‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت هایی از دانشگاه یل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت هایی از دانشگاه یل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

سرگی لگودینسکی، آواره‌ای از چهار گوشه‌ی جهان (50)


یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (50)

سرگی لگودینسکی، آواره‌ای از چهار گوشه‌ی جهان


سرگی لگودینسکی، در میان همراهان ورلد فیلوز، داستان یک آواره‌ی یهودی را در چندین نسل با خود میراث برده است. مادرش ریشه‌ی فرانسوی داشته و پدرش اهل پولند بوده است. پدربزرگش، پروفیسوری بود که به یُمن لیاقت و شایستگی‌هایش به دانشگاه‌های مختلف اروپایی جذب می‌شد و به دلیل یهودی بودنش از کشورهای مختلف اروپایی طرد می‌گردید. او بود که برای پدر سرگی هنر زیستن در شرایط دشوار اهانت و اختناق را یاد داد و او بود که از طریق پدر سرگی، برای نواده‌هایش آموخت که به عنوان یک یهودی، تنها شانسی که برای ادامه‌ی درس و تحصیلات خود دارند، عالی‌ترین نمره‌ای است که در درس‌های خود می‌گیرند.
سرگی خاطره‌های زیادی از اهانت‌های نژادی و مذهبی را به یاد دارد. او یکی از کسانی است که هنوز هم هراس زندگی گذشته بر روانش سنگینی می‌کند. سن او حالا به 34 سالگی رسیده است. تا هنگامه‌های سقوط اتحاد شوروی در ماسکو و حومه‌های این شهر زندگی می‌کرد. درسش را، به استثنای یک سالی که در یک برنامه‌ی ویژه در ایالات متحده‌ی امریکا سپری کرده است، تماماً در روسیه خوانده و تحصیلات عالی‌اش را در جرمنی ادامه داده است.
تا کنون در مناسبت‌های مختلف، با سرگی صحبت‌های زیادی داشته ام. وقتی خواستم که روزی به تنهایی با هم بنشینیم تا از دیدگاه‌ها و خاطراتش بیشتر بشنوم، بدون درنگ قبول کرد. او می‌داند که من برداشت‌های روزانه‌ام را از تمام برنامه‌های دانشگاه می‌نویسم و با اهالی معرفت و سایر دوستانم به اشتراک می‌گذارم. این بار هم وقتی گفتم که می‌خواهم گوشه‌های خاص‌تری از زندگی و دیدگاه‌های او را مرور کنم، با خوشی قبول کرد و روزی را قرار گذاشتیم تا ساعتی با هم قصه و گفت‌وگو داشته باشیم.
از او پرسیدم که به عنوان یک یهودی، از تاریخ قومش چه احساسی دارد و فکر می‌کند چرا یهودان در طول تاریخ زندگی پرماجرا و اکثراً آمیخته‌ با رنجی داشته اند. او اعتراف کرد که از گذشته‌های دور چیز خاصی نمی‌داند، اما بعد از استیلای مسیحیت در اروپا، فکر می‌کند عامل عمده، تبلیغات گسترده‌ای بوده که از سوی کلیسا بر علیه یهودان صورت گرفته است. به گفته‌ی او در قرون وسطی، نقاشی‌های زیادی بر دیواره‌های کلیسا وجود داشت که نشان می‌داد یهودان در قتل مسیح دست داشته و به خاطر این گناه مستوجب خشم و عذاب خداوند شده اند. سرگی گفت: وقتی نسل اندر نسل، تبلیغی بر روان و ذهنیت مردم تأثیر بگذارد، تبدیل به فرهنگ می‌شود و آنگاه نمی‌توانید بگویید که چرا و چه عاملی باعث شده است که یک قوم در کلیت خود مورد نفرت و بی‌مهری قرار گیرد.
سرگی راز آوارگی مداوم یهودان را نیز در همین امر می‌داند. زمامداران اکثر کشورها، به دلیل استفاده از این احساسات عامه‌ی مردم شان، یهودی‌ستیزی را به عنوان بخشی از سیاست‌های خود تعقیب می‌کرده اند. به نظر سرگی فرق خاصی میان هیتلر فاشیست و استالین کمونیست وجود نداشت. او می‌گوید: هیتلر و استالین، هر دو به یک نسبت از احساسات پنهان در روان مردم کشورهای خود خبر داشتند. این احساسات می‌توانست مهار شود، اما آنها گویی برای انحراف دادن اذهان مردم به دامن زدن آن ضرورت داشتند.
سرگی گفت: شاید ژنوساید در تاریخ یهودان بارها اتفاق افتاده باشد. ملت‌ها و جوامع دیگر نیز شاهد ژنوساید بوده اند. اما هیچ قومی به اندازه‌ی یهودان با مشکل یهودی‌ستیزی در گستره‌ی جهانی مواجه نبوده است. اسم یهودان مرادف شده بود با نوعی نفرت عام. باز هم پرسیدم: چرا چنین بوده است؟ ... گفت: هیچ چیزی خاصی نمی‌دانم. من از آنگونه انسان‌های مذهبی نیستم که بگویم این غضب و یا مشیت خدا بوده است. تاریخ گذشته‌ی یهودان را نیز به طور دقیق نمی‌دانم. اما تا جایی که مطالعه کرده ام، این تعقیب و آزار یهودان را از زمان‌های خیلی قدیم یافته ام. پدر و اقارب دیگر ما گاهی از پیشینه‌ی این یهودی‌ستیزی، حتی قبل از مسیحیت نیز یاد می‌کنند. این امر مرا به تعجب می‌اندازد، اما برای آن دلیل معقول و قناعت‌بخشی نمی‌یابم.
