‏نمایش پست‌ها با برچسب عزیز رویش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عزیز رویش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

واکنش در برابر ترور آقای ربانی چه خواهد بود؟

آقای ربانی روز سه شنبه، 29 سنبله 1390 هدف عملیات انتحاری فردی قرار گرفت که با هویت مولوی عصمت‏الله از شورای کویته‏ی طالبان نمایندگی می‏کرد. آقای کرزی در اولین کنفرانس خبری خود بعد از این حادثه گفت که وی با تلفون از آقای ربانی خواسته است که با مولوی عصمت‏الله دیدار کند. ظاهراً آقای معصوم ستانکزی و رحمت الله واحدیار نیز از کسانی بودند که این فرد را به عنوان مهمان مدتی پذیرایی کرده و در روز دیدار با آقای ربانی نیز تا لحظه‏ی انفجار موادی که در دستارش جاسازی شده بود، وی را همراهی کردند.
واکنش‏های اولیه در برابر این ترور ناهمگون بود. اکثر رهبران جمعیت اسلامی با لحن مسالمت‏جویانه با قضیه برخورد کرده و همچنان بر موضع صلح‏طلبی که گویا «میراث استاد ربانی شهید» بوده است، تأکید کردند. تنها عطامحمد نور، والی ولایت بلخ، در صحبت‏های خود از "خط قرمز"ی یاد کرد که عبور شده و "انتظار"ی که به پایان رسیده است. او تهدید کرد که انتقام این عمل را خواهند گرفت، اما در پاسخ به این سوال نطاق تلویزیون آریانا که از کی و با چه میکانیزمی انتقام خواهند گرفت، حرف روشنی نگفت. آقای داکتر عبدالله نیز از کسانی بود که با لحن تند از آقای کرزی خواست که پاسخ دهد چرا از آقای ربانی با اصرار خواسته است که به کابل برگردد و با این شخص دیدار کند. آقای صالح بر لزوم تحقیق مستقل تحت نظارت سازمان ملل تأکید کرد تا عوامل قتل آقای ربانی شناخته شوند، اما مارشال فهیم از هواداران آقای ربانی خواست که با حادثه خونسرد برخورد کنند و نگذارند که دشمنان از احساسات آنها بهره‏برداری سوء کنند.
اطرافیان آقای کرزی، همچنان بر لزوم صلح تأکید می‏کنند و جمله‏ی مشترکی که به گونه‏ی واحد از زبان اکثر سخنگویان نزدیک به حکومت شنیده می‏شود این است که «ما با کسانی صلح می‏کنیم که با ما می‏جنگند و ما را می‏کشند؛ با کسانی که با ما نمی‏جنگند و ما را نمی‏کشند صلح معنا ندارد». آقای کرزی در مراسم تشییع جنازه‏ی آقای ربانی نیز ادامه‏ی روند صلح در کشور را بی‏برگشت خواند و قول داد که از این راه انصراف نخواهند کرد.
با این حال، سخنگویان حکومت تا کنون به این سوال پاسخ نداده اند که مولوی عصمت‏الله که دست به انتحار زد، چه کسی بوده که آنچنان اعتماد رییس جمهور را جلب کرده که با اصرار از آقای ربانی بخواهد برای دیدار او شتاب کند. این سوال هم پاسخ نیافته که مواد جاسازی‏شده در دستار مولوی عصمت الله چگونه در ظرف چند روز حضور وی در مهمان‏خانه‏ی آقای ستانکزی پنهان مانده است. همچنین گفته نشده که چرا مولوی عصمت‏الله از میان چندین مقام عالی‏رتبه‏ای که قبل از رسیدن به آقای ربانی دیدار کرده، تنها آقای ربانی را به عنوان هدف خود انتخاب کرده است. این سوال هم پاسخ نیافته که در موقع انفجار، فاصله‏ی آقای ستانکزی و واحدیار با آقای ربانی و مولوی عصمت‏الله چقدر بوده که در هنگام مصافحه، تنها آقای ربانی از میان رفته و آقایان ستانکزی و واحدیار جان سالم بدر برده اند؟ از قرار معلوم، آقای ستانکزی به عنوان معرف، باید شانه به شانه‏ی مولوی عصمت‏الله یا دست کم در نزدیک‏ترین فاصله با او، او را در آغوش آقای ربانی قرار داده باشد. با این حساب، وقتی آقای ربانی با انفجار سهمگینی مواجه می‏شود که بنا به گزارش بی‏بی‏سی حتی آژیرهای سفارت ایالات متحده‏ی امریکا به صدا می‏آیند، آقای ستانکزی و واحدیار در کجا بوده اند که از این انفجار مهیب نجات یافته اند؟ این سوال هم هنوز پاسخ نیافته که اصلاً آقای ستانکزی از انفجار جراحت برداشته یا از ضرب گلوله‏ی محافظان آقای ربانی؟ در مورد وضعیت آقای ستانکزی نیز هیچ اطلاع مشخصی بروز نکرده و گفته نشده است که وی فعلاً در چه حالی به سر می‏برد و در مورد حادثه توضیحات اولیه‏ی او چیست؟
***
اگر پذیرفته شود که هیچ دستی از درون حکومت در صحنه‏سازی ترور آقای ربانی نقش نداشته است، حد اقل این شایبه مطرح می‏شود که این حکومت برای چه مانده است که کلاه‏هایی به این بزرگی حتی بر سر رییس جمهور آن کشیده می‏شود؟ وقتی حکومت تا این حد ناکاره باشد که از فرار طالبان از زندان قندهار تا قتل آقای ربانی، تنها در ظرف کمتر از شش ماه، حدود بیست حادثه‏ی بزرگ و قتل‏های زنجیره‏ای بر علیه شهر و مقامات عالی‏رتبه‏ی آن صورت گیرد، چگونه می‏تواند چنبر داشتن بر زمام امور کشور را توجیه کند؟ اگر قتل احمد ولی کرزی انگیزه‏های مافیایی مرتبط با مواد مخدر داشته و قتل جان‏محمدخان نیز به دلیل خصومت‏های شخصی صورت گرفته باشد، قتل‏ها و حوادث دیگری که در این مدت اتفاق افتاده، هیچ‏کدام جز عملکردهای سازمان‏یافته بر علیه ارکان حکومت کنونی تعبیر نمی‏شوند. حد اقل در یکی از آخرین موارد، وقتی طالبان تروریست توانستند انباری از مهمات و سلاح‏های سنگین و مواد منفجره را در مرکز شهر و در یک کیلومتری ارگ و ارگان‏های امنیتی و نظامی جاسازی کرده و از آنجا بیست ساعت تمام با تمام قوت‏های مسلح حکومت بجنگند، حکومت برای توجیه موثریت خود چه حرف خاصی خواهد داشت؟ مسلم است که پاسخ اول به این سوال را باید عالی‏ترین مقامات کشور بدهند که در رأس تمام امور قرار داشته و رهبری همه‏ی ارگان‏ها در دست آنهاست. وقتی وضعیت چنین باشد، آقای کرزی و تیم او با چه توجیهی همچنان بر سر قدرت باقی مانده و به تعبیر داکتر عبدالله «دست از سر مردم کوتاه» نمی‏کنند؟
وضعیتی را که اکنون حکومت آقای کرزی بر افغانستان تحمیل کرده است، وضعیت دشواری است: رابطه‏های سه قوا به کلی از هم پاشیده و در نتیجه، هر سه قوا از مشروعیت و کارایی محروم است. روابط بین‏المللی افغانستان در نازل‏ترین رتبه‏های اعتباری خود سقوط کرده و کمتر کسی در جهان از مفهومی به نام حکومت و یا اداره‏ی سیاسی در افغانستان حساب می‏برد. مردم به هیچ یک از اجرائات حکومت با چشم جدی نگاه نکرده و اثر و نشانه‏های حضور آن را در هیچ بخشی از زندگی خود اعتبار نمی‏کنند. از لحاظ امنیتی نیز ارگان‏های ذی‏ربط فاقد وجاهت سیاسی و توانایی عمل اند. بنابراین، با چه انگیزه‏ای می‏توان طالبان را که برادران آقای کرزی اند مورد تعقیب قرار داد و به عنوان دشمن سرکوب کرد و یا عمل و حرکات آنان را محکوم نمود؟
***
کسی تردید ندارد که طالبان اسم مستعاری است که تنها از هویت یک گروه نمایندگی می‏کند. این اسم هیچ ربطی با ریشه‏ی لغوی خود نداشته و از لحاظ دینی و فرهنگی نیز مفهومی را القا نمی‏کند. اسم مستعار طالبان بر این گروه، آگاهانه و با کمال ظرافت و هوشمندی سیاسی و استخباراتی انتخاب شده و برای آن میدان مانور خوبی خلق کرده است.
شورای کویته و شبکه‏ی حقانی و شورای پشاور نیز اسم‏های مستعار دیگری اند که به نظر می‏رسد آگاهانه به عنوان هویت دوم طالبان استفاده می‏شوند. شورای کویته کیست و افراد آن کی‏هایند و در عملیات‏هایی که به نام طالبان صورت می‏گیرد از چه جایگاه و موقعیتی برخوردار اند؟ ذبیح الله مجاهد و قاری یوسف، سخنگوی تمام عملیات‏های طالبان از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب کشور اند. این اداره‏ی امنیت ملی افغانستان است که هر عمل طالبان را از روی مشخصات آن برچسب شورای کویته و شورای پشاور و شبکه‏ی حقانی می‏بخشد. در جانب طالبان هرگز چنین تقسیم‏بندی‏ای صورت نمی‏گیرد. پیام رسمی عملیات‏های طالبان از ترور جنرال داود تا احمدولی کرزی، از حمله بر سرینا هوتل و فروشگاه تا سفارت امریکا، از ترور جان محمد تا حمله بر کاروان‏های لوژستیک در نقاط مختلف کشور همه از زبان همین دو سخنگوی رسمی بیان شده و در سخن آنها هیچگاهی میان شبکه‏ی حقانی و شورای پشاور و شورای کویته تفاوت گذاشته نشده است.
طالبان همیشه نشان داده اند که از مرجعیت رهبری واحد برخوردار بوده، اما شبکه‏های عملیاتی گسترده و پیچیده‏ی خویش را به عنوان استتاری بر ماهیت گروهی خود استفاده می‏کنند. حتی اگر کسان و حلقاتی در درون حکومت افغانستان نیز با این گروه پیوند داشته باشند، باز هم جزئی از همین ساختار پیچیده اند که برای هدفی واحد و معین کار می‏کنند نه اینکه چندین گروه باشند که در جهت‏های مختلف حرکت داشته و گاهی از سر تصادف شباهت‏هایی میان همدیگر پیدا می‏کنند.
اتهام بر سازمان استخبارات پاکستان در عقب عملکردهای طالبان نیز، برغم آنکه حتی بر زبان مقامات امریکایی هم جاری می‏شود، همه‏ی راز و رمز طالبان را بیان نمی‏کند. ریشه‏های داخلی نفوذ و قدرت مانور طالبان در موفقیت فعالیت‏های سیاسی و نظامی آنان نقشی برجسته دارد و تحلیل‏های سیاسی نباید این خصیصه را در ترکیب و ماهیت این گروه نادیده بگیرد.
***
آقای کرزی و اطرافیان او در برابر دو ادعای صریح طالبان خود را خلع سلاح می‏بینند: اسلام‏والی و پشتون‏والی. طالبان با محکوم کردن حکومت آقای کرزی از لحاظ مذهبی و قومی، خود را هم مدافع اسلام جا می‏زنند و هم مدافع پشتون. آقای کرزی و اطرافیان او ظاهراً در برابر همین دو ادعای طالبان خود را بیچاره و فاقد سخن می‏یابند. وقتی امریکایی‏ها و غربی‏ها بر افغانستان تسلط داشته باشند و مفاهیم دموکراسی و حقوق بشر و سایر ارزش‏های مدنی در قالب حکومت و قانون مورد حمایت قرار گیرد، آقای کرزی از اسلامیت و مسلمان‏بودن خود حرفی گفته نمی‏تواند و وقتی غیرپشتون‏ها در اداره و نظام سیاسی دستی داشته باشند و قدرت با ساختارهای دموکراتیک میان همه‏ی اقوام تقسیم شود و همه با هویت شهروند در نظام و اداره‏ی سیاسی نقش داشته باشند، قدرت و اقتدار پشتونی با تهدید مواجه شده است. این واقعیت همان تیغ دو دمی است که از یک سو حکومت آقای کرزی را خنثی می‏سازد و از سوی دیگر طالبان را توانایی عمل می‏بخشد.
***
ترور آقای ربانی، در سلسله‏ی عملکردهای پیچیده‏ای که به نام گروه طالبان صورت می‏گیرد، خطرناک‏ترین و موثرترین ضربه را بر جریانی وارد کرده است که هدف اصلی گروه طالبان محسوب می‏شود. این حادثه هواداران آقای ربانی را در وضعیت دشواری قرار داده است که باید قدرت عمل و ابتکار خود را نشان دهند. در ظاهر امر حدس و گمان‏هایی وجود دارد که شاید شهر کابل شاهد تحول عظیم و تعیین‏کننده‏ای باشد و حکومت آقای کرزی و اطرافیان او بهای ترور آقای ربانی را به طور گزاف پرداخت کنند. گروهی از هواداران آقای ربانی در جریان تشییع جنازه‏ی او نیز خشم خویش را با پرتاب کردن سنگ به سوی موترهای دولتی ابراز داشتند که این می‏تواند نشانه‏ای باشد از اینکه آقای کرزی و حکومت او پاسخ دادن به ترور آقای ربانی را سنگین خواهند یافت.
اما، واقعیت‏های موجود هیچگونه نشان از برخورد جدی با حادثه‏ی ترور آقای ربانی را گوشزد می‏کند؟
تا کنون، گذشته از سخنان تند آقای عطامحمد نور و داکتر عبدالله، نشانه‏ی خاصی به ملاحظه نمی‏رسد که واکنش هواداران آقای ربانی در برابر حادثه‏ی ترور او را از حملات لفظی و یا احیاناً باج‏گیری سیاسی فراتر نشان دهد. سه روز پس از ترور آقای ربانی، و درست در روز خاکسپاری او، تصویر خاصی در مناطق مختلف شهر، به خصوص در تمام ساحات خیرخانه و کارته‏ی پروان دیده نمی‏شود که حتی تأثر سازمان‏یافته و عمیق اجتماعی را در برابر این حادثه‏ی تکان‏دهنده حکایت کند. تنها در مسیر تایمنی – میدان هوایی عکس های کوچکی از آقای ربانی که ظاهراً از سوی اداره‏ی امنیت ملی تکثیر شده است به چشم می‏خورند. در تمام نقاط خیرخانه، تنها در گوشه‏ای از یک خم چهارراهی، عکس بزرگی از آقای ربانی از سوی حزب جمعیت اسلامی نصب شده که در آن شهادت وی به کافه‏ی ملت مسلمان تسلیت گفته شده است. در هیچ نقطه‏ای یک تکه‏ی سیاه به علامت تسلیت و عزاداری به چشم نمی‏خورد، در هیچ موتری عکس آقای ربانی دیده نمی‏شود، و هیچ نشانه‏ای از یک حالت غیرعادی در گشت و گذار مردم به ملاحظه نمی‏رسد.
این وضعیت، به هیچ صورت تصادفی نبوده، بلکه نشان از عدم واکنش جدی رهبران ارشد جمعیت اسلامی و شورای نظار نسبت به حادثه‏ی ترور آقای ربانی است. تنها چند روز قبل‏تر سالگرد ترور احمد شاه مسعود، به مراتب پررنگ‏تر و جدی‏تر از این بود و حتی گروهی با کاروانی از موترهای نظامی و غیرنظامی اکثر نقاط شهر را گشت زدند و به گونه‏ای خاص مانور دادند. شاید در افکار عامه، جایگاه آقای ربانی با احمدشاه مسعود در تقابل قرار گرفته و کسی حاضر نباشد به بهای تجلیل از آقای ربانی موقعیت احمدشاه مسعود را دچار تردید سازد، اما وقتی حساب موضع رهبران ارشد جمعیت اسلامی و شورای نظار به میان باشد، این شایبه مطرح می‏شود که واکنش نهایی آنان در برابر این حادثه نیز خیلی جدی نخواهد بود و بعد از مدتی قضیه فراموش شده و همه منتظر خواهند نشست تا هدف‏های دیگری که در لست طالبان قرار دارند، نوبت خود را شاهد شوند.
***
ظاهراً رهبران و سیاستمداران مخالف طالبان، دندان طمع بر روزگار و امکانات معیشتی دوخته اند و این است که از قدرت عمل باز مانده اند. گویی این رهبران و سیاستمداران، برخلاف اسلاف خویش، چیزهای زیادی دارند که دست و پای شان را می‏بندند و همین است که هرچه ضربه سنگین‏تر می‏شود با وجود آنکه هراس شان بیشتر می‏شود صدای اعتراض شان پایین‏تر می‏نشیند.
درست است که به دلیل عدم تعریف روشن از طالبان، فضای سیاسی مغشوش شده و آخرین عمل طالبان، به اعتراف آقای وردک، مرز دوست و دشمن را «مبهم» ساخته و باعث شده است که «اعتماد» مشکل شود، اما چرا همرزمان آقای ربانی یکصدا می‏گویند که ادامه‏ی راه صلح‏طلبی استاد ربانی بهترین پیروی از آرمان‏های اوست؟ آیا اینها هم واقعاً از طالبان به هراس افتیده اند و دارند به تبعیت از حکومت آقای کرزی، با تضرع و التماس، از طالبان صلح گدایی می‏کنند؟
شاید ضرور نباشد که به خاطر ترور آقای ربانی آقای کرزی و اطرافیان او یکدست مورد انتقام قرار گیرند و یا اعدام شوند، اما بدون شک ضرور است که از آقای کرزی و حکومت او به طور جدی پرسیده شود که افغانستان را با رهبری و مدیریت ناکام خود تا کدامین پرتگاه به پیش می‏برند. درست است که آقای کرزی در برابر عملکردهای طالبان بی‏پاسخ و درمانده است، اما ملت افغانستان، با تمام نهادهای مدنی و حمایت بزرگی که از جامعه‏ی جهانی با خود دارد، به اندازه‏ی آقای کرزی درمانده نیست که نتواند جلو عمل طالبان را بگیرد، هرچند با هویت گمراه‏کننده‏ی خود ماهیت پیچیده‏ای از خود نشان دهد. طالبان همانگونه که از دروازه‏ای وارد منزل آقای ربانی می‏شوند، از دروازه‏ای نیز وارد شهر کابل و یا سایر نقاط کشور می‏شوند. ظاهراً این دروازه‏ها دیگر دروازه نیستند و هیچ کشیکی رفت و آمد طالبان یا به تعبیر رایج مقامات حکومتی «دشمنان صلح و ثبات افغانستان» را مورد نظارت قرار نمی‏دهد. این ضرور است که برای حفاظت شهر و منازل مردم، تدبیری سنجیده شود و در آن وقت اگر ضرورتی به قربانی دادن نیز افتاد، درنگی صورت نگیرد.
به نظر می‏رسد گره کور وضعیت افغانستان نیز در همین جاست. کسی نیست که از آقای کرزی به طور جدی سوال کند، همان‏گونه که کسی نیست تا از رهبرانی که هر کدام به نوبت خود، سنگ راه بخشی از جامعه شده و نیروهای فعال و مبتکر مردم را به انفعال و استیصال کشانده اند، سوالی بپرسد.
ظاهراً آقای کرزی از اینکه مورد سوال قرار نگیرد، ناراحت نمی‏شود، چون در ختم راه هیچ چیزی ندارد که از دست بدهد، و برعکس، چیزهای زیادی دارد که برای خود و هواداران خود هدیه کند. اما دیگرانی که مورد سوال قرار نمی‏گیرند دچار غفلتی می‏شوند که این غفلت، به معنای مرگ و نابودی تدریجی همه‏ی مردمان این دیار در چنگال ترور و وحشت طالبی است.

