۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

جنبه‌ی روان‌شناختی ترس و نفرت در جامعه‌ی قبیلوی (46)

یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (46)

جنبه‌ی روان‌شناختی ترس و نفرت در جامعه‌ی قبیلوی

دیوید برگ، تحلیل قشنگی از جنبه‌های روان‌شناختی ترس و نفرت در جامعه‌ی قبیلوی ارایه کرد. صحبت‌های او در این مورد با مثال‌های زیادی از کشورها و جوامع مختلف همراه بود. نکته‌ی جالب برای من اثرات این ترس و نفرت قبیلوی بود که به نحوی در ساختارهای جوامع مدرن نیز رخنه داشته و حضور آنها را در روابط گروهی، مثلاً در ساختار و کارکردهای ارتش، به وضوح می‌توان دنبال کرد.
دیوید برگ سخنان خود را در پاسخ به سوالی مطرح کرد که پرسیدم آیا می‌توان شباهت‌هایی میان ترس و نفرت در جوامع قبیلوی و جوامع مدنی پیدا کرد. وی گفت: ترس‌ گروهی در جوامع قبیلوی بیشتر از جوامع مدنی ریشه‌دار است. در جامعه‌ی قبیلوی مفهوم فردیت مستقل وجود ندارد. تمام جامعه یک هویت دارد و آن هویت قبیله است. هویت جمعی قبیلوی به طور همزمان هم می‌تواند قدرت خلق کند و هم ‌آسیب‌پذیری. قدرت این جامعه در همان تمرکز قدرت افراد در محور واحد است. در نگاه ساده و اولیه قدرت جامعه‌ی قبیلوی را می‌توان رخنه‌ناپذیر توصیف کرد. این قدرت در همان محو بودن فرد در گروه است. اما اگر اندکی دقت کنید همین نکته می‌تواند مهم‌ترین عامل آسیب‌پذیری جامعه‌ی قبیلوی نیز تلقی شود. یعنی اگر شما بتوانید نقطه‌ی محوری در گروه‌ قبیلوی را شناسایی کنید، با ضربه‌ زدن به همان نقطه تمام گروه را از هم می‌پاشید و عامل دیگری که بتواند اجزای متفرق گروه قبیلوی را به هم نزدیک کند، وجود ندارد.
دیوید برگ، با بیان این نکته‌ی ظریف روان‌شناختی در خصوصیت گروه‌های قبیلوی مثال‌های روشنی را از مقاومت‌های قبیلوی بیان کرد که در جوامع مختلف، تقریباً مشابه هم بوده اند. گروه‌های جوامع بدوی از اروپا تا مغول‌ها، از قبایل افریقا تا چین و ایران و کشورهای عربی همه دارای خصوصیت واحدی بوده اند. توازن قدرت در جنگ‌های قبیلوی نیز بیشتر به علت مشترک بودن خصیصه‌ی واحد گروهی آنان بوده است. تنها گروه‌هایی موفق‌تر بودند که دارای لشکر قوی‌تر بوده و در میدان جنگ مقاومت و صلابت بیشتر نشان می‌داده اند. مفهوم رخنه‌کردن در قلب لشکر، بیانگر خصوصیت گروه‌های جنگی قبیلوی بوده است. تا حدودی زیاد ساختار ارتش و نیروهای نظامی کنونی نیز از خصوصیت‌های لشکرهای قدیمی متأثر اند. این امر در ارتش به دلیل ساختار و کارکردی که دارد، قابل توجیه است، اما ارتش‌های مدرن با ایجاد سلسله‌مراتب ساختاری کوشیده اند از تمرکز قدرت در یک نقطه جلوگیری کنند و به همین دلیل، آسیب‌پذیری ارتش‌های مدرن نسبت به ارتش‌های بدوی کمتر است.
دیوید برگ گفت: یکی از عوامل دیگر قدرتمندی گروه‌های قبیلوی ترس و نفرت است که اعضای گروه را به طور همزمان به هم نزدیک می‌سازد. گروه‌های قبیلوی به طور عموم از دشمن هراس دارند و به تبع همین هراس از دشمن متنفر اند. این ترس و نفرت الزاماً مبنای تحلیلی و قابل دفاع ندارد. جامعه‌ی قبیلوی جامعه‌ی بسته است و در جامعه‌ی بسته اطلاعات نفوذ نمی‌کند. تحلیل‌ها عمدتاً بر مبنای اطلاعات استوار اند و در جامعه‌ی قبیلوی به دلیل فقدان اطلاعات، دید تحلیلی نیز وجود ندارد. هر گروه، دشمن خود را از ورای پرده‌ای که در اطراف گروه کشیده شده است قضاوت می‌کند. اعضای گروه با ترسی که از گروه‌های دشمن دارند، به همدیگر می‌چسبند و هیچ امری را از بیرون اجازه نمی‌دهند که وارد گروه شده و وحدت و یکپارچگی گروه را تهدید کند. در جوامع قبیلوی، قلعه‌های مستحکم نماد جدابودن قبیله از جهان بیرون بود. در این قلعه‌ها همه‌ی افراد قبیله جا نمی‌گرفتند، اما رییس و بزرگان قبیله درون این قلعه‌ها از دسترس دشمن حفاظت می‌شدند. در مواقع جنگ نیز اغلب کوشیده می‌شد تا افراد قبیله هم در کنار هم داخل قلعه شوند و در همان قلعه به عنوان یک واحد متمرکز از خود دفاع کنند.
دیوید برگ گفت که اعتماد اعضای گروه قبیلوی نسبت به افراد هم‌‌گروه و بی‌اعتمادی آنان نسبت به هر چیز و هر کسی خارج از گروه نیز به همین خصوصیت ارتباط دارد. اعضای گروه قبیلوی مفهوم خیانت و وفاداری را نیز جدی می‌گیرند. برای آنها خیانت، در واقع خیانت به اعتمادی است که در درون گروه صورت گرفته است. هر کسی که به این اعتماد خیانت کند، از دید گروه غیر قابل بخشش است. وفاداری رکن اصیل رابطه‌های قبیلوی است و گاهی فرد قبیلوی، به خاطر وفاداری گروهی خود به فداکاری‌های حیرت‌انگیزی اقدام می‌کند.
دیوید برگ در تحلیل حرکت‌های استعماری در قرن‌های هفده و هجده و نوزده از شیوه‌ی رفتار انگلیس‌ها به عنوان یک نمونه یاد کرده گفت: انگلیس‌ها در پیشروی خود به سوی کشورهای مختلف افریقایی و آسیایی از خصوصیت ساختاری جوامع قبیلوی بهره‌برداری زیادی کردند. آنها می‌دانستند که اعتماد گروه‌های قبیلوی تنها از طریق اعتماد رهبران و بزرگان قبیله تأمین می‌شود. به همین علت، آنها به هر قیمتی که بود روسای قبایل را به خود جلب می‌کردند و گاهی برای این منظور رشوت‌های هنگفتی را نیز پرداخت می‌کردند. در محاسبه‌ی انگلیس‌ها، هزینه‌ی رشوت‌پرداختن و رابطه‌داشتن با روسای قبایل به مراتب کمتر از هزینه‌ی جنگ و درافتادن با قبیله بود.
دیوید برگ مراحل رشد در جوامع بشری را دارای نورمی قانونمند توصیف کرد و گفت که تحول در جوامع بشری به طور تصادفی و غیر منطقی اتفاق نمی‌افتد. شما شاید موفق شوید که با فشارهای غیرطبیعی رشد و توسعه را بر جوامع خاصی تحمیل کنید، اما از لحاظ روان‌شناختی عقده‌ی جداافتادن جبری از ارزش‌ها و سنت‌هایی که جامعه با آنها خو داشته و در واقع با همان ارزش‌ها و سنت‌ها هویت خود را تعریف می‌کرده است مانند یک عقده بر روان جامعه باقی می‌ماند. با همین استناد، دیویدبرگ گفت: رعایت خصوصیت‌های گروهی در جوامع قبیلوی بخشی از حرکت‌های منطقی برای ایجاد تحول و رشد در این جوامع محسوب می‌شود. مثلاً اگر شما بتوانید با طرح‌های سالم و درازمدت، از مزاحمت و مخالفت‌هایی که مانع حرکت شما در جامعه می‌شود جلوگیری کنید، هزینه‌ی فعالیت‌های شما به طور چشمگیری کاهش می‌یابد.
دیوید برگ گفت: شناخت و احترام خصوصیت‌های جامعه‌ی قبیلوی برای اهداف و برنامه‌هایی که رشد و اصلاح جامعه را در نظر داشته باشد، اولین و مهم‌ترین گام است. کسانی که می‌خواهند در جامعه‌ی قبیلوی تحولی ایجاد کنند و جامعه را به سوی رشد و ترقی هدایت کنند، نمی‌توانند با ساختارهای قبیلوی به طور صریح و مستقیم در افتند. دیوید برگ دلیل عمده‌ی ناکامی کمونیست‌ها در تسخیر روان جوامع قبیلوی را در حمله‌ی آنها بر ساختارهای ریشه‌دار این جوامع می‌دید. او گفت: در این تحلیل، شما به آرمان کمونیست‌ها نگاه نمی‌کنید. آرمان کمونیست‌ها بدون تردید بلند و پذیرفتنی بود. اما چون تغییرات مورد نظر خود را از طریق فشار از بیرون اعمال می‌کردند، جامعه‌ برای حفظ ارزش‌ها و ساختار قبیلوی خود به هم متحد می‌شد و به طور یکپارچه با این دشمن بیرونی مقابله می‌کرد. حالا در ظاهر شما موفقیت‌هایی را در حرکت کمونیست‌ها در کشورهای مختلف شاهد می‌شوید، اما این موفقیت‌ها هیچگاه نتوانسته است معضل روانی فاصله‌ی کمونیست‌ها با عامه‌ی مردم را از میان بردارد. این مشکل از اتحاد شوروی تا چین، و از کوبا تا جوامع دیگر که مدت‌هایی را تحت حاکمیت کمونیست‌ها به سر برده اند، وجود داشته است.
دیوید برگ در برخورد با خصوصیت‌های جوامع قبیلوی از جنبه‌های اخلاقی مسأله نیز نگاه جالبی داشت. او گفت: صحبت از خصوصیت‌های ساختاری جوامع قبیلوی یک بحث علمی است که در حوزه‌ی کار و تحقیق جامعه‌شناسان و روان‌شناسان نیز قرار می‌گیرد. از دریافت‌های علمی در این حوزه‌ها به گونه‌های مختلف می‌شود استفاده کرد. مثلاً انگلیس‌ها وقتی برای تسخیر سرزمین‌های بیشتر حرکت می‌کردند، هدف شان ایجاد تغییر به سود مردم نبود. آنها می‌خواستند منافع خود را تأمین کنند و اولین شرط برای تأمین منافع آنها این بود که از شر مزاحمت‌های قبیلوی در امان باشند. نزدیکی و احترام آنان با روسای قبایل و پرداخت رشوه به آنان، زمینه را برای گام‌ها و فعالیت‌های بعدی آنان فراهم می‌کرد. این استفاده‌ای بود که انگلیس‌ها از شناخت ساختار جوامع قبیلوی می‌کردند. شما می‌توانید همین ‌شیوه‌ی کار را برای ایجاد تغییر و تحولات مثبت در جامعه نیز به کار گیرید. اینگونه برخورد یک برخورد علمی و اصولی است و هرگونه حرکتی که از لحاظ روانی برای مخاطبان ترس و نفرت خلق کند، هر چند در کوتاه‌مدت نتایجی داشته باشند، برای درازمدت زیانبار تمام می‌شود.
دیوید برگ در بخشی دیگر از سخنان خود، در پاسخ به یک سوال من در مورد اثرات برنامه‌های تربیتی و آموزشی در ایجاد یا کاهش ترس و نفرت در جوامع بسته مثال‌هایی را از کارکرد نظام اتحاد شوروی یاد کرد و گفت: بسته‌بودن یک جامعه تنها به شکل ظاهری آن از لحاظ رشد و مدنیت خلاصه نمی‌شود. شوروی سابق، از جنبه‌های مختلف پیشرفته و مترقی محسوب می‌شد، اقتصاد و تکنولوژی آن در اوج قدرت زمان خود قرار داشت. بااینهم، شوروی در مقیاس یک امپراطوری بزرگ، جامعه‌ای بسته خلق کرده بود و برنامه‌های آموزشی و تربیتی آن کاملاً برای تقویت همین فضای بسته عمل می‌کرد. دیوید برگ از دانشجویی یاد کرد که در سال‌های 80 میلادی از اتحاد شوروی آمده و در کلاس‌های درسی او اشتراک می‌کرد. این دانشجو از اتحاد شوروی بیرون شده بود و چون از آن نظام خوشش نمی‌آمد، هوس برگشتن هم نداشت. اینجا هم هیچ چیزی نبود که او را تهدید کند. اما اثرات آموزش و پرورش شوروی او را به گونه‌ای بار آورده بود که از همه چیز به گونه‌ای پنهان می‌ترسید و به هیچ چیزی اعتماد نداشت. دیوید برگ گفت: وقتی در جریان فعالیت‌های گروهی داخل کلاس این دانشجو را با جمعی از بچه‌های دیگر همراه می‌کردم با تردید نسبت به آنها نگاه می‌کرد و تصورش این بود که اینها همه در پی تخریب کردن او هستند. واکنش‌های منفی و دید بدبینانه و توأم با بی‌اعتمادی او باعث می‌شد که بچه‌های دیگر احساس رنجش و ناراحتی کنند. اما من او را درک می‌کردم و هیچگاهی او را دیوانه خطاب نکرده و نگفتم که زندگی در اتحاد شوروی اعصاب او را خراب کرده است. برعکس، می‌دانستم که او از یک محیط متفاوت وارد اینجا شده و تا زمانی که بتواند بر ترس و هراس خود غلبه کند، زمان زیادی به کار دارد. من با رعایت حالت روانی او کار خود را به طور مستقل با وی دوام دادم تا اینکه بعدها اندک اندک از آن حالت بیرون آمد و به یک عضو خوب و فعال گروه تبدیل شد.
دیوید برگ در قسمت دیگری از سخنان خود گفت: ترس ما از دیگران بیشتر به دلیل ترسی است که خود ما در درون خود داریم. ما از دیگری نفرت می‌کنیم و به طور طبیعی حس ما این است که طرف مقابل نیز از ما نفرت دارد. ما از دیگری می‌ترسیم و به دلیل همین ترس همیشه حالت دفاعی و واکنشی داریم، به دلیل اینکه می‌دانیم طرف مقابل نیز از ما ‌می‌ترسد و به دلیل همین ترس خود ممکن است بر ما حمله کند و به ما آسیب برساند. دیوید برگ این حالت را از لحاظ روانی انعکاس تصویر غالب ذهنی انسان بر جهان و ماحول او خطاب کرد و گفت ما هیچگاهی نمی‌توانیم خود را استثنا حساب کنیم. هر آنچه در خود می‌بینیم به طور ناخواسته آن را در دیگری نیز تعمیم می‌دهیم. مثلاً در همان زمانی که از دیگری می‌ترسیم و یا نفرت داریم و برای ضربه‌زدن به او برنامه‌ریزی می‌کنیم این حس را نیز به طور پنهان در خود داریم که طرف مقابل نیز از ما می‌ترسد و نفرت دارد و در پی ضربه‌زدن ما است. او گفت: من حالا از افغانستان رفتن می‌ترسم. چرا؟ ... چون حس می‌کنم که آنها از من می‌ترسند و نسبت به من حس بیگانگی دارند و ممکن است مرا ضربه بزنند. این حالت، از لحاظ علمی کاملاً قابل درک و قابل توجیه است و حتی می‌توان رعایت آن را نوعی رویکرد مدنی نیز خطاب کرد. دیوید برگ در یک مثال جالب دیگر از واکنش‌های روانی حیوانات یاد کرد و گفت: حیوانات درنده در جنگل نیز به دلیل همین ترسی که از دیگران دارند، دو حالت را برای دفاع خود نشان می‌دهند: یا می‌گریزند یا به طور خشماگین و شدید به حمله می‌پردازند. او گفت: انسان‌هایی که دچار ترس می‌شوند نیز به همچون حالت گرفتار می‌شوند.
دیوید برگ به هراسی که در رابطه‌ی ایران و اسرائیل و امریکا وجود دارد، نیز تماس گرفت. او گفت: ایران رژیمش در اثر انقلابی به وجود آمد که صبغه‌ی ضد امریکایی داشت. حادثه‌ی گروگان‌گیری فاصله‌ی این دو کشور را بیشتر با هراس و نفرت پر کرد. از آن زمان به بعد هر دو کشور، رفتند پشت دیوارهای ترس و نفرت از همدیگر پنهان شدند و هر چه زمان بیشتر گذشت، اثرات روانی این ترس و نفرت بر روابط دو کشور بیشتر مسلط شد. حالا من موافق اتمی‌شدن ایران نیستم، اما از لحاظ علمی و منطقی درک می‌کنم که ایران چرا اصرار دارد به غنی‌ساختن یورانیوم دوام دهد و بالاخره زمینه را برای دسترسی به سلاح اتمی مساعد سازد. ما در مسابقات تسلیحاتی خود با اتحاد شوروی هزاران بمب اتمی ساختیم و دلیل آن به طور ساده هراسی بود که از اتحاد شوروی داشتیم. حالا چه دلیلی داریم که ایران را از این هراس مستنثنا نگه داریم و ترس و نفرتش را نادیده بگیریم؟
دیوید برگ گفت: هر کسی برای خود قابل اعتماد است، اما الزاماً اعتماد ما بر خود به معنای این نیست که دیگران هم بر ما اعتماد می‌کنند. اینجا بحث فرد هم نیست، بحث گروه است و آنهم بزرگ‌ترین واحد گروهی که از آن به عنوان یک ملت یاد می‌کنند. من از لحاظ فردی انسان مهربان و خوش‌قلبی هستم و اصلاً حاضر نمی‌شوم که بینی موشی هم به خاطر من زخم بردارد. اما این به معنای آن نیست که گویا وقتی به قدرت و موقعیتی دست بیابم، باز هم قتل عام نمی‌کنم و یا مرتکب ژنوساید نمی‌شوم. یعنی برای اینکه شما را اطمینان دهم، هیچ ضمانتی در اختیار ندارم. من یک انسان هستم. همین تمام حرف من است. انسان می‌تواند تابع شرایط و زمینه‌هایی که در آن قرار می‌گیرد تغییر کند و از یک حالت به حالتی دیگر انتقال یابد. او گفت: تلقینات گروهی خیلی مهم است. با تلقینات گروهی، فرد گاهی حتی به مرحله‌ای می‌رسد که از خود تهی می‌شود و به فرد دیگری تبدیل می‌شود که شاید حتی خودش هم انتظار آن را نداشته است. بنابراین، فرد را نباید به طور مجرد و انتزاعی نگاه کرد. فرد زمینه‌ای دارد که گروه برای آن فراهم می‌سازد و در این زمینه‌ فرد هویت خود را شکل می‌بخشد.
دیوید برگ، زدودن ترس و نفرت از روان افراد جامعه را یکی از بزرگ‌ترین کارها و چالش‌ها دانست که هر کسی در پی تغییر مثبت و سالم باشد، باید به آن اقدام کند. برای این کار، دیوید برگ، دیالوگ درون‌گروهی را اولین گام دانست. او گفت: وقتی گروه‌ها در فاصله از هم به سر برند، شما نمی‌توانید از ایجاد رابطه بین گروه‌ها به عنوان گام اول حرف بزنید. مهم این است که آیا کسی در درون گروه وجود دارد که از ترس و نفرت و اثرات روانی زیانبار آن برای رشد و پویایی گروه آگاه باشد یا نه. اگر چنین فردی وجود داشته باشد، او همان کسی است که باید با زبان خودش در درون گروه دیالوگ و گفتمانی را به راه اندازد که فضای ذهنی گروه را متحول سازد. دیوید برگ تأکید کرد که این کار به هیچ صورت از بیرون گروه امکان‌پذیر نیست و هرگونه اصرار در این مورد، اثرات غیرمطلوبی نیز به بار می‌آرد.
به نظر می‌رسید دیوید برگ با پرسش‌هایی که از من در مورد بافت و ساختارهای گروهی در افغانستان داشت، به مثال‌های خوبی برای توضیح دیدگاه‌های خود دست یافته بود. او گفت: تلاش امریکایی‌ها و جوامع غربی برای صادرکردن دموکراسی و ارزش‌های مدنی در افغانستان نتیجه‌ای نمی‌بخشد و برعکس، فرصت‌های مناسب برای رشد و تحولات مدنی را از این کشور می‌گیرد. وقتی امریکایی‌ها از دموکراسی حرف بزنند دیده می‌شود که پیام آنها را به سادگی با برچسب‌های گونه‌گون رد می‌کنند. دلیل آن روشن است: امریکایی‌ها از بیرون گروه وارد اقدام می‌شوند حالانکه در درون گروه هیچ زمینه‌ای برای درک و پذیرش پیام آنها وجود ندارد. او گفت: این روشنفکران و مبارزان اصلاح‌طلب افغانی اند که هر کدام می‌توانند درون جوامع خود بروند و برای گسترش و تحکیم پایه‌های دموکراسی و ارزش‌های مدنی فعالیت کنند. وقتی کار اینها زمینه‌ی ذهنی را برای پذیرش دموکراسی و ارزش‌های مدنی فراهم کرد، آنگاه فرصت برای گفتمان‌های بعدی میان گروه‌های امریکایی و افغانی پدید می‌آید.
دیوید برگ، احترام این واقعیت را حتی در ساختار درونی جامعه‌ی افغانی نیز مهم قلمداد کرد. او گفت: تفاوت‌های زیادی که از لحاظ باورهای مذهبی و سنت‌های فرهنگی میان جوامع اتنیکی افغانستان وجود دارد، امکان این را که حتی فردی از درون یک اتنی برود و در درون اتنی دیگر فعالیت اصلاح‌گرانه کند، وجود ندارد. شما این کار را نه با زور انجام داده می‌توانید و نه با فشار و تلقین و تبلیغات. شما به چیزی به نام وحدت ملی ضرورت دارید، اما این وحدت ملی در میان اتنی‌ها و گروه‌هایی که شدیداً متشتت و پراکنده اند و نسبت به همدیگر اعتماد ندارند، چگونه ایجاد می‌شود؟ اینجا است که من نمی‌گویم شما مثلاً کار و نمونه‌ی معرفت را ببرید و در میان اتنی‌های دیگری که در کشور تان وجود دارد، تطبیق کنید. این کار به هیچ وجه نتیجه‌بخش نیست. اما شما می‌توانید برای اولین گام، از روشنفکران و اصلاح‌طلبان اتنی‌های دیگر بخواهید که این کار را در درون قریه‌ها و گروه‌های خود عملی سازند تا زمانی که افراد هر دو گروه از لحاظ ذهنی با هم نزدیک شوند و تفاهم پیدا کنند و آنگاه نوبت برسد به اینکه میان آنها وحدت و ارتباط گروهی خلق کنید.
دیوید برگ، ظرفیت‌سازی در درون جوامع متشتت را به معنای آماده ساختن آنها برای پذیرش نورم‌ها و ارزش‌های زندگی مدنی دانست. به عقیده‌ی او، هر گاه این ظرفیت در درون گروه‌ها خلق شد، برای پیوند دادن آنها مشکل زیادی باقی نمی‌ماند. دیوید برگ این فرمول را برای رابطه‌ی مسلمانان با یهودان و مسیحیان و پیروان سایر ادیان نیز مفید قلمداد کرده گفت: تا زمانی که افرادی در درون گروه‌ها پیدا نشوند که ترس و نفرت‌های گروهی را به حال تمام گروه‌ها مضر بدانند، نه جنگ و فشار نظامی می‌تواند روابط را ترمیم کند و نه تبلیغ و فشارهای روانی. دیوید برگ به عنوان یک شوخی طنزآمیز گفت: اقدام کردن با رعایت ساختارهای درونی گروه‌ها همان کاری است که سیاستمداران معمولاً حاضر به تقبل هزینه‌ی درازمدت آن نیستند. سیاستمداران همیشه دنبال راه‌های عاجل اند که بتواند در انتخابات بعدی برای شان مددگار باشد.