سرگی وضعیت یهودان را آمیزه‌ای از بیم و امید تلقی می‌کند. او می‌گوید حالا نوعی حس دگرگونه در میان یهودان سکولار، مخصوصاً کسانی که در داخل اسرائیل زندگی می‌کنند، وجود دارد که از آینده‌ی وضعیت کنونی یهودان احساس رضایت ندارند. اینها در اقلیت اند، اما صدای شان بلند و جدی است. آنها این بحث را به طور جدی مطرح می‌کنند که سیاست کنونی اسرائیل به جای اینکه برای یهودان اطمینان و ضمانت خلق کند، بی‌ثباتی و اضطرار خلق می‌کند. سرگی گفت: شما نمی‌توانید زندگی تان را به طور مداوم در حصار خشونت و دفاع خشونت‌آمیز دوام دهید. من شخصاً خودم، به دلیل هراسی که از زندگی در دوران اتحاد شوروی دارم، هنوز نمی‌دانم که اسرائیلی‌های تندرو چگونه می‌توانند بر ترس و هراس و نفرت خود غلبه کنند. آنها به گونه‌ای می‌ترسند که اگر نتوانند وضعیت دفاعی خود را دوام دهند از چه راهی قادر خواهند بود که در میان خصومت‌ها و نفرت‌هایی که آنها را در همه جا احاطه می‌کند، پناهی داشته باشند.
سرگی گفت: رنج مداوم یهودان آنها را به کار و تلاشی مضاعف کشانده است. آنها تلاش و جدیت را نوعی ضمانت برای بقای خود می‌دانند. من به دلیل اینکه خود یهودی هستم و به دلیل اینکه از رنج زندگی یهودان به طور مستقیم آگاهی دارم، این تلاش و جدیت را برای یهودان نکته‌ی مثبتی می‌بینم. شما اگر زندگی عادی یهودان را مطالعه کنید، اشخاصی که زندگی شان را با تنبلی و خوش‌گذرانی سپری کنند، کمتر پیدا می‌کنید. یهودان زیادی هستند که احساس مذهبی شدیدی ندارند، اما کار و تلاش و جدیت برای شان به گونه‌ی یک احساس مذهبی مطرح است. همانگونه که در گذشته فرار و پنهان‌کاری و هراس از ویژگی یهودان بود، اکنون کار و تلاش و جدیت ویژگی آنان شده است. من همه‌ی یهودانی را که می‌بینم نوعی جدیت جالب در زندگی و کار و نگاه شان احساس می‌کنم. بعد از هولوکاست این حس توأم با یک دید سیاسی نیز شده است. یهودان حس می‌کنند که نمی‌توانند به شکل انفرادی چشم به عوامل و منابع بیرونی داشته باشند که بتواند برای آنها اطمینان و آرامش خلق کند. در گذشته‌ها این حس وجود نداشته است. یهودان بر کار و تلاش و خلاقیت خود تأکید می‌کردند، اما این همه برای آن بود که حس همدردی و نزدیکی دیگران را به خود جلب کنند. حالا این امر تبدیل شده است و یهودان حس می‌کنند که حافظ و عامل امنیت و مصئونیت شان نیز غیر از خود شان کسی دیگر بوده نمی‌تواند.
سرگی گفت: داستان مقاومت پنج میلیون نفر یا کمتر از آن در اسرائیل، داستان الهام‌بخش و جالبی است. من گاهی وقتی می‌بینم که قدرت اسرائیل تنها به حمایت‌های بیرونی نسبت داده می‌شود، این تحلیل را ساده‌انگاری می‌بینم. خودم در اسرائیل با زنان و مردانی مواجه شدم که با سخت‌کوشی تمام به آینده و سرنوشت خود فکر می‌کردند. بلی، آنها توانسته اند پیام خود را عمومیت بخشند و توجهات زیادی را نیز به خواسته‌ها و اهداف خود جلب کنند، اما همین امر نیز به خاطر کار و سخت‌کوشی شدیدی بوده است که هر یهودی انجام داده است. سرگی از احساس تعلقش نسبت به مردمی که اکنون با چنین جدیتی کار و تلاش دارند و تصمیم گرفته اند که وضعیت رنج و آوارگی را برای نسل‌های بعدی خود انتقال ندهند، خوشحال بود.
از سرگی در مورد آینده‌ی روابط اعراب و اسرائیل پرسیدم. گفت: من راه حل عاجلی نمی‌بینم. فلسطینی‌ها و اسرائیل ناگزیر باید راه حلی پیدا کنند. اما پیچیدگی وضعیت آنها به گونه‌ای است که هرگونه راه‌حلی با یک بهانه‌ی ساده می‌تواند از بین برود. او مشکل تقسیم اراضی میان اعراب و اسرائیل را مشکل جدی عنوان کرد و گفت: در نهایت باید قسمتی از سرزمین با مصالحه و سازش تغییر و تبدیل شود. او گفت: مشکل دیگر مربوط به یهودان و فلسطینی‌هایی است که اکنون در سرزمین‌های یکدیگر به سر می‌برند. بیش از دو میلیون فلسطینی عرب حالا در اسرائیل است و اگر قرار باشد خط مرزی به گونه‌ای که مورد توافق فلسطینی‌ها نیز باشد، ایجاد شود، عده‌ی زیادی یهودی نیز در قلمرو فلسطین باقی می‌ماند. ناممکن است که شما بتوانید یک کشور کاملاً یهودی و یا کشوری کاملاً عرب و یا مسلمان داشته باشید. در عین حال، راه حلی که اینها بتوانند در کشورهای همدیگر به گونه‌ی مسالمت‌آمیز زندگی کنند، تا کنون به نظر نرسیده است.