خروج نیروهای بین‏المللی و احتمال بحران اقتصادی


واگذاری مسئولیت امنیتی افغانستان به خود این کشور تا سال 2014، افغانستان را از لحاظ اقتصادی نیز با چالش سهمگینی مواجه خواهد ساخت. منابعی که تا کنون پشتوانه‏ی ثبات نسبی در عرصه‏ی اقتصادی تلقی می‏شوند، عمدتاً متکی به امکانات و مساعدت‏های بیرونی اند و هیچگونه منبع داخلی، به معنای واقعی کلمه در کشور پا نگرفته است.
اگر خواسته باشیم تصویر صادقی از وضعیت اقتصادی افغانستان ارایه کنیم، سال‏های آخر حاکمیت طالبان را مثال خواهیم داد. در این سال‏ها افغانستان، به استثنای کمک‏هایی که از بیرون برای سامان‏دهی اداره و جبهات جنگی در اختیار طالبان قرار می‏گرفت، در تمام عرصه‏های دیگر کشوری متکی به خود بود و منبع عاید داخلی آن برای شهروندان عادی کشور، همه از منابع داخلی تأمین می‏شد. در این سال‏ها بود که ارزش پول افغانی در برابر دالر امریکایی، به طور غیرقابل تصوری، پایین افتاده و یک دالر معادل حدود هشتاد هزار افغانی شده بود، یعنی تقریباً نرخ کاغذ عادی. دلیل این افت ارزش پولی افغانستان فقدان هرگونه پشتوانه‏‏ی اقتصادی بود.
پس از سقوط حاکمیت طالبان، سیلی از کمک‏های بین‏المللی، به بهانه‏های مختلف به افغانستان سرازیر شد و وزارت مالیه‏ی افغانستان، در یک اقدام مهم و بزرگ، ارزش پول افغانی را بالا برده و یک دالر معادل پنجاه افغانی و یا کمتر از آن شد. این افرایش در ارزش پول افغانی، هیچگونه ارتباطی با رشد صادق اقتصادی در کشور نداشت و تنها پول گزافی که به خصوص از طریق بانک ملی وارد بازار صرافی می‏شد، پول افغانی را باثبات نگه می‏داشت. اکنون که زمزمه‏ی خروج نیروهای بین‏المللی از افغانستان مطرح است، سوال پشتوانه‏ی پولی افغانستان نیز به طور جدی مطرح شده است.
افغانستان به طور سنتی یک کشور زراعتی بوده و حدود هفتاد در صد اقتصاد کشور وابسته به زراعت است. سی سال قبل، نه تنها اکثر ساکنان روستایی کشور غذا و مایحتاجات اولیه‏ی خود را از طریق زراعت به دست می‏آوردند بلکه با فروش قسمتی از تولیدات زراعتی خود می‏توانستند سایر مایحتاجات خود را از شهرها تأمین کنند. اکنون از مجموع ساکنان روستاها، کمتر از سی درصد نفوس در منطقه باقی مانده و بقیه به طور گروهی به شهرهای بزرگ مهاجرت کرده اند. دلیل عمده‏ی مهاجرت از روستاها، خشک‏سالی و کاهش محصولات زراعتی است که نمی‏تواند نیازهای اولیه‏ی روستانشینان را تأمین کند.
سی درصد نفوسی که در روستاها باقی مانده اند، نیز نمی‏توانند مایحتاجات اولیه‏ی زندگی خود را از مدرک زراعت و مالداری به دست آرند. تقریباً اکثر این روستانشینان، قسمتی از گندم یا آرد مورد نیاز خود را از شهرها خریداری می‏کنند. این امر نشان می‏دهد که زراعت و مالداری، به عنوان عمده‏ترین منبع تأمین اقتصادی کشور تقریباً به کلی از بین رفته است.
دومین منبع تأمین معیشت مردم افغانستان در ده سال اخیر مساعدت‏هایی بود که از طریق انجوها به افغانستان سرازیر می‏شد و این مساعدت به نحوی باعث گردش پولی در کشور می‏شد. هم‏اکنون بیش از هفتاد درصد این مساعدت‏ها یا قطع شده یا در حالت تعلیق قرار گرفته است. مساعدت‏هایی که عمدتاً از طریق بخش‏های نظامی صورت می‏گیرند، به هیچ وجه بر وضعیت اقتصادی کشور تأثیر مثبتی نداشته و تنها به عنوان بخشی از عملیات‏های نظامی و تکمیل‏کننده‏ی آنها به شمار می‏روند. با خروج نیروهای بین‏المللی از افغانستان این مساعدت‏ها نیز به طور کلی قطع خواهند شد.
کارگرانی که برای اشتغال و کارگری به ایران می‏رفتند با ارسال پول از این کشور، قسمتی از نیازمندی‏های معیشتی خانواده‏ها و اقارب خود را تأمین می‏کردند. با وخامت وضع زندگی مهاجرین در ایران، اکنون نه تنها این منبع مساعدت پولی قطع شده بلکه عده‏ی زیادی از خانواده‏ها هستند که برای بستگان و اقارب خود به ایران پول می‏فرستند تا یا برای مدتی اندک در آنجا به اقامت خود دوام دهند و یا بتوانند به کشور برگردند.
عده‏ی زیادی از خانواده‏های افغانی از مدرک پولی که بستگان شان از کشورهای اروپایی و امریکایی ارسال می‏کردند، امرار معیشت داشتند. بحران اقتصادی و دشواری وضع معیشتی در کشورهای اروپایی و ایالات متحده‏ی امریکا باعث شده است که این معاونت‏ها تا حد زیادی کاهش پیدا کند، حالانکه تعداد نیازمندان به این معاونت‏ها در افغانستان چندین برابر شده است.
خروج نیروهای بین‏المللی از افغانستان، توجه و مساعدت‏های بین‏المللی به افغانستان را نیز کم خواهد ساخت. این کاهش توجه و مساعدت بین‏المللی نه تنها جریان بازسازی و انکشاف در افغانستان را آسیب خواهد رسانید، بلکه دولت افغانستان را از لحاظ رسیدگی به مصارف و هزینه‏های اداری و به خصوص پرداخت معاشات کارمندان آن نیز مواجه با دشواری خواهد ساخت. محصولات گمرکی به عنوان تنها منبع عایدات دولت افغانستان، تنها از مدرک محصول بر واردات تأمین می‏شود که ادامه‏ی آن فشار بر دوش مردم را افزایش داده و هیچگونه دلیلی برای رشد اقتصادی کشور خلق نخواهد کرد.
افغانستان در طول ده سال گذشته، نه تنها هیچ منبع مستقل ملی برای تأمین نیازمندی‏های اقتصادی خود ایجاد نکرده، بلکه به طور کامل به منابع و مساعدت‏های بیرونی وابسته شده است. خروج نیروهای بین‏المللی و کاهش توجه و مساعدت‏های بین‏المللی، افغانستان را با بحران شدید اقتصادی مواجه خواهد ساخت که اولین اثر آن قحطی و گرسنگی خواهد بود. از همین اکنون که زمزمه‏ی خروج نیروهای بین‏المللی شدت گرفته است، تأثیرات روشن آن بر وضعیت بازار و اقتصاد کشور محسوس شده است. ارزش پول افغانی کاهش یافته و بر نرخ مسکن و جایداد تأثیر منفی زیادی وارد شده است. گردش پول در بازار نیز دچار آسیب شده و گراف کار و عایدات تاجران نیز به طور محسوسی افت کرده است.
نگرانی از وضعیت معیشتی به مراتب بیشتر از وضع امنیتی باعث نگرانی مردم افغانستان شده است. مردم احساس می‏کنند که 2014 نه تنها ثبات و امنیت افغانستان را با بحران شدید مواجه نموده، بلکه کشور را از لحاظ اقتصادی نیز دست‏خوش وضعیت ناگواری خواهد ساخت.
دولت افغانستان و قدرت‏های بین‏المللی هیچگونه اطمینان روشن و قابل اعتمادی برای مردم نشان نداده اند که در رفع نگرانی‏های آنان کمک کند. در سال‏های اندکی که تا خروج کامل نیروهای بین‏المللی از افغانستان باقی مانده است، مدیریت سیاسی کشور با چالش بزرگی مواجه خواهد بود که موفقیت در برابر آن، تنها در سهم‏گیری فعال و موثر نیروهای ملی و بین‏المللی ملاحظه می‏شود. آیا مدیریت سیاسی کشور، هیچگونه نشانه‏ای از برخورد هوشمندانه و مدبرانه با این نیاز را مطرح ساخته است؟