(بخشی از یک حکایت خصوصی ....) (45)

یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (45)

(بخشی از یک حکایت خصوصی ....)

...................................................
...................................................


خدا برای من، همان بخشی از هستی‌ام است که با او معنا می‌شوم. او را بزرگ می‌دانم و بزرگی او را در خود و در هستی خود تمثیل می‌کنم. اما من، واقعیتی کوچک و محدود به قید زمان و مکان و امکانات و زمینه‌های خود هستم. همه‌ی آن هستی بزرگ و مجرد در من تمثیل نمی‌شود، اما من در سهم خود تقلا می‌کنم مقدار بیشتری از او را شامل هستی خود بسازم. او خوب است و زیبا است و قدرتمند است و من، او را در رویای خود جستجو می‌کنم و کوشش می‌کنم هر چه بیشتر شبیه او باشم. آگاهانه و به حد توان خود، کاری نکرده ام که حس کنم او را خرد می‌سازم و باعث کوچکی او می‌شوم. اگر گاهی چنین کرده ام پیش از اینکه او بگوید خودم احساس شرم و گناه و دوری کرده ام و در پی جبرانش بیرون شده ام. اگر هم موفق نشده ام کاستی‌ام را در آینه‌ی رویایم از خدایم جبران کنم، حس گناه آن را با خود نگاه داشته ام و این حس هم گاهی برای من لذتی داشته است که رابطه‌ام را با خدایم حفظ کرده است. او را فوق‌العاده خوب و مهربان و صمیمی و بخشنده یافته ام. درست مثل خودم برای خودم. اصلاً او را دور از خود و مجزا از خود نیافته ام. ملامتی او ملامتی خودم بر خودم بوده است. وقتی به او بی‌اعتنایی کرده ام حس کرده ام به خودم بی‌اعتنایی کرده ام. و وقتی برگشت کرده ام، به همان سادگی که به خود برگشت می‌کنم با او آشتی شده ام. کسی اگر در حضور من به او اهانت کرده است نرنجیده ام، حس کرده ام این اهانت به او نبوده، به من بوده است. من کوچک بوده ام و او از کوچکی من در ذهن دیگران کوچک جلوه کرده و اهانت شده است. کوشیده ام او در من بزرگ شود تا از اهانت نجات پیدا کند.

...................................................

(این یادداشت تنها جایش را اینجا خوش کرده است. خودش شاید زمانی دراز منتظر بماند تا اینجا برسد.....

جنرال مک‌کرستال، استاد دانشگاه یل (44)

یک صد و نوزده روز
یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (44)


با اسم جنرال ستانلی‌مک‌کرستال، آشنایی داریم. او از پانزدهم جون 2009 تا 23 جون 2010 فرماندهی نیروهای ناتو و ایالات متحده‌ی امریکا در افغانستان را بر عهده داشت و بعد از آنکه اظهارات جنجا‌ل‌برانگیزش در مجله‌ی هفتگی رولینگ‌ستون بیرون آمد که در آن رهبران ارشد اداره‌ی اوباما را با تعبیرات غیر متعارف مورد خطاب قرار داده بود، از وظیفه‌اش استعفا داد و اندکی بعدتر از آن، لباس نظامی را از تن بیرون آورد و اعلام بازنشستگی کرد. مک‌کرستال قبلاً نیز به اظهارنظرهای صریح و بی‌پرده شهرت داشته و عملیات نیروهای تحت فرماندهی او برای کشتن مصعب‌الزرقاوی، رهبر شبکه‌ی القاعده در عراق، از جمله‌ی دستاوردهای برجسته‌ی دوران مأموریتش در عراق محسوب می‌شود. در زمانی که او در افغانستان فعالیت داشت، عملیات بزرگ خنجر در هلمند به راه افتید و مارجه نیز در زمان او از تصرف طالبان خارج شد. او گروهی از مشاوران غیرنظامی خود را مأمور ساخت تا با حلقاتی از جامعه‌ی مدنی و شخصیت‌های مستقل افغانستان دیدار کند و نظریات و دیدگاه‌های آنان در قبال وضعیت عمومی افغانستان را جویا شود. این اقدام مک‌کرستال‌ تا حدودی با نارضایتی مقاماتی در افغانستان مواجه شد که همواره تلاش داشتند معلومات دسته‌بندی‌شده‌ای را در اختیار مقامات ناتو قرار دهند. برعلاوه‌ی آن، مک‌کرستال برای اولین بار تلاش کرد که معلومات خود را از محدوده‌ی مشاوران نظامی‌ای که در اطرافش بودند، فراتر ببرد و تصویر بزرگ‌تری از افغانستان و واقعیت‌های آن داشته باشد.

شرح این گزارش را در فرصت های بعدی خواهم آورد

حامدی کرزی؛ رییس جمهوری بی باک و عبرت ناپذیر


(برگرفته از شماره بیست و دوم هفته نامه «قدرت»)

