‏نمایش پست‌ها با برچسب هفته نامه قدرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هفته نامه قدرت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

با تجارب سياسي گذشته بايد آگاهانه و جدي برخورد كرد

واحد سیاسی قدرت
(برگرفته از شماره بیست و پنجم هفته نامه قدرت)

افغانستان با مشكلات فراواني رو به روست. اين مشكلات به طور طبيعي هرگونه حركت و اقدامي را كه در عرصه‌ي سياسي روي دست گرفته شود، كُند و در برخي موارد ناكارامد مي‌سازد. مبارزين ديروز وقتي با مشكلات كشوري برخورد مي‌كردند به سادگي حكم مي‌كردند كه «اين مُلك انقلاب مي‌خواهد و بس – خونريزي بي‌حساب مي‌خواهد و بس» و يا «جوانان در قلم رنگ شفا نيست – دواي درد استبداد خون است... زخون بنويس بر ديوار ظالم – كه آخر سيل اين بنياد خون است»(سید اسمعیل بلخی). به نظر می‌رسد نسل امروز ما از آن دوران فاصله‌ي زيادي گرفته و لازم است تجارب ديروزي با جديت و موشكافي عميقي مورد بازبيني قرار گيرد.
درست است كه افغانستان در گذشته با استبداد رو به رو بوده و مردم اين كشور از استبداد ستم‌هاي بي‌شمار ديده‌ است. اين نيز واقعيت است كه ستم و استبداد پايان نيافته و نشانه‌هاي زيادي در كشور حاكي از دوام ستم و تبعيض و حق‌كشي است. اما راه‌ عملي براي رفع اين ستم و تبعيض چيست؟ نيروهاي سياسي اصلاح‌گر بايد بكوشند تا پاسخ اين سوال را با دقت و ارزيابي درست‌تر مطرح ساخته و در ضمن مسئوليت و شيوه‌ي عمل خويش را نيز تعيين كنند و بگويند كه براي ايجاد تغيير در جامعه از كجا مي‌توانند – و بايد – آغاز كنند.
***
اولین سوالی که از مرور تجارب سیاسی گذشته مطرح می‌شود ارزیابی نتیجه‌ای است که از شیوه‌های عملکرد مبارزاتی خود داشته ایم. در دنیای سیاسی، آرمان‌ها و نیت‌های مبارزان، ارزشمند است. در واقع مبارزان با آرمان‌ها و نیت‌های خود، هویت می‌یابند و با همین هویت برای دیگران امکانی را فراهم می‌کنند تا درباره‌ی آنها و عملکردهای شان قضاوت کنند. اما، مهم‌تر از آرمان‌ها و نیت‌ها، نتایجی نیز هست که از شیوه‌ی مبارزه‌ی سیاسی به دست می‌آید. به طور مثال، در آرمان و نیت امیرامان‌الله خان نباید شک کرد. او می‌خواست افغانستان ترقی و پیشرفت داشته باشد و می‌خواست کشورش در شمار کشورهای آزاد و بااعتبار جهان قلمداد شود. اما نتیجه‌ای که از شیوه‌ی مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه‌ی او به دست آمد، نه تنها آرمان‌ها و نیت‌های او را تحقق نبخشید، بلکه افغانستان را هر چه بیشتر در کام استبداد و خرافات فرو برد. اکنون می‌توان گفت که اگر امیرامان‌الله خان به جای اقدام به رفورم‌های ظاهری از قبیل برهنه‌ساختن صورت زنان و یا کوتاه کردن موی زنان و یا دریشی و کلاه شپو پوشاندن مردان و یا پایان بخشیدن به رابطه‌ی مرادی و مریدی در ارتش و امثال آن، به گسترش هر چه بیشتر معارف و فراهم کردن زمینه‌های آموزش سالم و تشویق مردم به فرستادن فرزندان شان به مکاتب می‌پرداخت و تمام امکانات سلطنتی خویش را در راه رشد آگاهی و تفکر جامعه به کار می‌برد، نتیجه‌اش تنها در چند سال محدود که او درگیر مقابله با سنت‌گرایان شد، بدون شک مصئون‌تر و بهتر از نتیجه‌ای بود که او در سال 1307 خورشیدی به دست آورد.
به همین ترتیب، می‌توان نتیجه‌ی عملکرد عبدالخالق هزاره در برابر نادرخان را مورد بررسی قرار داد. آرمان و نیت عبدالخالق ارزشمند بود، اما نتیجه‌ای که از عملکرد او به دست آمد نه تنها برای خود و خانواده و بستگان و دوستانش فاجعه بود، بلکه خصومت و کینه‌توزی نظام استبدادی بر علیه تمام مبارزان آزادی‌خواه، مخصوصاً هزاره‌ها را نیز اوجی تازه بخشید و دست هاشم‌خان و ظاهرخان را برای هرگونه فتوا و فرمان بر علیه آنان گشاده‌تر ساخت. حالا شاید گفته شود که دشمنی و کینه‌توزی بر علیه مبارزان آزادی‌خواه در سرشت نظام و خاندان محمدزایی وجود داشت و اگر عبدالخالق گلوله‌هایش را بر سینه و مغز و دهان نادرخان شلیک نمی‌کرد باز هم این خصومت و کینه‌توزی بروز می‌کرد. اما سخن بر سر این است که عملکرد عبدالخالق نیز او را با همه‌ی آگاهی و شجاعت و ایثارگری‌اش از مردم گرفت، حالانکه به تحقق آرمان‌ها و نیت‌هایش هیچ کمکی نکرد.
خط اینگونه بررسی را می‌توان تا آخرین مقاومت‌ها و مبارزاتی که بر علیه طالبان در کشور وجود داشت، تعقیب کرد. نتیجه‌ی عملکرد مبارزان اصلاح‌گر برای تحقق آزادی و عدالت، به طوری مشهود سیر قهقرایی و عقبگرد داشته است: افغانستان، هشتاد سال پس از امیرامان‌الله خان، با تمام قربانی‌ها و ایثارگری‌های مبارزان اصلاح‌طلب و با وجود هزینه‌های سنگین در تباه شدن جان و مال و زمان و اعتماد مردم، درست به نقطه‌ای برگشت کرد که امیرامان‌الله در آغاز دوره‌ی زمامداری خود با آن مواجه بود و در اولین مقابله با آن نیز به شکست تلخی دچار شد: مکتب رفتن دختران جرم، سخن آزاد جرم، آموزش‌های مدرن جرم، عکس و فلم جرم، بیرون آمدن زنان از خانه بدون همراهی با محارم جرم، کتاب خواندن جرم، نظافت و پاکیزگی جرم، ریش کوتاه کردن یا برقه بر سر نینداختن جرم و لست طویلی از همین گونه جرم‌های دیگر....
باید پرسید که ریشه‌ی اصلی دریغ‌های ما در کجاست و تجارب سیاسی جامعه چه نکته‌ی مهمی را برای ما گوشزد می‌کند؟
***
نقطه‌ی مشترک در مبارزات اصلاح‌گرانه‌ی گذشته، رویکرد خشونت‌آمیز در عقب تمام شیوه‌های مبارزاتی بوده است. از خشونت به عنوان یک رویکرد ساده عبور نکنیم. توجیه خشونت به اینکه دشمنان مردم مرتکب خشونت می‌شوند و مردم ناچار اند به خشونت روی بیاورند، گره را باز نمی‌کند. خشونت به عنوان یک رویکرد، چه به اختیار گرفته شود یا به اجبار، یک نتیجه دارد و آن داخل شدن در میدان دشمنان آزادی و آرمان‌های برحق مردم برای عدالت و مصئونیت است. مبارزه در میدان دشمن، در هر صورت، پیروزی دشمن است.
زمانی ماکسیم گورکی، نویسنده‌ی مردم‌دوست و انقلابی روسیه، در نقد مهاتما گاندی، رهبر نهضت عدم خشونت در هند گفته بود که تعداد انسان‌هایی که در مبارزه‌ی عدم خشونت گاندی توسط انگلیس‌ها به قتل رسیدند، به حدی بود که اگر برای انقلاب بسیج می‌شدند امپراطوری بریتانیا را در انگلستان نیز به زانو می‌آوردند. این قضاوت کسی بود که کتاب «مادر» را نوشته بود که به عنوان مادر تیوریک انقلاب 1905 روسیه اعتبار گرفته است. اما آیا این قضاوت در مورد رویکرد خشونت‌پرهیزانه‌ی گاندی واقعاً درست و دقیق بود؟ ... نتیجه‌ای که از رویکرد گاندی در مبارزه‌ی عدم خشونت او گرفته شد، در ساختار و نظام کنونی هند و روابطی که این کشور پس از آن همه تشتت و پراکندگی و عقب‌ماندگی در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی ایجاد کرد، ملاحظه می‌شود، اما نتیجه‌ای که از رویکرد ماکسیم گورکی در مبارزه‌ی خشونت‌گرای او در تمام نهضت‌های انقلابی به دست آمده، جز تحکیم هر چه بیشتر استبداد و جز تداوم قربانی و رنج مردم چیزی نبوده است. این بررسی را از چین شروع کنید و تا کوریا و اروپای شرقی و افغانستان و ایران و کشورهای افریقایی و امریکای لاتین ادامه دهید.
***
تجدید نظر به رویکرد خشونت، شاه‌بیت دستاورد ما از بررسی تجارب سیاسی گذشته‌ی جامعه است. حتی اگر تصفیه‌حساب و قضاوت‌ نقادانه‌ نسبت به گذشته را عجالتاً کنار بگذاریم، می‌توان گفت که افغانستان جدید، با عبور از پرتگاه‌های هولناک خشونت‌گرایی، دیگر نیازی ندارد که به مبارزه‌ای رو بیاورد که در ختم راه، حساب هزینه‌ها به مراتب سنگین‌تر از دستاوردها باشد.
دقت شود که خشونت‌پرهیزی تسلیم‌طلبی نیست. خشونت‌پرهیزی جبن و ترسویی و بزدلی نیز نیست. برعکس، خشونت‌پرهیزی عالی‌ترین مرحله‌ی شجاعت و استقامت است. ایستادن در پای فرمان احساسات و عواطفی که در رویکرد خشونت‌آمیز بر آدمی مسلط می‌شود کار چندان دشواری نیست، اما غلبه کردن بر خشم و کینه و عقده و فرمان‌بردن از عقل و منطق و تفکر آرام و غایت‌نگر استواری‌ای بیشتر می‌طلبد. مشت بر روی میز کوبیدن و چشم بر حریف ابلق کردن دشوار نیست، اما آرام و منطقی با حریف مقابله کردن و حتی برای خشم و توفندگی او مجال دادن، شهامت کار دارد.
رویکرد خشونت‌آمیز بهترین‌های مردم را زودتر از بدترین‌ها می‌گیرد و می‌بلعد. وقتی تب خشونت بالا بگیرد، آنهایی که شایسته‌ترین اند سریع‌تر به کام مرگ می‌روند و آنهایی که بدترین و فرصت‌طلب‌ترین اند، در کمین می‌مانند که هر وقت مجال یافتند برای شکار کردن و قاپیدن خیز بردارند. با رویکرد خشونت‌آمیز حتی اگر شجاع‌ترین‌ها و پاکبازترین‌ها نیز زنده مانده و شاهد پیروزی شوند، طلبکاری‌شان از مردم سنگین‌تر از طلبکاری کمین‌نشستگان فرصت‌طلب است. اگر جمعی از رهبران جهادی و غیرجهادی امروزی افغانستان را در شمار مبارزان شجاع و پیروزمند حساب کنیم، به وضوح می‌بینیم که پس دادن حساب شان برای مردم چقدر سخت و دشوار شده است. تا سر بلند کنی که بگویی بالای چشم شان ابروست، از فداکاری‌ها و شجاعت‌های بی‌نظیر دوران جهاد و مقاومت شان روایت می‌شود و زبان برای هرگونه نقد و بررسی‌ از عملکرد کنونی شان قطع می‌گردد. گویا مبارزه‌ی گذشته سند مصئونیت شان در همه‌ی حالات است.
***
به نظر می‌رسد یکی از وجوه بررسی آگاهانه از تجارب سیاسی گذشته‌ی جامعه‌، تجدید نظر نسبت به رویکرد خشونت‌آمیز در مبارزه است. رویکرد خشونت‌آمیز حتی حوصله‌ی شنیدن حرف خشونت‌پرهیز را باقی نمی‌گذارد. واکنش روانی قربانیان خشونت قابل درک است، اما نباید فراموش کرد که مبارزان در یک حلقه‌ی به‌هم‌پیوسته کنار هم قرار می‌گیرند و هرگونه قربانی و پیروزی در این میدان، اثر همگانی دارد. بهای گذشته را متعلق به گذشته ندانیم. این بها از همه‌ی مبارزان اصلاح‌گر گرفته شده است. تصور کنیم که اگر نیروهایی که با خشونت‌ از ما گرفته شدند، برای یک مبارزه‌ی سالم و اصلاح‌گر باقی می‌ماندند، چه کارهای بزرگ‌تری را از حضور شان انجام می‌دادیم. خشونت‌پرهیزی مبارزان اصلاح‌گر هندی، از نابودی صدها تن چون نهرو و رادهاکریشنان و مهاتما گاندی جلوگیری کرد. پس از پیروزی، هند حتی از دوستی انگلیس و همه‌ی کشورهای هم‌پیمان او محروم نشد.
خون و بهایی که از جامعه در عدم خشونت گرفته می‌شود به سادگی قابل حساب است. اما وقتی منطق میدان مبارزه را خشونت تشکیل دهد، محاسبه کردن خون و بهای جامعه امکان‌ناپذیر می‌شود. این مُلک نیست که «انقلاب می‌خواهد و بس»، بلکه انقلاب و خشونت است که «خونریزی بی‌حساب می‌خواهد و بس»!