2014؛ سوالی که به تأمل ضرورت دارد

اشاره:
با بحرانی که در رابطه‏ی پارلمان و حکومت و قوای قضائیه پیش آمده است، افغانستان با دورنمای تاریک‏تری مواجه شده است. در جلسه‏ی روز شنبه، پنجم سنبله 1390، یک تن از خانم‏های عضو پارلمان، با تأسی از سنت افغانی، چادرش را روی نماینده‏ی مردی از گروه موسوم به اصلاح‏طلبان انداخت تا به این ترتیب بگوید که بهتر است به جای این همه نامردی گوشه‏ی اتاق بنشیند و «همچون زنان چادر به سر کند»! اما فقط یک هفته بعدتر، روز شنبه، یازدهم سنبله، هشت تن از نمایندگانی که در تصمیم اخیر کمیسیون مستقل انتخابات برنده اعلام شدند، تحت پوشش امنیتی شدید از طرف پولیس ضد شورش به داخل تالار ولسی جرگه راه یافتند و تنها در حضورداشت کمتر از پنجاه نفر و با جلوگیری از ورود ده‏ها نماینده‏ای که تحت ائتلاف حمایت از قانون گرد آمده اند، مراسم تحلیف را به جا آوردند. رییس ولسی جرگه به دلیل برگزاری مراسم تحلیف، از سوی جمعی از نمایندگان پارلمان به نقض مصوبات مجلس و ارتکاب «خیانت ملی» متهم شد، اما او در توجیه اقدام خود تنها از اقدام پولیس برای بازرسی موترهای نمایندگان، به شمول خود او، انتقاد کرد و حکومت را از پیامدهای این «اقدام نظامی و توسل به زور» هوشدار داد.
هنوز معلوم نیست که هشت نماینده‏ای که با زور پولیس داخل پارلمان شده اند، با تکیه بر کدام وسیله‏ی دیگر بر کرسی‏های خود در پارلمان تکیه خواهند زد. واکنش سایر نمایندگان نسبت به حضور این افراد در پارلمان نیز به طور دقیق معلوم نیست، با اینکه لحن و موضع ظاهری آنان نیز طرحی برای عبور از بن بست ارایه نمی‏کند.
از ملاحظه‏ی بحران در رابطه‏ی پارلمان و دو قوای دیگر می‏توان به گوشه‏هایی از مشکلاتی وقوف یافت که طی سال‏های آینده، سردچار ما خواهد شد. شاید نقطه‏ی حساس این مرحله همان سال 2014 باشد که قرار است نیروهای خارجی از افغانستان خارج شوند. مسلم است که فقدان رهبری و مدیریت خردمند سیاسی، هیچ راهی را برای مقابله‏ی منطقی با مشکلات نشان نمی‏دهد. برعکس، با هر تصمیم و اقدامی که صورت می‏گیرد، ریشه‏های بحران عمیق‏تر و دامنه‏ی فاجعه گسترده‏تر می‏شود.
در یادداشتی که پیش روست، برخی از نکته‏هایی مورد اشاره قرار می‏گیرند که تا سال 2014 برای فکر کردن روی آنها فرصت خواهیم داشت، اما با گذشت هر روز دامنه‏ی این فرصت کوتاه‏تر می‏شود:
1- سال 2014 را می‏توان نقطه‏ا‏ی واقعی برای انتقال و یک تحول بنیادی نام داد. تا سال 2014 که به هر حال مرحله‏ی جدید سیاسی‏ای در کشور آغاز خواهد شد، تنها سه سال زمان داریم. سه سال به هیچ وجه زمان زیادی نیست. تا چشم باز کنیم این سه سال، مانند نه سال گذشته، سپری خواهد شد.
2- مرحله‏ی بعد از 2014، خوب یا بد، با آنچه در مرحله‏ی کنونی داشته ایم، فرق خواهد داشت. آنچه وجه برجسته‏ی مرحله‏ی کنونی محسوب می‏شود، در یک کلمه «وابستگی» کامل، حد اقل در عرصه‏ی امنیت و معیشت، بوده است. امنیت ما توسط ده‏ها هزار سرباز بین‏المللی تأمین شده و معیشت ما نیز از مساعدت‏های بیرونی به دست آمده است. در عرصه‏ی امنیت، اردو و پولیس و استخبارات ما با چشم و گوش و دست و پای نیروهای بیرونی عمل کرده و در عرصه‏ی معیشت، بانک جهانی و پروژه‏های انجویی دست ما را به سوی دهان ما هدایت کرده است.
3- با توجه به واقعیت وابستگی در عرصه‏ی امنیت و معیشت، در مرحله‏ی جدید سیاسی که بعد از 2014 آغاز می‏شود، حد اقل دو تغییر بزرگ در برابر ما قرار خواهد گرفت:
اول، چتر امنیتی و معیشتی‏ای که فعلاً در کشور داریم، کوتاه خواهد شد. بعد از 2014، ما باید امنیت و معیشت خود را یا با اتکا به منابع خودی تأمین کنیم و یا در چوکات یک قرارداد و تعهد مشخص با قدرت‏های بیرونی که آنهم مستلزم پاسخگویی و بازپرداخت سنگین خواهد بود.
دوم، با کاهش حضور و نقش موثر و مستقیم قدرت‏های بین‏المللی، موازنه‏ی قوا در رابطه‏ی گروه‏ها و نیروهای داخلی، به شدت به هم خواهد خورد و نیروهای جدید، به شمول حزب اسلامی و طالبان، به هر حال، جای معینی را در معادلات قدرت احراز خواهند کرد. با برهم‏خوردن این توازن قوا، به طور طبیعی، جایگاه نیروهای سیاسی و نقش قانون و ساختارهایی که بر اساس توازن قوا در مرحله‏ی کنونی شکل گرفته اند، دگرگون خواهند شد.
4- اگر تهدید امنیتی از ناحیه‏ی برخی از قدرت‏های ناسازگار منطقه‏ای مانند ایران و پاکستان و عربستان باشد، آیا اردو و پولیس و استخبارات ما می‏توانند در برابر دسایس و دست‏اندازی‏های آنان ایستادگی نشان دهند؟ مثلاً آیا می‏توانند از شعله‏ور شدن جنگ مذهبی که چاشنی خود را عمدتاً از ایران و عربستان خواهد گرفت، و جنگ اتنیکی – قومی که باز هم تحریک ایران و پاکستان و احیاناً قدرت‏های دیگر را با خود خواهد داشت، جلوگیری کنند و نگذارند که افغانستان با فاجعه‏ی جنگ داخلی از نوع جنگ‏های دهه‏ی هفتاد یا بدتر از آن، رو به رو شود.
5- اگر تهدید امنیتی از ناحیه‏ی طالبان باشد، آیا باز هم اردو و پولیس و استخبارات ما می‏توانند از تهاجم این گروه جلوگیری کنند و در ساده‏ترین صورت، اجازه ندهند که مثلاً صفوف اردو با نفوذ طالبان، به میدان تصفیه‏های خونین تبدیل شده و یا شهر و روستا از آسیب کینه‏توزی و عقده‏گشایی طالبانی در امان باشد؟
6- جنگ داخلی اگر بار دیگر در کشور اتفاق بیفتد، نه تنها ترحمی از دنیا برنخواهد انگیخت، بلکه با نفرت و انزجار نیز بدرقه خواهد شد. کشورهای دنیا یک بار بعد از طالبان به افغانستان آمدند تا کفاره‏ی «غفلت و فراموشی‏ها»ی خود در حق این کشور «مظلوم و آسیب‏دیده» را پرداخت کنند. به نظر نمی‏رسد کسی باری دیگر اشکی برای رنج‏های افغانستان بریزاند. در جنگ داخلی رواندا که سال 1994 میان دو قبیله‏ی هوتو و توتسی صورت گرفت، تنها در صد روز یک میلیون انسان از یک کشور ده‏میلیونی روی سرک و کوچه و دشت انبار شد، بدون اینکه در سراسر دنیا کسی خمی به ابرو آورده باشد. آیا افغانستان می‏تواند به تجربه‏ای متفاوت‏تر از رواندا دلخوش باشد؟
7- تهدید معیشتی نیز به موازات تهدید امنیتی قابل توجه است. در طول سال‏های پس از طالبان، افغانستان از لحاظ معیشتی، درست مانند امنیت، به مساعدت بیرونی وابسته بوده است. آیا می‏توان در فقدان مساعدت بیرونی، حد اقل دو یا سه امکان کوچک را برای گردش پول یا تأمین معیشتی مردم نشان‏دهی کرد؟ مثلاً آیا می‏توان گفت که زراعت یا صنعت یا معادن ما می‏تواند فیصدی اندکی از ضرورت‏های معیشتی ما را تکافو کند؟
اگر برای وضعیت معیشتی خود امکانی جستجو نتوانیم، تهدید گرسنگی نیز مازاد بر مشکلات خواهد بود. همین اکنون، چهارراهی‏های عام در نقاط مختلف شهر کابل مملو است از متقاضیان کار جسمی در ازای فقط 300 افغانی یا کمتر از آن. از این جمع، تنها فیصدی اندکی قادر می‏شوند که نیروی کار روزانه‏ی خود را به فروش برسانند. اکثریت عظیم آنان در نیمه‏های ظهر، با خاطر افسرده و دست خالی به سوی خانه‏های خود بر می‏گردند. آنکه در گرمای تابستان و ماه رمضان می‏آید تا در بدل 300 افغانی شاقه‏ترین کار جسمی را انجام دهد، می‏خواهد بگوید که در خانه‏اش نانی نیست، و آنکه در نیمه‏ی ظهر با لبان آویزان و پاهای کشال به سوی خانه می‏لغزد، می‏گوید که آن شب چیزی در بساطش یافت نمی‏شود. این لشکر گرسنه تا سه سال دیگر چه کمیتی را تشکیل خواهد داد؟
8- برنامه‏ی انکشافی سازمان ملل، به عنوان بزرگ‏ترین مرجع مساعدت‏های انجویی در افغانستان که پروژه‏های آن در کمترین موارد از سه صد و یا چهار صد میلیون دالر پایین‏تر است، اعلام کرده است که طی یکی دو سال آینده، از جمع حدوداً 1300 کارمند خود، تنها کمتر از 300 نفر را نگه‏ داشته و بقیه را تنقیص می‏کند. بالاتر از 70 درصد تنقیص در کارمندان این سازمان، به معنای همین مقدار تنقیص در مساعدت‏های آن نیز هست. میزان بیکاری‏ای که با این تنقیص‏ها سردچار کشور می‏شود، در افزایش تهدید گرسنگی چه نقشی خواهد داشت؟
9- در فاز جدید سیاسی، جنگ قدرت‏های منطقوی و بین‏المللی در افغانستان شدیدتر و حساس‏تر خواهد شد. خطرناک‏ترین صورت این جنگ، برخوردهای استخباراتی است که در قالب جنگ‏های مذهبی، اتنیکی – قومی، و جهت‏گیری‏های سیاسی رونما شده و نیروهای عمل خویش را از داخل افغانستان استخدام خواهد کرد. با این جنگ، فشار بیشتر را گروه‏ها و نیروهایی خواهند دید که در فقدان هرگونه ابتکار داخلی در جنگ قدرت منطقوی و بین‏المللی درگیر شوند. شکی نیست که این درگیری برای هیچ طرف سودی نخواهد داشت، اما آنهایی که می‏دانند «هزینه‏ی جنگ به هیچ وجه در حالت صلح قابل جبران نیست»، باید بیشترین میزان نگرانی را داشته باشند.
10- بحران رابطه‏ی سه قوا، از همین حالا پایه‏های اتوریته‏ی مشروع و مطاع را متزلزل ساخته است. چه این بحران تنها به دلیل گرایشات و خواسته‏های نیروهای داخلی باشد (که بعید است)، چه به دلیل دست‏اندازی و دخالت قدرت‏های منطقوی و بین‏المللی، برای فردای افغانستان شگون بدی دارد. در جامعه وقتی اتوریته قابل احترام نباشد، سنگ روی سنگ بند نمی‏شود و در کشور ما، به سادگی می‏تواند تشتت و فاجعه‏ی هولناکی را در پی داشته باشد. اگر تمام دستاوردهای مبارزات سیاسی کشور در ایجاد یک نظام شبه‏قانونی خلاصه شود، این دستاورد از همین حالا در معرض تهدید قرار گرفته است. با فروپاشی اتوریته‏ی مشروع به چه سرنوشتی گرفتار خواهیم شد؟
11- قدرت عمل سازمان‏یافته‏ی طالبان و سایر مخالفان مسلح حکومت، با توجه به وضعیتی که فعلاً سردچار ما هست، باید شدیداً هوشداردهنده باشد. کافی است که رکورد عملیات پس از فراز از زندان قندهار را تا ترورهای سازمان‏یافته‏ی سیدخیلی، و ملک زرین و داود و مجاهد و احمد ولی و جان محمد و رییس شورای علمای قندهار و حمیدی و حمله بر ولایت پروان و شورای فرهنگی بریتانیا در کابل کنار هم بگذاریم. کسانی که می‏توانند نیروهای انتحارگر را با سازماندهی غیرقابل تصور بسیج کنند که هم توان عمل شگفت‏انگیز داشته باشند و هم از مدیریت و برنامه‏ریزی وحشتناکی بهره‏مند باشند، باید مورد توجه قرار گیرند. اکنون که افغانستان در حضور نیروهای بین‏المللی در برابر عمل‏های این گروه‏ها زمین‏گیر شده است، فردا در فقدان حضور و نقش حمایتی نیروهای بین‏المللی با کدام بنیه‏هایی ایستادگی خواهد کرد؟
12- چرا باید از طالبان بترسیم؟ نیروهای طالب در سراسر کشور از مرز 2000 نفر تجاوز نمی‏کند. به هویت و ماهیت این گروه دو هزارنفری دقت کنیم: فکر آنها منحط‏ترین فکر است، فکری که با نفرت از انسان و مدنیت انسانی عجین است؛ چهره‏ی آنها کثیف‏ترین چهره است، چهره‏ای که از هر لحاظ وحشت و نفرت بر می‏انگیزد؛. عمل آنها زشت‏ترین عمل است، عملی که صدها مسلمان نمازگزار را در مسجد هدف قرار می‏دهد، کودکان مکتب را قتل عام می‏کند، بی‏گناهان روی بازار را به خاک و خون می‏کشاند، و یا بینی دختری را می‏برد و زنی را در ملأ عام سنگسار می‏کند.... در سراسر دنیا نیز یک شخص سالم و صالح پیدا نمی‏شود که از طالب حمایت کند و یا از دوستی با آن احساس خوشی کند. در مقابل، ما هستیم که تعداد ما به میلیون‏ها انسان می‏رسد. فکر ما زیباترین فکر است، فکری که به انسان و انسانیت عشق می‏ورزد؛ چهره‏ی ما زیباترین چهره است، چهره‏ای که هر کسی از بودن با آن احساس آرامش و مصئونیت می‏کند؛ عمل ما نیز زیباترین عمل است، عملی که از حقوق بشر و انسان و دموکراسی و آزادی حمایت می‏کند... در سراسر دنیا نیز میلیون‏ها انسان پاک و بزرگ هستند که از ما و داعیه‏ی ما حمایت می‏کنند و حاضر اند ما را در راستای اهداف بلند ما حمایت کنند. با این حال، چرا از طالبان می‏ترسیم؟ چه رازی در این ترس و هراس استخوان‏شکن وجود دارد؟... تصور شود که دو هزار طالب، دو هزار گرگ وحشی و درنده‏ای که از کوه‏ها برای تهدید شهر سرازیر شده اند. آیا باید با فراموش کردن هزاران سال عبور خود از دوران مغاره‏‏نشینی و هراس از گرگ و دیو و دد و وحشی، به جایی رسیده باشیم که تنها تهدید گرگ‏ها ما را از خود بی‏خود سازد و به هراس و وحشت دچار سازد؟ آیا نمی‏توان اندکی به خود برگشت و به طالب و یا گرگ گفت که اینجا شهر است و جای آدمیزاد است و مدنیت هزاران ساله در آن شکل گرفته است و بهتر است که شما به کوه و دشت و جنگل برگردید؟ ... آیا هیچ راهی برای ما باقی نمانده است که از انسانیت و مدنیت خود در برابر دو هزار گرگ حراست کنیم؟... به نظر می‏رسد به فکر و تأملی جدی‏تر ضرورت داریم.
13- جامعه‏ی ما از لحاظ سیاسی بیش از هر زمان به موضع، تصمیم و عمل سنجیده‏شده ضرورت دارد. عمده‏ترین پایه‏ی این ضرورت را مشارکت هرچه وسیع‏تر و کیفی‏تر نیروهای جامعه تشکیل می‏دهد. باید بیش از هر زمان به سهم‏گیری مسئولانه‏ی تمام نیروهای جامعه فکر شود. چالشی که در برابر خود داریم، به هیچ صورت، با بنیه‏های سازمانی و امکاناتیِ موجود و میزان عمل و دقتی که فعلاً در سطح جامعه دیده می‏شوند، همخوانی ندارد. ما به انگیزه و سازماندهی ضرورت داریم. زندگی ما باید دارای انگیزه شود و روابط ما باید انسجام پیدا کند. آنچه طالبان را صاحب قدرت مانور ساخته است، چیزی جز انگیزه و سازماندهی نیست. گویا طالبان برای بدترین هدف (کشتن و تهدید انسان) انگیزه دارند، اما ما برای بهترین هدف (زنده ساختن و امان بخشیدن انسان) انگیزه نداریم!
14- ظاهراً داریم زمان خویش را به سرعت از دست می‏دهیم. نه اینکه هیچ کاری نمی‏کنیم، اما این کار برای پاسخ‏گویی به سوال 2014 و الزامات آن کافی به نظر نمی‏رسد. آنانی که مرجعیت سیاسی جامعه را در اختیار دارند، اولین مخاطب‏های این سوال اند، اما اگر این مراجع تکانی به خود ندهند و یا کک شان نگزد دیگران چه کاری می‏کنند؟ این مراجع شاید از همین حالا، راه‏های عقبگرد خود را نشانی کرده باشند. دیگرانی که هیچ راهی برای عقبگرد ندارند باید فکری به حال خود داشته باشند. شاید هنوز هم برای اقدامات جدی و عملی وقتی داشته باشیم، اما زمان و تحولاتی که به سرعت در راه است، برای طولانی شدن این انتظار مجال زیادی نخواهد داد. دقیقاً نمی‏توان گفت که برنامه‏ی جدی برای عمل چیست، اما حس می‏شود با هر روز زمانی که از دست می‏دهیم فشار برای تحقق و عملی شدن این برنامه شدیدتر خواهد شد. تازه، همین حالا هم خیلی دیر شده است و فردا به مراتب دیرتر خواهد بود.