در انتخاب این عنوان برای نوشته‌ای که پیش رو دارم دچار تردید بودم. اما وقتی نوشته‌ به پایان رسید با خود فکر کردم که چه عنوانی می‌توانم به جای آن پیشنهاد کنم که هم دلهره‌هایم را انعکاس دهد و هم تصویر واقعی وضعیتی را که در ظل رهبری آقای کرزی رو به رو هستیم، برملا سازد. هنوز هم ادعا نمی‌کنم که این عنوان، مناسب‌ترین عنوان برای این نوشته است، اما شاید بتواند تا حدودی از جدال ذهنی من برای درک و مطالعه‌ی بهتر آقای کرزی پرده بردارد.
***
طی یک هفته‌ی اخیر، آقای کرزی در مقام ریاست جمهوری افغانستان، مرتکب چند موضعگیری شده که به نظر می‌رسد اعتبار و حیثیت او در این مقام را بیشتر از پیش لطمه زده است. او از سوی روزنامه‌ی نیویورک تایمز متهم شد که در حضور او، در هواپیمایی که از ایران برگشت می‌کرد، عمر داودزی، رییس دفترش، بکس مملو از پول نقد را از سفیر ایران تحویل گرفت. این گزارش آنچنان در عرف دیپلوماتیک تکان‌دهنده بود که سفارت ایران در کابل بدون معطلی به تکذیب آن پرداخت و آن را شایعه‌ای در پی تخریب روابط دو کشور ایران و افغانستان قلمداد کرد. ایران می‌دانست که افشای این عمل هم برای دولت کرزی و هم برای ایران شرمساری بزرگی است. اما آقای کرزی، در میان بهت و حیرت همگانی، در کنفرانس مشترک خبری خود با امام علی رحمانوف، رییس جمهوری تاجکستان، به صراحت اعلام کرد که این پول به اجازه‌ی او گرفته شده و نه تنها یک بار که هر سال، یک بار و دو بار ایران از اینگونه پول نقد که در حدود پنجصد هزار و شش صد هزار یورو می‌شود به ریاست جمهوری افغانستان می‌دهد. سیامک هروی، معاون سخنگوی آقای کرزی در پاسخ بی بی سی گفت که رییس جمهور چون مدرکی دیگر برای مصارف ارگ ندارد از این پول برای مصارف قصر ریاست جمهوری استفاده می‌کند.
شاید گفته شود که آقای کرزی در برابر افشاگری نیویورک تایمز بیچاره شده و چون امکانی برای تکذیب آن نداشته، به این وسیله از رییس دفترش حمایت کرده است. اما آقای کرزی پیش از این، ده‌ها اتهام دیگر از همین جنس را با شدت و صراحت تکذیب کرده و از پذیرفتن آنها حاشا رفته است: اتهام دست داشتن برادرش احمد ولی کرزی در قاچاق مواد مخدر و یا غصب زمین‌های قندهار و یا سوء استفاده از امکانات دولتی برای منافع اقتصادی و یا گماشتن اعضای خانواده‌اش به شاهرگ‌های اقتصاد و سیاست و ارتباطات کشور هیچگاهی از سوی آقای کرزی پذیرفته نشده است؛ اتهام فساد اداری در داخل ارگ ریاست جمهوری و اینکه سازمان سیا بیش از نیم کارمندان ارگ ریاست جمهوری را پول می‌دهد و از آنها به عنوان خبرچین استفاده می‌کند، با تکذیب خشماگین آقای کرزی مواجه شده است؛ اتهام تقلب گسترده در انتخابات ریاست جمهوری نه تنها از سوی آقای کرزی پذیرفته نشد بلکه آن را انتقامی از موضع استقلال‌طلبی و وطن‌دوستی خود عنوان کرد... آقای کرزی این بار هم می‌توانست به سادگی انکار کند و بگوید که این یک توطیه است از جنس سایر توطیه‌هایی که بر علیه او صورت می‌گیرد. اما حالا که وی آن را پذیرفته است، در قدم اول، جمهوری اسلامی ایران را تحت فشار گذاشته است تا اعلامیه‌ی تکذیبیه‌ی خود به عنوان یک کشور اسلامی را که دروغگویی در کتیبه‌ی مذهبی‌اش مستلزم لعنت خدا و رسول است، پس بگیرد و اعتراف کند که برای آقای کرزی پول نقد داده ولی به دروغ آن را تکذیب کرده است. در قدم دوم، خودش باید بگوید که در مقام رییس جمهوری کشور که تمام بودجه و امکانات اقتصادی کشور از زیر دست او به رأی پارلمان می‌رود و همه‌ساله بدون هیچگونه مخالفت، میلیون‌ها دالر به طور رسمی و مشروع برای مصارف ریاست جمهوری و ارگ می‌گیرد، چرا باید اینقدر کوچک و بی‌مناعت شود که از کشورهای دیگر پول نقد بگیرد و بعد هم بگوید که از اینگونه پول‌ها نه یک بار که چندین بار، و نه از یک کشور که از چندین کشور دریافت می‌کند.
خوب است بر نیت‌ پنهان آقای کرزی در مصرف این پول‌ها هیچ شکی روا نداریم و نگوییم که او از این پول برای تطمیع طالبان و یا اعضای پارلمان کار می‌گیرد و یا بر ذخیره‌ی خانوادگی خود و برادرانش برای تأمین روز مبادا می‌افزاید و یا کسانی دیگر را برای صدها کار نامشروع و غیرقانونی دیگر در داخل و بیرون ارگ تمویل می‌کند. اما آیا کسی که می‌تواند میلیون‌ها دالر به طور رسمی و بلامانع از بودجه‌ی کشورش بگیرد و مصرف کند، چه ضرورت دارد که دستش را همچون یک انسان مفلس نزد همسایه‌ها دراز کند و از آنها بخواهد که برای او پول بدهند وگرنه بیچاره و دربدر می‌شود؟ این رسوایی را وزارت مالیه‌ی افغانستان که مسئول تنظیم بودجه است چگونه پاسخ می‌گوید که به مصارف و هزینه‌های بلندترین و حساس‌ترین مقام سیاسی کشورش توجه نمی‌کند و برای آن بودجه‌ی لازم در نظر نمی‌گیرد؟ ... این رسوایی را پارلمان چگونه توجیه می‌کند که در موقع تصویب بودجه رییس جمهوری را آنچنان با فشار و محدودیت مواجه می‌سازد که ناچار شود برای مصارف عادی ارگش دست گدایی به کشورهای بیرون دراز کند؟ ... این رسوایی را برادران ثروتمند آقای کرزی چگونه پاسخ دهند که میلیون‌ها دالر پول بادآورده را ذخیره کرده اند اما برادر شان در ارگ ریاست جمهوری مجبور می‌شود حیثیت ریاست جمهوری خود و آبرو و عزت کشورش را در کف دست یک سائل به بیگانگان دراز کند و از آنها پول گدایی کند؟
***
پیامبر اسلام در رابطه با «سوال‌کردن» دو نکته‌ی ظریف را بیان کرده است: یکی، از مسلمانان خواسته است که به هیچ صورت دست به گدایی دراز نکنند و از کسی چیزی طلب نکنند و در عوض بروند و کار کنند و با عرق جبین خود معیشت خود را تأمین کنند. دیگری، توصیه‌ی اکید کرده است که هرگاه کسی دست «سوال» به سوی شما دراز کرد، او را ناامید نسازید و در جواب «سوال»ش از دادن چیزی که برای تان مقدور است دریغ نکنید. مفسران مسلمان در توجیه اخلاقی این سخن پیامبر گفته اند که سوال کردن کرامت یک انسان به عنوان بنده و خلیفه‌ی خدا را از میان می‌برد و نباید برای زنده‌ماندن و زندگی کردن از کرامت خود خرج کنید، بلکه خوب است خود تان کار کنید و راه معیشت پیدا کنید. اما وقتی کسی دست به «سوال» دراز می‌کند در واقع تمام کرامت خود را نزد شما دراز کرده است و منصفانه نیست که شما این دست را دوباره نومید برگردانید. حالا، آقای کرزی، با گدایی کردن همیشگی خود به کدام یک از این سخنان پیامبر اسلام توجه داشته است؟
***
آقای کرزی زمانی که می‌خواست از عمرداودزی، به خاطر گرفتن پول نقد از ایران، دفاع کند، گفت که این سزای «وطن‌دوستی» است که داودزی شاهد می‌شود. او کسی است که با کمپنی‌های امنیتی خصوصی به شدت مخالفت کرده و پروژه‌ی انحلال و قطع فعالیت‌های آنان را پیش برده است. او در سخنی دیگر تأکید کرد که از چهار سال پیش با این کمپنی‌ها مخالف بوده و چهار ماه پیش برای خارجی‌ها فرصت داده بود که کار خود را جمع کنند و حالا که کسی توجه نکرده با دستور و حکم خود به انحلال این کمپنی‌ها اقدام کرده است.
این تصمیم آقای کرزی نیز حیرت و بهت همگانی را برانگیخته است. سوال بر نقش کمپنی‌های امنیتی نیست که تا کنون مثبت و یا منفی بوده است، سوال بر تصمیمی است که آقای کرزی می‌گیرد و آن را در زمینه‌ی کلان سیاست‌گذاری‌ها و روابط بین‌المللی خود توجیه می‌کند. اولین واکنش نهادهای کمک‌کننده‌ی بین‌المللی، به شمول تیم‌های بازسازی ولایتی، در برابر این تصمیم آقای کرزی توقیف تمام پروژه‌های بازسازی و انکشافی آنان در افغانستان است. این نهادها بر هیچ نهادی در افغانستان برای تأمین امنیت خود اعتماد نمی‌توانند. پولیس افغانستان می‌تواند دامی باشد که آنها را به کام مرگ محتوم می‌کشاند. حالا تصمیم آقای کرزی چگونه عملی می‌شود و حکم‌های قاطع و انعطاف‌ناپذیر او چگونه به منصه‌ی اجرا می‌آیند و پیامدهای آن برای اوضاع عمومی کشور چه خواهد بود، یک جانب سکه را تشکیل می‌دهد؛ جانب دیگر سکه، کشاندن این جنگ به میدانی است که رسوایی‌های مالی ارگ ریاست جمهوری نیز در آن انداخته شده است. آقای کرزی افشاگری اخیر نیویورک تایمز را هم به این تصمیم نسبت می‌دهد که گویا اگر او به انحلال کمپنی‌های امنیتی خصوصی پافشاری نمی‌کرد با این انتقام‌جویی مواجه نمی‌شد و پول‌گرفتنش از ایران برای مصارف ارگ ریاست جمهوری با تأیید نیویورک تایمز و دیگر مقامات امریکایی و غربی مواجه می‌شد.
با جنگ جدید آقای کرزی در برابر کمپنی‌های امنیتی خصوصی، بازی سیاسی در افغانستان ابعاد جدی‌تری به خود گرفته است. این بازی، امنیت و ثبات افغانستان را که هنوز هم در گرو حمایت‌ نیروهای بین‌المللی است، به شدت زیر سوال می‌برد. اگر آقای کرزی بر پولیس و یا اردوی ملی افغانستان تکیه دارد، این همان پولیس و اردویی است که از غذا تا لباس و از معاش تا اسکان، و از گلوله تا واسطه‌ی نقلیه‌ی آن را «خارجی‌ها» تأمین می‌کنند. آقای کرزی از کجا اطمینان یافته است که با دست رد زدن به خواسته‌ها و نگرانی‌های شدید غربی‌ها می‌تواند روی این پولیس و اردو تکیه کند؟ استقلال‌طلبی آقای کرزی و وطن‌دوستی آقای داودزی به یک نسبت قابل قبول و تشویق‌کننده است، اما سیاست‌مداران زرنگ، استقلال‌طلبی خود را در دنیای تعارفات دیپلوماتیک به گونه‌ای مطرح می‌کنند که دیگران وادار نشوند به جای احترام به استقلال و خودارادیت آنان، مقام بردگی و بندگی شان را گوشزد کنند. این تجربه‌ها از وزیراکبرخان تا امان‌الله خان، و از داودخان تا ملاعمر عبرت‌های زیادی داشته است که آقای کرزی نباید از آنها غافل باشد. اتفاقاً خود آقای کرزی نیز در این تجربه رنج‌های به مراتب سنگین‌تری را شاهد بوده است که می‌تواند برای او عبرت‌انگیز و آموزنده باشند.
***
در هنگامه‌ی این رسوایی و افتضاح اول، سخن حیرت‌انگیز دیگری نیز بر زبان آقای کرزی رفته است که اعتبار و حیثیت او در مقام حافظ قانون اساسی کشور را زیر سوال می‌برد. وی با ابراز نگرانی از نتایج انتخابات پارلمانی، از کمیسیون مستقل انتخابات خواست که برای رعایت مصالح وحدت ملی، برای مناطقی که نمایندگان واقعی شان از مجرای قانونی وارد پارلمان نشده اند، راه‌های دیگری در نظر گیرد. وی مشخصاً از ولایت غزنی یاد کرد که در آن از جمع یازده نماینده‌ی انتخابی، هیچ یک از نمایندگان پشتون نتوانسته اند به پارلمان راه پیدا کنند. آقای کرزی برای کمیسیون نگفته است که منظور او از «راه‌های دیگر» چه بوده است. آیا کمیسیون نمایندگان منتخب هزاره را از لست حذف کند و به جای آنها نمایندگان پشتون را نصب کند؟... آیا در کنار این نمایندگان، تعدادی از نمایندگان پشتون را خارج از نصاب پارلمان برای رعایت مصالح وحدت ملی به پارلمان بفرستد؟... آیا انتخابات را در این ولایت از نو برگزار کند تا این بار نمایندگان پشتون بتوانند داخل پارلمان شوند؟
آقای کرزی می‌توانست با نحوه‌ی برخورد نسبتاً شفاف و مسئولانه‌ی کمیسیون انتخابات، آبروی رفته‌ی حکومتش به خاطر انتخابات ریاست جمهوری را اندکی جبران کند و بگوید که از آن انتخابات درس گرفته و در این انتخابات با گماشتن افرادی مسئول و مصمم، از تکرار آن رسوایی جلوگیری کرده و اعتماد مردم نسبت به پروسه‌ی انتخابات را تأمین نموده است. اما آقای کرزی، گویا از درک این پیروزی‌اش نیز عاجز بوده و در اوج افتخاری که می‌توانست برای جهان از روند رو به رشد اصلاحات در کشورش حرف بزند، یک بار لگدی دیگر به تابوت اعتبار و حیثیت حکومت‌داری‌اش وارد کرده و آن در سراشیبی هولناک قرار داده است.
کمیسیون انتخابات در برابر این درخواست غیرقانونی و غیرمسئولانه‌ی آقای کرزی همان حرفی را زد که قرار نبود بر زبان بیاید. آقای فضل‌احمد معنوی در مقام رییس کمیسیون مستقل انتخابات و آقای احمد ضیا رفعت در مقام سخنگوی کمیسیون رسیدگی به شکایات انتخاباتی، این درخواست آقای کرزی را خلاف قانون تلقی کرده و از پذیرفتن آن امتناع ورزیده اند. این دو مقام با تأکید بر مسئولیت‌های قانونی خود، در واقع عدم پابندی رییس جمهور کشور به قانون را به رخ او کشیده و به گونه‌ی صریح گفته اند که هر فردی در هر مقامی خود حافظ شخصیت و اعتبار خود است و اگر کسی با شخصیت و اعتبار خود بی‌مبالاتی کند، از کسانی دیگر توقع نداشته باشد که شخصیت و اعتبار او را حفاظت کنند.
معلوم نیست که آقای کرزی در برابر این رسوایی خودخواسته و خودساخته‌ی دیگر چه کاری انجام خواهد داد؟ ... آیا او اقدام کمیسیون مستقل انتخابات را نیز بخشی از توطیه‌ی بین‌المللی برای انتقام از استقلال‌طلبی و وطن‌دوستی خود تلقی می‌کند؟ ... آیا او امر به بطلان کار کمیسیون مستقل انتخابات صادر می‌کند و با اینگونه کودتا، عملاً افغانستان را به دوران امارت اسلامی طالبان و جمهوری خودکامه‌ی داودخان و سلطنت مطلقه‌ی ظاهرخان و امیرعبدالرحمن خان برگشت می‌دهد؟ ... و یا، برعکس، دوباره در برابر رسانه‌ها ظاهر می‌شود و از تمام این حرف‌ها و مواضعی که در حالت غیرعادی اتخاذ کرده است، معذرت‌خواهی می‌کند؟ ...
***
در بحبوحه‌ی این رسوایی‌های بزرگ، نهاد معتبر «شفافیت بین‌الملل» گام دیگری برداشت و در یک اعلامیه‌ی رسمی، مدال عروج به مقام سومین کشور فاسد دنیا را به سینه‌ی آقای کرزی و حکومت او نصب کرد. البته افغانستان، با وجود آنکه از رقبای توانمندی چون رواندا و اریتریه و عراق و یمن و مکزیک جلو زده است، دو رقیب سرسخت دیگر را در برابر خود دارد: سومالی و برمه. اما اینکه در ظرف یک سال، توانسته است از مقام ششم به مقام سوم برسد، افتخاری بی‌مانند است و آقای کرزی در احراز این رسوایی نیز باید کنفرانس دیگری را ترتیب دهد. ناگفته پیداست که این گزارش، هنوز رکورد رسوایی پول نقد ایرانی و زیرپاکردن قانون اساسی توسط رییس جمهوری را با خود ندارد، وگرنه شاید از آن دو رقیب نیز جلو می‌زد. در کنار این حرف‌ها، گزارش نهاد بین‌المللی «دیدبان اصالت» را نیز به یاد داشته باشیم که فساد مالی افغانستان در سال 2009 را دو برابر سال 2006 اعلام کرده و کنگره‌ی ایالات متحده‌ی امریکا کمک‌های پیشنهادی خود برای افغانستان را در حالت تعلیق درآورده است.
***
در اینکه نهادها و شخصیت‌های زیادی در افغانستان با فساد اداری و مالی مبارزه‌ای جدی دارند، تردیدی نیست، اما وقتی این مبارزه‌ی جدی با رهبریتی مواجه می‌شود که خود از سر تا پا غرق فساد است، چگونه می‌تواند به پیروزی خود امیدوار باشد؟... اینکه ادعا شود آقای کرزی از فساد گسترده در نظام و ساختار تحت رهبری‌اش خبر ندارد، پذیرفتنی نیست. او همه چیز را می‌داند و از همه چیز باخبر است. اما با این وجود، چرا چنین بی‌مبالات و غیرمسئول عمل می‌کند؟ ... این سوالی است که به عنوان رازی دیگر در سیاست‌های جاری افغانستان باید مورد کاوش قرار گیرد.

مبارزات اصلاح‌گرانه‌ی ما به دیدی استراتژیک ضرورت دارد

واحد سیاسی قدرت
(برگرفته از شماره بیست و دوم هفته نامه «قدرت»)

سیاست، برغم آنکه با مسایل روزمره و واقعیت‌های عاجل و دم دست سر و کار دارد، از دیدی استراتژیک و درازمدت غافل نمی‌ماند. کسانی که بر اهمیت سیاست و فعالیت‌های سیاسی تأکید دارند، گاهی از سیاست به عنوان برجسته‌ترین مظهر هنرمندی انسان نیز یاد می‌کنند. انسان هنرمند، با ایجاد ترکیبی جدید، به آفرینشی تازه دست می‌زند که از آن به عنوان خلقت و آفرینش هنری تعبیر می‌کنند. سیاستمدار هنرمند نیز آیدیال‌ها و آرمان‌های انسان را با واقعیت‌های متغیر و متغیرهای واقعی ترکیب می‌کند و از آن راهی برای نجات از بن‌بست‌ها و تأمین رفاه و آسودگی‌های انسان پیدا می‌کند. سیاستمدار هنرمند هیچگاهی به بحث انتزاعی «خودسازی» و «جامعه‌سازی» و یا رابطه‌ی «شعور» و «ماده» و «خدا» و «خرما» و «دنیا» و «آخرت» گیر نمی‌افتد. برای او جامعه‌سازی از فردسازی شروع می‌شود ولی خودسازی بخشی از جامعه‌سازی تلقی می‌شود نه مرحله‌ای مجزا از هم که یا به این یا به آن اولویت قایل شود. به همین ترتیب، برای او رابطه‌ی شعور و ماده و خدا و خرما و دنیا و آخرت، رابطه‌ای از هم‌گسیخته و منفصل نیست، اینها همه‌ دو روی یک سکه اند و از یکی به دیگری راه برده می‌شود و یکی بدون دیگری از ارزش و ماهیت خود بیگانه می‌افتد.
سیاست استراتژیک، بر توان‌بخشی انسان تأکید دارد. انسان باید با مفهوم «قدرت» و «توانایی عمل» احساس یگانگی پیدا کند. سیاست استراتژیک همین یگانگی را از آیدیال و آرمان به واقعیت تبدیل می‌کند. رقابت سیاستمداران دموکرات و مردم‌گرا با سیاستمداران تمامیت‌خواه و مستبد نیز در همین رویکرد آنان به رهبری و جهت‌دهی قدرت بر می‌گردد. سیاستمدار دموکرات قدرت را از آن مردم می‌داند و برای انتقال و رساندن قدرت به مردم برنامه‌ریزی و فعالیت می‌کند. سیاستمدار مستبد، برعکس، مردم را از قدرت دور نگه می‌دارد تا پنجه‌های تمامیت‌خواه خود را بر قدرت حفظ کند.
افغانستان، بعد از سقوط طالبان، فرصتی یافته است تا با مبارزه‌ی دموکراتیک برای رهبری و جهت‌دهی قدرت آشنا شود. این مبارزه در طول تاریخ سیاسی افغانستان وجود داشته، اما فقدان بستر و زمینه‌های نهادی برای موفقیت آن در اغلب موارد نتایج غیرمطلوب به بار آورده است. سیر قهقرایی حرکت از امیرامان‌الله و مشروطه‌خواهان اولی در ابتدای قرن بیستم تا طالبان در آخر این قرن، نشان از غیرمطلوب بودن نتایج مبارزات افغانی برای آزادی و دموکراسی بوده است. نه سال اخیر، از همین منظر، از خلق افغانستان جدید خبر می‌دهد. در این نه سال، شاید کار برجسته‌ای صورت نگرفته باشد که از آن با خوشی و خشنودی یاد شود، اما مبارزات سیاسی بستر و نهادهای دموکراتیک یافته است: قانون اساسی با ابتدایی‌ترین نورم‌های دموکراسی و جامعه‌ی مدنی ایجاد شده، دو دوره انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی برگزار شده و آزادی رسانه‌ها و فعالیت‌های سیاسی از حمایت قانونی برخوردار بوده است. تنها همین تحول است که چهره‌ی افغانستان جدید را از گذشته‌های آن متفاوت ساخته است. این خوش‌بینی به معنای آن نیست که افغانستان هنوز هم سومین کشور فاسد دنیا قلمداد نمی‌شود و یا کابوس جنگ و ناامنی و طالبان و مافیای مواد مخدر و انجوها و فقر و بیکاری از سر مردم دور شده است. اما باید توجه کرد که هیچکدام این واقعیت‌های تاریک محصول و فراورده‌ی افغانستان جدید نیستند، بلکه ته‌مانده‌های تاریخ سیاسی کشور اند که هنوز هم به حیات و موجودیت خود دوام داده اند. افغانستان جدید را باید در نسل جدید و محصولات و فراورده‌هایی نگاه کرد که تنها نه سال عمر دارند و هنوز هم مرحله‌ی کودکی خویش را عبور نکرده اند.
تأکید بر مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه با دیدی استراتژیک، بیش از پیش نیاز زمان و جامعه‌ی ماست. در یک تعبیر ساده، احساس بيگانگي با قدرت در ميان مردم بايد به احساس يگانگي با قدرت و سهيم بودن در قدرت تبدیل شود. باید این آگاهی با بیان روشن و قابل درک به ذهنیت مردم انتقال یابد که قدرت در رابطه‌ي مردم پديد مي‌آيد و مردم نيز بايد بياموزند كه دعواي سهم شان در قدرت، دعواي برحق و مشروعي است. مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه باید بر این درک استوار باشد که استمرار تاريخ استبدادي در كشور، قدرت را وسيله‌ي قتل و كشتار و سركوب مردم ساخته بود، در نتيجه، مردم نيز نه تنها از قدرت وحشت داشتند بلكه نوعي نفرت از قدرت را نيز در روان خويش احساس مي‌كردند. مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه باید مردم را کمک کند تا با تغيير شرايط سياسي در كشور، باورهاي خویش نسبت به قدرت سیاسی را نیز تغییر دهند.
در مبارزه‌ی جدید سیاسی، باید اصطلاحات و ترمینولوژی‌هایی به کار برده شود که فاصله‌ی واهی مردم با قدرت سیاسی کاهش پیدا کند. مفاهیمی از قبیل مشارکت سیاسی، نظارت سیاسی، بازخواست و شفافیت و پاسخگویی در برابر قانون، دسترسی عامه به اطلاعات، انتخابات، رأی آگاهانه و شعوری، نهادهای مدافع حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی و امثال آن باید به طور وسیع شامل ادبیات سیاسی جامعه گردد. از اینکه سخن از این مفاهیم، بدون درون‌مایه‌های تیوریک، می‌تواند پوشالی و سطحی شود، هراس نداشته باشیم. آگاهی بدون کاربرد واژه‌ها و ترمینولوژی‌ها انتقال‌پذیر نیست. نحوه‌ی کاربرد و چگونگی رساندن این مفاهیم به سطح شعور واقعی جامعه همان کاری است که مبارزان اصلاح‌گر باید صلاحیت مبارزاتی خود را از طریق آن به اثبات برسانند. به طور مثال، مبارز اصلاح‌گر وقتی شنید کسی شعار «همراهی با کاروان پیروز» سر داد، با جزمیت ایدئولوژیک به تخطئه و رد آن اقدام نمی‌کند، بلکه باید مردم را کمک می‌کند تا به محتوای بهتر این شعار وقوف یابند. مبارز اصلاح‌گر برای مردم کمک می‌کند تا بفهمند که «همراهی با کاروان پیروز» کار بد و مذمومی نیست، تنها باید مشخص شود که اين همراهي براي چيست و در نتیجه‌ی این همراهی چه چیزی به دست می‌آید؟ اگر همراهي با کاروان پیروز شعاری براي بهره‌جویی‌های فردی از ته‌مانده‌هاي قافله‌ براي امرار معيشت باشد، امری مذموم است، درست همانگونه که مبارزه‌ی سیاسی برای احراز قدرت مطلقه و استبدادی مذموم است، اما اگر همراهی با کاروان پیروز بخشی از مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه براي تعيين و تضمين سرنوشت بهتر براي مردم باشد، نه تنها امری مذموم نبوده، بلکه همان کاری است که باید در جریان مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه تعقیب شود و به نتیجه برسد. مبارزه‌ی اصلاح‌گرانه شعار «همراهي با كاروان پيروز» را با همراهي در طرح و فكر و عمل در حوزه‌ی رهبری و جهت‌دهی قدرت سیاسی نيز یکجا می‌کند.
دومین دور انتخابات پارلمانی در کشور برگزار شده و به پایان رسیده است. کسانی از مجرای رأی و انتخاب مردم عبور کرده و به مرجعیت نمایندگی از مردم رسیده اند. کسانی هم در این رقابت عقب مانده و از احراز حق نمایندگی مردم کنار رفته اند. هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم که این انتخابات به طور کامل شفاف و عاری از عیب و نقص بوده و مردم توانسته اند بهترین و شایسته‌ترین نمایندگان خود را وارد پارلمان کنند. اما این همان راهی است که مردم را نسبت به حق و مسئولیت شان در رهبری و جهت‌دهی قدرت کمک می‌کند. حکومت کارا و نمایندگی شایسته و شفافیت جریان دموکراتیک، بخشی از پارادایم رشد مدنی و دموکراتیک جامعه است. این سوال حتی برای مردم ایالات متحده‌ی امریکا مطرح است که آیا کسانی مثل جورج بوش و کلنتن و بارک اوباما و مک‌کین و ساراپلین چه بخشی از تصویر مدنی این کشور را تمثیل می‌کنند و چقدر این تصویر واقعی و سزاوار است. افغانستان به عنوان کشوری که تازه از خاکستر استبداد تاریخی خود سر بلند می‌کند، باید کمک شود که راه درست‌تر و معقول‌تر برای خانه‌تکانی خود را پیدا کند. شکی نیست که بیش از دو سوم نماینده‌ی جدید در پارلمان، تحول بی‌سابقه‌ای در تاریخ سیاسی افغانستان است. این تحول، امکان تغییر را برای مردم گوشزد می‌کند. چگونگی این تغییر و موثریت و مفیدیت بیشتر آن را باید با مبارزات بیشتر و اصلاح‌گرانه‌تر ضمانت کرد.
مبارزات اصلاح‌گرانه‌ی ما هنوز هم از فقدان دیدی استراتژیک و درازمدت رنج می‌برد. این همان چالش بزرگی است که باید نسبت به آن حساسیت و جدیت داشته باشیم. باید در روشنایی تاریخ گذشته، به خصوص راهی که در جریان نه سال گذشته پیموده ایم، تعیین کنیم که تا پنج سال و ده سال دیگر به کجا می‌‌رسیم و چه‌ کارهایی است که باید به انجام آنها توجه داشته باشیم.