محدودیت‌های زبانی در روابط دیپلوماتیک


(برگرفته از شماره بیست و پنجم هفته نامه قدرت)
اشاره:
روابط دیپلوماتیک افغانستان با جهان، هیچگاهی به اندازه‌ی حالا دستخوش ناهمگونی و بحران نبوده است. به وضوح دیده می‌شود که نوعی خلای تفاهم میان زمامداران افغانستان و همتایان بین‌المللی آنها به وجود آمده است. همین مشکل در رابطه‌ی خود زمامداران افغانی نیز وجود دارد. گاهی میان این یا آن سیاستمدار مسایلی مطرح می‌شود که نشان‌ بیگانگی‌ای عمیق میان آنها است. چند روز بعد وقتی همین سیاستمداران، به اختیار یا اجبار، کنار هم می‌نشینند، تلخی آزاردهنده‌ای را زیر زبان خود لمس می‌کنند.
در دنیای سیاست افغانی، هر روز حرف و سخنی شنیده می‌شود که در عرف دیپلوماتیک یا ضرورت ندارند بیان شوند، یا باید در بیان آنها محدودیت‌هایی خاص رعایت شود. گاهی تنش زبانی به حدی اوج می‌گیرد که هراس‌انگیز می‌شود و گاهی نیز سکوتی حاکم می‌شود که حاکی از نوعی نارضایتی و عقده است که طرفین را از هم دور نگه می‌دارد. مشکل کار کجاست و چرا به چنین روز و روزگاری گیر افتاده ایم؟...
***
در عرف دیپلوماسی، از اصطلاحی یاد می‌شود که آن را «محدودیت‌های زبانی» می‌گویند. شاید ظریف‌‌ترین زبانی که در روابط انسان‌ها خلق شده و پرورش یافته است، همین زبانی باشد که اکنون در روابط دیپلوماتیک مورد استفاده قرار می‌گیرد. معیارهای متعارف اخلاق نمی‌تواند قبول کند که یک انسان در مواجهه با دشمن خود، کینه و عقده‌های خود را مخفی داشته و با او به گونه‌ی یک دوستِ قابل احترام برخورد کند. این کار در منظومه‌ی اخلاق متعارف، ریاکاری و شیطنت حساب می‌شود. گویا انسان باید در همه حال بی‌ریا و صادق و یک‌چهره باشد. حرفی را که در دل دارد بر زبان جاری کند. با نقاب ظاهر شدن، دغلبازی و فریبکاری و اغفال‌کردن طرف است. اگر کسی با دشمن رو به رو می‌شود از همان اول باید حالی کند که دشمن است و هیچ چیزی ندارد که پنهان کند. به همین ترتیب، اگر با دوست طرف می‌شود این ادب باید صد در صد بیشتر رعایت شود.
اما در عالم واقع، به راستی این ادب اخلاقی از سوی همه‌ی انسان‌ها در همه‌ی حالات رعایت می‌شود؟ ... اگر چنین باشد، آیا فکر می‌کنیم محیطی کاملاً انسانی و خوشگوار خواهیم داشت؟ ... یعنی به محض اینکه حرفی در ذهن ما خطور کرد، آن را بدون پنهان‌کاری به طرف برسانیم و او را باخبر سازیم نه اینکه قسمتی را بگوییم و قسمتی را نه؛ قسمتی را در لفافه و کنایه بیان کنیم و قسمتی را به کلی مخفی نگه داریم تا فرصتی دیگر؟
به نظر نمی‌رسد پاسخ به سوالات فوق، الزاماً مثبت باشد و یا کسی انتظار مثبت بودن را داشته باشد. انسان‌ها دنیایی پر از راز و رمز دارند که الزاماً آن را در همه‌ی حالات رو نمی‌کنند. بحث نقاب، بحث جالبی است. ما همه باید نقاب‌هایی داشته باشیم که با آن در برابر دیگران قرار می‌گیریم. لباسی که بر تن می‌کنیم، خود نوعی نقاب است. پوشش بودن آن در برابر گرما و سرما و تغییرات جوی رد نمی‌شود، اما وقتی با این ضرورت‌ها مواجه نباشیم باز هم لباس بر تن می‌کنیم. این همان نقابی است که باید قسمتی از واقعیت ما را از دیگران بپوشاند. زبان نیز وسیله‌ای است که دنیای پیچیده‌ی درون ما را برملا می‌کند. ضرور نیست در کاربرد زبان بی‌پروایی کنیم. خدای مجرد و نامحدود، همه‌ی هستی خود را بر زبان پیامبر جاری نساخت. اغلب راز و رمزهای خدا برای پیامبر نیز با قدرت تمام باقی ماند. پیامبر نیز همه‌ی دریافت‌ها و حرف‌های خود را برای مردم نگفت. سکوت‌های پیامبر بخشی از هستی اوست که اکنون ما با آن درگیر هستیم. تفسیرهای گونه گون از حرف و سیره‌ی پیامبر بیانگر آن است که رازهایی فراوان در او باقی مانده بود که باز نشدند و اکنون چاره‌ای نیست جز اینکه با حدس و گمان از ورای پرده‌ آنها را باز کرد.
***
سیاستمداران، زبان شان با زبان مردم عادی تفاوت زیادی دارد. مردم عادی می‌توانند به گونه‌ای سخن بگویند که سیاستمداران از چنان حق محروم اند. نه به خاطر انسان بودن، بلکه به خاطر اینکه در موقعیتی متفاوت قرار دارند. وقتی صاحب نظری در صفحه‌ی تلویزیون ظاهر می‌شود و سخن می‌گوید، حرف او تأثیری دارد که متفاوت است با سخن رییس جمهور یا سخنگویان رییس جمهور. هر کسی در هر مقامی قرار داشته باشد، باید آداب مخصوص آن مقام را در هر سخن و رفتار خود رعایت کند. بی‌پروایی در رعایت مقام، اغلب سنگین و دردآور تمام می‌شود.
گاهی به نظر می‌رسد که سیاستمداران افغانستان و جهان، وقتی با هم طرف می‌شوند، محدودیت‌های زبانی خود را در کاربرد اصطلاحات و تعبیرات رعایت نمی‌کنند. سیاستمداری که از یک کشور بزرگ نمایندگی می‌کند و برای تثبیت ادعای بزرگی خود هزاران سرباز و میلیاردها دالر و خروارها اعتبار را در افغانستان سرمایه‌گذاری کرده است، نباید این کشور را با تعبیری برنجاند که با آن همه سرمایه‌گذاری جور نمی‌آید. مثلاً وقتی گفته شود افغانستان کشوری از قرن بوق یا قرون وسطی یا قرون هفده و هجده است و ما نمی‌توانیم آن را به تمدن قرن بیست و یکم بیاوریم، محدودیت زبانی رعایت نشده است. ادب دیپلوماتیک چنین سخنی را بر نمی‌تابد. وقتی روزنامه‌ی گاردین با اعتبار بزرگ بین‌المللی خود عنوانی داشته باشد که گویا «افغانستان کشوری است که توسط خرها رهبری می‌شود»، محدودیت زبانی رعایت نشده است (گاردین، 10 جولای 2009). خشم و نارضایتی قابل درک است، اما نشریه‌ی گاردین با این سخن خود در واقع پا از حریم زبان فراتر گذاشته است.
به همین گونه، وقتی حامد کرزی در مراسم سپاسگزاری و خداحافظی با مقامات کمیسیون مستقل انتخابات ریاست جمهوری، الفاظ شدید و غیرمتعارف خویش را در مورد رابطه‌ی قدرت‌های بین‌المللی با افغانستان و حکومت خود بیان کرد، محدودیت‌های زبانی را درهم شکست. (سایت بی بی سی، 12 حمل 1389). همچنین اعتراف کرزی به اینکه جاسوسان بیگانه در کابینه‌ی او حضور دارند، و یا به طور مداوم از ایران پول نقد در حد پنج لک و شش لک یورو می‌گیرد (همان، 3 عقرب 1389)، و یا وقتی در برابر شرکت‌های امنیتی خصوصی واکنش نشان داد، و یا زمانی که در مراسم بزرگداشت روز جهانی سواد با حالت رقتبار گریست و از ترس خارجی شدن میرویس، پسرش، یاد کرد، و یا وقتی حمله بر کارخانه‌های مواد مخدر در ننگرهار را محکوم کرد، و یا وقتی عملیات‌های شبانه بر علیه طالبان و یا حضور نیروهای بین‌المللی در سرک‌ها را غیرقابل قبول خواند (همان، 23 قوس 1389)، همه حاکی از بی‌پروایی در حریم زبان دیپلوماسی اند.
***
کاربرد زبان، بخشی از مراحل رشد ذهنی و مدنی انسان را نشان می‌دهد. ذهن انسان اغلب ارتباطات خود با واقعیت‌های بیرونی را از طریق کاربرد واژه‌ها و اصطلاحات برقرار می‌سازد. موفقیت در این امر، نشان از رشد مهارت انسان در کاربرد زبان است. شاید نتوان دیپلومات‌ها و سیاستمداران جهانی را در این عرصه خام و ناشی تلقی کرد. آنها در تمام حوزه‌های دیگر ارتباطات خود، مراقبت‌های ویژه‌تری را اعمال می‌کنند. اما حساب شان با افغانستان، به مخاطبانی نیز برگشت می‌کند که در این کشور با خود دارند. به نظر می‌رسد خامی سیاستمداران و زمامداران افغانستان، همتایان بین‌المللی آنان را نیز به آن نقطه می‌کشاند که زبان خام به کار گیرند و اصطلاحات ناپخته به کار برند.
در عرف دیپلوماتیک، سیاستمداران قاعدتاً پرحرفی نمی‌کنند. این بدان معنا نیست که سیاستمداران زیاد حرف نمی‌زنند، بلکه به آن معناست که آنها حرف‌های مهم و چالش‌انگیز را قطره قطره و محتاطانه بیرون می‌دهند. این عمل سیاستمداران، بی‌اعتمادی به مخاطبان و یا کتمان واقعیت‌ها از آنان نیست. بلکه اجتناب کردن از عواقبی است که ممکن است درز یک‌بارگی تمام حرف‌ها به دنبال داشته باشد. به طور مثال، آقای کرزی وقتی از عملیات بر علیه کارخانه‌های مواد مخدر در ننگرهار ناراحت شد، نباید فراموش می‌کرد که همه‌ی ناراحتی‌های خود را یک‌بارگی و آنهم در حضور مطبوعات و رسانه‌ها ظاهر نسازد. (همان، 8 عقرب 1389) تمام روابط آقای کرزی با جامعه‌ی بین‌المللی و افکار عامه در سطح افغانستان و جهان به ناف کارخانه‌های مواد مخدر در ننگرهار گره نخورده بود که گویا اگر همه‌ی حرف‌ها با جزئیات خود گفته نمی‌شد، آقای کرزی از مخاطبان خود جدا می‌افتید. برعکس، زبان دیپلوماتیک می‌توانست نگرانی محتاطانه‌ی او را از نحوه‌ی عملیات و پیامدهای آن برای هر دو جانب در بر داشته باشد، اما نه به گونه‌ای که مردم به توهمی دچار شوند که گویا این واکنش به خاطر آن بوده که برادران و یا اقارب آقای کرزی در این عملیات با خساره‌ی جبران‌ناپذیر روبه‌رو شده و یا منافع شخصی آقای کرزی در آن به خطر افتاده است. در کنار آن، حالا بیش از یک‌صد و پنجاه هزار نیروی نظامی ناتو در افغانستان حضور دارد و هر عملی که در داخل کشور صورت می‌گیرد در زیر چتر بزرگی است که این یک‌صدوپنجاه هزار سرباز را نیز در خود می‌گنجاند. اگر تروریسم و القاعده و طالبان و تریاک و قاچاق مواد مخدر حلقه‌های مختلف یک شبکه‌ی دشمن حساب شوند، نیروهای ناتو بدون شک اجازه می‌یابند که در هر نقطه‌ی موثر بر علیه آنان هجوم ببرند و یا وارد عمل شوند. به نظر می‌رسد ادعای آقای کرزی مبنی بر نقض شدن حاکمیت ملی افغانستان با این عملیات‌ها در حوزه‌ی زبان دیپلوماتیک نمی‌گنجد.
***
آنچه گفته شد، مثال‌هایی مختلف برای بیان تیرگی در روابط افغانستان و دوستان بین‌المللی آن است. بدون شک، همه‌ی مسایل، به این سادگی، زیر فقدان زبان دیپلوماتیک و یا رعایت محدودیت‌های زبانی جا نمی‌گیرد. اما اگر خواسته باشیم نقطه‌ای را پیدا کنیم که در تشدید و کاهش مناقشات اثرات بیشتر داشته باشد، همین کاربرد زبان است. فرماندهان نبرد در میدانی که دو طرف را سربازان تشنه به خون یکدیگر اشغال کرده است، زبان شدید و صریح و کوبنده به کار می‌برند. بلندی و تحکم در زبان فرماندهای نظامی، ضرورت و اهمیت زبان را نشان می‌دهد. زبان در عرصه‌ی دیپلوماتیک نیز همین مقام را دارد. زبان سیاستمداران با زبان فرماندهان جنگی فرق دارد. سیاستمداران خشم و رضایت خود را با زبان خود ظاهر می‌سازند. به طور مثال، بارک اوباما از نتیجه‌ی انتخابات میان‌دوره‌ای ایالات متحده‌ی امریکا دچار تلخ‌کامی شدیدی شد. اما وقتی رفت تا واکنش خود را در برابر این شکست بزرگ ابراز کند، الفاظ دیپلوماتیک و موثری را به کار برد. او حتی بخشی از واقعیت‌های مرتبط با کمپاین‌های انتخاباتی را «شوخی» خطاب کرد و برخی را ناراحت کننده خواند. (همان، 12 عقرب 1389). او بیشتر از این وارد ماجرا نشد. هیچ کسی نیست که از این حرف نکته‌ای را نگیرد. این شوخی می‌تواند سخنان ساراپیلین باشد که اکنون نژادپرستانه‌ترین حرف‌ها از زبان او در فضای سیاسی امریکا پخش می‌شود. این شوخی می‌تواند بازی جمهوری‌خواهان با احساسات و عواطف جامعه‌ی امریکایی باشد. می‌تواند برخی رفتارهای ساده در کوچه‌ها و خیابان‌ها باشد. زبان اوباما هرگونه مجالی برای تفسیر کردن را باز می‌گذارد. اما وقتی جنرال مک‌کرستال، البته نه در صحبت رسمی، تعبیرات دگرگونه‌تری را نسبت به سیاستمداران قصر سفید ابراز کرد، واکنش نسبت به آن به حدی بود که باید در اندک‌ترین فرصت از مقام خود کنار می‌رفت.
تعبیرات آقای کرزی در مقام رییس جمهور کشور، واکنش‌های موثری بر می‌انگیزد. حرف او را با حرف علم گل کوچی، هر چند در مقام نمایندگی کوچی‌ها در پارلمان نشسته باشد، یکسان وزن نمی‌کنند. اگر علم گل کوچی در واکنش به حضور و یا موضع مخالفان خود می‌گوید: «نوکر خاوند ته وایی چه د کورنه وزه»، حتی روشنفکرترین چهره‌های پشتونی پارلمان نیز در برابر آن دچار چندش و ناراحتی نمی‌شوند، اما وقتی آقای کرزی بگوید که باید نتیجه‌ی انتخابات ولایت غزنی دستکاری شود تا نمایندگان پیروز هزاره عقب زده شوند و نمایندگان ناکام پشتون به پارلمان وارد شوند، واکنش نگران‌کننده‌ای را باعث می‌شود.
نکته‌های فوق، نمایانگر اهمیتی است که محدودیت‌های زبانی برای سیاستمداران ایجاد می‌کند. به همین گونه وقتی مردم عادی هزاره بر علیه تهاجم کوچی‌ها تظاهرات کردند و صد حرف تند و تیز گفتند، واکنش شدیدی برنینگیخت، اما وقتی آقای محقق از پس گرفتن رأی خود و یا کوچه‌بازاری بودن آقای کرزی در ملأ عام سخن گفت، حساسیت‌های فراوانی را برانگیخت. زبان دیپلوماتیک، زبان مقام مهمی است که سیاستمداران با آن سر و کار دارند و از همان مقام به اداره و رهبری قدرت می‌پردازند.
***
به نظر می‌رسد سیاستمداران افغانستان، به شکیبایی و بردباری بیشتر ضرورت دارند. اگر قرار باشد سیاست افغانستان مسیر سالم‌تر و معقول‌تری بگیرد، همه‌ی کسانی که سازنده‌ی فرهنگ سیاسی کشور محسوب می‌شوند، مسئولیت دارند تا محدودیت‌های زبانی را در نوشتار و گفتارهای خود برجسته‌تر سازند. اعتبار و زیبایی روابط دیپلوماتیک نیز با رعایت زبان دیپلوماتیک آغاز می‌شود. افغانستان می‌تواند در عرصه‌ی رعایت زبان دیپلوماتیک نیز تاریخ جدیدی برای خود رقم زند.
تقویت و احترام زبان دیپلوماتیک، در واقع سهم‌گیری شایسته در غنامندی این زبان است. افغانستان جدید به فرهنگ جدید سیاسی ضرورت دارد که بر اساس آن، زبان دیپلوماتیک برای سالم ساختن فضای روابط و مناسبات مردم، در سطح داخل و خارج کشور، از احترام و اهمیت برخوردار شود. کاربرد ماهرانه‌ی زبان دیپلوماتیک، عرصه را برای حل مشکلات و دشواری‌ها در روابط ملی و بین‌المللی افغانستان باز خواهد کرد. آقای کرزی، در مقام عالی‌ترین مرجع تصمیم‌گیری در کشور، می‌تواند نمونه‌های خوبی را برای ایفای نقش ریاست جمهوری خود عرضه کند. زبان دیپلوماتیک گاهی حوصله‌ی سیاستمداران را از میان می‌برد. سیاستمداران باید حوصله‌ی خود در این مورد را افزایش دهند تا هزینه‌های حرف و رفتار شان، کمتر و دستاوردهای مثبت آنان بیشتر شود.

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

شناخت نيروهاي سياسي جامعه بايد به طور مداوم مورد بازنگري قرار گيرد

شناخت نيروهاي سياسي جامعه بايد به طور مداوم مورد بازنگري قرار گيرد
واحد سیاسی قدرت
(برگرفته از شماره بیست و چهارم هفته نامه «قدرت»)

بحث شناخت نیروهای سیاسی، در واقع بحث از واقعيت‌هايي است که در جامعه وجود دارند و اين واقعيت‌ها اگر درست شناخته شوند مي‌توانند نيروهاي سياسي را در تعيين خطوط فکری آنان غرض ایجاد یک محوريت سالم سیاسی براي نيروهاي جامعه نيز ياري رسانند.
شناخت کلی از نيروهاي جامعه‌ براي دست يافتن به راه حل عملي غرض انسجام نيروهاي سياسي و فکری جامعه کفایت نمي‌كند. نيروهاي جامعه بايد در اشکال مختلف رده‌بندي شوند و خطوط فکری و عملي آنان مورد بررسي قرار گيرد. شناخت نيروهاي سياسي جامعه، در عين حال، شناخت خود جامعه است. به تعبيري ديگر، شناخت جامعه، یک شناخت عيني بوده و براي اين شناخت، بايد نيروها و متغیرهايي که در ترکیب جامعه دخيل اند به درستي شناخته شوند.
شناخت نيروهاي جامعه در هر شرايط و هر زمان به تجدید نیاز دارد. نيروهاي سياسي در حال تغيير و تحول مداوم اند و شناخت و معلوماتی که از یک نیرو در مقیاس و ظرف زماني و شرايط خاصي وجود دارد، براي همه‌ي زمان‌ها قابل تعمیم نيست. به طور مثال، «افغان‌ملت» در تاريخ سياسي افغانستان به عنوان حزب و يا جریانی که مبلغ طرز تفکری خاص در کشور بوده، معروف است؛ اما کمتر کسی «افغان‌ملت» را به عنوان حزبي که عملاً براي حصول قدرت سياسي تلاش کرده و براي اين هدف خود زمينه‌هاي زيادي را نيز خلق نموده است، مورد مطالعه قرار داده است. اکنون وقتي از «افغان‌ملت» حرف زده مي‌شود، بايد تغيير و تحولاتی که اين جريان در طی سال‌هاي متمادی شاهد بوده است، نيز مد نظر قرار گيرد. به همين‌ترتيب، «حزب وحدت» بيشتر به عنوان یک حزب نظامی با رويكرد‌هاي خشونت‌آميز و ديدگاه‌هاي مذهبي ولایت فقیهی معروف است، اما رویه‌ی دیگر اين حزب به عنوان جريان سياسيي که عملاً بخشی از دولت را در اختيار دارد يا با ادا و اطوار سياسي و دموکراتیک عمل مي‌كند مورد توجه قرار نگرفته و یک پدیده‌ی کاملاً جدید در رفتار و دیدگاه‌های این حزب محسوب می‌شود.
به همين گونه، نيروي عظیمی به نام دانشجویان واقعيت کاملاً چشمگیر است که به تازگی وارد عرصه‌ي روابط جامعه گرديده است. این نیروها در گذشته با کمیت و کیفیت کنونی وجود نداشتند. یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی دانشجویان امروزی دسترسی عظیم آنان به اطلاعات و منابع آگاهی‌بخش است که این امر به طور طبیعی قدرت درک و تحلیل‌های علمی و منطقی آنان را افزایش داده است. به سادگی دیده می‌شود که اکثر احزاب کنونی که با معیارهای گذشته به فعالیت‌های سیاسی خود ادامه داده اند، از جذب دانشجویان در صفوف خود عاجز بوده اند. این عجز، تا حدودی بیانگر رشد فکری دانشجویان است که رهبران دست اول احزاب را از رویارویی منطقی با آنان و قانع ساختن شان باز می‌دارد.
روحانیون و ملاهای امروز نیز با همتاهای دیروزی خويش تفاوت برجسته‌اي دارند. اکثریت عظیم این روحانیون با سایت و انترنیت و تلویزیون و تلفن‌های همراه آشتی کرده و از این وسایل به طور گسترده استفاده می‌کنند. اگر انسان ذهن خویش را تابع و متأثر از تصاویری بداند که در ماحول او وجود دارند و همین تصاویر تشکیل‌دهنده‌ی دنیای واقعی او محسوب شوند، روحانیون و ملاهای امروزی نیز نمی‌توانند از این قاعده برکنار بمانند. واقعیت دیگری که اکثریت روحانیون و طلاب جوان، مخصوصاً روحانیون و طلاب مربوط به اقلیت‌های مذهبی و اتنیکی را دارای دید سیاسی بازتر می‌سازد، درک آنان از واقعیت‌های سیاسی کشور و جهان است. برای این قشر، اتکا بر باورهای سنتی از مذهب، به معنای محروم ماندن آنان از تمام امکاناتی است که به عنوان یک شهروند مدنی مستحق آن می‌باشند. این واقع‌بینی سیاسی نیز تفاوت بزرگی را میان این قشر و همتایان دیروزی آنان نشان می‌دهد.
پارلمان و رسانه‌هاي آزاد نیز در گذشته‌ی سیاسی افغانستان وجود نداشته یا حد اقل از کارکرد کنونی برخوردار نبوده است. پارلمان و رسانه‌ها مهم‌ترین عناصر در ایجاد توازن قوا در کشور اند. از مجرای پارلمان تناسب قدرت و نفوذ در مراجع تصمیم‌گیری دستخوش تحول بزرگی می‌شود. با پایین بالا رفتن تعداد آرای موجود در پارلمان، در واقع تمام تصویری که در منظومه‌ی سیاسی کشور وجود دارد، دگرگون می‌شود. پارلمان اول، برغم اینکه نارسایی‌های زیادی در کار آن وجود داشت، قوای اجرائیه را با محدودیت‌ها و فشارهای سنگینی رو به رو ساخت. پارلمان دوم نیز اگر بتواند به کار خود آغاز کند، بدون شک، کارکردی بهتر از پارلمان اول داشته و در تعدیل هر چه بیشتر قوا در کشور کمک خواهد کرد.
به همین ترتیب، رسانه‌ها در طول نه سال گذشته، راه بزرگی را هم در رشد خود و هم در رشد شعور و آگاهی سیاسی جامعه طی کرده اند. درست است که سطح گفتمان‌های رسانه‌ای در افغانستان قناعت‌بخش نیست، اما با توجه به زمینه‌ای که در کشور وجود داشته است، رسانه‌ها در ایجاد و گفتمان‌های موثر در سطح جامعه‌ نقش برجسته‌ای باز کرده و برای خود نیز جایگاه‌ خوبی باز کرده اند. رسانه‌ها در ارتباط جدیدی که باید میان اقشار، گروه‌ها و حتی افراد جامعه شکل بگیرد، از تأثیر فراوانی برخوردار اند. با واقعیت رسانه‌ها، امکان دسترسی مردم به اطلاعات افزایش یافته و سیاست سنتی که بیشتر با تلقین و فتوا رهبری می‌شد، با چالش فراوانی مواجه شده است.
حضور جامعه‌ی بین‌المللی نیز در فضای سیاسی کشور و تعیین معادلاتی که در عرصه‌ی تقسیم و توازن قدرت وجود دارد، واقعیت برجسته‌ و تازه‌ای محسوب می‌شود. در تاریخ گذشته‌ی کشور، جامعه‌ي اروپا، ایالات متحده‌ي امریکا و سازمان ملل با اين پررنگی در کشور وجود نداشت. سياست‌هاي پاکستان و ایران نیز امروز با آنچه در سال‌های گذشته تعقیب می‌شد تفاوت‌های زیادی دارد. چالش‌هایی که از ناحیه‌ی تروریسم و افراط‌گرایی‌های مذهبی در برابر نظم و ثبات کشور خلق شده است، واقعیتی انکارناپذیر در برابر نیروهای سیاسی کشور محسوب می‌شود. کشانده‌شدن پای کشورهای مختلف به بهانه‌ی مقابله با تروریسم نیز در میزان اثرگذاری این واقعیت جدید تأثیر فراوانی دارد.
از واقعیت‌های جدید می‌توان به عنوان متغیرهای جدید نیز نام برد. تحول و دگردیسی در این متغیرها، تمام واقعیت‌هایی را که در اندام سیاسی جامعه وجود دارند، متأثر می‌سازد. به همین علت، شناخت نیروهای سیاسی جامعه و متغیرهایی که در بافت و ساختار نظام سیاسی و معرفتی گروه‌های جامعه نقش دارند، به طور مداوم مستلزم بازنگری و شناخت مجدد اند.