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

یل فرصتی بری تأمل بود




(مصاحبه با ماهنامه آینه معرفت - شماره پنجم)

آینه معرفت: گفته می‏توانید که مهم‏ترین اثراتی که شما از دانشگاه یل پذیرفتید چه بود؟
رویش: راستش، از اینکه بگویم از دانشگاه یل چه تأثیر عمده‏ای پذیرفتم، دچار تردید هستم. دلیل ساده‏اش این است که چهار ماه بودن من در این محیط اکادمیک، توأم با هیجانِ مواجهه با مسایل جدیدی بود که شاید برای اکثریت افراد دیگر هیچگونه جذبه و هیجانی خلق نکند. من اولین بار بود که در زندگیم وارد یک محیط اکادمیک می‏شدم و با شخصیت‏هایی سر و کار می‏یافتم که هر کدام تجربه‏های بزرگی از زندگی در محیط‏های اکادمیک داشته اند. بااینهم، حس می‏کنم آمیزش اندیشه و شخصیت و زندگی طبیعی را در یل به روشنی متوجه شدم. در محیط ما، به نظر می‏رسد فاصله‏ی زیادی میان اندیشه و شخصیت انسان‏ها وجود دارد. افراد زیادی هستند که وقتی دقت کنیم گویی اندیشه و تفکر شان درست مثل پول شان است که گاهی در جیب شان هست و گاهی نیست و گاهی از آن استفاده می‏کنند و گاهی حتی نمی‏فهمند که چگونه از آن استفاده کنند. مقام و پست و عنوان برای آدم‏های اینجا هویت خلق می‏کند. در دانشگاه یل، اما تجربه‏ی متفاوتی داشتم. شخصیت‏ها فاصله‏ی خاصی میان اندیشه و شخصیت و زندگی طبیعی خویش نشان نمی‏دادند. به همان سادگی که اندیشه‏ی خویش را در سخن و یا کلاس درسی خود انعکاس می‏دادند در رفتار و نشست و برخاست و خنده و هیجان خود نیز ظاهر می‏ساختند. شخصیت‏های ما اغلب برای اینکه نشان دهند کی هستند، ناچار می‏شوند دیگران را با جلوه و تبارزهای خاص حالی کنند. موتر و مقام و لباس و جای نشستن و نحوه‏ی راه رفتن و بادی‏گارد و احترام و تعظیمی که دریافت می‏کنند همه باید بگویند که حاجی‏آغا چه کسی تشریف دارد. آنجا چنین نبود و من از این تجربه حس واقعاً زیبا و دگرگونه‏ای می‏یافتم.

متن کامل این مصاحبه را در پیوندهای ذیل دنبال کنید:


۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

مجرمان چگونه سخن می‏گویند؟

(در سفری که به اروپا داشتم در حال و هوا و شرایطی خاص، در جمع دوستان صحبتی داشتم که لحن آن با سایر حرف هایم اندکی متفاوت بود. به پیشنهاد برخی از دوستان، متن این سخنرانی را بازنویسی کردم تا در معرض استفاده و قضاوتی وسیع تر قرار گیرد. یکی از دریغ های ما در افغانستان، حد اقل در رابطه با خودم، تفاوتی است که میان زبان گفتاری برای مخاطبان عام و زبان نوشتاری برای مخاطبان خاص وجود دارد. بااینهم، این کوتاهی را در نظر داشته متن آن سخنرانی را برای جمهوری سکوت آماده کردم که اینک در این صفحه نیز به طور کامل بازنشر می شود. یادداشت ذیل تنها اشاره ای تفسیرگونه است در پاسخ به برخی از کمنت هایی که در جمهوری سکوت دریافت کرده بودم. این یادداشت را به عنوان مقدمه سخنرانی ام می آورم و متن سخنرانی را در پیوندی که ضمیمه می شود، درج می کنم.)

فکر می‏کنم حرف زدن و تفسیر کردن از فصل دیوانگی‏های ما یکی از مهم‏ترین و پرمسئولیت‏ترین فصل سخنوری ما در تاریخ خواهد بود. من در دنمارک در فضا و حال و هوای خاصی سخن گفتم. از اینگونه حال و هواها، مخصوصاً کسانی که سخنرانان حرفه‏ای نیستند و تنها برای ضرورتی سخن می‏گویند که برای شان در شرایط خاص مطرح می‏شود، اجتناب‏ناپذیر است. این سخنرانی من به طور کلی در دو بخش تقسیم شده بود: بیم و امید! پارادوکس دیالکتیک در زندگی و سرنوشت خاص ما در سرزمینی به نام افغانستان.
فکر می‏کنم اگر جدی‏تر باشیم این بیم و امید را تعریف روشنی از «هست» کنونی خود می‏یابیم. دوست دارم «بیم» را از جنس «ترس» نگیریم. ترس نشانی از خودباختگی است در برابر وضعیتی که توان مقابله در برابر آن را در خود نمی‏بینیم. اما بیم نشان از آگاهی ماست در وضعیتی که قرار داریم و این آگاهی مقدمه‏ای است برای اینکه درست‏تر و مسئولانه‏تر عمل کنیم. در قرآن، این تعبیر را در قالب «انذار» می‏خوانیم و یکی از مسئولیت‏های بزرگ پیامبر نیز «انذار» بود: یاایهاالمدثر، قم فانذر! (ای جامه برخود پیچیده، برخیز و بیم بده). صفات «بشیر» و «نذیر» برای پیامبر اکرم در کنار هم می‏آمدند: او از آنچه انسان در آن بود، بیم می‏داد و به آنچه باید در آن باشد، بشارت می‏داد. فکر می‏کنم انسان اگر بیمناک باشد، بشارت را به روشنی بیشتر درک می‏کند.
فکر می‏کنم2014 نقطه‏ای روشن برای بیمناک‏بودن ما است. یاد دیوانگی‏های ما نیز بخشی از همین بیم است. من با دیوانه‏ها زیسته ام. سخن بی‏پروای من از دیوانه‏ها بیانگر عدم هراس من از هم‏ریشگی و هم‏سرنوشتی با آنان است. تا کنون نتوانسته ام به جدی بودن و بزرگ بودن آن «دیوانه»ها شک کنم. حس می‏کنم آن حرفی که از قول شفیع در آخرین مصاحبه‏اش گفته شده بود تفسیر قشنگ دیوانگی بود: «وقتی ناله‏ی مادرت را از آن سوی دیوار بشنوی و نتوانی به فریادش برسی، اگر «دیوانه» نشوی، حتماً «مسعود» می‏شوی که گویا با کشتن انسان سعادت نصیبت شده است»! یا اینکه می‏گفت: «جنگ مال دیوانه‏هاست» یا «جنگ بزرگ‏ترین دیوانگی بشر است». از این سخنان بیشتر با تاریخ می‏شود مخاطب شد نه صرفاً با زمان حال. دیوانگی در شرایط خاص شکستن تابوهایی است که به نام هر چه مرسوم و متعارف است، بر ما قالب می‏شود. دیوانگی اوج قالب‏شکنی است.
این شب و روزها، تکرار خاطره‏های تلخ انسانی است که به اجبار به دیوانگی کشانده می‏شد: افشار، دلو، حوت! ... سال‏های دشوار و تلخ در کابل، سال‏های جنگ، سال‏های دیوانگی با قدرت!
من از دوستانی که دیوانگی را تنها دیوانگی می‏بینند نه منطق خاصی در زمان و شرایط خاص، تنها انتظارم این است که اندکی فراتر بروند و فراتر نگاه کنند. جنگ و دیوانگی منطق مشترکی دارند که به سادگی با هم تبادله می‏شوند. در واقع جنگ و دیوانگی از همدیگر وام می‏گیرند و به همدیگر وام می‏دهند. دیوانگی‏های عادی یا دیوانه‏بازی های مرسوم را از دیوانگی‏هایی که در جریان تقابل‏های جدی پیش می‏آیند تفکیک کنیم. حالا هم کسانی داریم که دیوانگی می‏کنند، اما اینها اغلب کاپی بدلی و مضحک دیوانگی‏های اصیل اند که تنها در مقاطعی خاص شاهد شان می‏شویم.
به هر حال، منطق دیوانگی منطقی برای همیشه نیست. قرار هم نیست انسان همیشه دیوانه باشد. ذات انسان بر عقلانیت تکیه دارد و بر حساب و کتاب و منطق حسابی و درست. دیوانگی استثنایی در تاریخ و سرنوشت انسان است. مسئولیت ما این است که این قاعده و استثنا را احترام کنیم و قاعده را قاعده‏تر بسازیم و استنثنا را استثناتر.
حالا از فصل دیوانگی عبور کرده ایم و یکی از ویژگی‏های قابل توجه در میان هزاره‏ها همین استعداد شگرف آنان در تطابق یافتن با شرایط و فصل‏های مختلف زندگی است: هزاره‏ها استثناها را برای تذکر و یاددهانی فراموش نمی‏کنند، اما تلاش شان در اینکه قاعده‏ی بازی همیشه از نوعی باشد که تاریخ آن را می‏خواهد، قابل قدر و دوست‏داشتنی است.
من مانند هر دوستی دیگر که سه دهه از عمرش در «شهادت تاریخ» معاصر افغانستان گذشته باشد، گواه این استعداد امیدبخش در میان هزاره‏ها هستم و اگر بتوانم، هر چند با لکنت و اشتباه، آن را بازگو کنم، بخشی از مسئولیتم را ادا کرده ام.
دیوانگی را به یاد داشته باشیم تا به دیوانگی برگشت مان ندهند!

(متن سخنرانی را در پیوند قصه های زندگی و یا جمهوری سکوت دنبال کنید)

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

2014 حامل چه پیام و هوشداری است؟

(سخنرانی در کابل – جدی 1389)

بسم الله الرحمن الرحیم

سرفصل حرف‏هایی را که اینجا می‏خواهم بگویم، 2014 است. سال 2014 همان سالی است که به طور رسمی اعلام شده است که نیروهای ناتو و در رأس همه نیروهای ایالات متحده‏ی امریکا از افغانستان خارج می‏شود.
شاید کسان زیادی در اطراف ما باشند که هنوز هم 2014 را به عنوان یک نقطه‏ی بسیار جدی مورد توجه قرار ندهند. شاید هم به دلیل این باشد که برخی‏ها اطمینان‏هایی را برای خود داشته و از جاهای خاصی چراغ سبز گرفته باشند که هیچگونه آسیبی در 2014 متوجه آنان نخواهد بود. برخی‏های دیگر هم شاید به دلیل این باشد که واقعاً هیچ تجربه‏ای از تاریخ سیاسی افغانستان نگرفته اند و حس می‏کنند که خوب، بالاخره هر چه باشد به عنوان یک تجربه‏ی تازه اتفاقی می‏افتد و ما با آن می‏سازیم و پیش می‏رویم. برخی‏های دیگر هم شاید هنوز غافل باشند، به همان تعبیر قرآنی که می‏گوید: «اقترب للناس حسابهم و هم فی غفلتهم معرضون» (فصل حساب‏رسی مردم نزدیک است، ولی آنها در غفلت خود روگردان هستند». شاید این همان دسته‏ای باشد که از درک واقعیت‏ها عاجز بوده و در برابر واقعیت‏ها با چشم و گوش باز برخورد نکنند.
اما من به دو دلیل مشخص از 2014 دچار بیم بوده و احساس نگرانی دارم:
اول، به دلیل اینکه حد اقل در دو دهه‏ی اخیر یکی از کسانی بوده ام که تجربه‏ی خونباری را از یک فصل تقریباً مشابه دارم: سال 1992، وقتی که حکومت داکتر نجیب الله، چهار سال بعد از خروج نیروهای اتحاد شوروی، سقوط کرد. 2014 برای من دقیقاً زنگ 1992 را به صدا می‏آورد.
دوم، به دلیل اینکه در همین اواخر رفته ام تا امریکا و با اشخاص و مراجع مختلفی در ارتباط بوده ام که این حوادث، به هر حال، در همان جا و با تصمیم آنها شکل می‏گیرد؛ یعنی در همان جا است که کسانی تصمیم می‏گیرند در سال 2014 با افغانستان و نیروهای خود در این کشور چه کار کنند.
از ورای این دلایل نکته‏هایی به نظرم می‏رسند که حس می‏کنم نگرانی و بیم مرا توجیه می‏کنند. این نگرانی تنها به این دلیل نیست که نیروهای امریکا از افغانستان خارج می‏شود، بلکه بیشتر به دلیل عدم آمادگی ما برای مواجهه‏ی درست و قابل اطمینان با حوادث و واقعیت‏های کشور ما نیز هست.
با این وجود، تا سال 2014 بیش از سه سال فاصله داریم. در این مدت، فرصت برای کار کردن و جلوگیری از حوادث ناگوار و نامطلوب کم نیست. این امکان وجود دارد که به مسئولیت‏های فردی و اجتماعی/گروهی خود رسیدگی کرد.
در اینکه سال 2014 بیم‏ها و هوشدارهایی را برای ما دارد، جای شکی نیست. در عین حال، امیدواری‏ها و امکاناتی نیز هستند که نسل ما، در مقایسه با نسل‏های پیشین در اختیار خود دارند. اما آیا در روشنایی بیم و هوشدارهایی که از 2014 می‏گیریم و با توجه به امکانات و زمینه‏هایی که در اختیار خود داریم، می‏توانیم به سوال «چه باید کرد؟» پاسخ مناسب داشته باشیم؟

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

نتیجه انتخابات ولایت غزنی: سوالی تازه برای مشکلی کهنه



نتیجه انتخابات ولایت غزنی، نکته ها و مباحث جدی و ریشه داری را به میان آورده است که خوب است در مورد آنها با مسئولیت و جدیت بیشتر درنگ کنیم:

مدیریت سیاسی کشور:
سوال اول این است که چرا مدیریت سیاسی کشور به وضعیتی گرفتار شده که روز به روز نه تنها مشکلات گذشته آن کمتر نمی شود بلکه دامنه آن گسترش می یابد و پیچیدگی آن بیشتر می شود؟ در این مشکلات از طالبان و سایر مخالفان مسلح شروع کنیم تا قاچاقبران مواد مخدر، ناامنی های مسیر شاهراه ها، فساد اداری، تنش در روابط منطقوی و بین المللی، رسوایی های پیهم سیاسی، گسست های اجتماعی و سیاسی، فقر و بیکاری و انواع بزهکاری های اجتماعی، ... تا برسیم به اینکه پروسه انتخابات که قاعدتاً باید بر میزان ثبات و تحکیم قانونیت منجر شود، زمینه را برای قانون شکنی و گریز از اصولیت های زندگی مدنی بیشتر می سازد.

