است؟ ...
اما آیا کسی یک بار پرسید که چرا دو سال و هشت ماه، یک سرزمین کوچک، به وسعت جغرافیایی دهمزنگ تا سیلو و کوته سنگی و پل خشک و دارالامان و کارته سه و گذرگاه، به آزمایشگاه زرادخانه‏‏ی آخر قرن بیستم تبدیل شده است؟ ... آیا کسی یک بار پرسید که چرا دو سال و هشت ماه از زمین و هوا آتش باریدند و تمام این وسعت جغرافیایی را به کوره‏ی آدم‏سوزی و مکان رقص پاره‏های تن انسان در هوا تبدیل کردند؟ ... آیا کسی یک بار پرسید که به جای سی دانه میخ که گویا بر سر یک انسان کوبیده شده است، چرا با اراگان‏های بی‏وقفه‏ای بر سر مردم کوبیدند که با هر کدام بیست و سی نفر به یکجایی زجر کشیدند و تکه تکه شدند؟ ... آیا کسی یک بار پرسید که چرا هواپیماهای جت و هیلیکوپترهای توپدار از شمال شهر برخاست و بر غرب و جنوب شهر، پنجصد کیلو بمب را یک بارگی منفجر کرد و یا بمبی ریخت که از قلعه‏ی قاضی تا چهلستون را به یک‏بارگی زیر گرد و خاک گم کرد؟ ...
***
سوال، تنها سوال چنداول و افشار نیست. سوال، یک تاریخ است که در جغرافیای خاص شکل گرفت. وقتی احمدشاه مسعود رفت سر کوه تلویزیون و از مخابره‏اش، آنهم در آخرین روزهای مقاومت کابل، برای نظامیانش هدایت جنگی داد و گفت که خودش «مصروف هزاراست»، آیا با خود می‏اندیشید که تعبیر «هزارا» برای او و از دهان او چه منطق و چه تصویری را به تاریخ می‏سپارد؟
وقتی طالبان و یا اسمعیل یون و یاران او «هزارگان» و تعبیرات مشابه آن را با لحن تحقیرآمیز به کار می‏برند، شاید بتوان آن را تأویل فرهنگی و زبانی کرد، اما آیا می‏شود همین تأویل را برای احمدشاه مسعود هم به کار برد؟
امیدوارم کسی نگوید که احمدشاه مسعود یک قوماندان بود و سخن او هم از زبان یک قوماندان جنگی بیرون شده است. احمدشاه مسعود هرچند یک قوماندان بود، اما او همه‏ی آنچه را تمثیل می‏کرد که دولت اسلامی و سیاست رسمی تاجیکی در افغانستان در چنته داشت.
گویی "هزاره" برای اینکه از یک تعبیر کوچک و حقیر بیرون شود و به یک رمز هویتی برای میلیون‏ها انسان تبدیل شود، هنوز هم به زمان محتاج است. گویی برای آنکه احمدشاه مسعود یا نسیمه نیازی درک کنند که عواطف میلیون‏ها انسان را نمی‏توان، به حق یا ناحق، به کارکرد یک حزب یا دسته‏ی سیاسی گره زد، هنوز هم باید چناق‏های زیادی بشکند و هنوز هم باید گفت‏وگوهای زیادی رد و بدل شود.
***
سخن از شیعیان غیرهزاره نیز سخن بیهوده‏ای نیست. هزاره‏ها خوب می‏دانند که با شیعیان غیرهزاره چه پیوندی دارند و چه گزیرها و ناگزیری‏هایی. شیعه بودن بخش مهمی از هویت یک کتله‏ی عظیمی از هزاره‏هاست. این هویت را شقه شقه کردن کار آسانی نیست که هزاره‏ها یا غیرهزاره‏ها بتوانند به سادگی به انجام آن برسند. هزاره‏ها با کج نشستن و راست گفتن، تلاش می‏کنند این فرصت را فراهم سازند که قبل از همه، این مشکل هویتی را با شیعیان غیرهزاره نیز حل کنند. هزاره‏ها با شیعیان غیرهزاره حوزه‏ی رأی مشترک دارند. کسانی که با زبان و آداب دموکراتیک آشنایی دارند می‏دانند که حوزه‏ی رأی مشترک را نمی‏توان به سادگی میان انسان‏ها، به هر دلیلی که خواسته باشیم، تقسیم کرد. اینجا باید سخن از تجزیه و جدایی و انشقاق و «فراق» نباشد، سخن از تعیین جایگاه و درک و احراز مسئولیت در نظام زندگی جمعی باشد. هزاره‏ها نمی‏گویند که در این حوزه رأی سیاه و سفید معلوم شود. می‏گویند که هر کسی که از این حوزه رأی می‏گیرد با سرنوشت رأی‏دهندگان خود معامله نکند و دروغ نگوید و خیانت نکند. خواه این رأی‏گیرنده یک هزاره باشد یا غیر هزاره. دلیل اینکه هزاره‏ها با آقایان محقق و خلیلی و سایر نمایندگان سیاسی خود صریح و بی‏پرده سخن می‏گویند نیز همین است، و باید این راز را اهل نظر توجه داشته باشند.