افغانستان؛ نشانه‌هایی از یک تحول تاریخی جدید

افغانستان
نشانه‌هایی از یک تحول تاریخی جدید
(برگرفته از شماره بیست و چهارم هفته نامه «قدرت»)
اشاره:
به نظر می‌رسد افغانستان، باری دیگر، در آستانه‌ی یک تحول مهم قرار گرفته است. اداره‌ی اوباما ماه جولای سال 2011 را آغاز خروج نیروهای امریکایی از افغانستان اعلام کرده است. با این وضع، چه سرنوشت خاصی در انتظار افغانستان است و چرخ سیاسی این کشور به کدام سمت حرکت خواهد کرد؟ ... آیا مدیران سیاسی افغانستان قادر خواهند بود مرحله‌ی جدید در تاریخ سیاسی کشور را به درستی رهبری کنند؟ ... آیا افغانستان بار دیگر به کام جنگ‌های داخلی فرو خواهد رفت؟ ... آیا این کشور به صحنه‌ی رقابت‌ کشورهای منطقوی و قدرت‌های جهانی تبدیل خواهد شد؟ ... آیا این کشور یکپارچگی خود را حفظ خواهد کرد و یا دچار تشتت‌های بیشتر و تجزیه خواهد شد؟ ... در نوشتار کنونی به طور گذرا، به بررسی این موضوع خواهیم پرداخت.
***
سال 1387، وقتی آخرین سربازان ارتش سرخ، به فرمان گرباچف، رهبر حزب کمونیست اتحاد شوروی، از فراز دریای آمو به سمت ازبکستان عبور کردند، کمتر کسی تصور می‌کرد که این تحول تاریخی به چیزی غیر از یک جشن و شادمانی بزرگ تبدیل خواهد شد.
توافقی که در چهاردهم اگست سال 1988، به میانجی‌گری سازمان ملل متحد در جنیوا صورت گرفته بود، سه اصل عمده را در رابطه با آینده‌ی افغانستان در بر داشت: تأمین روابط متقابل میان افغانستان و پاکستان، به‌خصوص، عدم مداخله در امور داخلی همدیگر؛ برگشت داوطلبانه‌ی مهاجران افغان به کشور شان؛ و همکاری برای تأمین ثبات افغانستان که با خروج نیروهای خارجی از تاریخ پانزدهم می همان سال شروع می‌شد. در آن توافق، اتحاد شوروی و ایالات متحده‌ی امریکا نیز متعهد شده بودند که از هرگونه مداخله در امور افغانستان خودداری می‌کنند.
مرحله‌ی ابتدایی خروج نیروهای ارتش سرخ عنوان آزمایشی داشت. در ابتدا تصور می‌شد که رهبران اتحاد شوروی از این اقدام به هدف کاهش فشارهای جنگ و انحراف اذهان عامه در داخل کشور خود و در سطح بین‌المللی استفاده می‌کنند و احتمال ندارد که تلفات سنگین و هزینه‌های هنگفتی را که در جنگ افغانستان تحمل کرده بودند، به سادگی فراموش کنند و دست از همه چیز بردارند.
اما گویی همان خروج آزمایشی، آغازی شد برای شکستن سدی که برغم ظاهر پولادین خویش، در واقع درونی مملو از پوکی و پوسیدگی داشت و بلافاصله پس از فروریختن اولین قطره‌های آب، به شاریدگی آغاز کرد و در کمتر از یک سال، هیچ اثری از حضور نیروهای اتحاد شوروی در افغانستان باقی نماند. نیروهای اتحاد شوروی در زمان خروج از افغانستان رقمی در حدود بالاتر از صد هزار نفر را با تجهیزات سنگین نظامی احتوا می‌کرد.
تنها فردی که ظاهراً در هنگام خروج نیروهای نظامی ارتش سرخ، از احتمال یک آینده‌ی خونین در افغانستان هوشدار می‌داد، داکتر نجیب‌الله، رییس دولت برجا مانده از دوران اشغال بود. او پیام خود را با الفاظ روشن و صریح بیان می‌کرد و در اولین مقاومت‌هایی که در برابر حملات سنگین و گسترده‌ی گروه‌های مجاهدین در سراسر کشور نشان داد، بر این نکته تأکید کرد که خروج نیروهای ارتش سرخ از افغانستان پایان همه‌ی ماجرا نیست و باید برای مقابله با وضعیتی پیچیده‌تر آمادگی داشت.
در داخل و خارج افغانستان، کسی هوشدارهای داکتر نجیب الله را جدی نگرفت. تصور عمده بر آن بود که او برای باقی ماندن در قدرت و یا احیاناً مصئونیت از انتقام ملت، تلاش می‌کند جای پایی برای آینده‌ی سیاسی خود دست و پا کند. همه‌ی توجهات به ساقط ساختن دولت داکتر نجیب الله معطوف بود و کسی به این نمی‌اندیشید که ساختاری که باید به جای رژیم تحت رهبری وی اداره‌ی قدرت در کشور را بر عهده داشته باشد، چگونه ماهیتی خواهد داشت.
پس از خروج کامل نیروهای اتحاد شوروی، تا سقوط کامل حکومت داکتر نجیب‌الله در سال 1992، چیزی حدود چهار سال گذشت. ظاهراً همین چهار سال نیز زمان کافی بود تا به دور از هیجانات غیر سیاسی، به ساختار و میکانیزم اداره و رهبری قدرت در آینده‌ی افغانستان به طور جدی فکر می‌شد. روشن است که در این زمینه فکر می‌شد، اما در هسته‌ی این فکر وحشت سقوط در یک جانب و هیجان پیروزی در جانب دیگر وجود داشت. افغانستان در مسیری قرار گرفته بود که به تدبیری فراتر از وحشت و هیجان نیازمند بود.
***
اینک بار دیگر، عقربه‌ی زمان روی همان چرخی گردش می‌کند که تداعی کننده‌ی خاطرات سال 1387 است. در میان سیاستمداران افغانستان کس و یا مرجعی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد که بتواند ادعا کند از تمام ماجرای پشت پرده‌ی حوادث در رابطه با آینده‌ی سیاسی کشور اطلاعات کافی در اختیار دارد. افغانستان و مدیران سیاسی آن ظاهراً آنقدر اعتبار سیاسی خود را از دست داده اند که بحث‌های جدی در رابطه با مواضع و نقش آنها را صرفاً در حدس و گمان‌های مطبوعاتی می‌توان دنبال کرد. سیاستمداران و تصمیم‌گیرندگان اصلی قدرت‌های بین‌المللی هرگونه بحث در رابطه با افغانستان را در حاشیه‌ی آجندای خویش قرار می‌دهند.
انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 با رسوایی‌های تقلب از مشروعیت و اعتبار خود کاست. انتخابات پارلمانی سال 1389 نیز اکنون با چالشی مواجه است که مدیران و گردانندگان کمیسیون مستقل انتخابات به درستی نمی‌توانند بفهمند که آیا واقعاً قادر به اعلام نتایج نهایی آن خواهند بود یا نه. ده‌ها نفر از برندگان کنونی انتخابات به عنوان افراد متقلب به مراجع عدلی و قضایی معرفی شده اند. تا سرنوشت اینها معلوم نشده باشد، پارلمان بعدی تشکیل شده نمی‌تواند. تعداد این افراد نیز به حدی است که اگر از لست حذف شوند، میزان واقعی آرایی که به عنوان آرای شفاف در صندوق‌ها باقی می‌ماند، تا حدی کاهش می‌یابد که اصلاً در شمار رأی گرفته نمی‌شوند. بحران کاهش نمایندگان پشتون در پارلمان و یا راه‌یافتن شخصیت‌هایی که به نحوی مطلوب حلقات حاکمه‌ی کشور نیستند، هنوز در شمار گره‌های کور محسوب می‌شود که کسی قادر به باز کردن آن نیست. اگر انتخابات به طور کامل باطل اعلام شود، هزینه‌ی گزاف انتخابات بعدی را چه کسی پرداخت می‌کند و اصولاً چه ضمانتی وجود دارد که انتخابات بعدی بتواند نتیجه‌ای بهتر از این انتخابات داشته باشد؟ ... آیا اصولاً این احتمال تقلب است که نتیجه‌ی نهایی انتخابات را به گروگان گرفته یا هراس از تغییرات اساسی دیگر در بدنه و ساختار نظام سیاسی کشور؟
سخنان صریحی در مطبوعات و رسانه‌ها مطرح است که گویا در باطل ساختن نتیجه‌ی انتخابات کنونی، شخص رییس جمهور نیز نقش اساسی دارد و حتی برخی از نمایندگان پارلمان و یا مقامات کمیسیون انتخابات ادعا دارند که از جانب رییس جمهور مورد تشویق و فشار قرار گرفته اند تا در برابر نتیجه‌ی نهایی انتخابات ایستادگی کنند و آن را نپذیرند...
در سویی دیگر، مقامات یوناما و اتحادیه‌ی اروپا از کارکرد و نتیجه‌ی انتخابات پارلمانی حمایت می‌کنند و آن را به رسمیت می‌شناسند و مقامات کمیسیون مستقل انتخابات نیز در برابر تطمیع و تهدیدهایی که گویا به آدرس آنان راجع می‌شود، سرسختانه ایستادگی می‌کنند و حتی هوشدار داده اند که در صورت تداوم این وضع، مراجع اصلی فشارها را افشا خواهند کرد...
حالا اگر نتیجه‌ی انتخابات پذیرفته شود، پیامدهای آن برای کسانی که خود را در سطوح مختلف بازنده احساس می‌کنند، چه خواهد بود؟... اینها با توجه به قدرتی که در بدنه‌ی نظام و ساختار اجتماعی افغانستان دارند، حاضر خواهند شد این نتیجه را به عنوان بخشی از تغییر بزرگ در اندام جامعه قبول کنند؟ ...
اگر نتیجه‌ی انتخابات پذیرفته نشود، پیامدهای آن برای کسانی که اکثریت پارلمانی را در این انتخابات به دست آورده و از آن به عنوان چهره‌ی اصلی و واقعی افغانستان کنونی یاد می‌کنند، چه خواهد بود؟ ... آیا این مجموعه نیز با توجه به قدرت و زمینه‌هایی که در نظام سیاسی و ساختار اجتماعی افغانستان دارند، به سادگی اجازه خواهند داد تا حلقات حاکم با دستاوردهای شان بازی کند؟
***
این همه پیچیدگی در وضعیت سیاسی کشور درست در زمانی جریان دارد که برای آغاز خروج نیروهای ناتو از افغانستان صرفاً چند ماهی دیگر باقی مانده و واگذاری ولایت‌های مختلف به نیروهای امنیتی داخلی از همین حالا در دستور کار قرار گرفته است. از آن سو، مذاکره با طالبان و سایر مخالفان مسلح دولت نیز از مجراهای مختلف و با سرعتی بی‌سابقه دنبال می‌شود. طالبان هیچگونه نرمشی در خواسته‌های خود نشان نداده اند و همچنان از موقف قدرت با دولت افغانستان طرف می‌شوند. برگشت و یا سهیم شدن آنها در ساختار قدرت با هویت و وزنه‌ی کنونی آنها، سوال مهم دیگری است که هنوز به آن توجه جدی صورت نگرفته است.
با توجه به این وضع، سال 2011 سالی خواهد بود که در آن چهره‌ی سیاست و مناسبات و روابط سیاسی در رابطه با افغانستان به شکل جدی دگرگون خواهد شد. مهم‌ترین تحول در این سال، آغاز خروج نیروهای بین‌المللی از کشور است. هنوز هم به طور واضح روشن نیست که ماه جولای 2011 سرآغاز خروج کامل از افغانستان است و یا کاهش یافتن نیروهای ناتو در حد یک یا چند پایگاه نظامی.
هرگونه تصمیم در این خصوص با احتمالات متعددی همراه است که برخی از آنها را می‌توان به گونه‌ی ذیل ردیف کرد:
ظاهراً احتمال اول، خروج کامل نیروهای بین‌المللی از افغانستان است. هرچند عواملی همچون منافع استراتیژیک ناتو (مخصوصاً امریکا)، توازن قوا در عرصه‌ی منطقوی و امثال آن نیز برای کمرنگ ساختن این احتمال مطرح می‌شود، اما برای اینکه این عوامل واقعاً بتوانند برای باقی ماندن نیروهای بین‌المللی ضمانتی روشن خلق کنند، دلیل خاصی در دست نیست. فشارهایی که در افکار عامه‌ی غرب وجود دارد و شباهت‌هایی که میان گیرماندن امریکا در افغانستان با ویتنام صورت می‌گیرد، گرایش به سوی خروج کامل و بی‌قید و شرط از افغانستان را به یکی از احتمالات عمده تبدیل کرده است.
احتمال دوم، کاهش نیروهای بین‌المللی در حد یک یا چند پایگاه نظامی است که از منافع ناتو (مخصوصاً امریکا) در افغانستان و منطقه پاسداری کند، اما این پایگاه به وضعیت داخلی افغانستان و امور حکومتداری آن هیچ دخالتی نداشته باشد. با این احتمال، رابطه‌ی امریکا با افغانستان مانند رابطه‌ی این کشور با عربستان سعودی و یا بحرین خواهد بود که بر اساس آن، امریکا اجازه خواهد داشت پایگاه نظامی خود را در افغانستان حفظ کند، اما حکومت افغانستان را در امور داخلی دارای دست باز بگذارد و مناقشات داخلی و نقض حقوق بشر و پایمال شدن دموکراسی و امثال آن، برای امریکا و غربی‌ها الزام و یا مسئولیتی خلق نکند. محافظه‌کاران سیاسی، مخصوصاً در ایالات متحده‌ی امریکا از این طرح به عنوان یک گزینه‌ی مصئون یاد می‌کنند.
احتمال سوم، باقی ماندن نیروهای بین‌المللی در حد یک یا چند پایگاه نظامی، اما با نقش موثر برای حفاظت از پروسه‌ی کنونی و رعایت حقوق زنان و حقوق اقلیت‌ها و آزادی بیان در کشور است. این همان احتمالی است که اکثریت مدافعان حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی در غرب، و اکثریت سیاستمداران غیرپشتون و گروهی قلیلی از سیاستمداران دموکرات و ترقی‌پسند پشتون در افغانستان انتظار آن را دارند. بر اساس این احتمال، مسئولیت‌های مرتبط با امنیت و بازسازی و حکومتداری در افغانستان به گونه‌ی شفاف میان مقامات افغانی و بین‌المللی تقسیم می‌شود و هر یک به ایفای نقش و مسئولیت خود گردن می‌گذارد.
با توجه به هر یک از احتمالات فوق، باید به چند سوال اساسی توجه شود:
سوال اول این است که در صورت تحقق هر یک از احتمالات سه‌گانه‌ی فوق، وضعیت عمومی کشور به کدام سمت حرکت خواهد کرد؟ ... ما در هر یک از حالت‌های فوق چه تدابیر و امکاناتی را در اختیار خود داریم که اولاً از احتمالات بدتر جلوگیری کنیم و ثانیاً، اگر بدترین احتمالات تحقق بیابد، آمادگی مقابله و حفاظت از خود را داشته باشیم؟
سوال دوم این است که آیا احزاب، ساختارها، مدیریت و رویکرد سیاسی موجود ما برای مقابله با وضعیت‌های جدید کافی به نظر می‌رسد؟ ... اگر جواب مثبت است، دلایل ما چیست؟ ... اگر جواب منفی است، تدابیر بدیل ما چه بوده می‌تواند؟ ...
سوال سوم جدی‌تر از اینها است: در یک دیدگاه کلی، آیا ما از یک افغانستان متحد و یکپارچه حمایت می‌کنیم یا خواهان تجزیه و پارچه‌پارچه‌شدن این کشور به دو یا چند کشور کوچک و خودمختار دیگر هستیم؟ ... اگر افغانستان یکپارچه را نمی‌خواهیم، پیامد و هزینه‌های تجزیه‌ی کشور به دو یا چند پارچه‌ی دیگر را برای همه‌ی اطراف درگیر چگونه ارزیابی می‌کنیم؟ ... آیا توان و امکانات تحمل این پیامد و هزینه‌ها را داریم؟ ... و آیا اصولاً تحمل این پیامد و هزینه‌ها را معقول و منطقی می‌دانیم؟ ...
اگر تجزیه و پارچه پارچه شدن افغانستان را معقول و باصرفه نمی‌دانیم، رویکرد ما برای افغانستان متحد و یکپارچه چیست؟ ... چگونه می‌توانیم اولاً برای این حفظ و تأمین این یکپارچگی نقش موثر و فعال بازی کنیم، و ثانیاً ضمانتی خلق کنیم که همه‌ی اجزای این افغانستان متحد و یکپارچه در کنار هم احساس کنند که هم مصئونیت جانی شان تأمین می‌شود و مواجه با سرکوب و انتقام‌جویی و کینه‌توزی نمی‌شوند و هم منافع شان تأمین می‌شود و از حقوق و امتیازات شهروندی خود محروم نمی‌گردند؟