آیا پارلمان دوم از صدای منتقد خالی است؟

موسی احمدی
(برگرفته از شماره بیست و دوم هفته نامه «قدرت»)

تیتر اول شماره‌ی بیست و یکم «قدرت»، به قلم آقای سخی رادمنش، پارلمان دوم را خالی از صدای منتقد خوانده بود. دلیلی که در این مقاله ارایه شده بود، راه‌نیافتن برخی از چهره‌هایی بود که در پارلمان اول، به زعم نویسنده‌ی مقاله‌، از صدای منتقد نمایندگی می‌کردند. در مقاله‌ کمیسیون مستقل انتخابات نیز متهم شده بود که گویا نیت «پاکسازی پارلمان از منتقدان حکومت» را داشته است. در مقاله این ادعا نیز مطرح است که گویا «حکومت و کمیسیون انتخابات برنامه داشته اند که از ورود منتقدانی که برنامه‌های حکومت را به چالش می‌کشیدند، جلوگیری کنند.» اسم‌هایی که از سوی مقاله به عنوان چهره‌های منتقد یاد شده اند، شامل نورالحق علومی، سید محمد گلاب‌زوی، محمد کبیر رنجبر، داود سلطانزوی، عباس نویان، عبدالرضا رضایی، محمد حسین فهیمی، سرور جوادی، میراحمد جوینده و سردار رحمان‌اوغلی می‌شوند.
همین دیدگاه، با اندک تفاوت در لحن و تعبیرات، محتوای سخن قدرت را نیز تشکیل می‌داد. دلایلی که در هر دو متن، به خصوص در نوشته‌ی آقای آزادمنش، تذکر یافته بودند، به مسایل مشخص و معینی اشاره نداشت که بتواند هم ادعای خالی بودن پارلمان دوم از صدای منتقد را تقویت کند و هم برنامه‌ی حکومت و کمیسیون مستقل انتخابات در مهندسی ورود نمابندگان به پارلمان را به اثبات برساند.
افرادی که در مقاله از آنها نام برده شده است، بدون شک، هر چند در درجات مختلف، بر عملکردها و سیاست‌های حکومت انتقاد داشته اند. اما این انتقاد در گام نخست، از جهت‌گیری واحد و سازمان‌یافته برخوردار نبود و هر کدام از این چهره‌ها انتقادات خویش را در موارد جداگانه و با اهداف و دیدگاه‌های متفاوت مطرح می‌کردند. ثانیاً، اعتراضات افراد یادشده هیچگاه بیانگر یک نقد بنیادی در برابر حکومت و سیاست‌های آن نبوده و تنها بر فاکت‌ها و مصداق‌های معین اشاره داشته اند. برخی از این چهره‌ها نیز که در موضع اپوزیسیون حکومت قرار داشتند، موضع مخالف خویش را هیچگاهی با ارایه‌ی طرح بدیل و دیدگاه روشن سیاسی تقویت نکرده و موضع‌گیری شان از حد یک مخالفت سیاسیِ موردی فراتر نرفت. اگر تنها اعتراض در برابر سیاست‌های مشخص حکومت نشانه‌ی انتقاد باشد، در آن صورت، علم گل کوچی نیز یک صدای منتقد بود چون سیاست حکومت در برابر کوچی‌ها را تأیید نمی‌کرد و می‌خواست حکومت برای حمایت از تهاجم کوچی‌ها بر بهسود اقدامات موثرتری انجام دهد. به همین ترتیب، ملاسلام راکتی و آقای سیاف و محقق و فاطمه نظری و شکریه بارکزی نیز از جمله‌ی منتقدان حکومت به شمار می‌رفتند چون هر کدام، حد اقل یک یا چند بار انتقادات جدی‌ای را به آدرس حکومت راجع ساختند.
برنامه‌ی حساب‌شده‌ی کمیسیون مستقل انتخابات و حکومت نیز در راه‌نیافتن چهره‌های یاد شده به پارلمان از توجیه قابل قبولی برخوردار نیست. همین حالا آقای کرزی و حلقه‌ی اطراف او از عملکرد کمیسیون مستقل انتخابات شکایت دارند که نمایندگان مورد نظر حکومت را از راه‌یافتن به پارلمان باز داشته اند. برادر آقای کرزی در کابل نتوانست وارد پارلمان شود. غوریانی با وجود رأی بلند به خاطری که از قانون انتخابات به درستی پیروی نکرده بود، از راه‌یافتن به پارلمان باز ماند. در عوض‌، چهره‌هایی همچون لطیف پدرام، حفیظ منصور، داکتر محی‌الدین مهدی، احمد بهزاد، واقف حکیمی و امثال آنان که حکومت به هیچ صورت حضور شان در پارلمان را میمون نمی‌داند، به شکلی گسترده‌ به پارلمان دوم راه یافته اند.
به نظر می‌رسد آقای آزادمنش در تحلیل خود از پارلمان دوم اندکی از واقع‌بینی سیاسی فاصله گرفته است. کمیسیون مستقل انتخابات، با موضع‌گیری‌های نسبتاً قاطع و شفاف خود، نشان داد که از انتخابات دوم ریاست جمهوری درس‌ و عبرت‌های خوبی گرفته و در انجام مسئولیت‌های خود از جدیت و مسئولیت‌شناسی امیدوارکننده‌ای حکایت می‌کند. برخلاف ادعای آقای آزادمنش، شفافیت و سلامت انتخابات در پارلمان دوم تا حدودی زیاد تأمین شد. کاستی‌های لوژستیک و یا مدیریتی در جریان برگزاری انتخابات نیز، هرچند بر کامل بودن پروسه‌ی انتخابات لطمه‌ی زیادی وارد کرد، اما با برخورد جدی و قانون‌مندی که در برابر تخلفات انتخاباتی صورت گرفت، اعتبار و شفافیت عمل کمیسیون مستقل انتخابات را تا حدودی زیاد اعاده نمود.
شکی نیست که پارلمان دوم، دچار کاستی‌های فراوان خواهد بود و این کاستی‌ها موثریت آن در انجام کارهای بزرگ‌تر و جدی‌تر را مخدوش خواهد کرد، اما با این پارلمان، افغانستان گام دیگری در راه تقویت نهادهای دموکراتیک برداشته و زمینه‌ را برای تغییرات مثبت در نظام و رفتارهای سیاسی جامعه‌ مساعدتر ساخته است. به نظر می‌رسد اقدام اصلاحگرانه تخطئه‌ی پارلمان دوم در ابتدای حرکت کاری آن نیست، برعکس، اقدام مهم آن است که چگونه می‌شود برای مردم تفهیم کرد که تقویت نهادهای دموکراتیک، تنها ضمانت برای نجات آنان از آفت‌های جنگ و فقر و نفرت در جامعه است.

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

ورزش در آرزوی امنیت





درپا یان مسابقه انگیزه و نیت بانیان مسابقه بیان گردید که به چه خاطری در روز تاسیس سازمان ملل متحد به امید صلح وامنیت برگزار شده است وهمچنین مقصد کمک خیرخواهانه گروه ورزشی نیز به سوی کابل الان گردید و نام برگزیده مکتب "معرفت" در غرب کابل بود . آدرس سایت مکتب را که دراعلامیه مسابقه نیز آورده بودند، انانسر برای همه خواند.
متن اعلامیه مسا بقه را از اینجا بخوانید
در اخیر از حامد شفایی رییس کانون افغانستانی های فینلند و رییس تیم ملی کنگفوی فینلد تقاضا شد که به جایگاه آمده تحفه ای را که به عنوان نماد دوستی به رییس کانون اهدا می گردد تحویل بگیرد. بعد از قرارگرفتن وی در جایگاه ، تحفه توسط یکی از قهرمان های المپیک جهانی که در بخش ورزش توان بخشی چندین بار مدال قهرمانی جهان را برای فنلند از آن خود کرده است، پرچم فنلند را به حامد شفایی اهدا کرد. متقابلاً آقای شفایی نیز به نمایندگی از طرف کانون یک جلد کتاب گدی پران باز را که به زبان فنلندی ترجمه شده است به افتخارآور جامعه ورزش توان بخشی فینلند، آقای ... اهدا کرد وهمچنین یک قاب عکس مجسمه بودا را که نماد صلح، امینت و میراث فرهنگی جهان است به آقای تیمو ویرتانن که یکی از سا زمان دهندگان مسا بقه ورزشی و مسئول انتقال کمک جامعه ورزشکاران فینلند به مکتب معرفت است اهدا نمود.

تفصیل مطلب را در صفحه «لحظه ها»، پایگاه انترنیتی نصرالله پیک دنبال کنید

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

پاکستان از چه می‌ترسد؟


(برگرفته از شماره بیست و یکم هفته نامه «قدرت»)