سرگی وضعیت یهودان در آلمان بعد از نازی را رضایت‌بخش خواند و گفت: آنجا قانونی وجود دارد که هرگونه عمل و یا سخنی را که نفرت‌پراگنی بر علیه یهودان تلقی شود، جرم محسوب می‌کند. این وضعیت برای یهودان جرمنی آرامش و اطمینان خلق کرده است. بااینهم، هنوز آمیزش‌های نژادی و یا روابط عادی میان یهودان و مسلمانان به شکل عام و گسترده وجود ندارد. افرادی هستند که خارج از حلقه‌ی نژادی و مذهبی ازدواج می‌کنند، اما این عده‌ قلیل است و به آنگونه نیست که شما بتوانید از آن به عنوان یک امر عادی تلقی کنید. او گفت: در جریان هولوکاست یهودانی که در جرمنی زندگی می‌کردند تقریباً به طور کامل از بین رفتند و یا به کشورهای دیگر فرار کردند. یهودانی که فعلاً در جرمنی هستند بیش از نود و پنج در صد از اتحاد شوروی سابق به این کشور آمده اند و اکثر شان نیز در برلین زندگی می‌کنند. اینها اقارب زیادی دارند که به اسرائیل رفته اند و به همین دلیل تعلق شان با اسرائیل مستحکم و نزدیک است.
سرگی در جرمنی فعالیت‌های گسترده‌ی سیاسی نیز دارد. او از طریق برنامه‌های گونه‌گون تلاش دارد میان مسلمانان و یهودان جرمنی گفتمان‌هایی را به راه اندازد. وی با خوش‌بینی یاد می‌کند که تا کنون در تلاش‌ خود موفقیت‌هایی نیز داشته است. او می‌گوید که در برخی از جلساتی که برگزار کرده اند، مسلمانان، حتی دختران مسلمان، از راه دور به برلین آمده و شرکت کرده اند. او گفت: این بحث و مباحثات تقریباً برای اولین بار است که برخی از شباهت‌ها و نزدیکی‌ها میان مسلمانان و یهودان را برای همدیگر مطرح کرده است.
سرگی گفت: برای یهودان هر حرفی که بوی نفرت و هراس گذشته را داشته باشد، نگرانی خلق می‌کند. او سخنان و تهدیدات احمدی‌نژاد را برای یهودان جدی تلقی می‌کرد و می‌گفت که این تهدیدات برای یهودان تداعی کننده‌ی خاطره‌هایی است که در گذشته از هیتلر و نازی‌های آلمان شنیده بودند. آن زمان عده‌ای بودند که این تهدیدات را که آهسته آهسته برملا می‌شد قابل تحمل می‌دانستند و فکر می‌کردند که با گذشت زمان رفع خواهد شد. اما همین تهدیدات بود که در فرجام خود به هولوکاست و قلع و قمع گسترده‌ی یهودان منجر شد. به تعبیر او، اکنون یهودان این خاطره را به عنوان بخشی از واقعیت و تجربه‌ای که در زندگی خود داشته اند، در نظر می‌گیرند و به همین دلیل است که هیچگاهی در برابر تهدیدات احمدی نژاد احساس اطمینان و آرامش پیدا نمی‌کنند.
سرگی اعتراف داشت که موضع تندروان اسرائیل نیز در تشدید خصومت و نفرت مسلمانان نقش دارد، اما می‌گفت من به عنوان یک یهودی نمی‌دانم که اگر دیگران با وضعیت یهودان مواجه می‌بودند چه کار خاصی را انجام می‌دادند. شما ببینید که حالا به دلیل‌های گونه‌گون مسلمانان افراطی هستند که از قتل و کشتار مردم غیر عادی، حتی مسلمانان، ابا نمی‌ورزند. حالا اگر قدرت اسرائیل در دست اینها باشد و یهودان هم هیچگونه وسیله‌ و امکانی برای دفاع از خود نداشته باشند، چه کاری خواهند کرد؟ ... سرگی گفت: این حرف به معنای توجیه شدت عمل اسرائیل نیست، اما نگرانی اسرائیل و یهودان را نیز نشان می‌دهد که نمی‌شود آن را نادیده گرفت.
در پاسخ به یک سوال من در همین خصوص سرگی گفت: یهودان کنونی خود را نسل باقیمانده‌ از هولوکاست می‌دانند. آنها بعد از هولوکاست آمده اند و سرزمین کنونی خود را به نام اسرائیل ایجاد کرده اند. همه می‌دانند که اینجا سرزمین مشترک اعراب و اسرائیل است، اما یهودان وقتی ادعای سرزمین کردند، جنگ و نزاع کنونی شروع شد و سال‌ها دوام کرد. برای آغاز این منازعه هر دلیلی وجود داشت، حالا برای اسرائیل و سایر یهودان به نوعی بازی سرنوشت تبدیل شده است. آنجا انتخاب ساده و آرام نیست که هر دو طرف معادله یک‌سان باشد. یک طرف می‌تواند اندکی اطمینان باشد، اما طرفی دیگر می‌تواند تکرار هولوکاست و نفرت و هراس باشد. اسرائیل و یهودان، امکان دومی را قابل قبول نمی‌دانند. برای اینکه امکان اول تحقق پیدا کند، باید در هر دو طرف به طور همزمان حس همکاری و همدردی خلق شده و پرورش یابد.