ریاست جمهوری آقای کرزی؛ یک سال دیگر بحران و مرارت

ریاست جمهوری آقای کرزی
یک سال دیگر بحران و مرارت
(برگرفته از شماره بیست و چهارم هفته نامه «قدرت»)

شاید یک سال اخیر، مرارت‌بارترین دوره‌ی ریاست جمهوری آقای کرزی بوده باشد. برای همه‌ی کسانی که در رقابت‌های انتخاباتی شرکت می‌کنند، قاعدتاً نیمه‌ی اول دوره‌ی پیروزمندی، نیمه‌ی آیدیال‌ها و شادمانی‌هاست. هیچ سیاستمداری پیروز نیمه‌ی اول دوران پیروزی خویش را با تلخی و مرارت حرام نمی‌کند. اما گویا آقای کرزی از این بخت بهره‌ی چندانی نداشت. او در همان آوان رقابت برای احراز دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری با ضرباتی غافلگیرکننده مواجه شد: هنوز نتیجه‌ی انتخابات اعلام نشده بود که باید حساب پس انداختن انتخابات، دست‌کاری در عملکرد کمیسیون انتخابات، سوء استفاده از امکانات دولتی برای کمپاین انتخاباتی، ... و بعد هم، دستبرد وسیع در صندوق‌های رأی و اِعمال تقلب و جعل‌کاری را تصفیه می‌کرد.
سخت‌گیری کمیسیون شکایات انتخاباتی، و به خصوص، اظهارات صریح پیتر گالبرایت، معاون نمایندگی سازمان ملل، در خصوص آرای تقلبی آقای کرزی، رسوایی انتخابات افغانستان را در شمار نوادر انتخاباتی جهان ثبت کرد. ادعا بر این شد که گویا در هر سه رأی، حد اقل یک رأی تقلبی وارد صندوق شده است. این اتهام چقدر مستند بود و چقدر شایعه، هنوز هم روشن نشده است. آیا واقعاً در عقب سخت‌گیری‌های کمیسیون شکایات انتخاباتی، آنچنان که خود آقای کرزی می‌گفت هدف «خورد کردن» او به دلیل «مواضع ملی و مستقل»اش نقش داشته است؟ ... این ادعا هم ثبوت خاصی پیدا نکرد.
آقای کرزی، به هر حال، از دور اول به دور دوم رفت و در دور دوم، با کنار رفتن آقای داکتر عبدالله از رقابت انتخاباتی با او، از سوی کمیسیون مستقل انتخابات به عنوان رییس جمهور اعلام شد. شدیدترین الفاظ آقای کرزی در برابر دوستان بین‌المللی او نیز بعد از احراز مقام ریاست جمهوری در دور دوم، مطرح شد. وی در سخنانی که مقدمه‌ی برکناری رییس کمیسیون مستقل انتخابات و رییس دارالانشای این کمیسیون محسوب شد، گفت که او را به جرم ایستادگی‌اش بر سر منافع ملی کشور، خرد کردند و به این روز رسانیدند. او قبل از آن، پارلمان را تهدید کرده بود که اگر اصلاحات مورد نظر او در کمیسیون انتخاباتی را تصویب نکنند، به طالبان خواهد پیوست. وی همچنین ناظران بین‌المللی و سفارت‌خانه‌های غربی را به دست‌داشتن در تقلب متهم کرده بود. (سایت بی بی سی، 17 حمل 1389)
آقای کرزی ادعا کرد که «خارجی ها» با اصلاحات و عملکردهای مستقلانه‌ی او مخالف اند. او پارلمان را نیز متهم کرد که وسیله‌ی دست «خارجی‌ها» قرار گرفته و به هدایت آنها قانون پیشنهادی او در مورد کمیسیون مستقل انتخابات را تصویب نکرده است. (همان، 12 حمل 1389)
در دوران ریاست جمهوری دوم آقای کرزی، طرح مصالحه با طالبان ریخته شد، اما هنوز این طرح و شورای مشورتی صلح، گام اصلی خود را بر نداشته بود که دو تن از مهره‌های کلیدی در حکومت آقای کرزی وادار به استعفا شدند: حنیف اتمر، وزیر داخله، و امرالله صالح، رییس امنیت ملی. در هنگامه ی مذاکرات صلح با طالبان، بینی بریده‌ی عایشه که نماد توحش و بربریت طالبان بود و پیامدهای سهیم شدن آنان در قدرت را گوشزد می‌کرد، روی جلد مجلات و صفحه تلویزیون‌ها و انترنیت را اشغال نمود. اعدام‌های پیهم زنان و مردان در بادغیس و کندز، اظهارات سخنگویان طالبان مبنی بر رد تلاش‌های صلح‌جویانه‌ی آقای کرزی، اظهارات اهانتبار و تهدید‌کننده‌ی جنرال حمیدگل، رییس اسبق آی‌اس‌آی پاکستان، رسوایی دست به دست شدن پول در دهلیزهای هواپیما میان سفیر جمهوری اسلامی ایران و آقای داودزی، رییس دفتر آقای کرزی، اظهارات آقای کرزی در خصوص نتایج انتخابات پارلمانی و رد و بدل شدن سخنان غیرمتعارف میان او و مسئولان کمیسیون مستقل انتخابات، ادامه‌ی فشار تبلیغاتی در مورد مافیاهای خانوادگی اطراف ریاست جمهوری و یا دخیل بودن کارمندان ارگ ریاست جمهوری در فعالیت‌های استخباراتی با شبکه‌های مختلف جاسوسی بین‌المللی، قرارگرفتن افغانستان در ردیف سومین کشور فاسد جهان بعد از سومالی و برما که همه در مطبوعات و رسانه‌های معتبر از بی‌بی‌سی تا نیویورک تایمز و واشنگتن‌پست و مجله‌ی تایمز و شبکه‌ی خبری سی‌ان‌ان را انعکاس گسترده‌ای داشتند، واکنش شدید آقای کرزی در برابر عملیات بر علیه مواد مخدر در ننگرهار، همه از تصاویر ناخوشایندی بودند که یک سال‌ اول ریاست جمهوری آقای کرزی در دوره‌ی دوم قدرت منتخب او را تحت‌الشعاع قرار دادند.
به نظر می‌رسد آقای کرزی هنوز هم برای مشکلات حکومتداری خود راه‌حل و یا راه‌حل‌های مناسب و موفقی پیدا نکرده است. عمده‌ترین موانع استراتژیک بر سر راه حکومتداری او همچنان با قوت خود وجود دارند: طالبان، فساد اداری، مواد مخدر. در صدر و یا کانون همه‌ی این مشکلات، آقای کرزی برای عمده‌ترین ضعف حکومتداری خود نیز راه‌چاره‌ای جستجو نکرده است که آن عبارت از رهبریت فردی و محرومیت از حمایت نهادی در اداره‌ و سامان‌دهی قدرت است. یکی از دلایل عمده‌ی اتکای آقای کرزی بر مافیای خانوادگی و یا زد و بندهای روزمرگی نیز همین محرومیت او از ساختار و یا نظامی کارا برای رسیدگی به مسئولیت‌های زمامداری او محسوب می شود. آقای کرزی از حزب سیاسی هراس دارد و نه تنها خودش به ایجاد حزب سیاسی اقدام نمی‌کند، بلکه از پا گرفتن سایر احزاب سیاسی نیز با قوت تمام جلوگیری می‌کند. در باور او هنوز هم حزب سیاسی عامل فاجعه و بربادی کشور محسوب می‌شود. این در حالی است که اطرافیان قدرتمند آقای کرزی، بدون استثنا، از پشتوانه‌های حزبی برای پیشبرد اهداف و مقاصد خود بهره‌مند اند و هر کدام با همین پشتوانه‌های حزبی، اهرم‌های فشار خود را برای بهره‌برداری از موقعیت فردی و غیرساختاری آقای کرزی به کار می‌برند: افغان‌ملت، حزب‌اسلامی، شورای نظار، جمعیت اسلامی، وحدت اسلامی (در شاخه‌های گونه‌گون)، اتحاد اسلامی، جنبش ملی اسلامی ...
***
نمونه‌ی حکومتداری سیاستمداران عراقی درس‌های خوبی برای آقای کرزی داشته می‌تواند. البته عراق تا کنون هم با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می‌کند و از اینکه در شمار کشورهای روبه‌راه و باثبات تلقی شود، فاصله‌ دارد. اما، برغم همه‌ی اینها، نحوه‌ی مقابله‌ی سیاستمداران عراقی با مشکلات و نابسامانی‌های باقی‌مانده از ویرانی صدام‌حسین و جنگ‌های طولانی‌مدت، امیدواری های زیادی را برای آینده ی این کشور خلق کرده است. سیاستمداران عراقی سیاست را با مدیریت و رهبری فردی پیش نمی‌برند. همین است که در بن‌بست‌ها گیر نمی‌مانند و در فرجام موفق می شوند تا راهی را برای برون رفت از بن بست پیدا کنند.
آقای کرزی زبان مشترک خود با جامعه ی بین المللی را به شدت ضربه زده است. خلای درک و تفاهم میان حکومت افغانستان و متحدان بین المللی آن نه تنها فرصت های موجود را از بین برده، بلکه زمینه های رسیدگی معقول به مشکلات در آینده را نیز به سختی آسیب رسانده است. شعارهای استقلال طلبی و خارجی ستیزی آقای کرزی با واقعیت های جاری افغانستان و حکومت او هماهنگی ندارد. آقای کرزی باید میان واقعیت های مختلفی که بر حوزه ی سیاست گذاری های او تأثیر دارند، توازن منطقی خلق کند. سیاست او به هیچ صورت سیاستی در خلا نیست. متغیرهایی که در نسبت های مختلف سازنده ی فضا و ماحول سیاسی آقای کرزی هستند، نباید در تحلیل های او فراموش شده و یا دست کم گرفته شوند.
فرصت چهار سال آینده برای رسیدگی به مشکلات و رو به راه ساختن امور زمان زیادی است. اما اگر باورها و رفتارهای غیرمدنی همچنان بر مدیریت سیاسی آقای کرزی مسلط باشد، در فرجام او را بیچاره تر از حال تسلیم تاریخ خواهد کرد. زمانی آیت الله منتظری در ختم نامه ای هوشداردهنده برای آیت الله خمینی رهبر جمهوری اسلامی ایران نوشته بود که «صدیقک من صدقک، لا من صدّقک»، یعنی دوست تو کسی است که با تو راست بگوید نه اینکه تو را تصدیق کند. این هوشدار برای هر زمامدار مهم است، به خصوص برای آقای کرزی که اطرافیان او در طول نه سال و نیم گذشته اغلب با تصدیق و تأیید او از فرصت ها سوء استفاده کرده اند.
زمامداری آقای کرزی در یک سال اخیر بخشی از تاریخ زمامداری نه ساله ی اوست. نه سال گذشته نقطه های تاریک و روشن فراوانی داشته است که آقای کرزی به طور طبیعی بر اساس آنها مورد قضاوت قرار می گیرد. توقع بر آن است که آقای کرزی بیشتر از هر کسی دیگر نسبت به این قضاوت ها جدی بوده و برای بهتر ساختن تصویر خود و سرنوشت مردمی که به او دل بسته اند، تصامیمی بهتر اتخاذ کند.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