زمامداران و سیاستمداران افغانستان به طور مکرر از مداخله‌ی خصمانه‌ی پاکستان در امور داخلی افغانستان حرف می‌زنند و مخالفت‌های مسلحانه‌ی طالبان را نیز توطیه‌ی آشکار آی‌اس‌آس، سازمان استخباراتی ارتش پاکستان، قلمداد می‌کنند. البته پاکستان هم، برغم یک سری الفاظ متعارف دیپلوماتیک، هیچگاهی نکوشیده است به طور رسمی و شفاف بگوید که در افغانستان دخالتی ندارد و یا طالبان مورد استفاده‌ی این کشور قرار نمی‌گیرد.
سوال این است که چرا پاکستان با افغانستان سر دشمنی دارد؟ ... آیا پاکستان نمی‌داند که استفاده از طالبان، همچون استفاده از شمشیر دوتیغه‌ای است که اگر جانب سیاسی و استخباراتی آن زمامداران افغانستان را تحت فشار قرار می‌دهد جانب اعتقادی و ایدئولوژیک آن برای نظام و ثبات پاکستان نیز خطرناک است؟ ... و اصولاً چرا باید پاکستان همیشه از بنیادگراترین و قهقرایی‌ترین جریان پشتونی برای اهداف سیاسی خود در افغانستان استفاده کند و روشنفکران و پیشگامان حرکت مدنی پشتون را بی‌رحمانه از میان بردارد؟
***
اکثر تحلیل‌گران سیاسی در سطح منطقه و جهان، بر هوشیاری سیاسی سیاستمداران پاکستانی اعتراف دارند. پاکستان از ابتدای تأسیس خود دارای ساختار ناهمگون و مملو از تناقضات درونی بوده است. این کشور با توجیه مذهبی ایجاد شد و ناسیونالیسم خود را نیز بر مبنای توجیه مذهبی استوار کرد. اما در عین حال، عضو مهم خانواده‌ی کامنولت و بازار آزاد و کشورهایی شد که دموکراسی را به عنوان نظام سیاسی خود از انگلستان به میراث بردند. پاکستان در عمر کوتاه خود دو سوم تاریخ سیاسی‌اش را تحت حاکمیت یونیفورم‌پوشان ارتش سپری کرده و نظامیان هر گاهی که دل شان خواسته است، به طور مستقیم وارد عرصه شده و گاهی از اعدام سیاستمداران غیرنظامی نیز ابا نورزیده اند. بقیه‌ی زمان‌ها نیز وقتی سیاست نقاب غیرنظامی داشته، باز هم سازمان استخباراتی ارتش پاکستان، موتور اصلی برای حفظ ثبات و امنیت و رهبری سیاست‌های داخلی و خارجی به شمار رفته است. حمله‌ی ایالات متحده‌ بر پایگاه‌های طالبان و القاعده پس از یازدهم سپتامبر، سیاستمداران پاکستانی را در موقعیت دشواری قرار داد، اما دیده شد که نظامیان این کشور، به رهبری پرویز مشرف، نه تنها از آن موقعیت دشوار به سادگی بیرون رفتند، بلکه با قرار گرفتن در صف مبارزه‌ی جهانی علیه ترور، بیشترین نفع را نیز به کیسه‌ی خود ریختند. اینکه پاکستان قوی‌ترین ارتش منطقه را در اختیار خود دارد و صاحب بمب اتمی نیز هست، نشانه‌ی سیاست‌ قوی در عقب ناهمگونی‌های ساختاری این کشور به شمار می‌رود.
با این وجود، آیا سیاستمداران پاکستانی هنوز هم نمی‌دانند که بازی سیاسی آنها با بنیادگرایان مذهبی در افغانستان خطرناک است و به نفع آنها تمام نمی‌شود؟... در عین حال، اگر رابطه‌ی کاری مداوم سیاستمداران پاکستانی با این بنیادگرایان مذهبی، ماهیت این بازی را برای آنها قابل درک ساخته است، چرا باز هم بر این بازی اصرار می‌کنند و همچنان تلاش دارند که از طریق این بازی راهی برای نجات و پیروزی خود جستجو کنند؟
***
در زمانی که مصروف پیشبرد برنامه‌هایم در دانشگاه یل بوده ام، با یک روزنامه‌نگار کهنه‌کار پاکستانی که با امور افغانستان نیز آشنایی نزدیکی دارد، وارد بحث‌های زیادی در روابط پیچیده‌ی پاکستان و افغانستان شده ام. این روزنامه‌نگار به دلایل امنیتی خواسته است که در هیچ یک از یادداشت‌هایم اسم او را نگیرم و این شرطی بوده است که مباحثه و گفت‌وگوهای ما را دوام داده است. حس می‌کنم در بحث با این روزنامه‌نگار، برخی از پارادوکس‌هایی که در نظریات روزنامه‌نگار معروف دیگر پاکستان، احمدرشید، به نظر می‌رسد نیز قابل درک می‌شود.
احمد رشید همان کسی است که اولین کتاب را در مورد طالبان نوشت و بیشترین نظریات را در مورد این گروه مطرح کرده و چندی قبل نیز در کنفرانسی در لندن، به صراحت از طرح تجزیه‌ی افغانستان انتقاد کرد. در عین حال، سخنان دیگری بر زبان‌ها جاریست که گویا احمد رشید یکی از حامیان جدی طرحی است که بر مبنای آن مناطق جنوب افغانستان به طالبان واگذار شود و گاهی گفته می‌شود که وی از الحاق پاره‌ای از مناطق جنوب به پاکستان سخن می‌گوید. با ادامه‌ی صحبت‌هایم با روزنامه‌نگار پاکستانی حس می‌کنم گوشه‌ای از این رازها در سیاست پاکستان باز شده و پارادوکس‌ نظریات احمدرشید نیز قابل درک می‌شود.
چه رازی در سیاست افغانستان وجود دارد که طرح‌های بلندمدت اتحاد شوروی را به ناکامی کشید و ایالات متحده‌ی امریکا و متحدان غربی آن را نیز دچار سرگردانی ساخته است؟ برخی از تحلیل‌گران افغان بدون درنگ پاسخ می‌گویند که این همان افتخاری است که این کشور از زمان اسکندر مقدونی تا چنگیز و تا انگلیس و روس داشته و اکنون با زمین‌گیر ساختن امریکا و سایر قدرت‌های غربی خشت دیگری را نیز بر آن می‌گذارد. این تحلیل، هیچگاهی بر دلیل خاصی که بتواند قناعت ذهنی فراهم کند، استوار نبوده است. اینکه همه‌ی قدرت‌ها در افغانستان زمین‌گیر شده اند، یک طرف سکه است، اما اینکه افغانستان خود نیز به طور مداوم زمین‌گیر بوده و منتظر ایستاده است که پای کدام نکبت‌زده‌ای دیگر در اینجا گیر می‌افتد، طرف دیگر سکه است. وقتی روزنامه‌نگار پاکستانی آرام آرام کنج دلش را باز می‌کرد و سخن می‌گفت، داشتم با خود فکر می‌کردم که آیا واقعاً ما داریم همه را با سیاست‌های خود دچار سرگیجی و حیرت ساخته ایم؟
دو روز قبل، در جمع همراهان ورلد فیلوز، با جنرال مک‌کرستال دیدار داشتیم. اعتراف می‌کنم که او را به هیچ وجه سرباز یونیفورم‌پوشی نیافتم که از عقب عینک‌های یک جنرال چهارستاره سخن بگوید. او حالا در دانشگاه یل دوره‌ای از مدیریت و رهبری مدرن را تدریس می‌کند و دانشجویان او در صحبت‌هایی که تا کنون داشته ایم، از هیچ درسی به اندازه‌ی درس‌های او ابراز رضایت نکرده اند. همراهان ورلد فیلوز نیز در صحبت یک و نیم‌ ساعته‌ای که با او داشتیم، از هوش و ذکاوت و دید عمیق و اکادمیک او دچار شگفتی شده بودند. اما او هم در توصیف از افغانستان گفت: جامعه‌ای به نهایت پیچیده که کار کردن در آن، مستلزم حساسیت و ظرافت فوق‌العاده‌ای است.... این پیچیدگی چیست و این ظرافت در کجای افغانستان وجود دارد که نه خودش از آن چیزی می‌داند و نه کسی از بیرون به راز آن پی می‌برد؟.... آیا واقعاً افغانستان یک صندوق جادویی برای سیاستمداران منطقه و جهان است؟
***
روزنامه‌نگار پاکستانی می‌گوید که سیاستمداران کشور او از یک نکته نگرانی دارند و آن لاینحل بودن مسأله‌ی مرزی پاکستان با افغانستان است. او می‌گوید که مسأله‌ی مرزی تنها مربوط به خود مرز و دفاع و حراست از آن نیست. پاکستان از این منظر هیچ هراسی ندارد، اما از اثراتی که لاینحل بودن این بحث بر مجموعه‌ی سیاستگزاری‌های داخلی کشور دارد، سیاستمداران این کشور را فوق‌العاده نگران می‌سازد. از دید این روزنامه‌نگار، پاکستان می‌داند که عملاً نه در افغانستان زمینه‌ی طرح یکجا شدن پشتون‌های دو سوی مرز وجود دارد و نه در پاکستان. پاکستان این را هم می‌داند که برهم‌خوردن مرزهایش در شمال و شمال غرب، پیامدهای بزرگ منطقوی خواهد داشت و جهان امروز پذیرای این تغییر بزرگ در منطقه نیست. اما لاینحل ماندن آن پاکستان را در یک درد سر دایمی با مردمانی گیر انداخته است که هرگونه بحث و نزاع مناقشه‌انگیز داخلی را به ناف این موضوع گره می‌زنند و از پشتونستان بزرگ مانند یک نوستالژی سخن می‌گویند. بحث پشتونستان حتی پاکستان را از رسیدگی درست به مسأله بلوچستان باز داشته و مشکل کشمیر را نیز به یک موضوع لاینحل مرزی با هند تبدیل کرده است.
***
در تحلیلی که پیش رو دارم، در پی آن نیستم که نظریات این روزنامه‌نگار پاکستانی را مورد قضاوت قرار دهم. تفصیل بحث‌هایم با این روزنامه‌نگار نیز از حوصله‌ی این نوشته بیرون است. اما آنچه از یادآوری این بحث مد نظر دارم، موقف سیاستمداران و زمامداران افغانستان در رابطه با موضوع خط مرزی دیورند است. روزنامه‌نگار پاکستانی راست می‌گوید که «خط مرزی را نادیده گرفتن عملاً ناممکن و منطقاً غیر قابل توجیه است». بااینهم، خط مرزی عملاً نادیده گرفته شده و طرف افغانی هیچگاهی حاضر نشده است رسمیت آن را بپذیرد. داودخان در زمان حکومت خود، حتی حاضر شد تا مرز جنگ با پاکستان نیز پیش برود. بنابراین، خط مرزی برای پاکستان همان مویی است که در دماغ آن روییده و از شر آن خلاصی هم ندارد. بازی سیاستمداران پاکستان برای مصئون ماندن از این درد سر، همان معمایی است که امروز همه را دچار شگفتی ساخته است.
بازی سیاسی پاکستان، در ظاهر امر، حمایت از پشتون‌ها برای گرفتن قدرت مطلقه در افغانستان است، اما در عمل سیاستمداران پاکستانی تلاش دارند که قدرت پشتونی در افغانستان توسط جریانی نمایندگی شود که نه تنها هیچ خطری برای تمامیت ارضی پاکستان خلق نکند، بلکه انتقام سیاسی پاکستان از پشتون‌ها نیز باشد. شاه‌پرستان از قاعده‌ی بازی پاکستان بیرون اند. روشنفکران چپ نیز در این قاعده جا نمی‌گیرند. کسانی هم که با تفکر و اندیشه‌های مدرن غربی آشنایی و نزدیکی دارند برای پاکستان قابل قبول نیستند. تنها طالبان و حزب اسلامی می‌مانند که بند دل سیاست‌های افغانی سازمان استخبارات ارتش پاکستان را تشکیل می‌دهند.
با این حال، آیا زمامداران و سیاستمداران افغانی از آن هوشیاری برخوردار نیستند که چنین بازی ظریفی را در سیاست‌های پاکستان درک کنند؟ آیا این سیاستمداران هیچگاهی از خود نپرسیده اند که دوستی پاکستان با پشتون‌های افغانستان چرا باید در سیمای حمایت از طالبان تمثیل شود که هیچ وجه مشترک با سیاست و تفکر حاکم بر نظام سیاسی پاکستان ندارد؟ ... به یاد داشته باشیم که زمانی ارتش پاکستان حتی خانم بی‌نظیر بوتو را نیز وادار کرده بود که در نقش مادر طالبان صحنه‌آرایی کند! ... این دقیقاً در زمانی بود که طالبان در افغانستان زنان را بر روی جاده‌ها شلاق می‌زدند و آموزش دختران ممنوع شده بود و رفتارهای شدیداً قرون وسطایی توسط طالبان به منصه‌ی اجرا در می‌آمد.
حالا نیز طالبان مورد حمایت پاکستان قرار دارند. طالبان مکتب می‌سوزانند، بینی‌ دختران را می‌برند، بر صورت دختران مکاتب اسید می‌پاشند و از انفاذ شریعت به شیوه و اسلوب خود سخن می‌گویند. پاکستان کدام یک از این رفتارهای طالبان را می‌پذیرد؟... این سخن را می‌توان از اشفاق کیانی تا احمد شجاع پاشا، از آصف زرداری تا یوسف رضا گیلانی، و از نواز شریف تا پرویز مشرف به تکرار پرسان کرد.
***
به نظر می‌رسد هراس پاکستان قابل درک است. سیاستمداران و زمامداران افغانستان هنوز هم نشان نداده اند که به نگرانی پاکستان توجه دارند. در طول نه سال گذشته، حتی یک بار هم از زبان سیاستمداران افغان شنیده نشده است که بگویند مرزی که پاکستان را به خاطر عدم حفاظت آن ملامت می‌کنیم، هنوز توسط خود ما به رسمیت شناخته نشده است. هنوز هم وقتی از خط دیورند یاد می‌شود، زمین و زمان افغانستان به لرزه می‌آید و پشتون لر و بر روی زبان‌ها می‌افتد، بدون اینکه توجه شود که بهای این موضع، عملاً برای افغانستان، و به خصوص برای پشتون‌ها، چقدر سنگین است.
سیاستمداران افغانستان، با لاینحل گذاشتن خط مرزی دیورند، برعلاوه‌ی ایجاد بن‌بست در سیاست پاکستان، وحدت ملی افغانستان را نیز عملاً آسیب‌پذیر نگه داشته اند. سخن تنها بر سر این نیست که پشتون‌ها با هم یکی شوند یا نشوند. سخن بر سر این است که این صدا برای یکجایی پشتون با کدام منطق و کدام توجیه صورت می‌گیرد؟ ... اگر نقش امیرعبدالرحمن در ایجاد این خط مورد انتقاد است، مجموعه‌ی سیاست‌ها و عملکردهای امیرعبدالرحمن که بهای پذیرش این خط مرزی بود، نیز باید مورد انتقاد و ملامتی باشد. اگر خط دیورند پشتون‌ها را از هم جدا کرده است، خط‌مرزی شمال و غرب و جنوب‌غرب، تاجیک‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها و بلوچ‌ها را نیز از هم جدا کرده است. چرا سیاستمداران افغانستان در رد کردن مرز دیورند، به حال این شقه‌های دیگر اتنیکی در کشور خود فکر نمی‌کنند؟... وقتی بحث پشتون به عنوان یک بحث استثنایی مطرح شود، آیا برای دیگر اتنی‌های کشور حق نمی‌دهند که خود را تافته‌ی جدابافته احساس کنند و وحدت پشتون‌های دو سوی مرز را تهدیدی برای تناسب مشارکت قومی و هویت‌ و حضور اتنیکی خود تلقی کنند؟
***
سیاستمداران و زمامداران افغانستان باید به یک جنبه‌ی دیگر لاینحل ماندن خط مرزی دیورند نیز فکر کنند. گیریم سایر اتنی‌های افغانستان نیز به احترام خواسته‌های «برادر بزرگ‌تر» از تمام سوال‌ها و تردید‌های خود چشم‌پوشی کنند و در پیشبرد این داعیه همنوایی نیز نشان دهند، آیا پاکستان حاضر می‌شود که به خاطر این درخواست جانب افغانی، از مناطق شمالی و شمال‌غربی خود دست بکشد و آن را دودستی برای تأمین وحدت پشتون‌های لر و بر تقدیم کند؟ ... اگر جواب مثبت است، دلیل روشن و منطقی ما چیست؟ ... اگر جواب منفی است باید پرسید که وسیله‌های فشار ما برای پیروزی در این نزاع پایان ناپذیر چه خواهد بود؟
ظاهراً فرض قابل قبول همین است که پاکستان از خط مرزی دیورند دست نمی‌کشد. در این صورت، دو کار باید انجام شود: افغانستان باید به منطقه‌ی نفوذ پاکستان تبدیل شود تا سازمان استخبارات پاکستان هرگونه که خواست بر آن فرمانروایی کند و هرگونه که خواست چهره‌ی آن را به دنیا معرفی کند. آیا سیاستمداران افغانی حاضر اند این طرح را گردن بگذارند؟ اگر فرض بر رد این خواسته‌ی پاکستان باشد، باید بپذیریم که مناطق پشتون‌نشین در دو سوی خط دیورند به طور مداوم دستخوش ‌بازی‌های پاکستان قرار داشته باشد تا در آن سو، با پرورش طالبان، عامه‌ی پشتون از هرگونه آمیزش و همنوایی با پاکستان مدرن و مترقی باز بماند و در این سوی خط، با ادامه‌ی جنگ و ناامنی و استیلای سنت‌های سخت‌گیرانه‌ی قبیلوی، از ایجاد و رشد هرگونه نورم زندگی مدنی جلوگیری شود.... آیا این همان چیزی است که سیاستمداران و زمامداران افغانی در جستجوی آن اند؟
***
سیاست عملی، چیزی مجزا از بازی‌های ایدئولوژیک و یا عواطف و احساساتی است که هرچند در فردیت اقناع خلق کند، در عمل تراژيدی و فاجعه به بار آرد. به همین دلیل، می‌توان پیشنهاد کرد که سیاستمداران و زمامداران افغانستان، در کنار بازی‌های مرسوم دیگری که دارند، با راه‌انداختن یک بحث جدی و راهکشا، برای مشکل بنیادی خود با پاکستان پاسخی مناسب جستجو کنند. شاید سزاوار نباشد که سیاستمداران افغانستان منتظر بمانند تا بعد از زمین‌ گیر شدن امریکا، تابلوی به چاله‌انداختن را دم دروازه‌ی پاکستان نیز نصب کنند!
ظاهراً آقای کرزی با تشکیل شورای عالی صلح تحت ریاست آقای برهان الدین ربانی کوشیده است برای دلهره و نگرانی‌های خود پاسخی پیدا کند. اما با تلخی باید اعتراف کرد که این پاسخ هیچ گرهی از کار او و سیاستمداران اطرافش باز نمی‌کند. این شورا، در واقع، یک بازی ناشیانه است که آقای کرزی به راه انداخته و صرفاً زمان او را هدر می‌دهد. هیچ نکته‌ای جدی در این شورا به چشم نمی‌خورد که به مشکل اساسی افغانستان با پاکستان و طالبان ارتباط داشته باشد.
اگر به دو مصاحبه‌ای که اخیراً بی‌بی‌سی با آقای ربانی و ذبیح‌الله مجاهد انجام داده است، دقت شود، ملاحظه می‌شود که شورای عالی صلح آقای کرزی یا بازی ناشیانه و بی‌مزه با آقای ربانی و هیأت همراه اوست، یا بازی مضحک با طالبان که از زمان‌های زیاد کف دست آقای کرزی را خوانده و همیشه در برابر درخواست‌ها و التماس‌های او از زبان خشونت و نفرت سخن گفته اند.
اینکه افرادی از حلقات رهبری طالبان با هلی‌کوپتر ناتو فاصله‌ی مرز پاکستان تا کابل را طی کنند، فاصله‌ی سیاست پاکستان تا کابل رفع نمی‌شود. این ادعا نیز که گفته می‌شود افرادی از شورای کویته یا شبکه‌ی حقانی بدون اجازه‌ی پاکستان در مذاکرات اشتراک می‌کنند، به حدی ساده‌لوحانه است که حتی دولتمردان افغانستان نیز به راست بودن آن باور ندارند. بنابراین، شورای عالی صلح، در غیبت طرح مشخص و روشن برای حل معضل مرزی با پاکستان، تنها وقت و فرصت‌هایی را که همچنان در اختیار افغانستان است، ضایع می‌سازد. به نظر می‌رسد این بازی‌ها دست به خاشاک انداختن در زمانی است که همه‌ی سدها از اطراف سیاستمداران و زمامداران افغانستان فروریخته اند.
***
افغانستان، بیش از هر زمانی دیگر به روشن‌بینی و شجاعت سیاسی ضرورت دارد. سیاست کنونی که سیاست سنتی و کهنه‌ در افغانستان است، باید کنار گذاشته شود. این سیاست تنها مصروفیتی است که بهای آن خون و سرنوشت میلیون‌ها انسانی است که قربانی همه‌روزه‌ی آن به شمار می‌روند. افغانستان باید صادقانه و شفاف به میز مذاکره با پاکستان حاضر شود و واقع‌بینی سیاسی خود را مبنای هرگونه موضع و تصمیم سیاسی خود قرار دهد. افغانستان باید بپذیرد که ادامه‌ی تعلل‌هایش در پذیرفتن خط مرزی دیورند، بهای سنگین‌تری را روی دوشش خواهد نهاد.