اسرائیل، معمایی که هنوز حل نشده است (49)



یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (49)

اسرائیل، معمایی که هنوز حل نشده است

این تعبیر را از زبان یکی از دانشجویانی شنیدم که در دوره‌ی ماستری در رشته‌ی علوم سیاسی درس می‌خواند. او اهل فلسطین و یکی از اعضای انجمن دانشجویان مسلمان در دانشگاه یل است. سرنوشت مردم فلسطین برای او آزاردهنده است، اما راه‌حل‌هایی که تا کنون برای پایان دادن رنج فلسطینی‌ها مطرح شده است، به نظر او راه‌گشا نیست. با او در کلاس‌های اختصاصی تونی‌بلیر آشنا شدم که برنامه‌ی منظمی را در رابطه‌ی دین و جهانی شدن در دانشگاه یل پیش می‌برد. او روزی در کلاس درس تونی بلیر، سوالی را مطرح کرد که حاوی تشکیک او در مورد دیدگاه بلیر برای حل معضل خاورمیانه محسوب می‌شد. همین سوال باعث شد که توجهم به او جلب شود و وقتی خارج از برنامه با هم وارد صحبت و گفت‌وگو شدیم، گفت که اسمش خالد مصطفی است و در یک بورسیه‌ی تحصیلی در دانشگاه یل درس می‌خواند.
از صحبتم با خالد مصطفی، دیدگاه و درس‌های تونی بلیر، دانیل لوی، فعال یهودی که شبی مهمان خاص برنامه‌ی ما بود، و سرگی لگودینسکی، یادداشت‌های جداگانه‌ای تهیه کرده ام که هر کدام را به نوبت تنظیم خواهم کرد. اما به نظرم رسید، تعبیر خالد مصطفی در مورد اسرائیل، به عنوان مقدمه‌ی این یادداشت‌ها می‌تواند مدخل خوبی برای درک نظریات و دیدگاه‌های متعددی باشد که توسط این چهار مرجع متفاوت مطرح شده اند.
آیا واقعاً راه‌حلی برای بحران موجود در خاورمیانه وجود دارد؟ ... چرا اسرائیلی‌ها، با سرسختی تمام در برابر تمام فشارهای سیاسی، نظامی و تبلیغاتی مقاومت می‌کنند و هیچ راه‌حلی را به راحتی قبول نمی‌کنند؟... آیا ایجاد کشور مستقل فلسطینی در مجاورت اسرائیل با همه‌ی مشکلاتی که در تقسیم اراضی وجود دارد، عملاً امکان‌پذیر است؟ ... این سوال‌ها همان گرهی را نشان می‌دهند که هر چهار مرجعی که من طی اقامتم در دانشگاه یل با آنها برخورد داشته ام، برای گشودنش تقلا می‌کنند.
***
اسرائیل در ساحل شرقی دریای مدیترانه واقع شده و از سمت شمال با لبنان، از سمت شمال شرقی با سوریه، از سمت شرق با اردن و از سمت جنوب غربی با مصر مرز زمینی دارد. کرانه‌ی باختری رود اردن در سمت شرق و نوار غزه در سمت جنوب‌غربی اسرائیل واقع شده است. روزی که تونی بلیر خواست نقشه‌ی اسرائیل و مناطق همجوار آن را روی تخته‌ی سفید ترسیم کند، شکل خنده‌داری به وجود آمد که هم خودش از دیدن آن شوکه شد و هم دانشجویان را به خنده آورد. این نقشه کل مساحت جهان عرب را ترسیم می‌کرد و در گوشه‌ای از آن چیزی دراز بیرون آمده بود که ظاهراً خشکه‌ی باریکی را در درون بحر نشان می‌داد. این همان قسمتی بود که در ابتدا شوکه‌آور تمام شد اما بعدها در جریان درس، بهانه‌ی ظریفی شد که تونی بلیر با اشاره به آن و اینکه «دیگر نپرسید این یکی چیست»، فضای خسته‌کننده‌ی کلاس را از نو بازسازی کرد.
در قسمتی از نقشه‌ی تونی بلیر، تکه‌ای چسبیده بود که همان منطقه‌ی جنجالی میان فلسطینی‌ها و اسرائیل است. در ظاهر، این منطقه قدرتی را در اختیار اسرائیل نشان می‌دهد که دست کم در زمان‌های کوتاه قابل درهم‌شکستن نیست. اما تونی بلیر می‌گفت که وقتی دید تان را از این نقطه‌ی کوچک بیرون کنید و به تمام ساحه‌ای که اطراف آن را در بر گرفته است، نگاه کنید، به عمق مشکل بیشتر پی می‌برید. به تعبیر او، هر راه‌حلی که نتواند برای درازمدت اطمینان خلق کند، تنها باعث از دست رفتن فرصت‌های بیشتر می‌شود.
اسرائیل اکنون سرزمین فلسطینی‌ها را به دو تکه‌ی مجزا تقسیم کرده است. قسمتی که توسط حکومت‌ خودگردان فلسطینی اداره می‌شود، در هم‌مرزی با اردن قرار گرفته، اما نوار غزه و خان‌یونیس که در مرز مصر واقع است، تکه‌ای کوچک و دورافتاده تحت کنترل حزب حماس است. اسرائیل در زمان ما تنها کشوری است که حاضر نشده مرزی برای سرزمین خود تعریف کند. منازعه‌ای که در خاورمیانه دوام کرده است، گسترش تدریجی و دامنه‌دار سرزمین اسرائیل را نشان می‌دهد که از سال 1946 تا کنون دوام داشته و معلوم نیست که در بیست یا سی سال دیگر چه شکل و شمایلی به جغرافیای منطقه خواهد داد.
***
واژه‌ی اسرائیل از زبان عبری، زبان بومی مردم یهود گرفته شده است. در منابع اسلامی اسم حضرت یعقوب، پدر یوسف، اسرائیل ذکر شده که همین اسم بعدها به فرزندان او انتقال یافته است. در عین حال گفته می‌شود که بنی‌اسرائیل مرکب از ۱۲ قوم است که به شکل قبیله‌های مجزا در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در جنوب بین‌النهرین ساکن بوده ‌اند. این قوم‌های دوازده‌گانه در جریان زمان به سرزمین کنعانیان(فنیقیه‌ای‌ها) و سپس به مصر مهاجرت کرده ‌اند.