انتخابات امریکا؛ جنگ قدرت در اوج بحران به کجا خواهد رفت؟


انتخابات امریکا؛

جنگ قدرت در اوج بحران به کجا خواهد رفت؟

عزیز رویش

انتخابات میان‌دوره‌ای مجلس نمایندگان امریکا با پیروزی چشمگیر جمهوری‌خواهان و گروه موسوم به «تی‌پارتی» به پایان رسید و دموکرات‌ها را بعد از روزهای مستعجل انتخابات ریاست جمهوری در سال 2008 و 2009، دچار تلخ‌کامی ساخت.
بارک‌اوباما در تاریخ نیم‌قرن اخیر امریکا، بعد از لیندی جانسن که در انتخابات سال 1964 با بیشتر از 61 فیصد آرا به ریاست جمهوری رسید، بالاترین میزان آرای اشتراک‌کنندگان انتخابات سال 2008 را از آن خود ساخته بود: بالاتر از 53 درصد. میزان اشتراک عظیم رأی‌دهندگان در این انتخابات نیز توقع بلندی را حکایت می‌کرد که با شعارهای انتخاباتی بارک اوباما در میان مردم خلق شده بود.
بر این اساس، آیا می‌توان گفت که انتخابات روز سه‌شنبه، دوم نوامبر سال 2010، نشانه‌ی نومیدی مردم از شعارها و وعده‌های انتخاباتی بارک اوباما بود؟... مردم امریکا در ظرف دو سال از کجا به این تشخیص رسیدند که سیاست‌های اوباما محکوم به شکست بوده و او در تحقق برنامه‌های خود ناکام می‌ماند؟
***
بارک اوباما روز چهارشنبه، یک روز پس از اعلام نتایج انتخابات میان‌دوره‌ای مجلس نمایندگان، در سخنان خویش نکته‌هایی را یادآور شد که به تعبیر پروفیسور دیوید برگ، یکی از استادان برجسته‌ی دانشگاه یل در رشته‌ی روان‌شناسی سازمانی و روابط گروهی، «نشانه‌ی هوش عمیق و دیدگاه روشن او از ساختار قدرت و افکار عامه در ایالات متحده‌ی امریکا» محسوب می‌شود. دیوید برگ گفت: «اوباما بدون شک یکی از هوشمندترین و متفکرترین روسای جمهوری است که تاریخ ایالات متحده‌ی امریکا نظیرش را کمتر دیده است.» به تعبیر دیویدبرگ، اوباما می‌داند که برخی از حرف‌هایش خرج سیاسی ندارد، اما بااینهم چیزی را می‌گوید که تاریخ ایالات متحده‌ی امریکا با بهای سنگین‌تری آن را تجربه خواهد کرد.
به این تکه از سخنان بارک اوباما که سایت بی‌بی‌سی نیز ترجمه‌ی آن را نقل کرده است توجه کنیم: «بعضی شب های انتخاباتی بیشتر به مزاق خوش می‌آید. بعضی‌ها هیجان‌انگیز است، بعضی‌ها باعث می‌شود آدم احساس کوچکی کند؛ اما در هر انتخابات یک چیز ثابت است: صرف نظر از اینکه چه کسی می‌برد و چه کسی می‌بازد، انتخابات یادآور این موضوع است که قدرت نه در دست کسانی که انتخاب می‌کنیم، بلکه در دست کسانی است که برای خدمت به آنها پا پیش می‌گذاریم.»
اوباما در همین نطق کوتاه خود تکه‌های دیگری را نیز بیان کرد که توجه پروفیسور برگ را به خود جلب کرده بود. حس دیوید برگ آن بود که اوباما خواسته است برای مردم امریکا بگوید که آنها «نه از روی تعقل و سنجش تحلیلی، بلکه از روی ترس و هیجان» به انتخاب پرداخته اند. دیوید برگ گفت: «مردم امریکا در برابر ترس، بیشتر از هر چیزی آسیب‌پذیر اند. آنها هیچگاهی خود را در برابر دشمنی قوی و تهدید کننده احساس نکرده اند. اطراف امریکا را آب پوشانده است. مرز کوچکی با کانادا دارد که هیچگاهی به عنوان یک تهدید برای این کشور مطرح نبوده و در آینده هم تهدیدی بوده نمی‌تواند. کشورهای امریکای لاتین نیز در موقعیتی نبوده اند که قدرت امریکا را مورد تهدید قرار دهند. همین امر باعت شده است که حس پنهان ترس از دشمنی که ممکن است قدرت امریکا را تهدید کند، پاشنه‌ی آشیل این کشور نیز شده است.»
***
خواب امریکاییان اولین بار با حملات مرگبار و پیهم القاعده آشفته شد. آغاز این حملات در سال 1998 در نایروبی و کینیا بود که سفارت‌خانه‌های امریکا را در هم کوبید. مردم هنوز از تکانه‌ی این حمله به خود نیامده بودند که برج‌های دوگانه‌ی نیویورک، در یک چشم به هم زدن فرو ریخت. امریکاییان دو بار برای جورج بوش رأی دادند. دلیل آن از دیدگاه دیوید برگ روشن بود: «جورج بوش از احساس ترس امریکاییان به خوبی واقف بود و تا زمانی که فرصت داشت با این احساس امریکایی به خوبی بازی کرد.»
گویی حالا باز هم امریکایی‌ها دچار وحشت و ترس شده اند. این ترس تنها از القاعده و تروریستانی نیست که امریکا در برابر شان هر لحظه بازوی امنیتی و نظامی خود را آماسیده بیرون می‌دهد، بلکه از رقیبان دیگری است که آقایی امریکا را مورد سوال قرار داده اند: چین، هند، برزیل.
بیشترین نطق‌های بارک‌اوباما در انتخابات ریاست جمهوری و میان‌دوره‌ای حاوی نکته‌های عمیقی بود که به نظر دیویدبرگ، باید امریکایی‌ها به آن می‌اندیشیدند. این نطق‌ها با شعار محوری امید و تغییر همراه بود، اما بیشتر از آن، دارای هوشدارهایی برای جامعه‌ی امریکایی بود که باید به آن دقت می‌کردند. بارک‌اوباما به درستی تأکید کرد که امریکا با شیوه‌هایی که تا کنون در پیش داشته است، بعد از این به پیش رفته نمی‌تواند. او در واقع ساختار جامعه‌ی امریکایی را مورد سوال قرار داد. این ساختار، بیش از اندازه بر سکه‌های پول استوار بود و کمتر به ارزش‌هایی فکر می‌کرد که بنیاد این مدنیت بزرگ را ایجاد کرده بود. بارک اوباما، شعار امید و تغییر را به این بنیادها راجع می‌ساخت و تأکید او بر اصول و ارزش‌های بزرگ مدنیت امریکایی ناظر بر همین هدف و دیدگاه او بود.
***
دیوید برگ، در سخنان خود مقایسه‌ی خوبی میان بارک اوباما و رقیبان جمهوری‌خواه او نیز به عمل آورد. او گفت: رقابت جمهوری‌خواهان با اوباما، رقابت سیاست امریکایی با ارزش‌ها، اصول و آرمان‌های این کشور است. او جمهوری‌خواهان را نماینده‌ی سیاست امریکایی می‌داند، اما اوباما را نماینده‌ی ارزش‌ها، اصول و آرمان‌های امریکا قلمداد می‌کند. دیوید برگ می‌گوید که وقتی بارک اوباما حرف‌های عمیق انتخاباتی خود را مطرح می‌کرد، همه می‌دانستند که او دارد به چه چیزی اشاره می‌کند، اما جمهوری‌خواهان، با نمایندگی از سیاست امریکایی، او را ملامت می‌کردند که سخن پیچیده می‌گوید، حالانکه مردم به سخنان ساده و صریح و مستقیم ضرورت دارند.
دیوید برگ گفت: مردم امریکا با تکانه‌ی شدیدی که از بازی‌های جورج بوش خورده بودند، به بیدارباش‌های اوباما رغبت زیادی نشان دادند. در واقع مردم امریکا با انتخاب اوباما، خواستند به بنیادهای تاریخ و مدنیت خود برگشت کنند، اما جمهوری‌خواهان، بعد از پیروزی اوباما از پا ننشستند و باز هم از همان رگه‌ای به سراغ مردم امریکا رفتند که با آن به خوبی آشنا بودند: ترساندن مردم و ایجاد سراسیمگی و هیجان در آنها.
دیوید برگ نکته‌های ظریفی را در این مقایسه‌ی خود بیان می‌کرد. او گفت: مردم امریکا وقتی می‌ترسند، تنها یک حرف دارند و آن این است که «تو را نمی‌خواهم، چون با بودن تو، ترس من تمام نشد؛ تو برو که آن دیگری بیاید. حد اقل کسی تعویض می‌شود»! دیوید برگ گفت: اشاره‌ی اوباما به اینکه برخی از صحنه‌های انتخابات به شوخی و مزاق نزدیک‌تر بود و برخی به آدم احساس کوچکی می‌داد، همین بخش از صحنه‌هایی بود که در برابر چشمان او شکل گرفته بود.
***
امریکا بعد از انتخابات به کجا می‌رود؟
این سوال را تقریباً از هر امریکایی باهوش و باسوادی که با شما طرف شود، می‌شنوید. روزی در یکی از گزارش‌های سی‌ان‌ان گفته می‌شد که در تاریخ امریکا برای اولین بار است که مردم از وضع نسل بعدی خود احساس نگرانی می‌کنند. این حرف، حرف جالبی بود. در گزارش سی‌ان‌ان گفته می‌شد که تا کنون هر نسل امریکایی، هر چند با فشار و سختی طرف بوده است، احساس می‌کرده که وضع فرزندانش از وضع خود او بهتر خواهد شد؛ اما حالا تقریباً هر امریکایی این احساس را دارد که در زمان آنها گراف رشد امریکایی متوقف شده و نسل بعدی شاهد انحطاط خواهد بود. گوشه‌ای از این احساس روزی در یکی از گزارشات خبرنگار تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی نیز بازتاب می‌یافت. دیوید برگ، همین نکته را نیز واکنشی می‌دید که از هیچ گونه دید تحلیلی و سنجش عقلانی برخوردار نیست. او می‌گوید که امریکاییان، همه‌ی ارزش‌ها را از یاد برده و زندگی و رشد و معیارهای قدرت را در ناف پول و موجودی بانک‌های خود بسته کرده اند.
اما دیوید برگ با این نظر موافق نیست. وی می‌گوید: نسل بعدی امریکایی شاهد چه انحطاطی خواهد بود؟ ... فرض کنیم که پدری حالا پنج‌صد میلیون دالر سرمایه دارد، فرزندش سه صد میلیون دالر داشته باشد؛ پدری سه صد هزار دالر معاش سالانه می‌گیرد، پسرش دو صد و پنجاه هزار دالر معاش بگیرد؛ پدری در خانه‌اش برای هر فرزندش یک موتر دارد و نسل بعدی مجبور شود که یکی یا دو موتر کمتر داشته باشد؛ ... کجای این امر انحطاط را نشان می‌دهد؟ دیوید برگ گفت: فرهنگ امریکایی مردم این کشور را به گونه‌ای بار آورده است که هر روز صبح وقتی از خواب بر می‌خیزند پیش از هر چیز موجودی بانک خود را بالا پایین می‌کنند و بعد مصارف روزانه‌ی خود را مرور می‌کند، بعد می‌بینند که بازار بورس در نیویورک یا لندن و توکیو چه وضعی دارد!
دیوید برگ گفت: این حرف‌ها هیچ کدام به زندگی مردم عادی ربطی ندارد و آنها روزهای روز تجربه کرده اند که بالاپایین بودن نرخ در بازار بورس هیچ چیزی را در زندگی عادی و روزانه‌ی آنها تغییر نداده است. اما بااینهم، این فرهنگ امریکایی است که آنها را به خود مصروف کرده و مصروف نگه می‌دارد.
دیوید برگ با دریغ یاد کرد که در امریکای امروز عده‌ی کمی هستند که به اندازه‌ی موجودی بانکی خود، نگران ارزش‌ها و اصولی باشد که با دلهره‌های پول و موجودی‌های بانکی‌اش له شده اند. بارک اوباما همین ضعف جامعه‌ی امریکایی را به رخ شان کشید و آنها را از ادامه‌ی آن هوشدار داد، اما جمهوری‌خواهان و تی‌پارتی‌ها از همین هوشدارهای او به عنوان حربه‌ای بر علیه خودش کار گرفتند و بی‌مآبا به جنگش شتافتند.
***
انتخابات میان‌دوره‌ای مجلس نمایندگان در سال جاری، پرمصرف‌ترین کمپاین‌های انتخاباتی در تاریخ ایالات متحده‌ی امریکا را شاهد بوده است. نزدیک به چهار میلیارد دالر در این انتخابات به مصرف رسیده است که در مقایسه‌ با انتخابات سال 2006 که حدود 2.8 میلیارد دالر بود، رقم سرسام‌آوری را نشان می‌دهد. تونی‌هال، یکی از اعضای سابق کنگره‌ی امریکا که با حضور بیست‌ساله در مجلس، طولانی‌ترین دوران نمایندگی در کنکره‌ی امریکا را داشته است، شبی مهمان خاص برنامه‌ی ما بود. وی گفت که هر نماینده‌ی کنگره به طور اوسط روزانه حدود دو ساعت وقت خویش را به مکالمه‌ی تلفونی برای جمع‌آوری اعانه در کمپاین‌های انتخاباتی خود مصرف می‌کند. وی با شگفتی ‌پرسید که این نماینده چه مقدار وقتی دیگر خواهد داشت که به معنای واقعی کلمه به وظیفه‌ی دشوار خود به عنوان نماینده‌ی مردم امریکا در تعیین سیاست‌ها و تصویب و تعدیل قوانین و نظارت بر اجرائات حکومت سپری کند؟
***
بارک اوباما در دو سال باقیمانده‌ی ریاست جمهوری‌اش روزهای سخت و دشواری را پیش رو خواهد داشت. ظاهر وی نشان می‌دهد که مرد کوتاه‌آمدن و سیاست‌بازی‌های مرسوم نیست. اما آیا می‌تواند در پنجه‌های کنگره‌ای که مرز هرگونه تعارف را در تبلیغات خود بر علیه او عبور کرده است، آب راحتی از حلقوم خویش پایین ببرد؟
جنگ افغانستان، سایه‌اش را بیش از هر چیز بر سر اوباما پخش می‌کند. جمهوری‌خواهان در ظاهر امر بر ادامه‌ی سیاست‌های جورج بوش تأکید می‌کنند، اما در واقع تلاش شان بر این است که بارک اوباما را در گزینش این سیاست دچار سراسیمگی کنند. هزینه‌ی جنگ افغانستان بخشی از همان نکته‌ای است که بارک اوباما به عنوان نشانه‌ای از انحراف نظام امریکایی در مورد آن سخن می‌گوید. اما برگشت دادن این انحراف و قرار دادن نظام در مسیر درست، کاری است که از اوبامای سیاه‌پوست که اتهام مسلمان بودن و سوسیالیست بودن و بیگانه بودن با ساختار قدرت و نظام امریکایی را در پشت خود دارد، عملی باشد؟...
مشکل بی‌کاری، بحران اقتصادی، تهدیدات امنیتی، همه در زندگی امریکایی دست به دست هم داده و کابوسی از ترس و هراس را در اذهان عامه پخش کرده است. مردم امریکا در همه‌ی این موارد خواهان تغییر اند، اما تغییری که آنها در انتظارش هستند، به طور آنی و فوری میسر نمی‌شود. از دیدگاه اوباما هرگونه تغییر آنی و فوری، همان فریبی است که مردم امریکا را بیشتر از پیش دچار اغفال می‌کند و فرصت‌های طلایی برای فکر کردن و عمل سنجیده داشتن را از چنگال شان می‌رباید.
دیوید برگ نظام امریکایی را «نظام لاتری و افسانه‌ی میلیاردرشدن همه» خطاب می‌کند. او می‌گوید: تمام قوانین امریکا به نفع یک فیصد میلیاردرها یا سوپرمیلیونرهای امریکایی تصویب می‌شود، اما روان امریکایی‌ها، با وجود اینکه از این واقعیت آگاه هستند، خواهان تغییر آن نیستند، زیرا همه خواب آن را می‌بینند که روزی میلیاردر ‌شوند و نباید قانونی وضع شود که در وقت میلیاردر شدن آنها، به زیان شان تمام شود! دیوید برگ می‌گوید: امریکا بدون شک سرزمین فرصت‌ها است. اما این فرصت‌ برای نود و نه در صد مردم امریکا همان خوابی است که برای برنده شدن در مسابقه‌ی لاتری می‌بینند. کسی حاضر به تغییر قانون بازی لاتری نیست، چون امیدوار است که روزی همان یک فرد خوش‌بخت از میان صدها میلیون انسان او خواهد بود.
***
جامعه‌ی امریکایی، درست یک روز بعد از پایان انتخابات، چشم‌های خود را از بارک اوباما انحراف داده و به سمت جمهوری‌خواهان که حالا با شعارهای بزرگ وارد کنگره شده اند، متوجه ساخته اند. اگر کنگره در هر گام به مخالفت طرح‌ها و برنامه‌های اوباما قیام کند، بدون شک امریکا بحران شدیدی را در ظرف دو سال دیگر پیش رو خواهد داشت. نحوه‌ی برخورد دو حزب در دو قوای مقننه و مجریه بر سرنوشت آنها در انتخابات ریاست جمهوری بعدی نیز نقش تعیین‌کننده‌ای خواهد داشت. بارک اوباما دست دوستی و همکاری خود را به سوی جمهوری‌خواهان دراز کرده است. اما جمهوری‌خواهان تا کنون در فشردن این دست تعلل نشان داده اند. آنچه بارک اوباما را به خود مصروف داشته است، پیدا کردن راهی است که بتواند میان آیدیال‌ها و دریافت‌های عمیق خود و اقتضای سیاست در جامعه‌ی امریکایی توازنی ایجاد کند. دیوید برگ معتقد است که اگر این راه به همکاری و واقع‌بینی هر دو حزب ایجاد نشود، امریکا در سال‌های آینده در برابر بحران‌های سنگینی که در برابرش قرار می‌گیرد، ضربه‌پذیرتر از پیش خواهد بود.

تيوري‌هاي دموكراتيك در جريان عمل دموكراتيك خلق مي‌شود

واحد سیاسی قدرت

(برگرفته از شماره بیست و سوم هفته نامه «قدرت»)

بحث تیوری و عمل یکی از بحث‌های مهم برای مبارزان اصلاح‌گری است که به مبارزه‌ی دموکراتیک اعتقاد دارند. مبارزان ایدئولوژیک ظاهراً در پیشبرد این بحث مشکلی نداشته اند. برای آنها ایدئولوژی ثابت و جاودانه حلال تمام مشکلات بوده و راه حرکت را از همان ابتدا برای شان تصویر می‌کرده است. رهبران و پیشگامان مبارزه‌ی ایدئولوژیک نیز همان کسانی بودند که نقش تولیدکننده‌ و مفسر ایدئولوژی را بازی می‌کردند.
بر بنیاد باورهای ایدئولوژیک، ایجاد ساختارها و تشکیلات ایدئولوژیک نیز کار دشواری نبود. سلسله‌‌مراتب تشکیلات ایدئولوژیک در واقع همان تجسم عینی و مادی تفکر ایدئولوژیک بود: نوآموزان، مرحله‌ای را به عنوان مرحله‌ی آزمایشی طی می‌کردند و بعد وارد مرحله‌ی آموزش ایدئولوژیک می‌شدند و رفته رفته به مفسران ایدئولوژی و در نهایت راه به تیوری‌پردازان ایدئولوژی تبدیل می‌شدند. ارتقای هر عضو جریان ایدئوژیک در سلسله‌مراتب درک و تبیین ایدئولوژی جایگاه آنان را در سلسله‌مراتب و ساختار تشکیلات نیز تعیین می‌کرد.
با پایان یافتن عصر مبارزات ایدئولوژیک، رابطه‌ی تیوری و عمل مبارزه نیز به بازتعریف نیاز پیدا کرده است. مبارزه‌ی کنونی، ماهیت دموکراتیک گرفته است. این مبارزه دارای هیچ مرجعیت مشخص و معینی نیست که برای آن تیوری‌پردازی کند و از دیگران بخواهد که آن تیوری‌ها را یکی به یک و بدون کم و کاست به منصه‌ی اجرا بگذارند.
مبارزه‌ی دموکراتیک، ماهیت دموکراتیک دارد و ماهیت دموکراتیک مبارزه، مشارکت و دخالت عموم مبارزان را در تمام عرصه‌های مبارزه، اعم از تیوری و عمل، در بر می‌گیرد. در مبارزه‌ی دموکراتیک، نقش مبارزان همراه در تعیین خطوط مبارزه مورد توجه جدی قرار می‌گیرد. در این مبارزه، درست همچون بازی‌های ورزشی، پیروزی گروه و به مقصد رسیدن آن، هدف اصلی به حساب می‌رود. بناءً، هر کسی نه تنها حق، بلکه مسئولیت دارد که در ایجاد تیوری‌های بهتر و روشن‌تر و اجرای عمل بهتر و دقیق‌تر، فعالانه سهم بگیرد.
به همین ترتیب، در مبارزه‌ی دموکراتیک، از حذف رقیب سخن گفته نمی‌شود، بلکه رقیب نیز در تعیین قواعد بازی نقش داشته و این نقش او مورد احترام قرار می‌گیرد. در مبارزه‌ی دموکراتیک، قبل از هر چیز بر اصول مشترکی توافق صورت می‌گیرد که همه‌ی بازی‌گران عرصه‌ی سیاسی كه در تعامل و رابطه‌ی مشترک سیاسی با هم قرار دارند، در تعيين آنها مشارکت می‌کنند. در تعاملات سياسي دموكراتيك هيچ كسي براي كسي ديگر تكليف معين نمی‌کند، اما هر نيرويي تلاش می‌کند که در تعيين اصول‌ مشترك ديدگاه‌ها و طرح‌های خویش را به تصویب جمع برساند. در مبارزه‌ی دموکراتیک، همچون بازی، آنچه مهم است ادامه‌ی بازی است، نه حذف و از میان بردن حریف.
سياست دموكراتيك با تيوري مدينه‌ي فاضله نیز بیگانه است. به همين علت، سياست دموكراتيك، تيوريسين و نظريه‌پردازي ندارد كه در مقام مفتي و حاكم شرع عمل كند. تیوری دموکراتیک رهنمای عمل دموکراتیک است و فاصله‌ی آن با عمل نیز به حدی نیست که میان تیوری‌پرداز و عمل‌کننده فاصله خلق کند.
به توجه به تمام نکته‌هایی که گفته شد، تيوري‌هاي دموكراتيك در جريان عمل دموکراتیک خلق می‌شوند. اصل ساده و بسیط مبارزه‌ی دموکراتیک، همانا احترام به نقش و مشارکت همه در جریان مبارزه است. مبارزه‌ی دموکراتیک، مبارزه‌ای برای بهتر ساختن وضعیت زندگی و روابط مردم است. در این مبارزه، تلاش می‌شود تا زمینه‌ برای مشارکت هرچه بیشتر مردم فراهم شود. سلسله‌مراتب تشکیلات و ساختارهای دموکراتیک نیز بر پایه‌ی همین اصل شکل می‌گیرد. تمرکززدایی از قدرت و توزیع قدرت در سطوح محلی، به معنای سهیم ساختن اکثریت مردم در ایجاد خطوط مبارزه و عملی ساختن اصول آن است.
در عین حال، رابطه‌ی تنگاتنگ تیوری با عمل دموکراتیک، بيانگر پراگماتيسم بدون تفكر در سياست دموكراتيك نيست، بلكه بيانگر آن است كه هرگونه تيوري تنها در انطباق با واقعيت‌هاي پيرامون خويش ارزش می‌یابد. تأکید بر تيوري‌پردازي ذهني در جريان حركت‌هاي دموكراتيك به طور طبيعي به استبداد فكري مي‌انجامد و استبداد فكري خطرناك‌ترين نوع استبداد است كه جوامع را به طور ناخواسته به بردگي فكري و عملي سوق می‌دهد. سياست دموكراتيك تيوري‌هاي خويش را نيز با شيوه‌ي دموكراتيك مطرح نموده و اصلاح مي‌كند.
رشد تيوري‌هاي دموكراتيك با ميزان رشد شعور سياسي جامعه هماهنگ است. جامعه در هر سطحي از رشد سياسي و فكري خويش كه قرار داشته باشد، براي عمل دموكراتيك خويش تيوري‌هاي بهتري خلق مي‌كند. اگر قرار باشد که مبارزه‌ی دموکراتیک دارای بنیه‌های فکری و تیوریک قوی‌تر باشد، باید زمینه‌های رشد فکر و ارتقای تجارب مدنی جامعه بیشتر فراهم شود.
به نظر می‌رسد یکی از ضرورت‌های اساسی در افغانستان جدید، باز کردن راه برای اصلاحات معرفتی و رفتاری در مبارزاتی است که به منظور تقویت نهادهای دموکراتیک و اصلاح ساختارها و نظام دموکراتیک به راه می‌افتد. احترام به آزادی بیان، و فراهم کردن زمینه برای گفتمان‌های جدی و راهکشا برای تمام معضلات و نابسامانی‌های کشور، مهم‌ترین رکن در حرکت سیاسی جدید است. آزادی بیان آزادی اندیشه است، و اندیشه‌ای که بتواند راهکشای مبارزه‌ی سالم و اصلاح‌گرانه در جامعه گردد، تنها در فضای آزاد و فارغ از وحشت و هراس می‌تواند پرورش یابد.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

حامدی کرزی؛ رییس جمهوری بی باک و عبرت ناپذیر


(برگرفته از شماره بیست و دوم هفته نامه «قدرت»)