استحاله‌ی سیاسی در افغانستان اجتناب‌ناپذیر است

واحد سیاسی قدرت
(برگرفته از شماره بیست و یکم هفته نامه «قدرت»)

استحاله‌ی سیاسی می‌تواند بار مثبت یا منفی داشته باشد. اگر شخص یا جریانی اصول و ارزش‌های سیاسی خود را در جریان زمان از دست دهد، دچار استحاله‌ی سیاسی شده است. اینجا استحاله‌ی سیاسی همان مفهوم منفی را افاده می‌کند. اما اگر بحث بر سر انتقال تدریجی و قانونمند از یک مرحله‌ی سیاسی به مرحله‌ای دیگر باشد، باز هم استحاله‌ی سیاسی صورت گرفته است، اما اینجا دیگر آن بار منفی را نمی‌توان مطرح کرد.
روشن است که استحاله‌ی سیاسی همیشه آرام و بدون هزینه نیست. سیاستمداران به هر میزانی که با اصول و دیدگاه‌های منطقی و علمی پروسه‌ی استحاله‌ی سیاسی جامعه را رهبری کنند، هزینه‌های جامعه را کم‌تر می‌سازند، اما اگر در پروسه‌ی استحاله‌ی سیاسی شتاب‌زدگی ناشیانه صورت گیرد و یا با این پروسه با دگم‌های ایدئولوژیک و متعصبانه برخورد شود، هزینه‌های سنگین بر جامعه تحمیل خواهد شد.
***
درهم‌شکستن نظام شاهی در افغانستان و داخل شدن کشور در دورانی که باید ساختارها و نظام‌ جدیدی را تجربه می‌کرد، یک مرحله‌ای از استحاله‌ی سیاسی محسوب می‌شود. داودخان آغازگر این اقدام بود و تداوم این اقدام با کودتای کمونیستی هفتم ثور و اهداف و آرمان‌های انقلابی‌ای که در عقب آن وجود داشت، پروسه‌ی استحاله‌ی سیاسی را به شکل سرسام‌آوری سرعت بخشید. برخی از تحلیل‌گران سیاسی، کودتای هفتم ثور 1357 را به منزله‌ی شلاقی تعبیر می‌کنند که جامعه‌ی خواب‌زده‌ی افغانستان را تکان داد. در عین حال، هزینه‌ای که از این تکان یا استحاله‌ی خشونت‌بار تحمیل شد، فراتر از ظرفیتی بود که جامعه‌ی افغانی توان برداشت آن را داشته باشد.
بعد از نظام شاهی، و به خصوص بعد از سرنگونی رژیم داودخان، افغانستان دچار تشتت و ازهم‌گسیختگی بنیادی در تمام ساختارهایی شد که به نحوی عامل پیوند میان اجزای نامتجانس این کشور محسوب می‌شد. پس از سقوط رژیم داکتر نجیب‌الله و آغاز جنگ‌های داخلی در دهه‌ی هفتاد خورشیدی، اثرات تشتت و از هم‌گسیختگی نظام سیاسی و اجتماعی افغانستان به شکل خونبارترین مرحله‌ی تاریخ سیاسی کشور تبارز کرد. حرکت طالبان تلاش سازمان‌یافته‌ای بود برای برگشت دادن کشور به دوران ماقبل کودتای هفتم ثور. اما زمان برای این برگشت مساعدت نمی‌کرد و استحاله‌ای که در نظام سیاسی، ساختارهای فرهنگی و اعتقادی و روابط اجتماعی افغانستان صورت گرفته بود، قابل رجعت به گذشته‌ نبود.
حکومت آقای کرزی بر ویرانه‌های نظام متشتت و از هم‌گسیخته‌ی افغانستان آباد شد. در واقع، ناکارگی‌ها و ناکامی‌هایی که سردچار حکومت آقای کرزی شد، تا حدودی زیاد ناشی از همین خصیصه‌ای بود که اندام این نظام نوپا و بی‌ریشه را آسیب‌پذیر می‌ساخت. از قرار معلوم، نه آقای کرزی به این استحاله‌ی بزرگ توجه کرد و نه سیاستمداران دیگری که در هیأت زمامداران جدید اطراف او را حلقه کردند. تأکید بر استوار کردن سیاست جدید بر سنت‌های کهنه، ناشی از عدم درک همین واقعیت جدید در افغانستان بود. آقای کرزی و سیاستمداران همراه او با همین غفلت، هم زمان خود را به رایگان از دست دادند و هم اعتبار و حیثیتی را که می‌توانست برای ساختن افغانستان جدید استفاده شود.
***
پروسه‌ی استحاله‌ی سیاسی همچنان در کشور ادامه دارد. به نظر می‌رسد این پروسه دیگر اجتناب‌ناپذیر شده، اما رهبری سالم و اصلاح‌گرانه‌ی آن همچنان از چالش‌های بزرگ در برابر سیاستمدارانی محسوب می‌شود که تلاش می‌کنند سازندگان افغانستان جدید باشند نه اینکه برای برگشت‌دادن آن به گذشته، وقت و انرژی مصرف کنند.
اگر سیاست با رویکرد اصلاح‌گرانه تعقیب شود، کمک کردن به استحاله‌ی سیاسی نهادها و ساختارها بخشی از اصلاحات مفید و سالمی است که در جامعه صورت گرفته است. استحاله‌ی سیاسی در نهادها و ساختار نظام سیاسی و روابط اجتماعی، وقتی بار مثبت پیدا می‌کند که شاخصه‌ی تعامل در روابط نیروها و واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی به درستی درک شده و به صورت سالم و هوشمندانه رهبری شود. تقویت ساختارهای دموکراتیک و نهادینه‌ساختن پروسه‌های سیاسی‌ای که به استحاله‌ی تدریجی نیروها و واقعیت‌های سیاسی کمک می‌کنند، بخشی از همین برخورد اصلاح‌گرانه و هوشمندانه‌ی سیاسی است. حمایت از آزادی بیان و تقویت نقش رسانه‌ها و نهادهای مدافع حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی، حمایت از نقش فعال‌ احزاب سیاسی و زمینه‌سازی برای فعالیت‌های موثر آنان در عرصه‌ی مشارکت سیاسی، حمایت از انتخابات و تأکید بر شفافیت هر چه بیشتر آن، و حمایت‌ از جریانات و فعالیت‌هایی که آگاهی دموکراتیک و آموزش‌های مدنی را در سطح جامعه تعمیم می‌بخشند، شاخص‌های عمده در استحاله‌ی سالم نهادها و ساختارهای نظام سیاسی و روابط اجتماعی محسوب می‌شود.
با اندک دقت متوجه می‌شویم که تحول سالم از انتخابات اول الی انتخابات دوم پارلمانی پروسه‌ی استحاله‌ی سیاسی جامعه را چگونه تسهیل کرده است. انتخابات اول ریاست جمهوری و پارلمانی بدون شک با تقلب و دست‌کاری‌های فراوان همراه بود. اما شیرینی این تجربه، زمامداران افغانستان را غافلگیر نمود که نتیجه‌ی آن را در تکرار آن تقلب و دست‌کاری‌های ناشیانه در انتخابات دوم ریاست جمهوری مشاهده کردیم. اما تجربه‌ی تلخ و تکان‌دهنده‌ی تقلب در انتخابات دوم ریاست جمهوری تجربه‌ای شد که کارکرد کمیسیون مستقل انتخابات را در انتخابات دوم پارلمانی تا حدودی زیاد رضایت‌بخش و امیدوارکننده ساخت. استحاله‌ی سالم که بار مثبت را القا می‌کند همین است. در اثر این تحول، امیدواری مردم نسبت به تغییر افزایش می‌یابد و مردم با وسیله‌های سالم برای تغییر کم‌هزینه‌تر آشنایی بیشتر می‌یابند.
***
درسی که از جریان استحاله‌ی آرام و تدریجی سیاسی می‌توان گرفت، به بازنگری و تکرار مداوم نیاز دارد. این استحاله باید از یک تجربه‌ی واقعی، به یک شعور روشن سیاسی تبدیل شده و باورها و رفتارهای جدید سیاسی در کشور بر مبنای آن جهتدهی و رهبری شود. هماهنگی با این استحاله کار مشکل و خطرناکی نیست. برعکس، این هماهنگی می‌تواند نیروهای موجود سیاسی را از خطر ضیاع و رسوایی باز داشته و به مهره‌های موثر در راستای تغییرات مثبت سیاسی و اجتماعی تبدیل کند. به طور مثال، اگر کسی عمری را در جنگ‌ سپری کرده و با روحیه‌ و باورهای میلیتاریستی خو گرفته باشد، می‌تواند این استحاله را به عنوان یک امر انتخابی و آگاهانه بر باورها و رفتارهای جدید خود تعمیم دهد. این کار به هیچ صورت ناممکن و یا دشوار نیست. تنها به درکی روشن و تصمیمی شجاعانه برای تغییر ضرورت دارد. استحاله‌ی تدریجی، دگم‌های ذهنی و رفتاری را در هم می‌ریزد و فرد را کمک می‌کند که قبل از آنکه با فشار و نیروی تهدیدکننده‌ی بیرونی مواجه شود، خودش به طور آگاهانه و ارادی به اصلاح باورها و رفتارهای خود اقدام کند.
سوء استفاده از موقعیت‌هایی که در دوران گذار نصیب افراد و یا حلقاتی خاص می‌شود، نشان هوشمندی سیاسی نیست. مرحله‌ی استحاله‌ مرحله‌ی گذار است. در این مرحله‌ همه‌ی شرایط و امکانات در حالت استحاله‌ای قرار دارد. در این مرحله نباید به امکانات و فرصت‌ها به عنوان امور ثابت و پایدار تکیه کرد. مثلاً می‌توان انتظار داشت که فردا پارلمان با امکانات و قدرتی که از لحاظ قانونی به دست می‌آورد، به بازنگری تمام عملکردهایی بپردازد که در نه سال گذشته، توسط زمامداران و مقامات حکومتی صورت گرفته است. این امر، از اموری محال نیست. اگر پارلمان دوم از عهده‌ی انجام این کار بیرون نشود، با اطمینان می‌توان گفت که پارلمان سوم و چهارم این امکان را به دست خواهد آورد. سوء استفاده‌های مقطعی کنونی از امکانات، شرایط و فرصت‌ها، می‌تواند تمام خوشی‌های زمامداران را در پنجه‌ی بازخواست پارلمان‌های بعدی به تلخکامی و رسوایی تبدیل کند.
ایجاد مافیاهای قدرت برای حفاظت شرایط و زمینه‌های موجود، نه سهل است و نه حاکی از خردمندی و دورنگری سیاسی. زمامداران کنونی افغانستان باید از این مهلکه برحذر باشند و خود را در جال عنکبوتی‌ای که این مافیاهای قدرت خلق می‌کند، مصئون احساس نکنند. بطن جامعه‌ی افغانی هنوز هم خشم پنهانی را در خود دارد که از بازی نابخردانه با اعتماد سیاسی و اعتقادی آنان خلق شده است. این خشم، باید روزی سر بلند کند و به طور منطقی هم می‌توان انتظار سربلندکردن آن را داشت.
اگر نیروهای سیاسی موجود، و مخصوصاً سیاستمداران و زمامدارانی که از قدرت و امکانات کنونی استفاده‌ی بیشتر می‌برند، به نقش سالم و اصلاح‌گرانه‌ی خود احترام بگذارند، می‌توانند پروسه‌ی استحاله‌ی سیاسی را به گونه‌ای رهبری کنند که نه تنها از این خشم در امان بمانند، بلکه آن را به نیروی مثبتی برای تحرک و فعالیت‌های سالم تبدیل کنند. اگر زمامداران کنونی به این امر مهم توجه نکنند، شتابی که در تحولات جهانی وجود دارد، با استحاله‌ی اجتناب‌ناپذیری که در اندام جامعه‌ی افغانی رخنه کرده است، این زمامداران کوتاه‌بین و سوءاستفاده‌جو را به عبرت‌های بزرگ تاریخ سیاسی افغانستان تبدیل خواهد کرد. این همان دریغی است که نباید پذیرای آن بود.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

جهان را به دیو و دد نسپریم!