منابع اسلامی می‌نویسند که حضرت یوسف بعد از آنکه در نظام سیاسی مصر قدرت یافت، قبیله‌ی پدرش را به مصر کوچ داد، اما اینکه چرا اسم یعقوب بر تمام قبایل دوازده‌گانه‌ی یهود اطلاق شد، دلیل مشخصی وجود ندارد. اقبال بنی‌اسرائیل، یا فرزندان اسرائیل، در مصر دیری نپایید. فرعون‌های بعدی سر ناسازگاری با آنان را در پیش گرفتند و موقعیت بنی‌اسرائیل، از مردمی محترم و باعزت، به بردگان فرودست تنزیل یافت و کارهای شاقه‌ی مصر به دست آنان انجام می‌شد.
این بود تا حضرت موسی از میان بنی‌اسرائیل به پیامبری برگزیده شد و او در حدود سال‌های 1350 قبل از میلاد با فرعون در افتاد و قومش را در یک مهاجرت معروف، از دریای نیل عبور داد و به سرزمین کنعان که گویا مسکن اولیه‌ی یهودان بوده است، منتقل ساخت. در جریان جنگ‌های دیگری که طی سالیان دراز روی داد، اقوام و قبیله‌های زیادی از بنی‌اسرائیل نابود شدند و بقیه‌ی آنها در یک قوم بزرگ‌تر به نام یهودا که از جنگ‌ها جان بدر برده بود، مدغم گردیدند. می‌گویند که اسم یهود نیز از همین باب بر روی فرزندان اسرائیل عمومیت یافت.
داستان دشمنی و خصومت اعراب و اسرائیل نیز به زمان‌های قدیم برگشت می‌کند. عده‌ای از اعراب نسب خویش را تا حضرت اسمعیل، پسر حضرت ابراهیم می‌رسانند که با اسحق، پسر دیگر ابراهیم که برای یهودان جانشین ابراهیم تلقی می‌شود، برادر ناتنی بود. اعراب و یهودان، در شجره‌نامه‌های خود تا سام فرزند نوح می‌رسند که گفته می‌شود پدر هر دو قوم بوده و شاخه‌های مختلف اعراب و یهود از او به وجود آمده اند.
***
با اعلام پیامبری حضرت عیسی، ملایان یهود به تکذیب او برخاستند و حضرت عیسی نیز در موعظه‌های خود با الفاظ شدید بر آنان حمله کرد. داستان‌های مسیحی، یهودان را در تصلیب حضرت عیسی دخیل می‌دانند و به همین علت، بعد از آنکه امپراطوری روم به مسیحیت گروید و مسیحیان دارای قدرت و اقبال شدند، انتقام‌جویی مذهبی از یهودان نیز آغاز شد.
در قرون وسطی تبلیغات ضدیهود از طریق کلیساها اوج گرفت و برعلاوه‌ی روایت و حکایت‌های فراوان، نقاشی‌هایی که بر در در و دیوار کلیساها وجود داشت، صحنه‌هایی را نشان می‌داد که در آنها یهودان به دلیل نقش خویش در تصلیب حضرت عیسی گرفتار خشم و عذاب ابدی خداوند شده اند.
در قرون معاصر، کسی که برای اولین بار داعیه‌ی سرزمین مستقل یهودان را مطرح کرد، تیودور هرتزل بود. تیودور در شهر بوداپست مجارستان به دنیا آمد و در سال 1896 میلادی، پس از آنکه کتاب مشهورش در مورد داعیه‌ی ایجاد یک کشور مستقل یهود را مطرح کرد، کنگره‌ی یهودان را در سویس برگزار نمود و همین کنگره را سرآغاز ایجاد سازمان صهیونیستی قرار داد. ظاهراً آنچه که این روزنامه‌نگار، نویسنده و فعال سیاسی یهودی را فوق‌العاده به حرکت آورد، صحنه‌ی برخورد غیرعادلانه و سرشار از نفرتی بود که فرانسویان در محاکمه‌ی درایفوس، یکی از افسران یهودی عضو ارتش فرانسه انجام دادند. جمعی از فرماندهان ارتش فرانسه برای اینکه از رسوایی افشاشدن جاسوسی خویش برای آلمان فرار کنند، درایفوس را به جاسوسی و خیانت به وطن متهم کرده و خواهان مجازات شدید او شدند. افکار یهودی‌ستیزانه در فرانسه این اتهام را به سادگی قبول کرد و در نتیجه، برعلاوه‌ی اینکه درایفوس خلع لباس و رتبه شد، به جزایر شیطان در مستعمره‌ی گینه تبعید گردید.
تئودور هرتسل که به عنوان یک روزنامه‌نگار، جریان دادگاه را از نزدیک دنبال می‌کرد، با مشاهده‌ی بی‌عدالتی‌های آشکار در دادگاه و پی‌بردن به میزان یهودستیزی در میان افراد جامعه، به این نتیجه رسید که یهودیان باید برای خود کشوری مستقل در سرزمین اسرائیل داشته باشند. وی این دیدگاه خود را ابتدا در کتابش شرح داد و سپس با ایجاد اولین کنگره‌ی صهیونیست‌ها در سویس، تشکیل دولت اسرائیل را به عنوان اساسی‌ترین هدف یهودان اعلام نمود.
صهیون اسم ارض موعودی است که بر اساس اعتقاد مذهبی یهودان، باید مسکن اصلی فرزندان اسرائیل باشد. این اعتقاد، پس از طرح تیودور هرتسل، از صورت یک باور مذهبی صرف بیرون آمده و به یک داعیه‌ی سیاسی نیز تبدیل شد. تیودور هرتسل در سال 1904 میلادی در سن 44 سالگی درگذشت، اما در سال ۱۹۴۹، یک سال پس از آنکه تشکیل کشور اسرائیل به طور رسمی اعلام شد، جسد او را بر پایه‌ی وصیتش مبنی بر خاک شدن در سرزمین پدری، از وین به اورشلیم انتقال دادند و بر روی تپه‌ی هرتسل اورشلیم به خاک سپردند.
***
صهیونیسم حلقه‌ی وصل و نقطه‌ی اشتراک تمام یهودان است. تیودور هرتسل، با طرح صهیونیسم، بازگشت یهودان از سراسر دنیا به سرزمین اسرائیل را به مثابه‌ی پاسخی به رنج‌های تاریخی یهودان قلمداد کرد، اما این طرح اکنون چتر بزرگی است که همه‌ی یهودان را با تفکرات مختلف از سکولار تا مذهبی افراطی و از کمونیست تا کاپیتالیست‌های میلیاردر در وال‌ستریت نیویورک شامل می‌شود.