در انتخاب این عنوان برای نوشته‌ای که پیش رو دارم دچار تردید بودم. اما وقتی نوشته‌ به پایان رسید با خود فکر کردم که چه عنوانی می‌توانم به جای آن پیشنهاد کنم که هم دلهره‌هایم را انعکاس دهد و هم تصویر واقعی وضعیتی را که در ظل رهبری آقای کرزی رو به رو هستیم، برملا سازد. هنوز هم ادعا نمی‌کنم که این عنوان، مناسب‌ترین عنوان برای این نوشته است، اما شاید بتواند تا حدودی از جدال ذهنی من برای درک و مطالعه‌ی بهتر آقای کرزی پرده بردارد.
***
طی یک هفته‌ی اخیر، آقای کرزی در مقام ریاست جمهوری افغانستان، مرتکب چند موضعگیری شده که به نظر می‌رسد اعتبار و حیثیت او در این مقام را بیشتر از پیش لطمه زده است. او از سوی روزنامه‌ی نیویورک تایمز متهم شد که در حضور او، در هواپیمایی که از ایران برگشت می‌کرد، عمر داودزی، رییس دفترش، بکس مملو از پول نقد را از سفیر ایران تحویل گرفت. این گزارش آنچنان در عرف دیپلوماتیک تکان‌دهنده بود که سفارت ایران در کابل بدون معطلی به تکذیب آن پرداخت و آن را شایعه‌ای در پی تخریب روابط دو کشور ایران و افغانستان قلمداد کرد. ایران می‌دانست که افشای این عمل هم برای دولت کرزی و هم برای ایران شرمساری بزرگی است. اما آقای کرزی، در میان بهت و حیرت همگانی، در کنفرانس مشترک خبری خود با امام علی رحمانوف، رییس جمهوری تاجکستان، به صراحت اعلام کرد که این پول به اجازه‌ی او گرفته شده و نه تنها یک بار که هر سال، یک بار و دو بار ایران از اینگونه پول نقد که در حدود پنجصد هزار و شش صد هزار یورو می‌شود به ریاست جمهوری افغانستان می‌دهد. سیامک هروی، معاون سخنگوی آقای کرزی در پاسخ بی بی سی گفت که رییس جمهور چون مدرکی دیگر برای مصارف ارگ ندارد از این پول برای مصارف قصر ریاست جمهوری استفاده می‌کند.
شاید گفته شود که آقای کرزی در برابر افشاگری نیویورک تایمز بیچاره شده و چون امکانی برای تکذیب آن نداشته، به این وسیله از رییس دفترش حمایت کرده است. اما آقای کرزی پیش از این، ده‌ها اتهام دیگر از همین جنس را با شدت و صراحت تکذیب کرده و از پذیرفتن آنها حاشا رفته است: اتهام دست داشتن برادرش احمد ولی کرزی در قاچاق مواد مخدر و یا غصب زمین‌های قندهار و یا سوء استفاده از امکانات دولتی برای منافع اقتصادی و یا گماشتن اعضای خانواده‌اش به شاهرگ‌های اقتصاد و سیاست و ارتباطات کشور هیچگاهی از سوی آقای کرزی پذیرفته نشده است؛ اتهام فساد اداری در داخل ارگ ریاست جمهوری و اینکه سازمان سیا بیش از نیم کارمندان ارگ ریاست جمهوری را پول می‌دهد و از آنها به عنوان خبرچین استفاده می‌کند، با تکذیب خشماگین آقای کرزی مواجه شده است؛ اتهام تقلب گسترده در انتخابات ریاست جمهوری نه تنها از سوی آقای کرزی پذیرفته نشد بلکه آن را انتقامی از موضع استقلال‌طلبی و وطن‌دوستی خود عنوان کرد... آقای کرزی این بار هم می‌توانست به سادگی انکار کند و بگوید که این یک توطیه است از جنس سایر توطیه‌هایی که بر علیه او صورت می‌گیرد. اما حالا که وی آن را پذیرفته است، در قدم اول، جمهوری اسلامی ایران را تحت فشار گذاشته است تا اعلامیه‌ی تکذیبیه‌ی خود به عنوان یک کشور اسلامی را که دروغگویی در کتیبه‌ی مذهبی‌اش مستلزم لعنت خدا و رسول است، پس بگیرد و اعتراف کند که برای آقای کرزی پول نقد داده ولی به دروغ آن را تکذیب کرده است. در قدم دوم، خودش باید بگوید که در مقام رییس جمهوری کشور که تمام بودجه و امکانات اقتصادی کشور از زیر دست او به رأی پارلمان می‌رود و همه‌ساله بدون هیچگونه مخالفت، میلیون‌ها دالر به طور رسمی و مشروع برای مصارف ریاست جمهوری و ارگ می‌گیرد، چرا باید اینقدر کوچک و بی‌مناعت شود که از کشورهای دیگر پول نقد بگیرد و بعد هم بگوید که از اینگونه پول‌ها نه یک بار که چندین بار، و نه از یک کشور که از چندین کشور دریافت می‌کند.
خوب است بر نیت‌ پنهان آقای کرزی در مصرف این پول‌ها هیچ شکی روا نداریم و نگوییم که او از این پول برای تطمیع طالبان و یا اعضای پارلمان کار می‌گیرد و یا بر ذخیره‌ی خانوادگی خود و برادرانش برای تأمین روز مبادا می‌افزاید و یا کسانی دیگر را برای صدها کار نامشروع و غیرقانونی دیگر در داخل و بیرون ارگ تمویل می‌کند. اما آیا کسی که می‌تواند میلیون‌ها دالر به طور رسمی و بلامانع از بودجه‌ی کشورش بگیرد و مصرف کند، چه ضرورت دارد که دستش را همچون یک انسان مفلس نزد همسایه‌ها دراز کند و از آنها بخواهد که برای او پول بدهند وگرنه بیچاره و دربدر می‌شود؟ این رسوایی را وزارت مالیه‌ی افغانستان که مسئول تنظیم بودجه است چگونه پاسخ می‌گوید که به مصارف و هزینه‌های بلندترین و حساس‌ترین مقام سیاسی کشورش توجه نمی‌کند و برای آن بودجه‌ی لازم در نظر نمی‌گیرد؟ ... این رسوایی را پارلمان چگونه توجیه می‌کند که در موقع تصویب بودجه رییس جمهوری را آنچنان با فشار و محدودیت مواجه می‌سازد که ناچار شود برای مصارف عادی ارگش دست گدایی به کشورهای بیرون دراز کند؟ ... این رسوایی را برادران ثروتمند آقای کرزی چگونه پاسخ دهند که میلیون‌ها دالر پول بادآورده را ذخیره کرده اند اما برادر شان در ارگ ریاست جمهوری مجبور می‌شود حیثیت ریاست جمهوری خود و آبرو و عزت کشورش را در کف دست یک سائل به بیگانگان دراز کند و از آنها پول گدایی کند؟
***
پیامبر اسلام در رابطه با «سوال‌کردن» دو نکته‌ی ظریف را بیان کرده است: یکی، از مسلمانان خواسته است که به هیچ صورت دست به گدایی دراز نکنند و از کسی چیزی طلب نکنند و در عوض بروند و کار کنند و با عرق جبین خود معیشت خود را تأمین کنند. دیگری، توصیه‌ی اکید کرده است که هرگاه کسی دست «سوال» به سوی شما دراز کرد، او را ناامید نسازید و در جواب «سوال»ش از دادن چیزی که برای تان مقدور است دریغ نکنید. مفسران مسلمان در توجیه اخلاقی این سخن پیامبر گفته اند که سوال کردن کرامت یک انسان به عنوان بنده و خلیفه‌ی خدا را از میان می‌برد و نباید برای زنده‌ماندن و زندگی کردن از کرامت خود خرج کنید، بلکه خوب است خود تان کار کنید و راه معیشت پیدا کنید. اما وقتی کسی دست به «سوال» دراز می‌کند در واقع تمام کرامت خود را نزد شما دراز کرده است و منصفانه نیست که شما این دست را دوباره نومید برگردانید. حالا، آقای کرزی، با گدایی کردن همیشگی خود به کدام یک از این سخنان پیامبر اسلام توجه داشته است؟
***
آقای کرزی زمانی که می‌خواست از عمرداودزی، به خاطر گرفتن پول نقد از ایران، دفاع کند، گفت که این سزای «وطن‌دوستی» است که داودزی شاهد می‌شود. او کسی است که با کمپنی‌های امنیتی خصوصی به شدت مخالفت کرده و پروژه‌ی انحلال و قطع فعالیت‌های آنان را پیش برده است. او در سخنی دیگر تأکید کرد که از چهار سال پیش با این کمپنی‌ها مخالف بوده و چهار ماه پیش برای خارجی‌ها فرصت داده بود که کار خود را جمع کنند و حالا که کسی توجه نکرده با دستور و حکم خود به انحلال این کمپنی‌ها اقدام کرده است.
این تصمیم آقای کرزی نیز حیرت و بهت همگانی را برانگیخته است. سوال بر نقش کمپنی‌های امنیتی نیست که تا کنون مثبت و یا منفی بوده است، سوال بر تصمیمی است که آقای کرزی می‌گیرد و آن را در زمینه‌ی کلان سیاست‌گذاری‌ها و روابط بین‌المللی خود توجیه می‌کند. اولین واکنش نهادهای کمک‌کننده‌ی بین‌المللی، به شمول تیم‌های بازسازی ولایتی، در برابر این تصمیم آقای کرزی توقیف تمام پروژه‌های بازسازی و انکشافی آنان در افغانستان است. این نهادها بر هیچ نهادی در افغانستان برای تأمین امنیت خود اعتماد نمی‌توانند. پولیس افغانستان می‌تواند دامی باشد که آنها را به کام مرگ محتوم می‌کشاند. حالا تصمیم آقای کرزی چگونه عملی می‌شود و حکم‌های قاطع و انعطاف‌ناپذیر او چگونه به منصه‌ی اجرا می‌آیند و پیامدهای آن برای اوضاع عمومی کشور چه خواهد بود، یک جانب سکه را تشکیل می‌دهد؛ جانب دیگر سکه، کشاندن این جنگ به میدانی است که رسوایی‌های مالی ارگ ریاست جمهوری نیز در آن انداخته شده است. آقای کرزی افشاگری اخیر نیویورک تایمز را هم به این تصمیم نسبت می‌دهد که گویا اگر او به انحلال کمپنی‌های امنیتی خصوصی پافشاری نمی‌کرد با این انتقام‌جویی مواجه نمی‌شد و پول‌گرفتنش از ایران برای مصارف ارگ ریاست جمهوری با تأیید نیویورک تایمز و دیگر مقامات امریکایی و غربی مواجه می‌شد.
با جنگ جدید آقای کرزی در برابر کمپنی‌های امنیتی خصوصی، بازی سیاسی در افغانستان ابعاد جدی‌تری به خود گرفته است. این بازی، امنیت و ثبات افغانستان را که هنوز هم در گرو حمایت‌ نیروهای بین‌المللی است، به شدت زیر سوال می‌برد. اگر آقای کرزی بر پولیس و یا اردوی ملی افغانستان تکیه دارد، این همان پولیس و اردویی است که از غذا تا لباس و از معاش تا اسکان، و از گلوله تا واسطه‌ی نقلیه‌ی آن را «خارجی‌ها» تأمین می‌کنند. آقای کرزی از کجا اطمینان یافته است که با دست رد زدن به خواسته‌ها و نگرانی‌های شدید غربی‌ها می‌تواند روی این پولیس و اردو تکیه کند؟ استقلال‌طلبی آقای کرزی و وطن‌دوستی آقای داودزی به یک نسبت قابل قبول و تشویق‌کننده است، اما سیاست‌مداران زرنگ، استقلال‌طلبی خود را در دنیای تعارفات دیپلوماتیک به گونه‌ای مطرح می‌کنند که دیگران وادار نشوند به جای احترام به استقلال و خودارادیت آنان، مقام بردگی و بندگی شان را گوشزد کنند. این تجربه‌ها از وزیراکبرخان تا امان‌الله خان، و از داودخان تا ملاعمر عبرت‌های زیادی داشته است که آقای کرزی نباید از آنها غافل باشد. اتفاقاً خود آقای کرزی نیز در این تجربه رنج‌های به مراتب سنگین‌تری را شاهد بوده است که می‌تواند برای او عبرت‌انگیز و آموزنده باشند.
***
در هنگامه‌ی این رسوایی و افتضاح اول، سخن حیرت‌انگیز دیگری نیز بر زبان آقای کرزی رفته است که اعتبار و حیثیت او در مقام حافظ قانون اساسی کشور را زیر سوال می‌برد. وی با ابراز نگرانی از نتایج انتخابات پارلمانی، از کمیسیون مستقل انتخابات خواست که برای رعایت مصالح وحدت ملی، برای مناطقی که نمایندگان واقعی شان از مجرای قانونی وارد پارلمان نشده اند، راه‌های دیگری در نظر گیرد. وی مشخصاً از ولایت غزنی یاد کرد که در آن از جمع یازده نماینده‌ی انتخابی، هیچ یک از نمایندگان پشتون نتوانسته اند به پارلمان راه پیدا کنند. آقای کرزی برای کمیسیون نگفته است که منظور او از «راه‌های دیگر» چه بوده است. آیا کمیسیون نمایندگان منتخب هزاره را از لست حذف کند و به جای آنها نمایندگان پشتون را نصب کند؟... آیا در کنار این نمایندگان، تعدادی از نمایندگان پشتون را خارج از نصاب پارلمان برای رعایت مصالح وحدت ملی به پارلمان بفرستد؟... آیا انتخابات را در این ولایت از نو برگزار کند تا این بار نمایندگان پشتون بتوانند داخل پارلمان شوند؟
آقای کرزی می‌توانست با نحوه‌ی برخورد نسبتاً شفاف و مسئولانه‌ی کمیسیون انتخابات، آبروی رفته‌ی حکومتش به خاطر انتخابات ریاست جمهوری را اندکی جبران کند و بگوید که از آن انتخابات درس گرفته و در این انتخابات با گماشتن افرادی مسئول و مصمم، از تکرار آن رسوایی جلوگیری کرده و اعتماد مردم نسبت به پروسه‌ی انتخابات را تأمین نموده است. اما آقای کرزی، گویا از درک این پیروزی‌اش نیز عاجز بوده و در اوج افتخاری که می‌توانست برای جهان از روند رو به رشد اصلاحات در کشورش حرف بزند، یک بار لگدی دیگر به تابوت اعتبار و حیثیت حکومت‌داری‌اش وارد کرده و آن در سراشیبی هولناک قرار داده است.
کمیسیون انتخابات در برابر این درخواست غیرقانونی و غیرمسئولانه‌ی آقای کرزی همان حرفی را زد که قرار نبود بر زبان بیاید. آقای فضل‌احمد معنوی در مقام رییس کمیسیون مستقل انتخابات و آقای احمد ضیا رفعت در مقام سخنگوی کمیسیون رسیدگی به شکایات انتخاباتی، این درخواست آقای کرزی را خلاف قانون تلقی کرده و از پذیرفتن آن امتناع ورزیده اند. این دو مقام با تأکید بر مسئولیت‌های قانونی خود، در واقع عدم پابندی رییس جمهور کشور به قانون را به رخ او کشیده و به گونه‌ی صریح گفته اند که هر فردی در هر مقامی خود حافظ شخصیت و اعتبار خود است و اگر کسی با شخصیت و اعتبار خود بی‌مبالاتی کند، از کسانی دیگر توقع نداشته باشد که شخصیت و اعتبار او را حفاظت کنند.
معلوم نیست که آقای کرزی در برابر این رسوایی خودخواسته و خودساخته‌ی دیگر چه کاری انجام خواهد داد؟ ... آیا او اقدام کمیسیون مستقل انتخابات را نیز بخشی از توطیه‌ی بین‌المللی برای انتقام از استقلال‌طلبی و وطن‌دوستی خود تلقی می‌کند؟ ... آیا او امر به بطلان کار کمیسیون مستقل انتخابات صادر می‌کند و با اینگونه کودتا، عملاً افغانستان را به دوران امارت اسلامی طالبان و جمهوری خودکامه‌ی داودخان و سلطنت مطلقه‌ی ظاهرخان و امیرعبدالرحمن خان برگشت می‌دهد؟ ... و یا، برعکس، دوباره در برابر رسانه‌ها ظاهر می‌شود و از تمام این حرف‌ها و مواضعی که در حالت غیرعادی اتخاذ کرده است، معذرت‌خواهی می‌کند؟ ...
***
در بحبوحه‌ی این رسوایی‌های بزرگ، نهاد معتبر «شفافیت بین‌الملل» گام دیگری برداشت و در یک اعلامیه‌ی رسمی، مدال عروج به مقام سومین کشور فاسد دنیا را به سینه‌ی آقای کرزی و حکومت او نصب کرد. البته افغانستان، با وجود آنکه از رقبای توانمندی چون رواندا و اریتریه و عراق و یمن و مکزیک جلو زده است، دو رقیب سرسخت دیگر را در برابر خود دارد: سومالی و برمه. اما اینکه در ظرف یک سال، توانسته است از مقام ششم به مقام سوم برسد، افتخاری بی‌مانند است و آقای کرزی در احراز این رسوایی نیز باید کنفرانس دیگری را ترتیب دهد. ناگفته پیداست که این گزارش، هنوز رکورد رسوایی پول نقد ایرانی و زیرپاکردن قانون اساسی توسط رییس جمهوری را با خود ندارد، وگرنه شاید از آن دو رقیب نیز جلو می‌زد. در کنار این حرف‌ها، گزارش نهاد بین‌المللی «دیدبان اصالت» را نیز به یاد داشته باشیم که فساد مالی افغانستان در سال 2009 را دو برابر سال 2006 اعلام کرده و کنگره‌ی ایالات متحده‌ی امریکا کمک‌های پیشنهادی خود برای افغانستان را در حالت تعلیق درآورده است.
***
در اینکه نهادها و شخصیت‌های زیادی در افغانستان با فساد اداری و مالی مبارزه‌ای جدی دارند، تردیدی نیست، اما وقتی این مبارزه‌ی جدی با رهبریتی مواجه می‌شود که خود از سر تا پا غرق فساد است، چگونه می‌تواند به پیروزی خود امیدوار باشد؟... اینکه ادعا شود آقای کرزی از فساد گسترده در نظام و ساختار تحت رهبری‌اش خبر ندارد، پذیرفتنی نیست. او همه چیز را می‌داند و از همه چیز باخبر است. اما با این وجود، چرا چنین بی‌مبالات و غیرمسئول عمل می‌کند؟ ... این سوالی است که به عنوان رازی دیگر در سیاست‌های جاری افغانستان باید مورد کاوش قرار گیرد.