***
بابه مزاری، آغازگر روش نوین در زندگی و مناسبات سیاسی هزاره‏ها با هم‏سرنوشتان اجتماعی و ملی و مذهبی آنان بود. او سنت کج نشستن و راست گفتن را برای این پایه‏ریزی کرد که نشان دهد در فضای ریاآلود، از موقف ریاآلود بیرون شدن و کجی موقف خود را نشان دادن، گامی ضروری برای بیان سخن راست است. موقف ملی‏گرایی و مذهب‏گرایی و امثال آن موقف راستی بود که خیلی از کج‏اندیشان و کج‏گویان در آن مخفی شده بودند. بابه مزاری از این موقف بیرون آمد و گفت: نه، بهتر است اندکی به سخن راست اهمیت بدهیم و با احترام سخن راست، برای هر کدام خود، موقف راست هم پیدا کنیم.
این را همه می‏دانند که هزاره‏ها در بیان سخن راست، چیزی برای از دست دادن ندارند. سخن بر سر این نیست که در کنار چه کسی باشیم و یا از چه کسی جانبداری کنیم. سخن بر سر این است که در موضع حق و درست و انصاف قرار داشته باشیم و از حق و درستی و انصاف جانبداری کنیم. این موضع، و دریافت آن، کار آسانی نیست. پیچیدگی آن را خوب می‏دانیم. اما اگر عزم ما این باشد که با فریبکاری و ریاکاری زمان و امکانات خود را هدر ندهیم، صاف شدن موضع ما نیز کار ناممکنی نخواهد بود.
***
سخن راست دیگر این است که من، یا کسانی مثل من، در موقف دادخواهی ایستاده ایم نه دادرسی. ما مدعی و شاهدیم نه میانجی و داور. طبیعی است که ما از موقف و موضع خود سخن می‏گوییم، هرچند پس از طرح آن، ثابت شود که حق و درست نبوده و پایه‏ی منطقی و استوار نداشته است. من از افشار می‏گویم و آنچه در افشار شاهدش بودم. کسی نگوید که چرا از شمالی نمی‏گویی یا از شینوار. من دادخواه خون و مظلومیت همان کسانی ام که خودم شاهد آن بوده ام و سوالاتی که وارد ذهنم شده است نیز به همین دادخواهی مربوط می‏شود. من از بابه مزاری نشنیدم که گفته باشد «مصروف تاجیک‏ها یا پشتون‏ها» است، اما شنیدم که گفت دشمنی ملیت‏ها در افغانستان فاجعه است و مسایل تنظیمی را به مسایل ملی نکشانند و گفت که او با تاجیک‏ها هیچ مشکلی ندارد. حالا، کسی که این را شنیده است، می‏تواند شهادت دهد و بگوید که او چنین گفت و این هم سندش.
همین صحبتی را که جمهوری سکوت از زبان بابه مزاری در دیدار با مولوی جلال‏الدین حقانی نشر کرده است، سوال‏های زیادی در خود دارد که باید به آنها پاسخ داده شود. او ادعایی ندارد که قابل اثبات یا نیازمند پاسخگویی نباشد. هیچ چیزی را هم کتمان نمی‏کند. او یک جهادی و دارای یک پایگاه مذهبی روحانی بود، اما بزرگ‏ترین فاصله‏ی ایدئولوژیک را که میان گلبدین حکمتیار و جنرال دوستم بود، از میان برداشت: فاصله‏ی "کفر" و "اسلام"! بابه مزاری، با همین روش نوین سیاسی رفت و گلبدین حکمتیار را از جای راستی که نشسته و سخن کج می‏گفت، پایین آورد و در جایی نشانید که ظاهراً کج معلوم می‏شد، اما جایگاه سخن راست بود: جنرال دوستم را به عنوان نماینده‏ی میلیون‏ها ازبک این کشور نمی‏توان نادیده گرفت.
او در جایگاهی ایستاد تا بگوید در افغانستان شعارها مذهبی اما عملکردها نژادی اند. این حرف، حرف راستی بود که در راست‏نشستن‏های دروغین گم شده بود. او چهره‏های زیادی را با این حرف، از نقاب بیرون کشید و مجالی فراهم ساخت تا سخن راست خویش را بگویند.
شاید خوب باشد جمهوری سکوت، برای شناخت درست بابه مزاری و موقف او و آنچه در غرب کابل اتفاق افتاد، تکه‏هایی از سخنان بابه مزاری را بازنشر کند. فکر نمی‏کنم حرف هیچ کسی به اندازه‏ی حرف خود بابه مزاری بتواند بازگوکننده‏ی موقف و پیام او باشد. او حالا در میان ما نیست. سخنش را هم، راست یا ناراست، در زمان حادثه گفت. از لحاظ منطقی هم، سخنی که تقارن زمانی با حادثه داشته باشد، برای بیان حادثه صائب‏تر است تا سخنی که سال‏ها بعد از حادثه گفته شده باشد. اکنون من، یا هر کسی دیگر، می‏توانیم خیلی سنجیده و شسته رفته سخن بگوییم، اما این سخن نمی‏تواند ارزش و اهمیتی داشته باشد که با سخنی به مراتب کوچک‏تر و ناسفته‏تر آن دوران قابل مقایسه باشد.
***
به نظر می‏رسد حدیث‏های زیادی برای گفتن باقیست. خوب است در این سنت نوین، "کج نشستن و راست گفتن"، همدیگر را یاری کنیم. تا سخن نگوییم، ناراستی اندیشه و سخن خود را برملا نمی‏سازیم.