زینب گرامی و بزرگوار،
نوشته‌ی خوب و زیبایت را در «قدرت» خواندم. مثل همیشه از پرورش مطلب و گریززدن به نمادهایی که در جادوی کلماتت ماهرانه پنهان کرده بودی، به همان جوهره‌ای ایمان یافتم که از دیر زمان تو را در میان همه‌گان متمایز می‌ساخت: مادربزرگ، قصه‌های مادربزرگ، لالایی هر شب برای کودکان، تکراری شدن قصه‌ها، قهرمانانی که از ذهن مادربزرگ در قصه‌هایش راه می‌یافتند و به شکل‌های گونه‌گون جلوه می‌کردند، از دیوهای شریر اما محکوم به شکست، از پری‌هایی که دیری است از قصه‌ها و از واقعیت‌ها گریخته اند، ....
***
با اینهم، دو نکته در قصه‌ات مرا واداشت که این یادداشت را برایت بنویسم:
اول، اینکه دنیای واقعی را پر از «دیوهای خونخوار»، «دوستی‌های دروغین»، «چشمانی که سفید و سیاه را از همدیگر باز نمی‌شناسند»، «پیامبران کذاب»، «پدران قاتل»، «پری»‌هایی که صرفاً «نقابی بر صورت دیو»هایند، ....
و دوم، اینکه آرزو کرده ای برگردی به دنیای قصه‌های مادربزرگ و اینکه پری‌ها را تنها به باغ قصه‌ها باز گردانی....
***
می‌دانیم که هستی چیزی جز همان تصویری نیست که در ذهن ما بازتاب یافته است. از ذات هستی نمی‌گویم، از همان «هستی»ای می‌گویم که برای ما «هست» می‌شود و «وجود» می‌یابد و ذهن ما آن را درک می‌کند. به تعبیری دیگر، ما اغلب به همان دیدگاهی نزدیک‌تر می‌شویم که می‌گفتند هستی تصویری است که از ذهن ما به بیرون تابیده است. ما رنگ ذهن خود را بر هستی می‌گذاریم و هستی را همانگونه می‌بینیم که در ذهن خود رنگ کرده ایم. خدا هم به هر تعبیری که بگیریم شامل «هستی» است نه «نیستی»، اما تصویری که از خدا در ذهن انسان‌های متفاوت است، به اندازه‌ی تعداد انسان‌ها متفاوت است، هر چند در صورت کلی‌تر، رنگ «اسلامی» و «مسیحی» و «بودایی» و «هندی» و امثال آن را نیز بر خدا بار می‌کنند. ملایان ما به خدایی باور دارند که اگر اندازه‌ی ریشی به هم خورد یا موی زنی از چادر بیرون زد و یا خنده‌ای بر لبی شکفت، خشمش باز می‌شود و جهنمش دهان می‌کشاید، اما عارفان ما به خدایی باور دارند که سراپا مهر است و لطف و عشق، و در حضرت او هر چه دل تنگت بخواهد، می‌توانی بگویی و محتاج هیچ آدابی و ترتیبی نمی‌شوی....
چندی پیش، خانم تمبی‌زولو، از افریقای جنوبی، که یکی از همراهان ما در برنامه‌ی ورلد فیلوز است، قصه‌ی جالبی را گفت که من از آن در یکی از یادداشت‌های خود یاد کرده بودم: پسری سیاه افریقایی، وقتی مادرش پرسید که مرد دم دروازه سیاه بود یا سفید، در گام اول متوجه نشده بود و از مادرش اجازه گرفت تا بار دیگر برود و ببیند که آن مرد سیاه بوده یا سفید. حکایت عجیبی بود. کسی برای پسرک نگفته بود که سیاه کیست و سفید کیست. او همه را انسان دیده بود: مادرش سیاه بود و پدرش سفید. اما هیچگاهی متوجه نشده بود که آن محبتی که همه روزه نثار او می‌شد رنگ سیاه داشت یا سفید....
بااینهم، روزی و روزگاری نه چندان دور، افریقای جنوبی سرزمین اپارتاید بود: تبعیض نژادی. سیاه و سفید از راه‌های جداگانه عبور می‌کردند، از پل‌های جداگانه‌ می‌گذشتند، روی چوکی‌های جداگانه می‌نشستند.... نلسون ماندلا می‌گوید که در زندان حتی چای و غذا و کار به حساب سیاه و رنگین‌پوست و سفیدپوست تقسیم می‌شد.
ما اسیر دنیایی هستیم که خود ما آن را می‌سازیم. دنیا رنگی دیگر ندارد جز همان رنگی که ما به آن بخشیده ایم. سهراب سپهری شاید همین را می‌گفت که «ما هیچ، ما نگاه» و یا «چشم‌ها را باید شست، جوری دیگر باید دید». آندره‌ژید شاید همین را می‌گفت که «وقتی نمی‌توانیم واقعیت را تغییر دهیم بهتر است چشمی را که واقعیت را می‌بیند تغییر دهیم». شریعتی از معجزه‌ای که کلام مولانا با او کرده بود به همین گونه یاد می‌کند. او می‌گوید که سوالات بزرگ مغزش را به کفیدن آورده بود و می‌خواست از صخره‌ای در مشهد بپرد تا از شر سوالات خود رها شود. اما مولانا آمد، دستش را گرفت و چشمانی دیگر به او بخشید. مولانا به سوالاتش پاسخ نگفت، اما وقتی از چشمان مولانا نگاه کرد، هیچ یک از سوالات در برابرش نبودند.
خود مولانا نیز همین گونه بود: ملایی در مسجد. شمس آمد. چیزی به او نداد و حرفی به او نزد. می‌گویند چهل روز و شب در حجره نشسته و در به روی خود بسته بودند. آنجا به هم چه می‌گفتند؟... شاید کسانی بگویند مولانا همه چیز را در همان حجره از شمس شنید و یاد گرفت. آیا راستی همین گونه بوده است؟ ... به نظر نمی‌رسد این نظر درست باشد. در چهل روز مولانا چه می‌توانست یاد بگیرد که تبدیل به غزلیات شمس تبریزی شود و یا «خون»ی را به «شیر»ی تبدیل کند و در جام مثنوی بریزد؟ ... به نظر می‌رسد آنجا هیچ نگفته اند. سکوت سکوت سکوت. گاهی نگاه و شاید هم اغلب دزدیدن نگاه. آنجا همان حرف حافظ است: همه‌ی اعضا چشم باید بود و گوش.
شمس چیزی به مولانا نداد، اما نگاهش را عوض کرد. چشمانش را «جوری دیگر» ساخت تا «جوری دیگر» ببیند. جهان ملا به جهان مولانا تبدیل شد. فقیهی مسأله‌گو به عاشقی دلباخته و دلسوخته تبدیل شد. مگسی از کنج مسجد برخاست و به عقابی پران در آسمان تبدیل شد. خوف خدا رخت بربست و همه جا پر از عشق خدا شد. گریه به خنده تبدیل شد و در هر خنده خدا شگفت. اینها همه همان تغییری بود که در آینه‌ی ذهن مولانا پدید آمد و او را دگرگون کرد و هستی را نیز در نگاه او دگرگونه ساخت.
***
می‌خواهم بگویم که دنیا جز همان تصویری نیست که تو برایش می‌دهی. تصویر من از هستی چیزی است و تصویر تو از هستی چیزی دیگر. ما می‌توانیم تجربه‌ها و برداشت‌های خود از هستی را با هم شریک سازیم، اما هیچگاه هستی ما یکی نمی‌شود. مجزا و مستقل می‌ماند و خصوصیت‌های مستقل خویش را حفظ می‌کند. هرچه آدم‌ها در این تصویر مستقلی که از خود به هستی می‌بخشند بیشتر باور کنند رنگ هستی را متلون‌تر می‌سازند.
حتماً می‌دانی که از میان همه‌ی متفکران زمان ما چرا شریعتی و سروش آنقدر فضا و ماحول نسل خویش را دگرگون کردند: آنها رنگی به هستی بخشیدند که کسی قبل از آنها، به آن چالاکی و مهارت و جرأت نبخشیده بود. می‌گویند شریعتی و سروش به سنت و نیروهای سنتی باج دادند. شاید راست باشد، اما به این هم باید فکر کرد که آن دو به دنیایی که سنت و نیروهای سنتی در آن نفس می‌کشیدند، چه رنگی بخشیدند و آن را چگونه دگرگون کردند. شریعتی از توحید گفت و خدا و هستی را یگانگی بخشید: خدا نور هستی است، هستی چراغ خداست، نور بدون چراغ و چراغ بدون نور را دیگران باید معنا کنند.
سروش از قبص و بسط تیوریک شریعت گفت: دین، خدا، کتاب خدا چیزی است و فهم ما از دین و خدا و کتاب خدا چیزی. از آنجا رفت تا بسط تجربه‌ی نبوی و از آنجا تا بگوید: چگونه سخن بزرگ خدا در ظرف ذهن محمد، رنگی گرفت که برای بشر و برای آدم قابل درک باشد.... این رنگی دیگر به هستی‌ای بود که قبل بر آن، رنگش را دگرگونه می‌پنداشتند.
شریعتی و سروش، بدون شک، همه چیز را نگفته اند، اما در حد خود جرأت و مهارت عظیمی به خرج دادند تا به هستی رنگ دیگری ببخشند. خیلی‌های دیگر آمدند و از این دو بهتر و زیباتر و عمیق‌تر و بیشتر گفتند، اما هیچ کدام با استقلالی که این دو به تصویرهای خویش از هستی بخشیدند، رقابت نتوانستند. همین حالا هم وقتی سروش سخن می‌گوید کسان زیادی هستند که سخنانش را به سادگی حمل بر تکرار می‌کنند. شاید هم راست باشد. نقاشان به تصویر اصلی خویش یک بار رنگ می‌زنند. هر روز رنگ تازه نمی‌کنند. تنها اگر ضرورت افتاد، بر جلای رنگ می‌افزایند و آن را شفاف‌تر می‌سازند.
***
فکر نمی‌کنی که در رنگ زدن دنیایت اندکی راه خطا رفته ای؟ .... به این تصویرها یک بار دیگر نگاه کن: «دیوهای خونخوار»، «دوستی‌های دروغین»، «چشمانی که سفید و سیاه را از همدیگر باز نمی‌شناسند»، «پیامبران کذاب»، «پدران قاتل»، «پری»‌هایی که صرفاً «نقابی بر صورت دیو»هایند، ....
آیا دنیای واقعی، به راستی اینقدر بد است که تو خواسته‌ای به تصویر بکشی؟ .... من یکی چنین نمی‌بینم: پدران ما، برادران ما، مادران ما، خواهران ما، هم‌صنفان تو، برخی از معلمان تو، همسایه‌هایی که داری، .... اینها را با اندکی تسامح از رده‌ی دیوها و این‌تصویرهای سیاه جدا کن، ببین که میدان چقدر خالی می‌شود. یک بار فکر کن که در کوچه‌ی شما از این بدهایی که تو در ذهنت گرفته‌ای چند تا به راستی «وجود» دارند؟ .... در شهرت نگاه کن.... به تاریخ نگاه کن.... نمی‌گویم بدها و دیوها نیستند، اما وقتی همه‌جا را دیو و بد ببینی می‌دانی که نتیجه‌اش چه می‌شود؟....
***
چه خوب است از زاویه‌ی دیگری به هستی نگاه کنی، از آن زاویه‌ی معنایاب و معنابخش که خاص نگاه توست. وقتی از این نگاه به هستی خیره شوی، تردید دارم اگر هستی را تیره ببینی. اگر دقت کنی، هیچ تیرگی‌ای در هستی نیست جز همانکه از نگاه تو بر آن نشسته است. نمی‌گویم واقعیت‌ها را انکار کن. نمی‌گویم خیال‌بافی کن. می‌گویم رنگی که بر واقعیت‌ها می‌گذاری آنچنان تیره نباشد که خودت هم از نگاه کردن به آن وحشت کنی. بالاخره تو نقاشی و عشق تو رنگ است و با رنگ بازی کردن. می‌توانی دنیا را پر از دیو ببینی و آدم‌ها را همه دیو تصور کنی؛ می‌توانی دنیا را پر از آدم‌های معمولی ببینی که اگر کسی بگذارد می‌توانند به اندازه‌ی تو و به اندازه‌ی دنیایی که تو در آن به جستجوی پری‌هایت بیرون می‌شوی، زیبا و دل‌انگیز شوند.... فکر می‌کنی کدام تصویر به دنیای واقعی نزدیک‌تر است؟
بگذار این را هم بپرسم: وقتی نقاشی می‌کنی، رنگ‌ها را از کجا انتخاب می‌کنی؟ از واقعیت بیرون، یا از آنچه در ذهن تو تراوش می‌کند و تو از آن واقعیت را به گونه‌ای دیگر ترسیم می‌کنی؟
بگذار تو را با تجربه‌ای آشنا بسازم که زمانی یک راهب بودایی به همراهانش گفته بود: تو لبخند بزن ببین که چه لب‌هایی در برابرت به لبخند باز می‌شوند!... تو هم این تجربه را در خانه یا در صنف و در کنار دوستانت عملی کن: فقط لبخند بزن، صادقانه و از عمق دل لبخند بزن. ببین که چه چهره‌هایی را با لبخندت باز می‌کنی و چه دل‌هایی را به امید و انتظار زنده می‌سازی.
روز دیگر، برای تجربه‌ای دیگر، عکس آن را تکرار کن: اخم و تشر کن، به همه نفرین کن، زمین و زمان را دشنام بده، گریه کن و شروع کن به کندن موهایت... ببین که پیرامونت چه حالی می‌شود و آدم‌های اطرافت چه حالی می‌گیرند....
این تجربه‌ی ساده‌ای است. راهبان بودایی با همین تجربه‌های ساده، پیام عمیق بودای بزرگ را به انسان‌ها می‌رساندند. همدیگر را دوست داشته باشید، دیواره‌های ذهن تان را از دود کینه و نفرت پاک کنید، به بیداری و بینایی بیندیشید، دنیا خیلی پذیرفتنی‌تر و زیباتر می‌شود. نمی‌خواهم بگویم که با این تجربه‌ها دنیا پاک دگرگون می‌شود، اما مطمین هستم که تو دگرگون می‌شوی و وقتی تو دگرگون شدی، فرصت می‌یابی که با خود فکر کنی تا با واقعیت‌های پیرامونت چگونه طرف شوی.
***
در پایان قصه، وقتی از دنیای دیو و دد ملول شده ای، خواسته‌ای به دنیای قصه‌های مادربزرگ برگشت کنی. اینجا هم می‌خواهم نکته‌ای را بگویم. شاید وقتی خودت دنیایی را که در آن هستی پر از دیو و دد ببینی، ترجیح بدهی که از این دنیا بیرون شوی، اما آیا راهش این است که از دنیای واقعیت، هر چند پر از دیو و آدم‌های شرور، به دنیای خیال در قصه‌های دوران کودکی از زبان مادربزرگ برگشت کنی؟
دنیای مادربزرگ دنیای گذشته‌ است. دنیای گذشته را عبور کرده ایم و نباید به دنیایی که از آن عبور کرده ایم، برگشت کنیم، چه رسد به اینکه آن دنیا دنیای خیالات دوران کودکی باشد. چرا باید دنیای خود را از چنگال چند دیو و دد نجات ندهیم که آن را میدانی خالی برای دیو و ددها بسازیم و خود ذلیلانه و بی‌دست و پا فرار کنیم و به غارهای خیالات خود پناه ببریم که به هیچ صورت، پناهی محسوب نمی‌شوند و ما را از چنگال دیو و ددهای واقعی نجات نمی‌بخشند؟

زینب بزرگوار،
دیوها بد اند، اما به هیچ وجه بسیار نیستند. چون بد اند، اندک شان بسیار است. پری‌ها خوب اند، اما به هیچ وجه کم نیستند. چون خوب اند، بسیار شان اندک است. تعداد راستگویان و صادقان و رحمدلان و عاشقان هر چه بیشتر باشد، باز هم کم اند، دزدان و جلادان و کاذبان و منافقان، هر چه کمتر باشند، باز هم بسیار اند. اینجا است که می‌گویم جهان ما در ذات خود «خوب» است و هرچه خوب باشد طبیعی است و هر چه طبیعی باشد، به سوال «چرا؟» نیاز ندارد، اما هر چه بد باشد غیرطبیعی است و برای هر چیز غیرطبیعی سوال «چرا؟» مطرح می‌کنیم: چرا مریض شد؟ ... چرا دروغ گفت؟ ... چرا قتل کرد؟ ... چرا مرتکب خشونت شد؟ ... چرا دست به خیانت زد؟ .... اما هیچگاه نمی‌پرسیم: چرا صحتمند است؟ ... چرا راست می‌گوید؟ ... چرا از قتل نجات می‌دهد؟ ... چرا رحم می‌کند؟.... چرا وفا می‌ورزد؟ ...
زینب جان،
حتماً این توصیه‌ی فردوسی را به یاد داری که «جهان را به بد نسپریم». چه خوب است به پاس این توصیه‌ی او ما هم به همدیگر بگوییم که «جهان را به دیو و دد نسپریم»!
عزیز
نیوهیون: جمعه، دوم میزان 1389

دنیای فراموش شده‏ی قصه‏های مادربزرگ

زینب حیدری

(این نوشتهی زینب حیدری در شمارهی هفدهم هفتهنامهی «قدرت» نشر شده بود. آن زمان به دلایلی این نوشته را نتوانستم در وبلاگ بگذارم. اینک آن را نشر میکنم و به دنبال آن نامهای را که در نقد آن برای زینب فرستاده بودم میگذارم...)

وقتی کودک بودم از سیاهی شب و غول‏های قصه‏های مادر بزرگ می‏ترسیدم و خوابم نمی‏برد، و وقتی به خواب هم می‏رفتم غول‏ها و دیوها در خوابم می‏آمدند. تنها پناهم آغوش مادرم بود که من را از شر آن سیاهی و غول‏ها و دیوها نجات می‏داد. اما هرگز پرهیز نمی‏کردم از شنیدن آن قصهها.

خوب یادم هست، آخرِ همه‏ی قصه‏های مادربزرگ غول‏ها و دیوها از بین می‏رفتند و پری و شاه قصه‏ها به هم می‏رسیدند و یا شهر نفرین شده‏ای از شر نفرین هیولاها و غول‏ها و دیوها خلاص می‏شد. همیشه آخر قصه خوبِ خوب تمام می‏شد غول‏ها و دیوها از بین می‏رفتند و همه‏چیز مطابق میل من و مادربزرگ به پایان می‏رسید.

اما دلم همیشه برای آن غول‏ها و دیوها می‏سوخت... مادربزرگ‏ام همیشه آخر قصه غول‏ها و دیوها را بی‏رحمانه از دنیای قصه‏ها بر میداشت و همهچیز را به قول خودش منصفانه پایان میداد. اما پایان قصه‏های مادر بزرگ آن‏قدرها هم منصفانه نبود. همان‏طور که همیشه تکه‏ی کوچک نان مال من و تکه‏ی بزرگ‏تر مال برادرم بود، و مادر بزرگ این را عین انصاف می‏دانست، همان‏طور قضاوت و داوری او در حق هیولاهای قصه‏هایش نیز زیاد غیرجانب‏دارانه نبود...

قصه‏ها همیشه از این‏جا شروع می‏شد:

«بود نبود بودگاری بود، زمین نبود شودیاری بود شهری بود آرام و آسوده...»

قصه از این‏جا شروع می‏شد و رفته‏رفته همان‏گونه که تاریخ پیش می‏رفت، همان‏گونه که زمان طی می‏شد، قصه‏های مادربزرگ نیز پیش می‏رفت و طی می‏شد... همیشه غول یا دیوی می‏آمد و آرامش شهر را می‏ربود و سپس قهرمان داستان ظهور می‏کرد تا دوباره همه‏چیز را، مطابق میل مادر بزرگ، سر جای اول‏اش بنشاند و آرامش شهر را بازگرداند. و آخر قصه همه‏چیز خوب و مطابق میل تمام می‏شد. اگر یک قهرمان نمی‏توانست آن شر را از بین ببرد قهرمان دیگری پیدا می‏شد و کاری میکرد کارستان، و یا هم روزگار دست نامردی به دیو و هیولای قصه می‏داد...

در اوایل وقتی به آخر قصه می‏رسیدیم، همیشه می خندیدیم چون قصه پایان خوبی داشت اما رفته‏رفته تکراری شد؛ هر شب عین محتوا در قالب‏های گوناگون... شخصیت‏های به ظاهر متفاوت، اما در ماهیت و رفتار شان کاملا یکسان. اما نمی‏خواستم اندک لطفی را که هنوز در بعضی از صحنه‏های قصه‏های مادربزرگ باقی بود از دست دهم. به خاطر این،‏ همیشه او را وادار می‏کردم تا، اگر قصه‏ها تکراری هم باشند، باز هم بگوید و من هم مثل همیشه در یکی از صحنه‏های قصه‏های مادربزرگ به خواب می‏رفتم و پس از آن نمی‏دانستم که مادر بزرگ چه حال و روزی به سر دیوها و غول‏های بدبخت قصه‏هایش می‏آورد. خلاصه این‏که مادربزرگ خود قهرمان قصه‏هایش بود.

***

کم‏کم آن دوران گذشت. و من کم‏کم داشتم از شهر رنگین قصه‏های مادربزرگ کوچ می‏کردم. بعد از آن خودم قصه خواندم و گاهی خود قصه پرداختم. دیوهای این قصه‏ها نیز مثل همه‏ی دیوها و غول‏ها خود را نابود می‏کردند و یا نابود می‏شدند. آن‏ها هم همه قصه بودند.

همینطور با گام‏های زمان پیش می‏لغزیدم، یا بهتر بگویم، پیش کشیده می‏شدم، در دنیای واقعیت‏های تلخ و خشن. بدون میل خودم. یادم می‏آید که گاهی از این لغزیدن جبری و بی‏اراده چقدر وحشت می‏کردم. افق پیش‏رو به نظرم هراس آور می‏رسید. می‏ترسیدم که مبادا در چنگ هیولاهای دنیای واقعی گیر نیافتم و تقاص همه‏ی آن غول‏های شکست خورده در قصه‏های مادربزرگ را پس ندهم. بعدها که من و واقعیت‏ها بیشتر سربه‏سر هم گذاشتیم، متوجه شدم که قصه‏ها تنها در در ذهن مادربزرگ و یا در لای کتاب‏ها نیستند. آن زمان بیشتر قصه‏ها را دیدم. این شهر و آن شهر همه قصه بود؛ حتا در و دیوارها قصه شدند؛ کوچه‏ها همه قصه شدند و آدم‏ها، دیوها و هیولاهای این قصه‏ها. آدم‏ها خود قصه شدند. یا بهتر این است که: آدم‏ها خود قصه بودند. همه چیز قصه شد.

قصه‏هایی که می‏دیدم مثل قصه‏های مادربزرگ نبودند. این قصه‏ها را هنوز هم می‏بینم. در این قصه‏ها هیولای قصه در چهره‏ی «قهرمان» ظاهر می‏شود و با این نقاب زیبا نقش بازی می‏کند. در این قصه‏ها همه چیز وارونه است؛ آرامشی در شهر است اما آرامشی مرگ آور. خنده‏ها زهرخند اند. دوستی‏ها دروغین. و چشمان مان سفید و سیاه را از همدیگر بازنمی‏شناسند؛ ما خود ناتوانیم از بازشناختن رنگ‏ها. بازیگران این قصه‏ها با صداقت آدم‏ها بی‏رحمانه(نه صادقانه) بازی می‏کنند. آنکه پیامبر است کذاب است، آن‏که پدر است قاتل پدر بوده است، آن‏که پری قصه است خود دیوی است در نقاب پری. دیوها خون مان را میمکد، اما باز هم سپاس‏گذارش هستیم. این‏ها را می‏بینیم اما نمی‏خواهیم ببینیم، توان بازشناسی و بازسازی باورهای خود را از دست داده ایم.

***

می‏گویند قصه‏ها همیشه هم دیو دارند هم پری. قصه‏ها مادربزرگ نیز چنین بود. اما این قصه‏ها سراسر قصه‏های غول‏ها و هیولاهایند. پری‏ای در میانه نیست، پری‏ها غایب اند. پری‏ها منزوی شده اند، مرده اند. در این قصه‏ها، دیوها و هیولاها به جان هم می‏افتند. در این قصه‏ها هیچگاه از شر این دیوها رهایی نمی‏یابیم. دیوها همیشه با همدیگر گلاویز اند، اما هیچ‏گاه میدان را رها نمی‏کنند. اگر دیوی از میان رفت دیوی دیگر به جای او می‏آید. در هر صورت قصه همان قصه است: قصه‏ی دیوها و دیوها و دیوها. همین....