رهبری سیاسی هزاره ها:
سوال دوم این است که رهبری سیاسی هزاره ها، درست مانند مدیریت کلان کشور، چه راهی را طی می کند که برغم مشارکت و سهم گیری فعال و مسئولانه مردم در تمام بخش های حیات مدنی کشور، روز به روز آسیب پذیری های هزاره ها در روابط ملی و اجتماعی کشور بیشتر شده و منطق فعال مدنی و دموکراتیک آنان قربانی بازی های کوچک و ناشیانه سیاسی می شود؟... این جامعه چرا در روابط ملی و بین المللی خود از پویایی محروم است و در برابر تمام تحولات موضع انفعالی دارد؟ ... چرا کاندیدوزیران هزاره در سه نوبت پیهم رأی گیری پارلمانی رد شد و این سوال هنوز پاسخ روشن خود را نیافته است؟ ... معضل تهاجم کوچی ها چرا همه ساله خونبارتر و پرهزینه تر از سال قبل تکرار می شود؟ ... چرا محرومیت دستوری و عامدانه از تمام برنامه های انکشافی و بازسازی در سطح مرکز و ولایات جریان دارد و هیچ کسی به آن اعتنا نمی ورزد؟ ... و اینک معضل انتخابات ولایت غزنی چرا به یک معمای پیچیده و خطرناک تازه تبدیل شده است؟

مسئولیت همگانی ما:
سوال سوم این است که با توجه به تمام نابسامانی هایی که در برابر خود می بینیم، سهم و نقش فعال و راهکشای ما برای رو به راه ساختن امور چیست و اساساً چه کار می توان کرد که کجی ها اندک اندک راست شده و عقلانیت و تدبیر بر سیاست ها و عملکردهای ما حاکم شود؟
***
افغانستان، مخصوصاً با انتخابات پارلمانی امسال دچار بحران شدید و بی سابقه ای شده است. کمیسیون مستقل انتخابات، در حد امکانات و زمینه هایی که در اختیار آن بود، برای پاسداری از شفافیت و قانونیت پروسه انتخابات کارنامه درخشانی را به ثبت رسانید. این کمیسیون تا حد لازم در برابر فشارها مقاومت کرد و از تخطی های گسترده در جریان انتخابات جلوگیری نمود و آرای تقلبی بی شماری را باطل ساخت.
اما بیماری و فساد همه گیر در بدنه نظام سیاسی کشور، این حرکت قانونمند کمیسیون مستقل انتخابات را نیز به یک معضل تازه برای ثبات و امنیت کشور تبدیل کرده است. رییس جمهور کشور، بدون اینکه موقف خود در پاسداری از قانونیت و اصولیت را مراعات کند، اولین مرجعی شد که باید صدای ضدقانون بلند کند و حریم و حرمت قانون را فدای مصلحت قومی و قبیلوی نماید. واکنش این عالی ترین مقام سیاسی کشور در برابر نتایج اولیه انتخابات ولایت غزنی، توأم با واکنش های مراجع مختلف حکومتی در برابر کمیسیون مستقل انتخابات، تمام دستاوردهای مثبت و نیکوی این کمیسیون را به نقطه های بحران و مشکلات برای کشور تبدیل کرده است.
حالا کمیسیون مستقل انتخابات کار خود را تمام کرده، اما قبل از اینکه پاسخ زورمندان متقلب و یا افراد غیرمسئول را بگوید، باید در برابر ریاست جمهوری و ارگان های تابع آن سینه سپر کند و از قانونیت و اصولیت دفاع کند. این است که دیده می شود نتیجه انتخابات ولایت غزنی با «مشکلات فنی» مواجه می شود، شاهراه های کشور در شمال کشور به روی ترافیک مسدود می شود، نمایندگانی که یک دوره خود از و اضعان و پاسداران قانون در «خانه نمایندگان ملت» بودند، در شکستن قانون و نقض قانونیت در کشور پیشگام می شوند.
این مشکل، مشکل ساده ای نیست که بتوان به راحتی از آن عبور کرد. در برابر قدرتمندان محلی ای که هر کدام پیروزی خود در انتخابات را مساوی با آبرو و اعتبار اجتماعی خود می دانند، چه کسی باید ایستادگی کند و چه کسی آنها را به پذیرش انتخاب و قضاوت مردم قانع سازد در صورتی که ریاست قوای اجرائیه خود از اولین پیشگامان دهن کجی در برابر انتخاب و قضاوت مردم باشد؟
***
نمایندگان پیروز ولایت غزنی نیز تا کنون ابتکار و درایت لازم سیاسی برای ادای مسئولیت سیاسی خود در مقام نمایندگی از ملت را نشان نداده اند. آنها از همان آوانی که واکنش آقای کرزی را شنیدند، باید گام پیش می گذاشتند و به طور صریح و شفاف برای همه، از جمله آقای کرزی، یادآوری می کردند که نمایندگی یک ولایت را نمی شود بر اساس قوم و منطقه تقسیم کرد که گویا هزاره نماینده هزاره باشد و پشتون نماینده پشتون. انتخابات برگزار شده و مردم غزنی - نه مردم هزاره - نمایندگان منتخب خود را به پارلمان فرستاده اند و این نمایندگان با ادله روشن و واضح به تمام مردم غزنی اطمینان می دهند که از حقوق و منافع شان، بدون توجه به اینکه به کدام قوم و منطقه تعلق دارند، حراست می کنند. این نمایندگان منتظر نشستند تا وقتی کمیسیون مستقل انتخابات از اعلام نتایج انتخابات ولایت غزنی تعلل ورزید، شروع کردند به حرف زدن.
***
راه حل چیست؟
آقای محمد حسین فیاض در مقاله خویش با طرح یک سری مشکلاتی که از ناحیه انتخابات ولایت غزنی بروز کرده است، پیشنهاد کردند که برگزاری مجدد انتخابات تنها راه حل است. این حرف، در همان ابتدا، حتی برای خود نویسنده، روشن بود که هیچ مبنای قانونی ندارد و تنها از یک مصلحت اندیشی سیاسی منشأ می گیرد. اما به هر حال، حرفی بود که نیاز به تأمل داشت و باید روی آن فکر می شد؛ نیازی که هنوز هم به قوت خود باقی است.
به نظر می رسد دو مرجع هستند که باید قبل از دیگران به سوالات مرتبط با انتخابات ولایت غزنی پاسخ دهند:
در قدم اول، آقای کرزی و حکومت او، پیش از درخواست برگزاری انتخابات مجدد، باید به این سوال پاسخ دهند که چرا پشتون ها در ولایت غزنی هیچ کرسی را از آن خود نساختند: آیا با تهدید طالبان مواجه بودند؟ ... در این صورت چه ضمانتی وجود دارد که این تهدید در انتخابات مجدد نیز تکرار نشود؟ .... آیا مردم نسبت به مشروعیت و اتوریته حکومت بدبین بودند؟ .... چه کاری می تواند بار دوم این مردم را نسبت به مشروعیت و اتوریته حکومت خوش بین سازد؟ ... آیا به دلیل عدم آگاهی مردم از اهمیت مشارکت سیاسی و سهم گیری در پروسه سیاسی بود؟ ... چه معجزه ای می تواند این آگاهی را برای انتخابات مجدد در میان مردم انتقال دهد؟ ... اگر هیچکدام این سوال ها پاسخ مثبت نداشته باشد، آیا برگزاری انتخابات مجدد جز زیرپاکردن اصول و قوانین دموکراتیک و تشجیع خصومت ها و رفتارهای ضددموکراتیک نتیجه ای خواهد داشت؟ ... و اصولاً چرا باید عده ای از شهروندان به جرم مشارکت دموکراتیک خود مجازات شوند تا عده ای دیگر به خاطر دشمنی و خصومت خود با دموکراسی و اصول زندگی مدنی پاداش بگیرند؟
در قدم دوم، نمایندگان و مدیران سیاسی ولایت غزنی باید پاسخ دهند که حالا وقتی با چنین وضعیت دشواری رو به رو شده اند راه حل آنها برای جلب رضایت آن بخش ولایت غزنی که احساس می کند از حق نمایندگی سیاسی خود محروم مانده است، چیست و اصولاً چگونه می توانند به طور واضح و روشن قناعت آنان را جلب کنند که نماینده پیروز غزنی نماینده همه مردم غزنی است نه نماینده یک قوم یا منطقه خاص؟
***
اتخاذ موضع معقول و متفکرانه، به معنای پذیرش قلدری و رفتارهای ضدمدنی نیست. شاید کسانی بخواهند از وضعیت بحرانی موجود بهره برداری سوء بپردازند، اما مسئولیت مدیران سیاسی ولایت غزنی و تمام سیاستمداران کشور این است که با قضیه از موضع عقلانیت و درایت سیاسی برخورد کنند نه اینکه آن را به معضلی تازه در شمار معضلات عدیده کشور تبدیل کنند و زمینه را برای سوء استفاده عناصر ضد دموکراتیک مساعدتر بسازند.
به همین ترتیب، نویسندگان و صاحب نظرانی که در برابر این قضیه موضع گیری می کنند بهتر است به شعار دادن اکتفا نکنند، بحث معقول و مدبرانه به راه اندازند و راه حلی را ارایه کنند که خود شان نیز در عملی ساختن آن سهیم شده می توانند.
حکایت نتیجه انتخابات ولایت غزنی شباهت زیاد با وضعیتی دارد که در حادثه جمعه خونین کابل در تابستان امسال مواجه شدیم. درد و رنج آن حادثه تکان دهنده تر از خبری بود که حالا از تأخیر در اعلام نتیجه انتخابات ولایت غزنی دریافت می کنیم. عده ای از تحلیل گران در آن حادثه نیز بر جنبه عاطفی و احساساتی قضیه تأکید داشته و جامعه را به بسیج و قیام و واکنش و رستاخیز دعوت می کردند. حتی کسانی نیز بودند که از مبارزه مسلحانه و انتقام جویی بالمثل حرف می زدند. اما معلوم بود که داعیه داران حرکت خشونت آمیز کمتر حاضر می شوند خود شان پای محاسبه فتواهای خود ایستادگی کنند و چه بسا که اگر ایستادگی هم کنند، جز ارتکاب یک فداکاری فردی، دردی را دوا نخواهند کرد.
مشکل روابط اجتماعی ملت افغانستان مشکل ساده ای نیست که بتوان با فتوا و حکم از کنار آنها رد شد. حکومت آقای ربانی این تجربه را با بهای سنگین پشت سر گذاشت، اما معضل همچنان ریشه دارتر باقی ماند. قبل از حکومت آقای ربانی روابط اتنیکی در افغانستان به آن مرحله ای نرسیده بود که زبان مشترک آنها خون و استخوان و کینه و نفرت باشد. حد اقل می شد به جز فتوا و حکم، تدبیرهای دیگری هم داشت. طالبان نیز برای حل معضل روابط اتنیکی در افغانستان به قتل عام و ویرانگری تکان دهنده ای متوسل شدند، اما پیچیدگی روابط پشتون ها با سایر اقوام افغانستان را نه تنها رفع نکردند بلکه دشوارتر نیز ساختند. تجربه حکومت آقای ربانی و طالبان باید عبرت مردم افغانستان شود نه اینکه در عرصه ها و بخش های دیگر مورد الگوبرداری قرار گیرد.
به نظر می رسد پیش از ارتکاب هرگونه تصمیم جدی به یک سوال مهم فکر کنیم: آیا قرار است در افغانستانی متحد و یک پارچه که متعلق به همه باشد، زندگی کنیم یا ترجیح می دهیم که افغانستان پارچه پارچه باشد و هر کسی در جزیره خودش به تنهایی زندگی کند؟
اگر افغانستان پارچه پارچه شده و تجزیه شده را نه تنها عملی بلکه معقول و منطقی نمی دانیم و هیچ کسی را هم در آن ذی نفع تصور نمی کنیم، پس چه کار کرده می توانیم که یکپارچگی کشور به سود و با رضایت همه تأمین شود و هر کسی احساس کند که در این یکپارچگی سود می برد و زیان نمی کند؟ ...
باید بپذیریم که یکپارچگی افغانستان به زبان و شیوه رفتار متفاوتی نیازمند است که برای همه قابل قبول باشد نه اینکه یک طرف را راضی و خشنود سازد و طرف و یا طرف های دیگر را تلخکام سازد. زبان دشنام و خنجر شاید زبانی برای تسکین ناراحتی های شدید و ابراز بی حوصله گی های ما باشد، اما به هیچ صورت زبانی برای التیام بخشیدن دردهای تاریخی جامعه ما نیست.
زبان منصفانه و راحت تر این است که بگوییم: از حق خود عدول نمی کنیم اما برای حق خود کار ناحق نیز نمی کنیم. به این وسیله شاید بتوانیم راهی تازه برای برخورد با مشکلات خود پیدا کنیم.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

راه حل معقول برای انتخابات ولایت غزنی چیست؟


آقای محمد حسین فیاض، مقاله‌ای در جمهوری سکوت منتشر کرده و در آن ابراز نظر کرد که باید انتخابات ولایت غزنی دوباره برگزار شود. این مقاله‌‌ی او به طور واضح، از دایره‌ی انتظارات مرسوم خارج بود و واکنش‌هایی را به دنبال داشت که بیشتر بر حقوق دموکراتیک مردم و نمایندگان برنده‌ی ولایت غزنی تأکید داشته و برگزاری انتخابات مجدد را ضایع شدن حقوق مردم قلمداد می‌کردند.
من در یادداشتی که بر مقاله‌ی آقای فیاض نوشتم، موضع ایشان را منصفانه‌تر و مدبرانه‌تر تشخیص دادم و معتقدم که گاهی نگاه دقیق به نتیجه‌ی تصامیم و اقدامات سیاسی می‌تواند از آسیب‌های زیادی جلوگیری کند.
همزمان با مقاله‌ی آقای فیاض، آقای بهزاد نیز یادداشتی در صفحه‌ی فیس‌بوک خود گذاشته بودند که حاکی از نارضایتی ایشان از احتمال تغییر در نتیجه‌ی انتخابات ولایت غزنی بود. من با توجه به حساسیتی که نظر آقای بهزاد و اهمیتی که نقش ایشان در تعدیل سیاست‌های بعدی می‌تواند داشته باشد، یادداشتی را در صفحه‌ی فیس‌بوک ایشان نیز درج کردم که همه‌ را برای آگاهی بیشتر خوانندگان اینجا جمع‌آوری می‌کنم.