افراط‌گرایی صهیونیست‌ها در عقیده‌ و رفتار آنان، باعث شد تا سازمان ملل در مصوبه‌ی مجمع عمومی خویش در سال 1974 میلادی، با اکثریت آرا تفکر صهیونیسم را یکی از اشکال نژادپرستی معرفی کند. این مصوبه در سال 1991، وقتی اسرائیل حاضر شد که حذف اسم صهیونیسم را برای شرکت در کنفرانس صلح مادرید قبول کند، ملغی اعلام گردید.
اسرائیل اکنون تنها کشوری در جهان است که به طور رسمی به یهودان تعلق دارد. گفته می‌شود که جمعیت این کشور، بر اساس آخرین سرشماری توسط دولت اسرائیل، به حدود هفت میلیون و ۵۰۰ هزار تن می‌رسد که حدود پنج میلیون و ۷۰۰ هزار نفر از ساختار جمعیتی آن را یهودیان و مابقی را مسلمان‌ها، مسیحیان، دروزها و سامریون تشکیل تشکیل می‌دهد.
سازمان ملل متحد، در تاریخ ۲۹ نوامبر ۱۹۴۷ میلادی، طرح تقسیم فلسطین به دو کشور اسرائیل و فلسطین و اداره‌ی شهر اورشلیم به صورت بین‌المللی را تصویب کرد. این طرح موافقت سران صهیونیست را در پی داشت، اما فلسطینیان و دولت‌های عرب منطقه، بی‌درنگ آن را رد کردند. در نتیجه از تاریخ ۳۰ نوامبر ۱۹۴۷ تا ۱۴ مه ۱۹۴۸، میان شبه‌نظامیان فلسطینی و یهودی، نبردهای خونینی در گرفت. نهایتاً، در تاریخ ۱۴ مه ۱۹۴۸ میلادی برابر با ۲۴ ثور ۱۳۲۷ خورشیدی و هم‌زمان با پایان قیمومیت بریتانیا بر فلسطین، «دولت اسرائیل» با صدور منشور استقلال، اعلام موجودیت کرد. یک روز پس از اعلام استقلال، تمامی همسایگان عرب به طور هم‌زمان به اسرائیل حمله کردند که متحمل شکست شدند. از آن پس، مجموعه‌ای از درگیری‌های نظامی بین نیروهای اسرائیلی و کشورهای عرب رخ داده که مهم‌ترین آن‌ها در سال‌های ۴۹-۱۹۴۸، ۱۹۵۶، ۱۹۶۷، ۱۹۷۳ و ۱۹۸۲ میلادی، به وقوع پیوست.
در دانشنامه‌ی ویکی‌پیدیا آمده است که «اسرائیل عضو رسمی سازمان ملل متحد بوده و در حال حاضر با بیش از صد و پنجاه و هفت کشور جهان روابط دیپلماتیک دارد. این کشور هم‌چنین میزبان بناهایی مقدس در سه دین ابراهیمی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام و میزبان اماکن مقدس دین بهائی است.»
معلومات ذیل نیز در ویکی‌پیدیا از قدرت ساختاری اسرائیل در جهان خبر می‌دهد:
«در سال ۲۰۰۸ میلادی، اسرائیل بر پایه‌ی تولید ناخالص داخلی در رتبه‌ی چهل و یکمین اقتصاد بزرگ جهان قرار داشت. کشور اسرائیل از لحاظ رتبه‌بندی دانشگاهی، بهترین وضعیت علمی را در منطقه‌ی خاورمیانه دارا بوده و در سال 2008 میلادی، از لحاظ شاخص توسعه‌ی انسانی در جهان، در رتبه‌ی بیست و سوم و در منطقه‌ی خاورمیانه در بالاترین رتبه قرار دارد. مردم این کشور از لحاظ امید به زندگی، دارای یکی از بالاترین شاخص‌ها در میان کشورهای جهان هستند. بنا بر گزارش سازمان گزارشگران بدون مرز، مطبوعات و رسانه‌های اسرائیلی، بالاترین میزان آزادی را در میان کشورهای منطقه خاورمیانه دارند.
در اسرائیل هر حزبی که موجودیت دولت یهود را به رسمیت بشناسد حق فعالیت سیاسی دارد و هر حزبی که بیش از نیمی از کنست را در دست گیرد می‌تواند کابینه را تشکیل دهد و در غیر این صورت با ائتلاف با احزاب دیگر کابینه تشکیل می‌شود. نخست وزیر با رأی مستقیم مردم تعیین می‌شود و ریاست جمهوری که پستی کاملاً تشریفاتی است از سوی کنست و برای مدت ۵ سال انتخاب می‌گردد.
حزب کارگر با دیدگاه سکولار و طرفدار جدایی دین از سیاست طولانی‌ترین دوران حکومت اسرائیل را از آن خود داشته و حزب لیکود با دیدگاه ناسیونالیست و افراطی، دومین حزب قدرتمند اسرائیل است که با حمایت یهودان تندرو، رقیب عمده ی حزب کارگر محسوب می‌شود.
آموزش در اسرائیل، یکی از مهم‌ترین بخش‌های فرهنگ و نوع زندگی در اسرائیل است. مدارس و دانشگاه‌های اسرائیل، از سیستم سکولاریزم (ممانعت از دخالت دین در امور عمومی جامعه‌) پیروی می‌کنند. دولت اسرائیل، همچنین هر ساله بیش از ده درصد بودجه‌ی عمومی کشور را به آموزش و توسعه‌ی مدارس، موسسات علمی و تحقیقاتی و دانشگاه‌های اسرائیل اختصاص می‌دهد. رشته‌های فرهنگ عربی و اسلام، ریاضی - فیزیک و علوم تجربی، جزء سه رشته‌ی مقطع دبیرستان اسرائیل محسوب می‌شود. البته تعداد فارغ‌التحصیلان رشته‌ی فرهنگ عربی و اسلام نسبت به دو رشته‌ی دیگر پایین است.
97.1% اسرائیلی‌ها باسواد هستند. این رقم یکی از بالاترین ارقام در میان تمامی کشورهای جهان و بالاترین رقم در منطقه‌ی خاورمیانه است. در مقایسه با تمامی کشورهای جهان، به نسبت جمعیت، اسرائیل دومین کشور از نظر میزان چاپ کتاب و سرانه‌ی کتاب‌خوانی است. تاکنون ۹ اسرائیلی موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل شده‌اند.»