مبارزات اصلاح‌گرانه‌ی ما به دیدی استراتژیک ضرورت دارد

واحد سیاسی قدرت
(برگرفته از شماره بیست و دوم هفته نامه «قدرت»)

سیاست، برغم آنکه با مسایل روزمره و واقعیت‌های عاجل و دم دست سر و کار دارد، از دیدی استراتژیک و درازمدت غافل نمی‌ماند. کسانی که بر اهمیت سیاست و فعالیت‌های سیاسی تأکید دارند، گاهی از سیاست به عنوان برجسته‌ترین مظهر هنرمندی انسان نیز یاد می‌کنند. انسان هنرمند، با ایجاد ترکیبی جدید، به آفرینشی تازه دست می‌زند که از آن به عنوان خلقت و آفرینش هنری تعبیر می‌کنند. سیاستمدار هنرمند نیز آیدیال‌ها و آرمان‌های انسان را با واقعیت‌های متغیر و متغیرهای واقعی ترکیب می‌کند و از آن راهی برای نجات از بن‌بست‌ها و تأمین رفاه و آسودگی‌های انسان پیدا می‌کند. سیاستمدار هنرمند هیچگاهی به بحث انتزاعی «خودسازی» و «جامعه‌سازی» و یا رابطه‌ی «شعور» و «ماده» و «خدا» و «خرما» و «دنیا» و «آخرت» گیر نمی‌افتد. برای او جامعه‌سازی از فردسازی شروع می‌شود ولی خودسازی بخشی از جامعه‌سازی تلقی می‌شود نه مرحله‌ای مجزا از هم که یا به این یا به آن اولویت قایل شود. به همین ترتیب، برای او رابطه‌ی شعور و ماده و خدا و خرما و دنیا و آخرت، رابطه‌ای از هم‌گسیخته و منفصل نیست، اینها همه‌ دو روی یک سکه اند و از یکی به دیگری راه برده می‌شود و یکی بدون دیگری از ارزش و ماهیت خود بیگانه می‌افتد.
سیاست استراتژیک، بر توان‌بخشی انسان تأکید دارد. انسان باید با مفهوم «قدرت» و «توانایی عمل» احساس یگانگی پیدا کند. سیاست استراتژیک همین یگانگی را از آیدیال و آرمان به واقعیت تبدیل می‌کند. رقابت سیاستمداران دموکرات و مردم‌گرا با سیاستمداران تمامیت‌خواه و مستبد نیز در همین رویکرد آنان به رهبری و جهت‌دهی قدرت بر می‌گردد. سیاستمدار دموکرات قدرت را از آن مردم می‌داند و برای انتقال و رساندن قدرت به مردم برنامه‌ریزی و فعالیت می‌کند. سیاستمدار مستبد، برعکس، مردم را از قدرت دور نگه می‌دارد تا پنجه‌های تمامیت‌خواه خود را بر قدرت حفظ کند.
افغانستان، بعد از سقوط طالبان، فرصتی یافته است تا با مبارزه‌ی دموکراتیک برای رهبری و جهت‌دهی قدرت آشنا شود. این مبارزه در طول تاریخ سیاسی افغانستان وجود داشته، اما فقدان بستر و زمینه‌های نهادی برای موفقیت آن در اغلب موارد نتایج غیرمطلوب به بار آورده است. سیر قهقرایی حرکت از امیرامان‌الله و مشروطه‌خواهان اولی در ابتدای قرن بیستم تا طالبان در آخر این قرن، نشان از غیرمطلوب بودن نتایج مبارزات افغانی برای آزادی و دموکراسی بوده است. نه سال اخیر، از همین منظر، از خلق افغانستان جدید خبر می‌دهد. در این نه سال، شاید کار برجسته‌ای صورت نگرفته باشد که از آن با خوشی و خشنودی یاد شود، اما مبارزات سیاسی بستر و نهادهای دموکراتیک یافته است: قانون اساسی با ابتدایی‌ترین نورم‌های دموکراسی و جامعه‌ی مدنی ایجاد شده، دو دوره انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی برگزار شده و آزادی رسانه‌ها و فعالیت‌های سیاسی از حمایت قانونی برخوردار بوده است. تنها همین تحول است که چهره‌ی افغانستان جدید را از گذشته‌های آن متفاوت ساخته است. این خوش‌بینی به معنای آن نیست که افغانستان هنوز هم سومین کشور فاسد دنیا قلمداد نمی‌شود و یا کابوس جنگ و ناامنی و طالبان و مافیای مواد مخدر و انجوها و فقر و بیکاری از سر مردم دور شده است. اما باید توجه کرد که هیچکدام این واقعیت‌های تاریک محصول و فراورده‌ی افغانستان جدید نیستند، بلکه ته‌مانده‌های تاریخ سیاسی کشور اند که هنوز هم به حیات و موجودیت خود دوام داده اند. افغانستان جدید را باید در نسل جدید و محصولات و فراورده‌هایی نگاه کرد که تنها نه سال عمر دارند و هنوز هم مرحله‌ی کودکی خویش را عبور نکرده اند.
تأکید بر مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه با دیدی استراتژیک، بیش از پیش نیاز زمان و جامعه‌ی ماست. در یک تعبیر ساده، احساس بيگانگي با قدرت در ميان مردم بايد به احساس يگانگي با قدرت و سهيم بودن در قدرت تبدیل شود. باید این آگاهی با بیان روشن و قابل درک به ذهنیت مردم انتقال یابد که قدرت در رابطه‌ي مردم پديد مي‌آيد و مردم نيز بايد بياموزند كه دعواي سهم شان در قدرت، دعواي برحق و مشروعي است. مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه باید بر این درک استوار باشد که استمرار تاريخ استبدادي در كشور، قدرت را وسيله‌ي قتل و كشتار و سركوب مردم ساخته بود، در نتيجه، مردم نيز نه تنها از قدرت وحشت داشتند بلكه نوعي نفرت از قدرت را نيز در روان خويش احساس مي‌كردند. مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه باید مردم را کمک کند تا با تغيير شرايط سياسي در كشور، باورهاي خویش نسبت به قدرت سیاسی را نیز تغییر دهند.
در مبارزه‌ی جدید سیاسی، باید اصطلاحات و ترمینولوژی‌هایی به کار برده شود که فاصله‌ی واهی مردم با قدرت سیاسی کاهش پیدا کند. مفاهیمی از قبیل مشارکت سیاسی، نظارت سیاسی، بازخواست و شفافیت و پاسخگویی در برابر قانون، دسترسی عامه به اطلاعات، انتخابات، رأی آگاهانه و شعوری، نهادهای مدافع حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی و امثال آن باید به طور وسیع شامل ادبیات سیاسی جامعه گردد. از اینکه سخن از این مفاهیم، بدون درون‌مایه‌های تیوریک، می‌تواند پوشالی و سطحی شود، هراس نداشته باشیم. آگاهی بدون کاربرد واژه‌ها و ترمینولوژی‌ها انتقال‌پذیر نیست. نحوه‌ی کاربرد و چگونگی رساندن این مفاهیم به سطح شعور واقعی جامعه همان کاری است که مبارزان اصلاح‌گر باید صلاحیت مبارزاتی خود را از طریق آن به اثبات برسانند. به طور مثال، مبارز اصلاح‌گر وقتی شنید کسی شعار «همراهی با کاروان پیروز» سر داد، با جزمیت ایدئولوژیک به تخطئه و رد آن اقدام نمی‌کند، بلکه باید مردم را کمک می‌کند تا به محتوای بهتر این شعار وقوف یابند. مبارز اصلاح‌گر برای مردم کمک می‌کند تا بفهمند که «همراهی با کاروان پیروز» کار بد و مذمومی نیست، تنها باید مشخص شود که اين همراهي براي چيست و در نتیجه‌ی این همراهی چه چیزی به دست می‌آید؟ اگر همراهي با کاروان پیروز شعاری براي بهره‌جویی‌های فردی از ته‌مانده‌هاي قافله‌ براي امرار معيشت باشد، امری مذموم است، درست همانگونه که مبارزه‌ی سیاسی برای احراز قدرت مطلقه و استبدادی مذموم است، اما اگر همراهی با کاروان پیروز بخشی از مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه براي تعيين و تضمين سرنوشت بهتر براي مردم باشد، نه تنها امری مذموم نبوده، بلکه همان کاری است که باید در جریان مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه تعقیب شود و به نتیجه برسد. مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه شعار «همراهي با كاروان پيروز» را با همراهي در طرح و فكر و عمل در حوزه‌ی رهبری و جهت‌دهی قدرت سیاسی نيز یکجا می‌کند.
دومین دور انتخابات پارلمانی در کشور برگزار شده و به پایان رسیده است. کسانی از مجرای رأی و انتخاب مردم عبور کرده و به مرجعیت نمایندگی از مردم رسیده اند. کسانی هم در این رقابت عقب مانده و از احراز حق نمایندگی مردم کنار رفته اند. هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم که این انتخابات به طور کامل شفاف و عاری از عیب و نقص بوده و مردم توانسته اند بهترین و شایسته‌ترین نمایندگان خود را وارد پارلمان کنند. اما این همان راهی است که مردم را نسبت به حق و مسئولیت شان در رهبری و جهت‌دهی قدرت کمک می‌کند. حکومت کارا و نمایندگی شایسته و شفافیت جریان دموکراتیک، بخشی از پارادایم رشد مدنی و دموکراتیک جامعه است. این سوال حتی برای مردم ایالات متحده‌ی امریکا مطرح است که آیا کسانی مثل جورج بوش و کلنتن و بارک اوباما و مک‌کین و ساراپلین چه بخشی از تصویر مدنی این کشور را تمثیل می‌کنند و چقدر این تصویر واقعی و سزاوار است. افغانستان به عنوان کشوری که تازه از خاکستر استبداد تاریخی خود سر بلند می‌کند، باید کمک شود که راه درست‌تر و معقول‌تر برای خانه‌تکانی خود را پیدا کند. شکی نیست که بیش از دو سوم نماینده‌ی جدید در پارلمان، تحول بی‌سابقه‌ای در تاریخ سیاسی افغانستان است. این تحول، امکان تغییر را برای مردم گوشزد می‌کند. چگونگی این تغییر و موثریت و مفیدیت بیشتر آن را باید با مبارزات بیشتر و اصلاح‌گرانه‌تر ضمانت کرد.
مبارزات اصلاح‌گرانه‌ی ما هنوز هم از فقدان دیدی استراتژیک و درازمدت رنج می‌برد. این همان چالش بزرگی است که باید نسبت به آن حساسیت و جدیت داشته باشیم. باید در روشنایی تاریخ گذشته، به خصوص راهی که در جریان نه سال گذشته پیموده ایم، تعیین کنیم که تا پنج سال و ده سال دیگر به کجا می‌‌رسیم و چه‌ کارهایی است که باید به انجام آنها توجه داشته باشیم.

آیا پارلمان دوم از صدای منتقد خالی است؟

موسی احمدی
(برگرفته از شماره بیست و دوم هفته نامه «قدرت»)

تیتر اول شماره‌ی بیست و یکم «قدرت»، به قلم آقای سخی رادمنش، پارلمان دوم را خالی از صدای منتقد خوانده بود. دلیلی که در این مقاله ارایه شده بود، راه‌نیافتن برخی از چهره‌هایی بود که در پارلمان اول، به زعم نویسنده‌ی مقاله‌، از صدای منتقد نمایندگی می‌کردند. در مقاله‌ کمیسیون مستقل انتخابات نیز متهم شده بود که گویا نیت «پاکسازی پارلمان از منتقدان حکومت» را داشته است. در مقاله این ادعا نیز مطرح است که گویا «حکومت و کمیسیون انتخابات برنامه داشته اند که از ورود منتقدانی که برنامه‌های حکومت را به چالش می‌کشیدند، جلوگیری کنند.» اسم‌هایی که از سوی مقاله به عنوان چهره‌های منتقد یاد شده اند، شامل نورالحق علومی، سید محمد گلاب‌زوی، محمد کبیر رنجبر، داود سلطانزوی، عباس نویان، عبدالرضا رضایی، محمد حسین فهیمی، سرور جوادی، میراحمد جوینده و سردار رحمان‌اوغلی می‌شوند.
همین دیدگاه، با اندک تفاوت در لحن و تعبیرات، محتوای سخن قدرت را نیز تشکیل می‌داد. دلایلی که در هر دو متن، به خصوص در نوشته‌ی آقای آزادمنش، تذکر یافته بودند، به مسایل مشخص و معینی اشاره نداشت که بتواند هم ادعای خالی بودن پارلمان دوم از صدای منتقد را تقویت کند و هم برنامه‌ی حکومت و کمیسیون مستقل انتخابات در مهندسی ورود نمابندگان به پارلمان را به اثبات برساند.
افرادی که در مقاله از آنها نام برده شده است، بدون شک، هر چند در درجات مختلف، بر عملکردها و سیاست‌های حکومت انتقاد داشته اند. اما این انتقاد در گام نخست، از جهت‌گیری واحد و سازمان‌یافته برخوردار نبود و هر کدام از این چهره‌ها انتقادات خویش را در موارد جداگانه و با اهداف و دیدگاه‌های متفاوت مطرح می‌کردند. ثانیاً، اعتراضات افراد یادشده هیچگاه بیانگر یک نقد بنیادی در برابر حکومت و سیاست‌های آن نبوده و تنها بر فاکت‌ها و مصداق‌های معین اشاره داشته اند. برخی از این چهره‌ها نیز که در موضع اپوزیسیون حکومت قرار داشتند، موضع مخالف خویش را هیچگاهی با ارایه‌ی طرح بدیل و دیدگاه روشن سیاسی تقویت نکرده و موضع‌گیری شان از حد یک مخالفت سیاسیِ موردی فراتر نرفت. اگر تنها اعتراض در برابر سیاست‌های مشخص حکومت نشانه‌ی انتقاد باشد، در آن صورت، علم گل کوچی نیز یک صدای منتقد بود چون سیاست حکومت در برابر کوچی‌ها را تأیید نمی‌کرد و می‌خواست حکومت برای حمایت از تهاجم کوچی‌ها بر بهسود اقدامات موثرتری انجام دهد. به همین ترتیب، ملاسلام راکتی و آقای سیاف و محقق و فاطمه نظری و شکریه بارکزی نیز از جمله‌ی منتقدان حکومت به شمار می‌رفتند چون هر کدام، حد اقل یک یا چند بار انتقادات جدی‌ای را به آدرس حکومت راجع ساختند.
برنامه‌ی حساب‌شده‌ی کمیسیون مستقل انتخابات و حکومت نیز در راه‌نیافتن چهره‌های یاد شده به پارلمان از توجیه قابل قبولی برخوردار نیست. همین حالا آقای کرزی و حلقه‌ی اطراف او از عملکرد کمیسیون مستقل انتخابات شکایت دارند که نمایندگان مورد نظر حکومت را از راه‌یافتن به پارلمان باز داشته اند. برادر آقای کرزی در کابل نتوانست وارد پارلمان شود. غوریانی با وجود رأی بلند به خاطری که از قانون انتخابات به درستی پیروی نکرده بود، از راه‌یافتن به پارلمان باز ماند. در عوض‌، چهره‌هایی همچون لطیف پدرام، حفیظ منصور، داکتر محی‌الدین مهدی، احمد بهزاد، واقف حکیمی و امثال آنان که حکومت به هیچ صورت حضور شان در پارلمان را میمون نمی‌داند، به شکلی گسترده‌ به پارلمان دوم راه یافته اند.
به نظر می‌رسد آقای آزادمنش در تحلیل خود از پارلمان دوم اندکی از واقع‌بینی سیاسی فاصله گرفته است. کمیسیون مستقل انتخابات، با موضع‌گیری‌های نسبتاً قاطع و شفاف خود، نشان داد که از انتخابات دوم ریاست جمهوری درس‌ و عبرت‌های خوبی گرفته و در انجام مسئولیت‌های خود از جدیت و مسئولیت‌شناسی امیدوارکننده‌ای حکایت می‌کند. برخلاف ادعای آقای آزادمنش، شفافیت و سلامت انتخابات در پارلمان دوم تا حدودی زیاد تأمین شد. کاستی‌های لوژستیک و یا مدیریتی در جریان برگزاری انتخابات نیز، هرچند بر کامل بودن پروسه‌ی انتخابات لطمه‌ی زیادی وارد کرد، اما با برخورد جدی و قانون‌مندی که در برابر تخلفات انتخاباتی صورت گرفت، اعتبار و شفافیت عمل کمیسیون مستقل انتخابات را تا حدودی زیاد اعاده نمود.
شکی نیست که پارلمان دوم، دچار کاستی‌های فراوان خواهد بود و این کاستی‌ها موثریت آن در انجام کارهای بزرگ‌تر و جدی‌تر را مخدوش خواهد کرد، اما با این پارلمان، افغانستان گام دیگری در راه تقویت نهادهای دموکراتیک برداشته و زمینه‌ را برای تغییرات مثبت در نظام و رفتارهای سیاسی جامعه‌ مساعدتر ساخته است. به نظر می‌رسد اقدام اصلاحگرانه تخطئه‌ی پارلمان دوم در ابتدای حرکت کاری آن نیست، برعکس، اقدام مهم آن است که چگونه می‌شود برای مردم تفهیم کرد که تقویت نهادهای دموکراتیک، تنها ضمانت برای نجات آنان از آفت‌های جنگ و فقر و نفرت در جامعه است.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

پاکستان از چه می‌ترسد؟


(برگرفته از شماره بیست و یکم هفته نامه «قدرت»)