دوست گرامی، جناب آقای فیاض،
نکته‌ی مهم و ارزنده‌ای را مطرح کرده اید. فکر می‌کنم این همان حرفی است که شایسته‌ است هزاره‌ها خیلی قبل‌تر از دیگران آن را مطرح کنند و در مورد آن تأمل کنند. طرح این نکته، همانگونه که شما نیز تذکر داده اید، شاید در گام نخست با حساسیت‌های شدید قومی سازگار نباشد. اما ما باید این ظرفیت را در خود پرورش دهیم که مرزهای عواطف و احساسات را به سود عقلانیت سنجش‌گرانه عبور کنیم.
آقای کرزی وقتی در برابر نتیجه‌ی انتخابات ولایت غزنی واکنش نشان داد، هیچ مبنای قانونی برای حرف خود نداشت. او در مقام ریاست جمهوری کشور مسئولیت دارد تا از قانونیت دفاع و حراست کند نه اینکه حرفی مطرح کند که خودش می‌داند مبنای قانونی ندارد.
اما هزاره‌ها نیز باید از زاویه‌ی دیگر به مسأله نگاه کنند و آن اینکه آیا واقعاً یازده کرسی از ولایت غزنی را با انصاف و شایستگی و حق خود مرادف می‌دانند؟ ... این همان نکته‌ی نغزی است که شما با ظرافت از آن یاد کرده اید.
ما باید قبل از همه این سوال را مطرح کنیم که آیا می‌خواهیم در کشوری یکپارچه و متحد با دیگران به سر بریم یا اینکه می‌خواهیم در جزیره‌ی تنها و مستقل خود به سر بریم. این سوال، به ابراز احساسات کار ندارد. یک ‌محاسبه‌ی ساده است. اگر قرار باشد در اینجا در کنار هم زندگی کنیم شرط اولش آن است که «آنچه را بر خود نمی‌پسندیم بر دیگران هم نپسندیم». باید قبول کنیم که اگر همسایه یا هم‌خانه‌ی ما ناراحت باشد ما هم احساس راحتی نخواهیم کرد.
ستم در هیچ صورت قابل قبول نیست. اگر دیگران بر ما ستم کردند، کار خوبی نکردند و به همین دلیل است که ما با داعیه‌ی عدالت و انصاف خود را در موضعی برحق‌تر و منطقی‌تر می‌دانیم. اما اگر ورق را برگردانیم و خود مرتکب کار غیرعادلانه و غیرمنصفانه شویم، آیا ارزشی برای داعیه‌ی عدالت‌خواهانه و حق‌پسندانه‌ی خود گذاشته ایم؟
پنج یا ده نماینده‌ی پارلمان مشکلی از مشکلات تاریخی مردم را حل نمی‌کند. هرگونه نارضایتی وقتی صبغه‌ی اجتماعی گرفت، باید مورد توجه قرار گیرد. نارضایتی یک گروه سیاسی را می‌شود به سادگی رد کرد و یا با شیوه‌های خشن به مقابله‌ی آن برخاست. اما نارضایتی‌های اجتماعی را نمی‌توان صرفاً به توطیه و دسیسه و طرح و امثال آن نسبت داد و مردود دانست. نارضایتی‌های اجتماعی ریشه‌های عمیق‌تری دارند که تا حل نشوند، درد و سوخت شان خاتمه نمی‌یابد.
اگر مردم پشتون در ولایت غزنی به هر دلیلی پای صندوق رأی نرفتند و یا نتوانستند بروند، دلیل نمی‌شود که هزاره‌ها از مشکلاتی که عدم نمایندگی پشتون در پارلمان خلق می‌کند نادیده عبور کنند. این مشکل را بیشتر از همه باید خود نمایندگان مردم غزنی توجه کنند. وقتی پشتون به عنوان بخش بزرگی از ساکنان ولایت غزنی ناراضی باشد و در پارلمان، به عنون مکانی که می‌تواند با همه وارد گفتمان منطقی شود، حق نمایندگی نداشته باشد، راه دیگری که برای بیان نارضایتی و یا اعتراض انتخاب کند، چه خواهد بود؟ ... این راه هر چه باشد، به اندازه‌ی بحث درون پارلمان عاری از خشونت نیست.
به نظر می‌رسد افغانستان تحت زعامت آقای کرزی دشوارترین و خطیرترین مرحله‌ی تاریخی خود را تجربه می‌کند. من در مقاله‌ای در هنگامه‌ی انتخابات ریاست جمهوری گفته بودم که افغانستان با سیاست‌های آقای کرزی در باتلاق فرو می‌رود. من در وضعیت کنونی، تنها و تنها ضعف مدیریت آقای کرزی را می‌توانم مقصر بدانم. حالا وضعیت کشور به جایی رسیده است که هیچگونه حرکت مسئولانه‌ و مدبرانه‌ای در آن به چشم نمی‌خورد. لحن و موضع آقای کرزی در برابر هم‌پیمانان بین‌المللی آن از عرف دیپلوماتیک بیرون است. لحن و موضع او در هنگامه‌ی رسوایی اخذ پول نقد از ایران و اعتراف به آن، عاری از لطف دیپلوماتیک بود. لحن و موضع او در برابر عملیات ناتو بر علیه کارخانه‌ی موارد مخدر در ننگرهار از حریم دیپلوماتیک خارج بود. لحن و موضع او در برابر عملیات‌های شبانه بر علیه طالبان از زبان دیپلوماتیک بیان نشد. سخنان اخیری که از قول او در مقاله‌ی احمدرشید در روزنامه‌ی نیویورک تایمز نشر شده است، مدیریت مدبرانه‌ی او را تحت سوال می‌برد...
حالا، در این ضعف مدیریت سیاسی، کمیسیون مستقل انتخابات چه کار کند؟ ... اگر انتخابات را دوباره برگزار کند، چه عواقبی خواهد داشت؟ ... اگر نتیجه‌ی انتخابات را باطل اعلام کند، چه خواهد شد؟ ... با کاندیدان معترض شمال چه می‌کنند؟ ... آقای کرزی هم به جای اینکه خود از مراجعی باشد که برای این معضل راه حل پیدا کند و یا از مقام خود برای کنترل و رهبری مدبرانه‌ی وضعیت استفاده کند، خود همچون افراد عادی به ابراز احساسات می‌پردازد و وضعیت را تیره‌تر می‌سازد.
این است که به نظر می‌رسد تذکرات و نکته‌های جنابعالی، به خصوص برای هزاره‌ها نشانه‌های زیادی برای تفکر و تأمل دارد. هزاره‌ها، به خصوص نمایندگان ولایت غزنی باید به مسأله توجه عمیق‌تر و مدبرانه‌تری داشته باشند. مشت‌ها را گره کردن و «هل من مبارز» گفتن کار دشواری نیست، اما باید فکر کرد که نتیجه‌ی نهایی آن چه می‌شود و فایده و ضرر ما در این مبارزه‌ی پرمناقشه‌ای که در پیش است، چه خواهد بود.
خوب است تذکر شما دوستان زیادی را در این مورد به بحث و نظر بکشاند و زمینه را برای فکر جدی‌تر و راهکشاتر مساعد سازد.


یادداشت در صفحه‌ی فیس‌بوک:

دوست گرامی، آقای بهزاد،
پیروزی شما را برای ایفای نقشی بهتر و مسئولانه‌تر در پارلمان دوم تبریک می‌گویم. دموکراسی تجربه‌ای است که با سهم‌گیری آگاهانه و مسئولانه‌ی شهروندان پربارتر می‌شود. اگر سیاست هنر ما در برخورد مدبرانه با واقعیت‌ها را آزمایش می‌کند، دموکراسی همان بستری است که در آن این هنر خود را نه تنها نمایان می‌سازیم بلکه شکوفایی نیز می‌بخشیم. رشد امیدبخش شما در پارلمان اول، بیانگر پویایی و سیالیت شما هم در عرصه‌ی تفکر و هم در عرصه‌ی عمل بود. امیدوارم این سیر باز هم تداوم پیدا کند و تجربه‌های شما از مبارزات دموکراتیک در پارلمان بر غنامندی تجارب سیاسی جامعه نیز بیفزاید.
در رابطه با انتخابات ولایت غزنی، شاید راه حل معقول همان باشد که باری دیگر این روند تکرار شود. در جامعه‌ای مثل افغانستان، حکم بر اینکه همه چیز قانونی باشد و از قانونیت پیروی شود، گاهی به شوخی شباهتی بیشتر پیدا می‌کند تا یک حرف جدی تلقی شود. آنچه مهم است، روزهای بعد از این است که باید مراقبش بود. غزنی باید خانه‌ی همگان باشد و پارلمان نیز تصویر همگان را در خود داشته باشد. اینکه چه نقایص و کمبودی‌هایی باعث شد که هیچ نماینده‌ای از مناطق پشتون‌نشین به خانه‌ی نمایندگان ملت راه نیابند بحث دیگری است، اما غیبت حضور آنان سوالات زیادی را بیشتر از همه برای همسایگان هزاره‌ی آنها در ولایت غزنی خلق می‌کند. فکر می‌کنم شما هم در رهبری معقول‌تر و منصفانه‌تر این روند سهم بگیرید و کوشش کنید تا مشکل غزنی به عنوان مشکل تمام ملت در نظر گرفته شده و راه حل بیابد نه مشکل صرفاً نمایندگان غزنی یا تناسب آرای هزاره‌ها و پشتون‌ها.
می‌دانم که در جامعه‌ی افغانستان که عدالت‌کشی و انصاف‌گریزی خنجر بران دست همه بوده است، پذیرفتن این حرف چقدر دشوار است، اما شاید انصاف همین باشد که راهی را نرویم که آن را از دیگران پسندیده نمی‌دانیم. مسئولیت شما به عنوان یکی از مدبرترین نمایندگان ملت این است که در راه پیدا کردن چاره‌ای معقول برای این معضل تلاشی بیشتر کنید و دیگران را نیز در این راه یاری رسانید. هر چند ضرورت بیفتد که باری دیگر انتخاباتی در این ولایت برگزار شود و یا مصرفی برای برگزاری آن بر گرده‌ی ملت بار شود...

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

ورزش در آرزوی امنیت





درپا یان مسابقه انگیزه و نیت بانیان مسابقه بیان گردید که به چه خاطری در روز تاسیس سازمان ملل متحد به امید صلح وامنیت برگزار شده است وهمچنین مقصد کمک خیرخواهانه گروه ورزشی نیز به سوی کابل الان گردید و نام برگزیده مکتب "معرفت" در غرب کابل بود . آدرس سایت مکتب را که دراعلامیه مسابقه نیز آورده بودند، انانسر برای همه خواند.
متن اعلامیه مسا بقه را از اینجا بخوانید
در اخیر از حامد شفایی رییس کانون افغانستانی های فینلند و رییس تیم ملی کنگفوی فینلد تقاضا شد که به جایگاه آمده تحفه ای را که به عنوان نماد دوستی به رییس کانون اهدا می گردد تحویل بگیرد. بعد از قرارگرفتن وی در جایگاه ، تحفه توسط یکی از قهرمان های المپیک جهانی که در بخش ورزش توان بخشی چندین بار مدال قهرمانی جهان را برای فنلند از آن خود کرده است، پرچم فنلند را به حامد شفایی اهدا کرد. متقابلاً آقای شفایی نیز به نمایندگی از طرف کانون یک جلد کتاب گدی پران باز را که به زبان فنلندی ترجمه شده است به افتخارآور جامعه ورزش توان بخشی فینلند، آقای ... اهدا کرد وهمچنین یک قاب عکس مجسمه بودا را که نماد صلح، امینت و میراث فرهنگی جهان است به آقای تیمو ویرتانن که یکی از سا زمان دهندگان مسا بقه ورزشی و مسئول انتقال کمک جامعه ورزشکاران فینلند به مکتب معرفت است اهدا نمود.

تفصیل مطلب را در صفحه «لحظه ها»، پایگاه انترنیتی نصرالله پیک دنبال کنید

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

جهان را به دیو و دد نسپریم!