اما من می‏خواهم باز گردم به دنیای قصه‏های مادربزرگ. می‏دانم وقتی من بازگردم قصه‏ها نیز همان قصه‏ها خواهند بود. می‏خواهم خود را از چنگ این قصه‏های بدون پری نجات دهم. وقتی قصه پری نداشته باشد، دروغین است، به شرطی که ما خود به دنیای آن قصه‏ها بازگردیم. حالا که می‏اندیشم، ما خود پری‏های قصه‏های مان را منزوی ساخته بودیم؛ کشته بودیم و برای خود دنیای دروغین ساخته بودیم. می‏خواهم پری‏ها را به باغ قصه‏ها بازگردانم. می‏خواهم به شهر قصه‏های مادربزرگ برگردم. قصه‏های او قصه‏های راستین بودند، هرچند در ذهن مادربزرگ محصور بودند. حالا که می‏اندیشم ما که بزرگ می‏شویم پری‏های قصه‏های مان را محصور و منزوی می‏کنیم و از قصه‏های مان قصه‏های دروغین و تلخ می‏سازیم. دوست دارم دنیای قصه‏های مادربزرگ را.

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

جنگ تسلیحاتی، نماد ترس گروهی (43)





یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (43)

جنگ تسلیحاتی، نماد ترس گروهی

دیوید برگ جنگ تسلیحاتی را یکی از نمادهای ترس گروهی در جامعه‌ی بشری عنوان کرد. او گفت: وقتی گروه‌ها در فضای ترس از هم به سر ببرند، توجه شان به ساختن تسلیحات پیشرفته‌تر اجتناب‌ناپذیر می‌شود. این نکته را معمولاً وقتی به نمودار رشد مسابقات تسلیحاتی در هنگام جنگ نگاه کنید، بیشتر پی می‌برید. اسلحه‌ و تجهیزات خطرناکی که در دوران دو جنگ جهانی ساخته شدند و به کار رفتند، رشد مسابقه‌ی تسلیحاتی در در دوران جنگ سرد و هراسی که در روابط شرق و غرب وجود داشت، مثال روشنی برای درک این نکته است.
دیوید برگ به هراسی که در روابط ایران و امریکا و اسرائیل و اعراب وجود دارد، نیز اشاره کرد. او گفت: ایرانی‌ها انقلابی را به پیروزی رسانیدند که ایالات متحده‌ی امریکا را دشمن خود می‌دانست. در جانب مقابل نیز، امریکا رژیم جدید و انقلابی ایران را دشمن خود تصور می‌کرد. به موازاتی که جنگ تبلیغاتی میان این دو کشور بالا گرفت، هراس آنان از همدیگر نیز تشدید شد. قدرت نظامی ایران اکنون به یک تهدید بزرگ در سطح منطقه تبدیل شده است. دلیل آن روشن است. ایرانی‌ها حس می‌کنند که امریکا در پی براندازی نظام حکومتی آنان و تسلط دوباره بر کشور شان است. فشاری که از جانب امریکا وارد می‌شود، این هراس را شدیدتر می‌سازد. حالا حتی هراس این وجود دارد که ایران به راستی به بمب اتمی مجهز شود. شما نمی‌توانید از لحاظ منطقی دلیلی پیدا کنید که این اقدام ایران را مانع شود. ایران خود را در محاصره‌ی دشمنانی می‌بیند که در پی ضربه‌زدن به آن اند. ایجاد سپر دفاعی به هر وسیله‌ای که ممکن باشد، یکی از وسایل ایران برای مقابله با تهدیدات بیرونی است.
با تشدید هراس ایران و رجوع آن کشور به مسابقات تسلیحاتی، کشورهای عرب نیز وارد این هراس می‌شوند و اسرائیل نیز به طور طبیعی موجودیت خود را دچار خطر می‌بیند. یک بار متوجه می‌شوید که منطقه به انبار خطرناکی از تسلیحات مرگبار تبدیل می‌شود. بیایید از خود بپرسیم که با شیوه‌هایی که حالا روی دست است می‌شود به این جنگ تسلیحاتی پایان داد؟
شما این حرف مرا به عنوان یک مثال در نظر داشته باشید تا در ادامه‌ی بحث به آن برگشت کنیم. من در پی آن نیستم که برای این معضل راه‌حلی پیشنهاد کنم. هدف این است که سوال ترس در روابط گروه‌ها را بیشتر بکاویم و مورد توجه قرار دهیم. ترسی که در ایران وجود دارد با ترسی که در امریکا وجود دارد با هم متفاوت اند. یعنی اثرگذاری شان بر روابط و تصمیم‌گیری‌ها متفاوت است و در نتیجه نحوه‌ی برخورد با آن نیز تفاوت می‌کند. وقتی به تبلیغات هراس‌محور در ایران نگاه کنید، حس می‌کنید که همه‌چیز را ترس فرا گرفته است. همه چیز ایران متمرکز است به مقابله با این ترس. هر صدایی که در همین راستا نباشد، به عنوان صدای مخالف و صدای دشمن تلقی می‌شود و سرکوب می‌گردد.
در امریکا قضیه اینگونه نیست. البته اینجا هم هراس از ایران و کوریای شمالی و القاعده وجود دارد، اما این ترس به گونه‌ای نیست که همه چیز برای مقابله با آن بسیج شده و به هر چیز از منظر ترس نگاه شود. شاید برخی از این واقعیت به میزان قدرت بیشتر امریکا مربوط باشد، اما مهم‌تر از آن نحوه‌ی دیدگاه و برخوردی است که در هر دو کشور نسبت به مسأله‌ی فردیت صورت می‌گیرد. امریکا کشوری است که در آن بر نقش فرد تأکیدی بیشتر می‌شود و این است که هراس‌ها هم بر میزان میلیون‌ها انسانی که در این کشور زندگی می‌کنند تقسیم می‌شود و میلیون‌ها نفر در پاسخ‌گویی به آن، از مراجع و کانال‌های مختلف، مشارکت می‌کنند. در ایران قضیه برعکس است. آنجا نقش افراد کمتر و نقش گروهی که افراد را رهبری و اداره می‌کند بیشتر است. این است که میزان ترس نیز متمرکزتر به نظر می‌رسد.
***
دیوید برگ گفت: تفاوت نگاه نسبت به موقعیت و نقش فرد در جامعه بر روابطی که گروه‌ها و اجتماعات انسانی با هم دارند، تأثیرات زیادی دارد. وی بحث خود در این زمینه را با مثال هراسی که در روابط اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها شکل گرفته است، ادامه داد. او گفت که اکنون، شما می‌بینید که اسرائیلی‌ها خطی را در سیاست خود تعقیب می‌کنند که زیاد با تغییر و تبدیل افراد در رأس اداره‌ی امور آنها ارتباط ندارد. گاهی تصور می‌شود که این فرد یا آن فرد وقتی بر سریر قدرت تکیه بزند، تغییر محسوسی در برنامه‌ها و روابط بیرونی اسرائیل پیش خواهد آمد. اما عملاً چنین نیست. رهبر در اسرائیل بیشتر از یک فرد تلقی نمی‌شود. تنها تفاوتش با دیگران این است که حرف‌های مهم از زبان او بیرون می‌شود و تصمیم‌های نهایی او را اعلام می‌کند. قضیه در جانب فلسطینی تا حدودی زیاد برعکس است. آنجا رهبران نقش کلیدی‌تر و اساسی‌تر دارند. تا زمانی که یاسر عرفات بود، او هم عامل جنگ و هم عامل صلح تلقی می‌شد. وقتی او وارد جنگ بود، هیچ امیدی برای مذاکره و صلح به نظر نمی‌رسید؛ اما وقتی وارد مذاکرات صلح شد تصور می‌شد همه چیز به او بستگی دارد. این تفاوت بر روابطی که گروه‌های اسرائیلی و فلسطینی میان هم برقرار می‌سازند، تأثیرات زیادی می‌گذارد.
دیوید برگ گفت: نقش فرد در گروه را از دو زاویه می‌توان نگاه کرد. یکی از زاویه‌ی قدرتی که فردیت به گروه می‌بخشد و یکی هم از زاویه‌ی آسیبی که فردیت به گروه می‌زند. در مورد اول، می‌توان باز هم به قدرت اسرائیل توجه کرد. این قدرت به تک تک افرادی بستگی دارد که در نظام اسرائیلی مشارکت دارند. از لحاظ کمی تعداد اسرائیلی‌ها نسبت به مخالفان آنها در کشورهای عربی و سایر جوامع اسلامی قابل توجه نیست، اما با اینهم، این عده‌ی محدود، هم در میدان سیاسی و هم در میدان نظامی، قدرت و توانمندی بالاتری را نشان می‌دهند. دلیل این قدرت را گاهی به حمایت‌های بیرونی نسبت می‌دهند که اسرائیل از آن برخوردار است. این حرف اشتباه نیست، اما اگر درست توجه نکنیم، می‌تواند تحلیل‌های ما را به انحراف نیز بکشاند. می‌خواهم بگویم که وقتی اسرائیلی‌ها توانسته اند حمایت قدرت‌هایی را به دست آورند که اغلب شان غیریهودی اند و سابقه‌ی دشمنی مذهبی آنها نیز به هزاران سال برگشت می‌کند و گاهی ریشه‌های عمیقاً اعتقادی نیز می‌گیرد، نشانه‌ی آن است که اسرائیلی‌ها توانسته اند از توانایی‌های خود استفاده‌ی بهتری کنند. راز این توانایی بر توانایی تک تک افرادی برگشت می‌کند که در قدرت و توانمندی اسرائیل مشارکت دارند. شما میزان دانشمندان و سرمایه‌داران موفقی را که توانسته اند از هولوکاست بیرون شوند و ضعف و شکست بزرگ خود را به قدرت و نیرومندی بزرگ تبدیل کنند، دست کم نگیرید. اینها تلاش فردی داشته اند ولی هدف شان یکی بوده و کوشیده اند به سوال بزرگ تراژیدی و رنج یهودان پاسخ گویند.
در جانب مقابل، در میان فلسطینی‌ها، هنوز فرهنگ فردیت ضعیف است و نقش مهم فردیت ملاحظه نمی‌شود. آنجا گروه به شکل گروه، و نه الزاماً اجتماعی از افراد مستقل و متکی به خود، شکل گرفته است. البته، این را هم بگویم که حالا قضیه در مورد جنبش فلسطین به طور محسوسی فرق کرده است و نمی‌توان به عنوان یک نمونه‌ی کاملاً کلاسیک از آن یاد کرد. ادامه‌ی مقاومت در میان فلسطینی‌ها، نقش افراد را در طرح و تعقیب داعیه‌ی فلسطینی نیز برجسته ساخته است. شما می‌بینید که هر چند اسرائیل از لحاظ نظامی در موقعیت برتری قرار دارد، اما مقاومت فلسطینی نیز همه روزه شکل و صبغه‌ی تازه‌ای به خود می‌گیرد و این نشان می‌دهد که سوال سرنوشت فلسطینی از حلقه‌ی افراد مخصوصی که در رده‌ی رهبری قرار دارند، بیرون آمده است. دانشمندان و متفکران برجسته‌ی فلسطینی در پیشبرد داعیه‌ی فلسطینی نقش برجسته‌ای داشته اند. بااینهم، می‌بینید که نقش حلقه‌های محوری در مقاومت فلسطینی هنوز هم برجسته‌تر از نقش تک تک افرادی است که این مقاومت را به پیش می‌برند.
همین مثال را می‌توان در مورد کشورهای دموکراتیک دیگری که با فرهنگ اندیویدیوالیسم یا تأکید بر موقعیت و نقش افراد اداره می‌شوند، ملاحظه کرد. مثلاً در ایالات متحده‌ی امریکا شما با میلیون‌ها فرد سر و کار دارید که هر کدام به طور مستقل می‌اندیشند، به طور مستقل تصمیم می‌گیرند و انتخاب می‌کنند. قدرتی که در امریکا شکل گرفته است، حاصل اشتراک تمام این افراد است. اینجا کسی منتظر نمی‌نشیند که کسی دیگر به جای او فکر کند و تصمیم بگیرد. این یک نکته‌ی مثبت است. البته تأکید کنم که این حرف را نباید به طور مطلق در نظر گرفت، یعنی نباید اینگونه تصور کرد که گویا در امریکا فرد به معنای واقعی از رهبران و شخصیت‌های محوری خود هیچگونه تأثیر نمی‌پذیرد. چنین نیست، اما در مجموع وقتی نگاه شود، در پیروی از رهبران نیز نوعی انتخاب فردی نقش دارد. شما می‌توانید تصور کنید که وقتی هزاران و یا میلیون‌ها انسان به طور مستقل و جداگانه بیندیشند، قدرت و توانمندی متفاوتی خلق می‌کنند که با توانمندی‌های حلقات و گروه‌های متمرکز فرق دارد.
دیوید برگ در ادامه‌ی توضیحات خود گفت: در جوامعی که فردیت اهمیت کمتری دارد، شما با نقش برجسته‌تر رهبران و حلقه‌های محوری طرف هستید. دانشمندان غربی اکثراً تلاش کرده اند بگویند که تأکید بر نقش و اهمیت فرد نماد رشد مدنی در تاریخ بشر است. یعنی بشر هر چه به سوی گذشته حرکت کند، قبیلوی‌تر و جامعه‌گراتر بوده و هر چه به طرف مدنیت پیش آمده است، فردگراتر شده است. این حرف به معنای این نیست که فردگرایی الزاماً خوب است و جامعه‌گرایی نماد عقب‌ماندگی است. نباید اینگونه تصور کرد. اما تأکید بر نقش فرد، روی‌همرفته از اهمیت زیادی در ایجاد مدنیت جدید برخوردار است. نظامی که بیانگر رابطه‌ی گروهی میان افراد است، در جوامع دموکراتیک قدرتمندتر و مستحکم‌تر از نظام‌هایی است که در جوامع غیردموکراتیک شکل می‌گیرند. این نظام از پشتوانه‌ی سهم‌گیری آگاهانه و ارادی تک تک افراد ایجاد شده و طبعاً تک تک افراد خود را در برابر آن مسئول احساس می‌کنند.
دیوید برگ، در بخش دیگر صحبت‌های خود به آسیبی اشاره کرد که فردگرایی افراطی به نظام روابط جمعی می‌زند. او گفت: وقتی شما نتوانید تعادل منطقی میان خواسته‌ها و توانمندی‌های فردی با ضرورت‌هایی که به انسجام و کارهای گروهی در نظام روابط جمعی ایجاد کنید، اثرات درازمدت زیانباری را نیز شاهد می‌شوید. مثلاً می‌بینید که گاهی تکیه بر فردیت به حدی برجسته می‌شود که شما از سرمایه و امکانات جمعی مبلغ هنگفتی را باید هزینه کنید تا افراد را با فشار نهادها و تبلیغات و آموزش‌های گونه‌گون به رعایت برخی اصول و ارزش‌های جمعی دعوت کنید. دیوید برگ بر این مثال تأکید بیشتر کرد و گفت: فرهنگی که بر استوانه‌های فردیت استوار باشد، گاهی فرد را در برابر اصول و ارزش‌هایی که زندگی و روابط جمعی بر آنها تکیه دارد، بی‌اعتنا و بی‌مبالات می‌سازد. فرد به خودش می‌اندیشد و هر امری را از زاویه‌ی نفع و ضرری که به فرد او دارد سنجش می‌کند. اینجاست که یک بار می‌بینید حتی نظام خانوادگی مورد آسیب قرار می‌گیرد. برای اینکه شما افرادی را به ارتش و یا پولیس دعوت کنید باید هزینه‌های خیلی گزافی را پرداخت کنید. خدمات اجتماعی باید همه روی نهادها و ساختارهایی استوار شود که هزینه‌های سنگینی را بر جامعه تحمیل می‌کنند. نمی‌گویم که این کارها ضرورت نیست و یا در زندگی مدنی نقش زیادی ندارد، اما می‌خواهم بگویم که چگونه تأکید بیش از حد روی فردیت روابط را قراردادی و رسمی می‌سازد. این بود که در اصلاحیه‌ی چهاردهم قانون اساسی امریکا، آمدند و نقش نهادها و ساختارها و گروه‌های اجتماعی را نیز مورد توجه قرار دادند و برای آنها نیز در کنار فرد شخصیت حقوقی قایل شدند.
دیویدبرگ به صحبت‌هایی که در بخش‌های اول داشت، اشاره کرد و گفت: عقیده‌ی من این است که فرد انسانی، هم استقلال دارد و هم وابستگی‌های خاصی که نمی‌تواند از آنها مبرا باشد. این وابستگی‌ها را نیز من بخشی از هستی فرد می‌دانم و فکر نمی‌کنم که رعایت کردن آنها آسیبی به فردیت انسان بزند. من وقتی از منزل بیرون می‌شوم کسی هست که نگران من می‌شود. وقتی من به جبهه‌ی جنگ می‌روم و یا خطری متوجه من می‌شود کس و کسانی هستند که بیشتر از حد معمول ابراز احساسات و عاطفه می‌کنند. این امر را نمی‌شود با فرمول فردیت مستقل پاسخ گفت و به طور کلیشه‌ای آن را در حوزه‌ی خواسته‌های فرد جاسازی کرد. وقتی چنین باشد، باید در هر امری که هر چند ظاهر فردی داشته باشد نقش و رد پای گروه و اجتماعات و تعلقات اجتماعی فرد را نیز مورد توجه قرار داد.
***
دیوید برگ در مورد خصوصیت‌های جامعه‌ی قبیلوی نیز به تفصیل سخن گفت و یادآوری نمود که که چگونه تأکید بر جمع و گروه و نفی فردیت در جوامع قبیلوی به طور همزمان قدرت و آسیب‌پذیری خلق می‌کند. این توضیحات جالب و آموزنده را در یادداشت مستقلی مرور خواهم کرد.