مکالمه‌ی انترنیتی با فریده در دانشگاه آسیایی برای زنان (48)

یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (48)

مکالمه‌ی انترنیتی با فریده در دانشگاه آسیایی برای زنان

(30 اکتوبر 2010 - 8 عقرب 1389)


بعد از صحبت‌های رابرت، مکالمه‌ی کوتاهی داشتم با فریده در دانشگاه آسیایی بنگلادیش. خواستم او را نیز در تأثیری که سخنان رابرت بر من گذاشته بود شریک سازم. این مکالمه را به عنوان یک خاطره اینجا ترجمه می‌کنم:

فریده: سلام، پدر عزیزم، با چه مصروفی؟
رویش: عزیزم، سلام. با یادداشت‌هایم که از آنها پس مانده ام و باید تلاش کنم به آنها برسم.
فریده: میان یادداشت‌هایت و من چگونه مقایسه‌ای برقرار می‌کنی؟
رویش: سوال عجیبی است. یادداشت‌هایم تنها یادداشت اند، مقداری کلمات که کنار هم می‌نشینند تا مفهومی را انتقال دهند. چگونه می‌توانم آنها را با تو مقایسه کنم؟
فریده: مگر آنها هم مخلوقات تو نیستند؟ مقایسه‌ای میان دو مخلوق.
رویش: چرا نه؟ مخلوقات من هستند، اما نه از جنسی که بتوان میان آنها و تو مقایسه‌ای کرد.
فریده: هنرمند باید در هر حال از آفریده‌های هنری خود خورسند باشد. چه کلمات و چه انسان. مقایسه‌اش هم به همین سادگی.
رویش: همین تفاوت کلمات با انسان است که نمی‌توانم مقایسه‌ی درستی انجام دهم.
فریده: خداوند وقتی انسان را آفرید احساس افتخار کرد. او از آفریده‌ی هنری خود احساس افتخار می‌کرد.
رویش: این نکته‌ی ظریفی است و من هم دارم در مقایسه‌ی آفرینش هنری انسان و خدا یادداشتی را تنظیم می‌کنم که حاصل گفته‌های یک استاد هنر در دانشگاه یل است. او می‌گوید هنر عرصه‌ی رقابت انسان و خداست و انسان با هنر خود هنرمندی خدا را به چالش گرفته است.
فریده: این چالش‌دادن خدا توسط انسان در غرب است نه در شرق. در شرق، مولانا هم با خدا عشق می‌ورزد و هم با آفریده‌های خدا.
رویش: حتی مولانا هم خدا را به چالش گرفته است. مگر ندیده‌ای که مثنوی خود را «قرآن ثانی» خطاب می‌کند و با کلمات به گونه‌ای بازی می‌کند که خدا هم باید رشکش را بخورد....
فریده: نه‌خیر، او خدا را به چالش نمی‌گیرد، در واقع خود را به چالش می‌گیرد، درست مانند تمام عارفان و خداجویان دیگر که خود را حاملان روح خدا می‌دانند و تجلی‌گاه‌های خدا نه رقیبان خدا.
رویش: اتفاقاً نکته‌ی ظریف همین‌جاست: مولانا با عشق و کلمات و رقص و آواز و سماع خود، به رقابت خدا بر می‌خیزد....
فریده: انسان‌های بزرگ هیچگاه خدا را به چالش نمی‌گیرند، خود را به چالش می‌گیرند. حتی اگر مولانا قرآن را به چالش بگیرد، خدا را به چالش نگرفته است. قرآن چیزی است و خدا چیزی دیگر. قرآن توسط پیامبر آورده شد و توسط یاران او نظم و ترتیب یافت. قرآن برای آن بود که انسان با آن خدا را درک کند و با خدا آشتی و سازش کند و در او آرامش یابد، نه اینکه با او درافتد و چالش‌گری کند.
رویش: به هرحال، میان خدا و سخن خدا فرق قایل شدن باز هم نکته‌های ظریف دیگری را به میان می‌کشد. مولانا چه با خدا چالش کند و چه با قرآن، در ماهیت آن فرقی نمی‌آید. در سخنان رابرت، این به چالش‌گرفتن از آنگونه نیست که بوی دشمنی و خصومت و بیگانگی داشته باشد، اینجا تحقق همان مشیت خداست که انجام می‌یابد. خدا تو را خلق کرده است تا با پنجه‌انداختن با او خود را تثبیت ‌کنی. پیامبر نیز همان کسی بود که این راز را برای انسان گفت....
فریده: پیامبر خود را پیام‌رسان خدا می‌گفت نه چالش‌گر خدا.
رویش: سخن تو راست است. او پیامبر بود و پیغام‌رسان. مأموریت او این نبود که خدا را به چالش بگیرد. اما مأموریتش این بود که راه را برای انسان باز کند تا بفهمد که چگونه خدا را بشناسد و چگونه خدا را به چالش بگیرد. حالا وقتی انسان خدا را به چالش می‌گیرد، خدا آزرده نمی‌شود، بلکه خوشحال هم می‌شود و در واقع همان مشیتش را تحقق‌یافته می‌یابد. انسانی که خلاق نباشد و هر لحظه تلاش نکند تا پایش را رد پای خدا بگذارد چگونه می‌تواند ادعای خلافتش را به اثبات برساند؟... انسان در چالش‌گری کردن با خدا نباید بترسد و نباید دچار شرم شود....
فریده: چرا؟... من که هیچ نمی‌فهمم.
رویش: مثل اینکه خیلی از این وادی دور استی و تا برسی که دلیل آن را بدانی باید زمان دیگری هم صبر کنی و با خدا ور بروی.... با خدا در می‌افتی تا او را بهتر بفهمی و بهتر با او رابطه برقرار کنی. او از این کار و این جرأت تو آزرده نمی‌شود.
فریده: راستی؟ ... مگر چگونه ممکن است؟ ... این نوعی جسارت شگفت‌انگیز است.
رویش: نه‌خیر. خیلی آسان و سهل است. او احساس بدی پیدا نمی‌کند. دلیلش هم روشن است. او قادر متعال است و تو با چالش‌گری کردن با او بر او غلبه نمی‌کنی، قطعاً غلبه نمی‌توانی....
فریده: دلیلش چیست؟
رویش: دلیلش این است که او خود را مجرد و نامحدود تعریف کرده است. با کوشش خود تو ثابت می‌کنی که یکی از همان کسانی هستی که خدا تو را برای این مقام برگزیده است. خدا اینجا نقش مربی تو را دارد. او تو را آموزش می‌دهد. تو را کمک می‌کند تا حرکت کنی و پیش بروی و نومید نشوی.
فریده: مگر این حرف انسان را به غرور خطرناکی دچار نمی‌سازد؟ ... درافتادن با خدا!
رویش: نه‌خیر. درافتادن با خدا هیچ مایه‌ای برای غرور تو نمی‌شود. چون تو در این مبارزه هیچگاه به پیروزی نهایی نمی‌رسی. او قدرتی مجرد و نامحدود است و چگونه می‌توان بر قدرتی مجرد و نامحدود غلبه کرد؟ تنها شرط اخلاقی داخل شدن در این مبارزه این است که تو برای دیگران و برای خودت و برای طبیعتی که عرصه‌ی زندگی و مبارزه‌ی توست زیان نرسانی.
فریده: می‌شود اندکی بیشتر توضیح دهید؟
رویش: ساده است. رابطه‌ات با خدا چیزی است و رابطه‌ات با مردم و با خودت و با طبیعت چیزی. صداقتت در برابر خدا هم از همین رابطه‌هایت درک می‌شود. در رابطه با خدا، تو با مفهومی مجرد و نامحدود طرف هستی و برای آن نمی‌شود حد و حدودی تعیین کرد. اما در رابطه‌ات با مخلوقات خدا، با واقعیت‌های محدود و محاسبه‌پذیر طرف هستی. در این رابطه، مثلاً با مردم، هر کاری را کن که برای آنها سود برساند و زیان نرساند. با خودت، کاری کن که برایت سهولت و رفاه و آسودگی بیاورد و کرامت و عزتت را تأمین کند. با طبیعت، کاری کن که از مواهب و نعمت‌های آن به بهترین نحو ممکن استفاده و بهره‌برداری کنی. اگر این شروط را رعایت کنی، در برابر خدا آزادی مطلق داری که هرگونه می‌خواهی چالش‌گری کنی. زیانت به او نمی‌رسد.
فریده: مثلاً چه کار باید کرد که داخل مبارزه و رقابت با خدا شد؟
رویش: هر کاری که از توانت ساخته است: بیافرین، بگو، بنویس، بساز، تولید کن، بخوان، شعر بگو، آوازسرایی کن، محبت کن، ببین، تنفس کن، و خلاصه هر کاری که فکر می‌کنی بهترین کاری است که توان انجامش را داری... این همان عرصه‌ی رقابت تو با خداست. انسان امروز، در پاره‌ای موارد با خدا دشمن و ستیزه‌جو شده است. این نه منصفانه است و نه ضروری. انسان باید در هر چیزی که خدا برای خود محفوظ داشته است، رقابت کند. او در حوزه‌ی فرمانروایی و سلطنت خود بی‌رقیب و نامحدود است. تو با رقابت خود چیزهایی زیاد برای خودت به دست می‌آری اما هیچ چیزی را از او کم نمی‌کنی. در قلمرو حاکمیت او هیچ چیزی نیست که دچار کمبودی شود و یا آسیب ببیند. همه چیز در حوزه‌ی دسترس او نامحدود است. این است راز اینکه او هم تو را به رقابت تشویق می‌کند و هم سخی و مهربان و بخشنده می‌ماند.