زینب گرامی و بزرگوار،
نوشته‌ی خوب و زیبایت را در «قدرت» خواندم. مثل همیشه از پرورش مطلب و گریززدن به نمادهایی که در جادوی کلماتت ماهرانه پنهان کرده بودی، به همان جوهره‌ای ایمان یافتم که از دیر زمان تو را در میان همه‌گان متمایز می‌ساخت: مادربزرگ، قصه‌های مادربزرگ، لالایی هر شب برای کودکان، تکراری شدن قصه‌ها، قهرمانانی که از ذهن مادربزرگ در قصه‌هایش راه می‌یافتند و به شکل‌های گونه‌گون جلوه می‌کردند، از دیوهای شریر اما محکوم به شکست، از پری‌هایی که دیری است از قصه‌ها و از واقعیت‌ها گریخته اند، ....
***
با اینهم، دو نکته در قصه‌ات مرا واداشت که این یادداشت را برایت بنویسم:
اول، اینکه دنیای واقعی را پر از «دیوهای خونخوار»، «دوستی‌های دروغین»، «چشمانی که سفید و سیاه را از همدیگر باز نمی‌شناسند»، «پیامبران کذاب»، «پدران قاتل»، «پری»‌هایی که صرفاً «نقابی بر صورت دیو»هایند، ....
و دوم، اینکه آرزو کرده ای برگردی به دنیای قصه‌های مادربزرگ و اینکه پری‌ها را تنها به باغ قصه‌ها باز گردانی....
***
می‌دانیم که هستی چیزی جز همان تصویری نیست که در ذهن ما بازتاب یافته است. از ذات هستی نمی‌گویم، از همان «هستی»ای می‌گویم که برای ما «هست» می‌شود و «وجود» می‌یابد و ذهن ما آن را درک می‌کند. به تعبیری دیگر، ما اغلب به همان دیدگاهی نزدیک‌تر می‌شویم که می‌گفتند هستی تصویری است که از ذهن ما به بیرون تابیده است. ما رنگ ذهن خود را بر هستی می‌گذاریم و هستی را همانگونه می‌بینیم که در ذهن خود رنگ کرده ایم. خدا هم به هر تعبیری که بگیریم شامل «هستی» است نه «نیستی»، اما تصویری که از خدا در ذهن انسان‌های متفاوت است، به اندازه‌ی تعداد انسان‌ها متفاوت است، هر چند در صورت کلی‌تر، رنگ «اسلامی» و «مسیحی» و «بودایی» و «هندی» و امثال آن را نیز بر خدا بار می‌کنند. ملایان ما به خدایی باور دارند که اگر اندازه‌ی ریشی به هم خورد یا موی زنی از چادر بیرون زد و یا خنده‌ای بر لبی شکفت، خشمش باز می‌شود و جهنمش دهان می‌کشاید، اما عارفان ما به خدایی باور دارند که سراپا مهر است و لطف و عشق، و در حضرت او هر چه دل تنگت بخواهد، می‌توانی بگویی و محتاج هیچ آدابی و ترتیبی نمی‌شوی....
چندی پیش، خانم تمبی‌زولو، از افریقای جنوبی، که یکی از همراهان ما در برنامه‌ی ورلد فیلوز است، قصه‌ی جالبی را گفت که من از آن در یکی از یادداشت‌های خود یاد کرده بودم: پسری سیاه افریقایی، وقتی مادرش پرسید که مرد دم دروازه سیاه بود یا سفید، در گام اول متوجه نشده بود و از مادرش اجازه گرفت تا بار دیگر برود و ببیند که آن مرد سیاه بوده یا سفید. حکایت عجیبی بود. کسی برای پسرک نگفته بود که سیاه کیست و سفید کیست. او همه را انسان دیده بود: مادرش سیاه بود و پدرش سفید. اما هیچگاهی متوجه نشده بود که آن محبتی که همه روزه نثار او می‌شد رنگ سیاه داشت یا سفید....
بااینهم، روزی و روزگاری نه چندان دور، افریقای جنوبی سرزمین اپارتاید بود: تبعیض نژادی. سیاه و سفید از راه‌های جداگانه عبور می‌کردند، از پل‌های جداگانه‌ می‌گذشتند، روی چوکی‌های جداگانه می‌نشستند.... نلسون ماندلا می‌گوید که در زندان حتی چای و غذا و کار به حساب سیاه و رنگین‌پوست و سفیدپوست تقسیم می‌شد.
ما اسیر دنیایی هستیم که خود ما آن را می‌سازیم. دنیا رنگی دیگر ندارد جز همان رنگی که ما به آن بخشیده ایم. سهراب سپهری شاید همین را می‌گفت که «ما هیچ، ما نگاه» و یا «چشم‌ها را باید شست، جوری دیگر باید دید». آندره‌ژید شاید همین را می‌گفت که «وقتی نمی‌توانیم واقعیت را تغییر دهیم بهتر است چشمی را که واقعیت را می‌بیند تغییر دهیم». شریعتی از معجزه‌ای که کلام مولانا با او کرده بود به همین گونه یاد می‌کند. او می‌گوید که سوالات بزرگ مغزش را به کفیدن آورده بود و می‌خواست از صخره‌ای در مشهد بپرد تا از شر سوالات خود رها شود. اما مولانا آمد، دستش را گرفت و چشمانی دیگر به او بخشید. مولانا به سوالاتش پاسخ نگفت، اما وقتی از چشمان مولانا نگاه کرد، هیچ یک از سوالات در برابرش نبودند.
خود مولانا نیز همین گونه بود: ملایی در مسجد. شمس آمد. چیزی به او نداد و حرفی به او نزد. می‌گویند چهل روز و شب در حجره نشسته و در به روی خود بسته بودند. آنجا به هم چه می‌گفتند؟... شاید کسانی بگویند مولانا همه چیز را در همان حجره از شمس شنید و یاد گرفت. آیا راستی همین گونه بوده است؟ ... به نظر نمی‌رسد این نظر درست باشد. در چهل روز مولانا چه می‌توانست یاد بگیرد که تبدیل به غزلیات شمس تبریزی شود و یا «خون»ی را به «شیر»ی تبدیل کند و در جام مثنوی بریزد؟ ... به نظر می‌رسد آنجا هیچ نگفته اند. سکوت سکوت سکوت. گاهی نگاه و شاید هم اغلب دزدیدن نگاه. آنجا همان حرف حافظ است: همه‌ی اعضا چشم باید بود و گوش.
شمس چیزی به مولانا نداد، اما نگاهش را عوض کرد. چشمانش را «جوری دیگر» ساخت تا «جوری دیگر» ببیند. جهان ملا به جهان مولانا تبدیل شد. فقیهی مسأله‌گو به عاشقی دلباخته و دلسوخته تبدیل شد. مگسی از کنج مسجد برخاست و به عقابی پران در آسمان تبدیل شد. خوف خدا رخت بربست و همه جا پر از عشق خدا شد. گریه به خنده تبدیل شد و در هر خنده خدا شگفت. اینها همه همان تغییری بود که در آینه‌ی ذهن مولانا پدید آمد و او را دگرگون کرد و هستی را نیز در نگاه او دگرگونه ساخت.
***
می‌خواهم بگویم که دنیا جز همان تصویری نیست که تو برایش می‌دهی. تصویر من از هستی چیزی است و تصویر تو از هستی چیزی دیگر. ما می‌توانیم تجربه‌ها و برداشت‌های خود از هستی را با هم شریک سازیم، اما هیچگاه هستی ما یکی نمی‌شود. مجزا و مستقل می‌ماند و خصوصیت‌های مستقل خویش را حفظ می‌کند. هرچه آدم‌ها در این تصویر مستقلی که از خود به هستی می‌بخشند بیشتر باور کنند رنگ هستی را متلون‌تر می‌سازند.
حتماً می‌دانی که از میان همه‌ی متفکران زمان ما چرا شریعتی و سروش آنقدر فضا و ماحول نسل خویش را دگرگون کردند: آنها رنگی به هستی بخشیدند که کسی قبل از آنها، به آن چالاکی و مهارت و جرأت نبخشیده بود. می‌گویند شریعتی و سروش به سنت و نیروهای سنتی باج دادند. شاید راست باشد، اما به این هم باید فکر کرد که آن دو به دنیایی که سنت و نیروهای سنتی در آن نفس می‌کشیدند، چه رنگی بخشیدند و آن را چگونه دگرگون کردند. شریعتی از توحید گفت و خدا و هستی را یگانگی بخشید: خدا نور هستی است، هستی چراغ خداست، نور بدون چراغ و چراغ بدون نور را دیگران باید معنا کنند.
سروش از قبص و بسط تیوریک شریعت گفت: دین، خدا، کتاب خدا چیزی است و فهم ما از دین و خدا و کتاب خدا چیزی. از آنجا رفت تا بسط تجربه‌ی نبوی و از آنجا تا بگوید: چگونه سخن بزرگ خدا در ظرف ذهن محمد، رنگی گرفت که برای بشر و برای آدم قابل درک باشد.... این رنگی دیگر به هستی‌ای بود که قبل بر آن، رنگش را دگرگونه می‌پنداشتند.
شریعتی و سروش، بدون شک، همه چیز را نگفته اند، اما در حد خود جرأت و مهارت عظیمی به خرج دادند تا به هستی رنگ دیگری ببخشند. خیلی‌های دیگر آمدند و از این دو بهتر و زیباتر و عمیق‌تر و بیشتر گفتند، اما هیچ کدام با استقلالی که این دو به تصویرهای خویش از هستی بخشیدند، رقابت نتوانستند. همین حالا هم وقتی سروش سخن می‌گوید کسان زیادی هستند که سخنانش را به سادگی حمل بر تکرار می‌کنند. شاید هم راست باشد. نقاشان به تصویر اصلی خویش یک بار رنگ می‌زنند. هر روز رنگ تازه نمی‌کنند. تنها اگر ضرورت افتاد، بر جلای رنگ می‌افزایند و آن را شفاف‌تر می‌سازند.
***
فکر نمی‌کنی که در رنگ زدن دنیایت اندکی راه خطا رفته ای؟ .... به این تصویرها یک بار دیگر نگاه کن: «دیوهای خونخوار»، «دوستی‌های دروغین»، «چشمانی که سفید و سیاه را از همدیگر باز نمی‌شناسند»، «پیامبران کذاب»، «پدران قاتل»، «پری»‌هایی که صرفاً «نقابی بر صورت دیو»هایند، ....
آیا دنیای واقعی، به راستی اینقدر بد است که تو خواسته‌ای به تصویر بکشی؟ .... من یکی چنین نمی‌بینم: پدران ما، برادران ما، مادران ما، خواهران ما، هم‌صنفان تو، برخی از معلمان تو، همسایه‌هایی که داری، .... اینها را با اندکی تسامح از رده‌ی دیوها و این‌تصویرهای سیاه جدا کن، ببین که میدان چقدر خالی می‌شود. یک بار فکر کن که در کوچه‌ی شما از این بدهایی که تو در ذهنت گرفته‌ای چند تا به راستی «وجود» دارند؟ .... در شهرت نگاه کن.... به تاریخ نگاه کن.... نمی‌گویم بدها و دیوها نیستند، اما وقتی همه‌جا را دیو و بد ببینی می‌دانی که نتیجه‌اش چه می‌شود؟....
***
چه خوب است از زاویه‌ی دیگری به هستی نگاه کنی، از آن زاویه‌ی معنایاب و معنابخش که خاص نگاه توست. وقتی از این نگاه به هستی خیره شوی، تردید دارم اگر هستی را تیره ببینی. اگر دقت کنی، هیچ تیرگی‌ای در هستی نیست جز همانکه از نگاه تو بر آن نشسته است. نمی‌گویم واقعیت‌ها را انکار کن. نمی‌گویم خیال‌بافی کن. می‌گویم رنگی که بر واقعیت‌ها می‌گذاری آنچنان تیره نباشد که خودت هم از نگاه کردن به آن وحشت کنی. بالاخره تو نقاشی و عشق تو رنگ است و با رنگ بازی کردن. می‌توانی دنیا را پر از دیو ببینی و آدم‌ها را همه دیو تصور کنی؛ می‌توانی دنیا را پر از آدم‌های معمولی ببینی که اگر کسی بگذارد می‌توانند به اندازه‌ی تو و به اندازه‌ی دنیایی که تو در آن به جستجوی پری‌هایت بیرون می‌شوی، زیبا و دل‌انگیز شوند.... فکر می‌کنی کدام تصویر به دنیای واقعی نزدیک‌تر است؟
بگذار این را هم بپرسم: وقتی نقاشی می‌کنی، رنگ‌ها را از کجا انتخاب می‌کنی؟ از واقعیت بیرون، یا از آنچه در ذهن تو تراوش می‌کند و تو از آن واقعیت را به گونه‌ای دیگر ترسیم می‌کنی؟
بگذار تو را با تجربه‌ای آشنا بسازم که زمانی یک راهب بودایی به همراهانش گفته بود: تو لبخند بزن ببین که چه لب‌هایی در برابرت به لبخند باز می‌شوند!... تو هم این تجربه را در خانه یا در صنف و در کنار دوستانت عملی کن: فقط لبخند بزن، صادقانه و از عمق دل لبخند بزن. ببین که چه چهره‌هایی را با لبخندت باز می‌کنی و چه دل‌هایی را به امید و انتظار زنده می‌سازی.
روز دیگر، برای تجربه‌ای دیگر، عکس آن را تکرار کن: اخم و تشر کن، به همه نفرین کن، زمین و زمان را دشنام بده، گریه کن و شروع کن به کندن موهایت... ببین که پیرامونت چه حالی می‌شود و آدم‌های اطرافت چه حالی می‌گیرند....
این تجربه‌ی ساده‌ای است. راهبان بودایی با همین تجربه‌های ساده، پیام عمیق بودای بزرگ را به انسان‌ها می‌رساندند. همدیگر را دوست داشته باشید، دیواره‌های ذهن تان را از دود کینه و نفرت پاک کنید، به بیداری و بینایی بیندیشید، دنیا خیلی پذیرفتنی‌تر و زیباتر می‌شود. نمی‌خواهم بگویم که با این تجربه‌ها دنیا پاک دگرگون می‌شود، اما مطمین هستم که تو دگرگون می‌شوی و وقتی تو دگرگون شدی، فرصت می‌یابی که با خود فکر کنی تا با واقعیت‌های پیرامونت چگونه طرف شوی.
***
در پایان قصه، وقتی از دنیای دیو و دد ملول شده ای، خواسته‌ای به دنیای قصه‌های مادربزرگ برگشت کنی. اینجا هم می‌خواهم نکته‌ای را بگویم. شاید وقتی خودت دنیایی را که در آن هستی پر از دیو و دد ببینی، ترجیح بدهی که از این دنیا بیرون شوی، اما آیا راهش این است که از دنیای واقعیت، هر چند پر از دیو و آدم‌های شرور، به دنیای خیال در قصه‌های دوران کودکی از زبان مادربزرگ برگشت کنی؟
دنیای مادربزرگ دنیای گذشته‌ است. دنیای گذشته را عبور کرده ایم و نباید به دنیایی که از آن عبور کرده ایم، برگشت کنیم، چه رسد به اینکه آن دنیا دنیای خیالات دوران کودکی باشد. چرا باید دنیای خود را از چنگال چند دیو و دد نجات ندهیم که آن را میدانی خالی برای دیو و ددها بسازیم و خود ذلیلانه و بی‌دست و پا فرار کنیم و به غارهای خیالات خود پناه ببریم که به هیچ صورت، پناهی محسوب نمی‌شوند و ما را از چنگال دیو و ددهای واقعی نجات نمی‌بخشند؟

زینب بزرگوار،
دیوها بد اند، اما به هیچ وجه بسیار نیستند. چون بد اند، اندک شان بسیار است. پری‌ها خوب اند، اما به هیچ وجه کم نیستند. چون خوب اند، بسیار شان اندک است. تعداد راستگویان و صادقان و رحمدلان و عاشقان هر چه بیشتر باشد، باز هم کم اند، دزدان و جلادان و کاذبان و منافقان، هر چه کمتر باشند، باز هم بسیار اند. اینجا است که می‌گویم جهان ما در ذات خود «خوب» است و هرچه خوب باشد طبیعی است و هر چه طبیعی باشد، به سوال «چرا؟» نیاز ندارد، اما هر چه بد باشد غیرطبیعی است و برای هر چیز غیرطبیعی سوال «چرا؟» مطرح می‌کنیم: چرا مریض شد؟ ... چرا دروغ گفت؟ ... چرا قتل کرد؟ ... چرا مرتکب خشونت شد؟ ... چرا دست به خیانت زد؟ .... اما هیچگاه نمی‌پرسیم: چرا صحتمند است؟ ... چرا راست می‌گوید؟ ... چرا از قتل نجات می‌دهد؟ ... چرا رحم می‌کند؟.... چرا وفا می‌ورزد؟ ...
زینب جان،
حتماً این توصیه‌ی فردوسی را به یاد داری که «جهان را به بد نسپریم». چه خوب است به پاس این توصیه‌ی او ما هم به همدیگر بگوییم که «جهان را به دیو و دد نسپریم»!
عزیز
نیوهیون: جمعه، دوم میزان 1389

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

برخی از منابع برای مروری بر گذشته...

منابع ذیل فرصتی برای مرور گذشته فراهم می کنند و یا حد اقل دسترسی به آنها را سهل تر می سازند. شما را به مرور مجدد آنها دعوت می کنم.