زمامداران و سیاستمداران افغانستان به طور مکرر از مداخله‌ی خصمانه‌ی پاکستان در امور داخلی افغانستان حرف می‌زنند و مخالفت‌های مسلحانه‌ی طالبان را نیز توطیه‌ی آشکار آی‌اس‌آس، سازمان استخباراتی ارتش پاکستان، قلمداد می‌کنند. البته پاکستان هم، برغم یک سری الفاظ متعارف دیپلوماتیک، هیچگاهی نکوشیده است به طور رسمی و شفاف بگوید که در افغانستان دخالتی ندارد و یا طالبان مورد استفاده‌ی این کشور قرار نمی‌گیرد.
سوال این است که چرا پاکستان با افغانستان سر دشمنی دارد؟ ... آیا پاکستان نمی‌داند که استفاده از طالبان، همچون استفاده از شمشیر دوتیغه‌ای است که اگر جانب سیاسی و استخباراتی آن زمامداران افغانستان را تحت فشار قرار می‌دهد جانب اعتقادی و ایدئولوژیک آن برای نظام و ثبات پاکستان نیز خطرناک است؟ ... و اصولاً چرا باید پاکستان همیشه از بنیادگراترین و قهقرایی‌ترین جریان پشتونی برای اهداف سیاسی خود در افغانستان استفاده کند و روشنفکران و پیشگامان حرکت مدنی پشتون را بی‌رحمانه از میان بردارد؟
***
اکثر تحلیل‌گران سیاسی در سطح منطقه و جهان، بر هوشیاری سیاسی سیاستمداران پاکستانی اعتراف دارند. پاکستان از ابتدای تأسیس خود دارای ساختار ناهمگون و مملو از تناقضات درونی بوده است. این کشور با توجیه مذهبی ایجاد شد و ناسیونالیسم خود را نیز بر مبنای توجیه مذهبی استوار کرد. اما در عین حال، عضو مهم خانواده‌ی کامنولت و بازار آزاد و کشورهایی شد که دموکراسی را به عنوان نظام سیاسی خود از انگلستان به میراث بردند. پاکستان در عمر کوتاه خود دو سوم تاریخ سیاسی‌اش را تحت حاکمیت یونیفورم‌پوشان ارتش سپری کرده و نظامیان هر گاهی که دل شان خواسته است، به طور مستقیم وارد عرصه شده و گاهی از اعدام سیاستمداران غیرنظامی نیز ابا نورزیده اند. بقیه‌ی زمان‌ها نیز وقتی سیاست نقاب غیرنظامی داشته، باز هم سازمان استخباراتی ارتش پاکستان، موتور اصلی برای حفظ ثبات و امنیت و رهبری سیاست‌های داخلی و خارجی به شمار رفته است. حمله‌ی ایالات متحده‌ بر پایگاه‌های طالبان و القاعده پس از یازدهم سپتامبر، سیاستمداران پاکستانی را در موقعیت دشواری قرار داد، اما دیده شد که نظامیان این کشور، به رهبری پرویز مشرف، نه تنها از آن موقعیت دشوار به سادگی بیرون رفتند، بلکه با قرار گرفتن در صف مبارزه‌ی جهانی علیه ترور، بیشترین نفع را نیز به کیسه‌ی خود ریختند. اینکه پاکستان قوی‌ترین ارتش منطقه را در اختیار خود دارد و صاحب بمب اتمی نیز هست، نشانه‌ی سیاست‌ قوی در عقب ناهمگونی‌های ساختاری این کشور به شمار می‌رود.
با این وجود، آیا سیاستمداران پاکستانی هنوز هم نمی‌دانند که بازی سیاسی آنها با بنیادگرایان مذهبی در افغانستان خطرناک است و به نفع آنها تمام نمی‌شود؟... در عین حال، اگر رابطه‌ی کاری مداوم سیاستمداران پاکستانی با این بنیادگرایان مذهبی، ماهیت این بازی را برای آنها قابل درک ساخته است، چرا باز هم بر این بازی اصرار می‌کنند و همچنان تلاش دارند که از طریق این بازی راهی برای نجات و پیروزی خود جستجو کنند؟
***
در زمانی که مصروف پیشبرد برنامه‌هایم در دانشگاه یل بوده ام، با یک روزنامه‌نگار کهنه‌کار پاکستانی که با امور افغانستان نیز آشنایی نزدیکی دارد، وارد بحث‌های زیادی در روابط پیچیده‌ی پاکستان و افغانستان شده ام. این روزنامه‌نگار به دلایل امنیتی خواسته است که در هیچ یک از یادداشت‌هایم اسم او را نگیرم و این شرطی بوده است که مباحثه و گفت‌وگوهای ما را دوام داده است. حس می‌کنم در بحث با این روزنامه‌نگار، برخی از پارادوکس‌هایی که در نظریات روزنامه‌نگار معروف دیگر پاکستان، احمدرشید، به نظر می‌رسد نیز قابل درک می‌شود.
احمد رشید همان کسی است که اولین کتاب را در مورد طالبان نوشت و بیشترین نظریات را در مورد این گروه مطرح کرده و چندی قبل نیز در کنفرانسی در لندن، به صراحت از طرح تجزیه‌ی افغانستان انتقاد کرد. در عین حال، سخنان دیگری بر زبان‌ها جاریست که گویا احمد رشید یکی از حامیان جدی طرحی است که بر مبنای آن مناطق جنوب افغانستان به طالبان واگذار شود و گاهی گفته می‌شود که وی از الحاق پاره‌ای از مناطق جنوب به پاکستان سخن می‌گوید. با ادامه‌ی صحبت‌هایم با روزنامه‌نگار پاکستانی حس می‌کنم گوشه‌ای از این رازها در سیاست پاکستان باز شده و پارادوکس‌ نظریات احمدرشید نیز قابل درک می‌شود.
چه رازی در سیاست افغانستان وجود دارد که طرح‌های بلندمدت اتحاد شوروی را به ناکامی کشید و ایالات متحده‌ی امریکا و متحدان غربی آن را نیز دچار سرگردانی ساخته است؟ برخی از تحلیل‌گران افغان بدون درنگ پاسخ می‌گویند که این همان افتخاری است که این کشور از زمان اسکندر مقدونی تا چنگیز و تا انگلیس و روس داشته و اکنون با زمین‌گیر ساختن امریکا و سایر قدرت‌های غربی خشت دیگری را نیز بر آن می‌گذارد. این تحلیل، هیچگاهی بر دلیل خاصی که بتواند قناعت ذهنی فراهم کند، استوار نبوده است. اینکه همه‌ی قدرت‌ها در افغانستان زمین‌گیر شده اند، یک طرف سکه است، اما اینکه افغانستان خود نیز به طور مداوم زمین‌گیر بوده و منتظر ایستاده است که پای کدام نکبت‌زده‌ای دیگر در اینجا گیر می‌افتد، طرف دیگر سکه است. وقتی روزنامه‌نگار پاکستانی آرام آرام کنج دلش را باز می‌کرد و سخن می‌گفت، داشتم با خود فکر می‌کردم که آیا واقعاً ما داریم همه را با سیاست‌های خود دچار سرگیجی و حیرت ساخته ایم؟
دو روز قبل، در جمع همراهان ورلد فیلوز، با جنرال مک‌کرستال دیدار داشتیم. اعتراف می‌کنم که او را به هیچ وجه سرباز یونیفورم‌پوشی نیافتم که از عقب عینک‌های یک جنرال چهارستاره سخن بگوید. او حالا در دانشگاه یل دوره‌ای از مدیریت و رهبری مدرن را تدریس می‌کند و دانشجویان او در صحبت‌هایی که تا کنون داشته ایم، از هیچ درسی به اندازه‌ی درس‌های او ابراز رضایت نکرده اند. همراهان ورلد فیلوز نیز در صحبت یک و نیم‌ ساعته‌ای که با او داشتیم، از هوش و ذکاوت و دید عمیق و اکادمیک او دچار شگفتی شده بودند. اما او هم در توصیف از افغانستان گفت: جامعه‌ای به نهایت پیچیده که کار کردن در آن، مستلزم حساسیت و ظرافت فوق‌العاده‌ای است.... این پیچیدگی چیست و این ظرافت در کجای افغانستان وجود دارد که نه خودش از آن چیزی می‌داند و نه کسی از بیرون به راز آن پی می‌برد؟.... آیا واقعاً افغانستان یک صندوق جادویی برای سیاستمداران منطقه و جهان است؟
***
روزنامه‌نگار پاکستانی می‌گوید که سیاستمداران کشور او از یک نکته نگرانی دارند و آن لاینحل بودن مسأله‌ی مرزی پاکستان با افغانستان است. او می‌گوید که مسأله‌ی مرزی تنها مربوط به خود مرز و دفاع و حراست از آن نیست. پاکستان از این منظر هیچ هراسی ندارد، اما از اثراتی که لاینحل بودن این بحث بر مجموعه‌ی سیاستگزاری‌های داخلی کشور دارد، سیاستمداران این کشور را فوق‌العاده نگران می‌سازد. از دید این روزنامه‌نگار، پاکستان می‌داند که عملاً نه در افغانستان زمینه‌ی طرح یکجا شدن پشتون‌های دو سوی مرز وجود دارد و نه در پاکستان. پاکستان این را هم می‌داند که برهم‌خوردن مرزهایش در شمال و شمال غرب، پیامدهای بزرگ منطقوی خواهد داشت و جهان امروز پذیرای این تغییر بزرگ در منطقه نیست. اما لاینحل ماندن آن پاکستان را در یک درد سر دایمی با مردمانی گیر انداخته است که هرگونه بحث و نزاع مناقشه‌انگیز داخلی را به ناف این موضوع گره می‌زنند و از پشتونستان بزرگ مانند یک نوستالژی سخن می‌گویند. بحث پشتونستان حتی پاکستان را از رسیدگی درست به مسأله بلوچستان باز داشته و مشکل کشمیر را نیز به یک موضوع لاینحل مرزی با هند تبدیل کرده است.
***
در تحلیلی که پیش رو دارم، در پی آن نیستم که نظریات این روزنامه‌نگار پاکستانی را مورد قضاوت قرار دهم. تفصیل بحث‌هایم با این روزنامه‌نگار نیز از حوصله‌ی این نوشته بیرون است. اما آنچه از یادآوری این بحث مد نظر دارم، موقف سیاستمداران و زمامداران افغانستان در رابطه با موضوع خط مرزی دیورند است. روزنامه‌نگار پاکستانی راست می‌گوید که «خط مرزی را نادیده گرفتن عملاً ناممکن و منطقاً غیر قابل توجیه است». بااینهم، خط مرزی عملاً نادیده گرفته شده و طرف افغانی هیچگاهی حاضر نشده است رسمیت آن را بپذیرد. داودخان در زمان حکومت خود، حتی حاضر شد تا مرز جنگ با پاکستان نیز پیش برود. بنابراین، خط مرزی برای پاکستان همان مویی است که در دماغ آن روییده و از شر آن خلاصی هم ندارد. بازی سیاستمداران پاکستان برای مصئون ماندن از این درد سر، همان معمایی است که امروز همه را دچار شگفتی ساخته است.
بازی سیاسی پاکستان، در ظاهر امر، حمایت از پشتون‌ها برای گرفتن قدرت مطلقه در افغانستان است، اما در عمل سیاستمداران پاکستانی تلاش دارند که قدرت پشتونی در افغانستان توسط جریانی نمایندگی شود که نه تنها هیچ خطری برای تمامیت ارضی پاکستان خلق نکند، بلکه انتقام سیاسی پاکستان از پشتون‌ها نیز باشد. شاه‌پرستان از قاعده‌ی بازی پاکستان بیرون اند. روشنفکران چپ نیز در این قاعده جا نمی‌گیرند. کسانی هم که با تفکر و اندیشه‌های مدرن غربی آشنایی و نزدیکی دارند برای پاکستان قابل قبول نیستند. تنها طالبان و حزب اسلامی می‌مانند که بند دل سیاست‌های افغانی سازمان استخبارات ارتش پاکستان را تشکیل می‌دهند.
با این حال، آیا زمامداران و سیاستمداران افغانی از آن هوشیاری برخوردار نیستند که چنین بازی ظریفی را در سیاست‌های پاکستان درک کنند؟ آیا این سیاستمداران هیچگاهی از خود نپرسیده اند که دوستی پاکستان با پشتون‌های افغانستان چرا باید در سیمای حمایت از طالبان تمثیل شود که هیچ وجه مشترک با سیاست و تفکر حاکم بر نظام سیاسی پاکستان ندارد؟ ... به یاد داشته باشیم که زمانی ارتش پاکستان حتی خانم بی‌نظیر بوتو را نیز وادار کرده بود که در نقش مادر طالبان صحنه‌آرایی کند! ... این دقیقاً در زمانی بود که طالبان در افغانستان زنان را بر روی جاده‌ها شلاق می‌زدند و آموزش دختران ممنوع شده بود و رفتارهای شدیداً قرون وسطایی توسط طالبان به منصه‌ی اجرا در می‌آمد.
حالا نیز طالبان مورد حمایت پاکستان قرار دارند. طالبان مکتب می‌سوزانند، بینی‌ دختران را می‌برند، بر صورت دختران مکاتب اسید می‌پاشند و از انفاذ شریعت به شیوه و اسلوب خود سخن می‌گویند. پاکستان کدام یک از این رفتارهای طالبان را می‌پذیرد؟... این سخن را می‌توان از اشفاق کیانی تا احمد شجاع پاشا، از آصف زرداری تا یوسف رضا گیلانی، و از نواز شریف تا پرویز مشرف به تکرار پرسان کرد.
***
به نظر می‌رسد هراس پاکستان قابل درک است. سیاستمداران و زمامداران افغانستان هنوز هم نشان نداده اند که به نگرانی پاکستان توجه دارند. در طول نه سال گذشته، حتی یک بار هم از زبان سیاستمداران افغان شنیده نشده است که بگویند مرزی که پاکستان را به خاطر عدم حفاظت آن ملامت می‌کنیم، هنوز توسط خود ما به رسمیت شناخته نشده است. هنوز هم وقتی از خط دیورند یاد می‌شود، زمین و زمان افغانستان به لرزه می‌آید و پشتون لر و بر روی زبان‌ها می‌افتد، بدون اینکه توجه شود که بهای این موضع، عملاً برای افغانستان، و به خصوص برای پشتون‌ها، چقدر سنگین است.
سیاستمداران افغانستان، با لاینحل گذاشتن خط مرزی دیورند، برعلاوه‌ی ایجاد بن‌بست در سیاست پاکستان، وحدت ملی افغانستان را نیز عملاً آسیب‌پذیر نگه داشته اند. سخن تنها بر سر این نیست که پشتون‌ها با هم یکی شوند یا نشوند. سخن بر سر این است که این صدا برای یکجایی پشتون با کدام منطق و کدام توجیه صورت می‌گیرد؟ ... اگر نقش امیرعبدالرحمن در ایجاد این خط مورد انتقاد است، مجموعه‌ی سیاست‌ها و عملکردهای امیرعبدالرحمن که بهای پذیرش این خط مرزی بود، نیز باید مورد انتقاد و ملامتی باشد. اگر خط دیورند پشتون‌ها را از هم جدا کرده است، خط‌مرزی شمال و غرب و جنوب‌غرب، تاجیک‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها و بلوچ‌ها را نیز از هم جدا کرده است. چرا سیاستمداران افغانستان در رد کردن مرز دیورند، به حال این شقه‌های دیگر اتنیکی در کشور خود فکر نمی‌کنند؟... وقتی بحث پشتون به عنوان یک بحث استثنایی مطرح شود، آیا برای دیگر اتنی‌های کشور حق نمی‌دهند که خود را تافته‌ی جدابافته احساس کنند و وحدت پشتون‌های دو سوی مرز را تهدیدی برای تناسب مشارکت قومی و هویت‌ و حضور اتنیکی خود تلقی کنند؟
***
سیاستمداران و زمامداران افغانستان باید به یک جنبه‌ی دیگر لاینحل ماندن خط مرزی دیورند نیز فکر کنند. گیریم سایر اتنی‌های افغانستان نیز به احترام خواسته‌های «برادر بزرگ‌تر» از تمام سوال‌ها و تردید‌های خود چشم‌پوشی کنند و در پیشبرد این داعیه همنوایی نیز نشان دهند، آیا پاکستان حاضر می‌شود که به خاطر این درخواست جانب افغانی، از مناطق شمالی و شمال‌غربی خود دست بکشد و آن را دودستی برای تأمین وحدت پشتون‌های لر و بر تقدیم کند؟ ... اگر جواب مثبت است، دلیل روشن و منطقی ما چیست؟ ... اگر جواب منفی است باید پرسید که وسیله‌های فشار ما برای پیروزی در این نزاع پایان ناپذیر چه خواهد بود؟
ظاهراً فرض قابل قبول همین است که پاکستان از خط مرزی دیورند دست نمی‌کشد. در این صورت، دو کار باید انجام شود: افغانستان باید به منطقه‌ی نفوذ پاکستان تبدیل شود تا سازمان استخبارات پاکستان هرگونه که خواست بر آن فرمانروایی کند و هرگونه که خواست چهره‌ی آن را به دنیا معرفی کند. آیا سیاستمداران افغانی حاضر اند این طرح را گردن بگذارند؟ اگر فرض بر رد این خواسته‌ی پاکستان باشد، باید بپذیریم که مناطق پشتون‌نشین در دو سوی خط دیورند به طور مداوم دستخوش ‌بازی‌های پاکستان قرار داشته باشد تا در آن سو، با پرورش طالبان، عامه‌ی پشتون از هرگونه آمیزش و همنوایی با پاکستان مدرن و مترقی باز بماند و در این سوی خط، با ادامه‌ی جنگ و ناامنی و استیلای سنت‌های سخت‌گیرانه‌ی قبیلوی، از ایجاد و رشد هرگونه نورم زندگی مدنی جلوگیری شود.... آیا این همان چیزی است که سیاستمداران و زمامداران افغانی در جستجوی آن اند؟
***
سیاست عملی، چیزی مجزا از بازی‌های ایدئولوژیک و یا عواطف و احساساتی است که هرچند در فردیت اقناع خلق کند، در عمل تراژيدی و فاجعه به بار آرد. به همین دلیل، می‌توان پیشنهاد کرد که سیاستمداران و زمامداران افغانستان، در کنار بازی‌های مرسوم دیگری که دارند، با راه‌انداختن یک بحث جدی و راهکشا، برای مشکل بنیادی خود با پاکستان پاسخی مناسب جستجو کنند. شاید سزاوار نباشد که سیاستمداران افغانستان منتظر بمانند تا بعد از زمین‌ گیر شدن امریکا، تابلوی به چاله‌انداختن را دم دروازه‌ی پاکستان نیز نصب کنند!
ظاهراً آقای کرزی با تشکیل شورای عالی صلح تحت ریاست آقای برهان الدین ربانی کوشیده است برای دلهره و نگرانی‌های خود پاسخی پیدا کند. اما با تلخی باید اعتراف کرد که این پاسخ هیچ گرهی از کار او و سیاستمداران اطرافش باز نمی‌کند. این شورا، در واقع، یک بازی ناشیانه است که آقای کرزی به راه انداخته و صرفاً زمان او را هدر می‌دهد. هیچ نکته‌ای جدی در این شورا به چشم نمی‌خورد که به مشکل اساسی افغانستان با پاکستان و طالبان ارتباط داشته باشد.
اگر به دو مصاحبه‌ای که اخیراً بی‌بی‌سی با آقای ربانی و ذبیح‌الله مجاهد انجام داده است، دقت شود، ملاحظه می‌شود که شورای عالی صلح آقای کرزی یا بازی ناشیانه و بی‌مزه با آقای ربانی و هیأت همراه اوست، یا بازی مضحک با طالبان که از زمان‌های زیاد کف دست آقای کرزی را خوانده و همیشه در برابر درخواست‌ها و التماس‌های او از زبان خشونت و نفرت سخن گفته اند.
اینکه افرادی از حلقات رهبری طالبان با هلی‌کوپتر ناتو فاصله‌ی مرز پاکستان تا کابل را طی کنند، فاصله‌ی سیاست پاکستان تا کابل رفع نمی‌شود. این ادعا نیز که گفته می‌شود افرادی از شورای کویته یا شبکه‌ی حقانی بدون اجازه‌ی پاکستان در مذاکرات اشتراک می‌کنند، به حدی ساده‌لوحانه است که حتی دولتمردان افغانستان نیز به راست بودن آن باور ندارند. بنابراین، شورای عالی صلح، در غیبت طرح مشخص و روشن برای حل معضل مرزی با پاکستان، تنها وقت و فرصت‌هایی را که همچنان در اختیار افغانستان است، ضایع می‌سازد. به نظر می‌رسد این بازی‌ها دست به خاشاک انداختن در زمانی است که همه‌ی سدها از اطراف سیاستمداران و زمامداران افغانستان فروریخته اند.
***
افغانستان، بیش از هر زمانی دیگر به روشن‌بینی و شجاعت سیاسی ضرورت دارد. سیاست کنونی که سیاست سنتی و کهنه‌ در افغانستان است، باید کنار گذاشته شود. این سیاست تنها مصروفیتی است که بهای آن خون و سرنوشت میلیون‌ها انسانی است که قربانی همه‌روزه‌ی آن به شمار می‌روند. افغانستان باید صادقانه و شفاف به میز مذاکره با پاکستان حاضر شود و واقع‌بینی سیاسی خود را مبنای هرگونه موضع و تصمیم سیاسی خود قرار دهد. افغانستان باید بپذیرد که ادامه‌ی تعلل‌هایش در پذیرفتن خط مرزی دیورند، بهای سنگین‌تری را روی دوشش خواهد نهاد.