متن صوتی مصاحبه رادیویی با بی بی سی پیرامون انتخابات افغانستان و ائتلافات سیاسی (جمهوری سکوت، مورخ 14 سرطان 1388)
انتخابات: حاکمیت قانون به نفع مردم (بی بی سی مورخ 4 آبان 1388)
رمضان بشردوست، شلاق اعتراض (جمهوری سکوت، مورخ 10 اسد 1388)
"من" و " انتخابات" با هم گلاويزيم (7 مرداد 1388)
موبوکراسی چیست و موبوکرات کیست؟ (متن نوشتاری مصاحبه با بی بی سی، نشر نخست در جمهوری سکوت، مورخ 14 اسد 1388)
افغانستان، انتخابات و چالش های سیاسی (بررسی آرا و مواضع کرزی، عبدالله، احمدزی و بشردوست - منبع اولیه سایت رادیو بین المللی فرانسه، باز نشر به طور مجموعی در جمهوری سکوت مورخ 27 اسد 1388)
انتخابات و بدآموزی‌های سیاسی در افغانستان (بی بی سی مورخ 31 اسد 1388)
انتخابات و چالش پیش رو (بی بی سی مورخ 10 اسد 1388)
بازی با کارت قومی در انتخابات افغانستان (بی بی سی مورخ 26 اسد 1388)
افغانستان در باتلاق سیاست های آقای کرزی فرو می رود (جمهوری سکوت، مورخ 28 اسد 1388)
ششم جدی: بازخوانی یک عبرت در تاریخ (5 جدی 1388)
سه دهه خشونت، تداوم کودتا و ششم جدی (بی بی سی مورخ 11 جدی 1388)

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

منطقی که از تلویزیون نیز به سیاه چال می فرستد...

امشب در میز گردی با حشمت غنی احمدزی، رییس شورای سراسر کوچی‌های افغانستان، در تلویزیون «نور» اشتراک داشتم. یارو خیلی خدازدگی می‌کرد و حرف‌هایی گفت که کوفت دلش را نشان می‌داد. گفت: هزاره‌ها پروپاگند را خوب بلد استند و در پروپاگند خیلی پیش اند. از اسنادی یاد کرد که همه چیز مال آنهاست. از قندهار تا غزنی و لوگر، جایداد خود را بر شمرد. از جد خود یاد کرد. از کتاب فیض محمد کاتب هزاره یاد کرد که همه زمین‌های هزاره‌جات را سند دارند و به طور قانونی گرفته اند. از این گفت که هزاره‌ها از کجا آمده اند در کابل و همه چیز را از خود ساخته اند. گفت: کابل مال فرمولی‌ها و پشتون‌ها بوده و حالا همه جای شان را اینها گرفته اند. اینها از پنج هزار خانه زیاد نبودند. از امتیازاتی یاد کرد که هزاره ها در حکومت جدید گرفته و خدا را شکر کنند و در جایی از بس خشمگین شد جیغ می‌زد که معاون تان به جای اینکه معاون افغانستان باشه، معاون یک قوم اس، وزیر تان، وکیل تان... و خشمگین‌تر شد و فریاد زد: بشرم، شرم هم خوب چیز اس، ما د ای ملک مفت نماندیم، د منطق و زور و قدرت و سیاست خود ماندیم. ما هر چیز داریم و هر چیز می‌توانیم.... شما خوده قد کوچی نه، صبا قد کل مردم اوغانستان طرف می‌کنید.... خلاصه، خیلی زور دادگی بود و از همان چیزی پرده بر می‌داشت که همه‌ی یارانش در پنهان با آن زندگی و خو دارند. اگر روزه نمی‌بود و بوتل آب روی میز می‌بود حتماً فیر می‌کرد. آهسته آهسته داشت از جایش حرکت می‌کرد و میز را مانع می‌دید، اگر نه باید یک سیلی جانانه نثار می‌کرد تا یاد من باشد که در حضور او، نگاه نکنم و حرف نزنم و حد غلام را بشناسم....
من که نوبتم رسید، آقای احمدزی را به آرامش دعوت کردم و گفتم: این منطق مال زمان عبدالرحمن است و مال سیاه چال و شکنجه. از آن زمان تا کنون صد سال گذشته، ولی ایشان هنوز در همان صد سال پیش زندگی می‌کنند. گفتم: چشم ابلق کردن و رگ گلو پنداندن، مال زمان حال و مال قرن بیست و یک نیست. حالا زمان منطق است و استدلال. گفتم: ایشان با کسانی دیگر طرف اند و این نکته را باید توجه کنند. گفتم: خوب است کسی که در تلویزیون حرف می‌زند، متوجه شود که هزاران نفر او را تماشا می‌کنند و قضاوت می‌کنند. گفتم: همین دید و همین لحن و منطق است که افغانستان را به اینجا کشانده است. گفتم: این همان رویه‌ی دیگر حرف آقای اسمعیل یون است که دویمه سقاوی نوشته می‌کند و گفتم: آقای احمدزی خود را رییس شورای سراسر کوچی‌های افغانستان می‌گیرد که ادعا دارند بخش بزرگی از ملت افغانستان را تشکیل می‌دهند. این عنوان برای آقای احمدزی خیلی کلان است. حتی کوچی‌ها هم با این منطق و لحن نباید نمایندگی شوند. گفتم: ما را در دنیا به نام هزاره و پشتون و تاجک نمی‌شناسند. به عنوان ملت افغانستان می‌شناسند. امروز ما را به عنوان یک ملت در دنیا سرشکسته ساخته اند. دنیا ما را با بدترین چهره و تصویر می‌شناسد، به جای اینکه این تصویر شکسته و بدنام را اصلاح کنیم در داخل کشور خود بر علیه مردم خود اینگونه رگ گلو می‌پندانیم.... گفتم: آقای احمدزی هنوز تصور نمی‌کند که اینجا ملت است و سرزمین مال ملت است و هر کسی به عنوان شهروند زندگی می‌کند و از حقوق انسانی برخوردار است. فکر می‌کند که اینها برادر بزرگ‌تر اند و دیگران در دامن ایشان زندگی می‌کنند و از امتیازی که ایشان می‌دهند استفاده می‌کنند و باید خدا را شکر کنند. گفتم: هزاره در کابل مانند هر شهروند این ملک نیامده چیزی را به غصب و زور گرفته باشد، پول داده و با قرارداد و معامله‌ی قانونی یک تکه زمین گرفته و سرپناه ساخته است. اگر منطق آقای احمدزی قبول شود تمام کسانی که از سراسر افغانستان در این شهر آمده اند باید محاکمه شوند که ملک پشتون را گرفته اند.... از اسناد شان یاد کردم و گفتم: هیچ شکی نیست که شما سند دارید چون شما به نظام و تاریخی پیوند داشته اید که تمام افغانستان ملک مطلق شما بوده و هر جایی را سند می‌گرفتید و سند می‌دادند کسی نبود اعتراض کند. اما گفتم: حل این دعوا در محکمه و حکومت می‌شود نه با زور گلو و تفنگ و کشتن و سوختاندن و بستن.... از خصوصیت‌های جامعه‌ی مدنی و تفاوت آن با جامعه‌ی بدوی گفتم و تأکید کردم که جامعه‌ی بدوی مانند جنگل است و اراده‌ی افراد جای قانون می‌نشیند و هر چه افراد گفتند و خواستند عملی می‌شود. گفتم: مردم که حکومت می‌سازند و قانون و قانونیت خلق می‌کنند برای همین است که نشان می‌دهند از جنگل و بدویت فاصله گرفته اند.
به نظر می‌رسید از این سخنان، رییس شورای سراسری کوچی‌ها اندکی تأثیر پذیرفت و بار دیگر از بس نرم شد، لحن و صدایش آرام شد و می‌گفت: من مالیم صاحب عزیزه حالی شناختوم. نام شانه زیاد شنیده بودم. یک مکتب داره و هر کاری که می‌شه همی و دستی‌ش می‌کنه .... گفت: اگه دقت کنین، گپای خود شان «مترادف» هم اس. از اوغانستان و ملت گپ می‌زنن اما عبدالرحمن را به عنوان هسته‌ی یک قوم می‌کوبند ... گفت: ماشاالله زبانش خیلی نرم اس و گپاره رقم رقم تو می‌چرخانه و تو می‌ته... اما دیگر جیغ نزد و صدایش را بلند نکرد. وقتی خلاص شدیم از نسل جدید و واقعیت‌های جدید یاد کردم و گفتم: خوب اس اینگونه حرف نزنی که مردم بد می‌گویند... گفتم: باید خود را از این وضعیت نجات بدهیم.... چیزی نگفت و آرام راهش را گرفت و تنها شنیدم که با خود گفت: ای ملک جور نمی‌شه، هیچ وخت جور نمی‌شه....

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

دل می‌رود ز دستم، صاحب‌دلان خدا را ....

اشک‌های من، اشک‌های تو، اشک‌های بابه، ... همه امروز به هم می‌رسند.‌ امروز را باری دیگر، میعاد با عدالت نام بگذاریم و در این میعادگاه همدیگر را دریابیم.

دستانم می‌لرزند. پرده‌ی اشک از پیش چشمانم کنار نمی‌رود. یکی پی‌هم. نفسم بند می‌افتد.... آه، خدا!

می‌ترسم کسی کنارم بیدار شود و سوال همیشگی‌اش را تکرار کند: آخر، تو را چه شده است؟! ... و من هیچ جوابی نداشته باشم....

اشک، معمولاً در دو وقت سنگین‌تر می‌لغزد: یکی وقتی شوق خیلی زیاد شود، و یکی وقت ضعف خیلی زیاد شود. در این دو حالت، آدمی بیچاره می‌شود. داود گفته بود: «از گریه و از زاری، تامو نموشه کاری».... اما نگفته بود که اگر بیچاره شدی، دستگیره‌ای غیر از این قطره‌های کوچک کجاست تا تو را به آن دریای بزرگ و بی‌پهنا وصل کند و آرام بخشد؟

امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبل‌تر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر می‌کنم. وقتی بیچاره شدیم، دستان خود را به همدیگر بدهیم. بگذار ضعف و ناتوانی ما فاش شود، اما این بهتر است از اینکه روی زمین بمانیم... ادامه مطلب ....

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

امریکا: سرزمین آیدیال ها و واقعیت ها



(اخیراً سفری در همراهی با نه نفر از دانش‌آموزان معرفت به ایالات متحده‌ی امریکا داشتم. سفر پرخاطره و آموزنده‌ای بود. اما من در این سفر آن هیجانی را نداشتم که در سال 2002 احساس می‌کردم. وقتی در سال 2002 از سفر برگشتم، یادداشت‌های سفرم را در یک متن طولانی تنظیم کردم که عده‌ی زیادی از دوستان آن را مرور کردند. باری هم این یادداشت را در بزرگداشت از تحلیف بارک اوباما در اختیار برخی از دوستان قرار دادم. آن شب حس می‌کردم برگ نوینی در تاریخ بشر داشت رقم می‌خورد. وقتی از تلويزيون به مراسم تحليف بارك حسين اوباما نگاه مي‌كردم، تصوير تاريخ برايم مغشوش مي‌شد. هنوز صداي مالكم ايكس را كه فرياد مي‌زد «ما نگروها» به گوش داشتم. هنوز چهره‌ي روزا پاركس را كه حق نداشت بعد از يك روز خستگي كارش در كارگاه خياطي زنانه روي صندلي سرويس بنشيند پيش چشم داشتم. هنوز آواز مارتين لوتر كينگ كه در حضور دو صد هزار امريكايي مي‌گفت: «من آرزويي دارم» در گوشم احساس مي‌كردم. هنوز هانور تامپسن 9 ساله با دستان زنجيرزده در برابرم ايستاده بود كه به جرم اينكه اجازه داده بود دختر همبازیش گونه‌ی او را ببوسید... با خود فکر می‌کردم که آيا واقعاً جهان ما با اين سرعت حركت مي‌كند؟ ... پس ما هنوز در كجاي تاريخ قرار داريم؟ .... اینک به مناسبت سفر اخیر، این یادداشت را در کنار یادداشت‌هایی که همسفران معرفتم تهیه می‌کنند، روی صفحه می‌گذارم. حس می‌کنم به اینگونه فرصتی می‌یابم تا تغییری را که در هفت سال اتفاق افتاده است نیز مرور کنم.) ادامه مطلب ...

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

درس هایی از بابه مزاری .....

(متن نوشتاری سخنرانی به مناسبت سالیاد بابه مزاری در لندن)

به نام خدا، داور و دادگر جاودان،

نهایت متأسفم از اینکه در برنامه‌ی روز چهاردهم مارچ، به دلیل مشکلات تخنیکی موفق نشدم سخنانم را برای دوستان تکمیل کنم. نمی‌دانم خوب شد یا بد. به هر حال دوست داشتم نکته‌هایی را که می‌شود به یاد بابه برای همدیگر گفت، اندکی بیشتر مرور کنیم. هنوز این را هم نمی‌دانم که سخنانم تا کجا رسید و در کجا قطع شد. بااینهم، تجربه‌ی همراه بودن با کسانی که در یاد بابه خاطرات و تعهدات خود نسبت به عدالت و انسانیت را تکرار می‌کنند، ارزشمند است.

آنچه را اینجا می‌خوانید به طور قطع تمام آنچه نیست که در مراسم امروز گفتم و یا می‌خواستم بگویم. این نوشته لحن و حال و هوای خاص خود را دارد. با این وجود، ترجیح می‌دهم دریغ و کوتاهی‌هایم از عدم دسترسی امروز به امکانات بهتر غرض همراه بودن با دوستان را با بازنویسی و نشر این نوشته جبران کنم....

هر وقت به 22 حوت می‌رسیم، به طور طبیعی، از زمان حال فراتر می‌رویم و با تاریخ پیوند می‌خوریم. شاید هر مناسبت تاریخی دیگر نیز همین اثر را داشته باشد، اما برای ما، برای نسل جدید هزاره، 22 حوت، نشانه‌ای از پیوند با زمانی است که حس می‌کنیم در آن هزینه‌ی «بودن» ما خیلی بیشتر از آن بود که دیگران پرداخت می‌کردند و یا اکنون خود حاضر به پرداخت آن هستیم.

از 22 حوت 1373 تنها پانزده سال می‌گذرد. 15 سال زمان زیادی نیست. کسان زیادی هستند که حتی نمی‌پذیرند فاصله‌ی 15 سال (از 22 حوت 1373 تا 22 حوت 1388) را فاصله‌ای میان دو نسل قلمداد کنیم. گفته می‌شود این زمان اندک‌تر از آن است که دو نسل را با شاخصه‌های لازم از همدیگر متفاوت و مجزا کند.

باور من این است که جدایی ما از 22 حوت 1373، تا آن حدی نیست که ما را از 22 حوت بیگانه سازد و یا پیام 22 حوت را برای ما غیر قابل درک جلوه دهد. کسان زیادی هستند که از 22 حوت همه چیز را به یاد دارند. بابه فقط نمادی از خاطره‌هایی است که در 22 حوت گره خورده اند. او خودش شهید زنده‌ای بود که از روز ورودش به غرب کابل تا زمان خروجش از غرب کابل، با لحظه لحظه‌ی خاطره‌ها و عبرت‌های مردمش نفس کشید و به پیش رفت. او با هر قطره خونی که از رگ‌های فرزندانش جدا شد، قطره قطره به زمین چکید و با هر زخمی که بر تن هر فرزندش وارد شد، شقه شقه شد و وقتی او در نهایت در هم شکست و بر زمین افتاد، در واقع مردمش در هم شکستند و به زمین افتادند. ادامه مطلب ...