هنر، عرصه‌ی رقابت انسان با خدا (47)





یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (47)

هنر، عرصه‌ی رقابت انسان با خدا

این یادداشت را برای آینه‌ی معرفت هدیه می‌کنم. در یکی از همین روزهای نزدیک برنامه‌ی ما یک استاد مهمان داشت به نام رابرت ستور. او استاد هنر در دانشگاه یل است. آوازه و اسمش به عنوان یک هنرمند و نقاش و منتقد هنر، از زبان هر کسی در این دانشگاه با حرمت و ابهت یاد می‌شود. اگر به سایت‌هایی مراجعه کنید که در آنها ذکری از نقد هنر است، بدون شک اسمی از رابرت ستور هم پیدا می‌کنید. من در جلساتی که تا کنون اشتراک کرده ام، کمتر جلسه‌ای بوده است که به اندازه‌ی جلسه‌ی او احساس عجز و ناتوانی را با احساس لذت و هیجان به طور همزمان تجربه کرده باشم. عجز و ناتوانی از پی بردن به بسیاری از نکته‌های ظریفی که از دنیای هنر و رابطه‌ی هنر با تکنولوژی و فلسفه و دیدگاه‌های مدرنیستی و پست‌مدرنیستی و امثال آن داشت. این تعبیر را از خودش می‌گیرم که گفت تیوری با داخل شدن در حوزه‌ی هنر به یک مشت حرف‌هایی تبدیل می‌شود که فقط در مورد هنر توضیح می‌دهند حالانکه هیچ سر و کار مستقیمی با هنر ندارند. او هنر را آمیزه‌ای از هر بخش دیگری دانست که عرصه‌ی خلاقیت انسان اند، در عین حالی که هیچکدام شان تعریف هنر نیستند و حد و حدود هنر را بیان نمی‌کنند.

(متن کامل این یادداشت بعد از نشر در آینه معرفت به اینجا منتقل می شود)

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

جنبه‌ی روان‌شناختی ترس و نفرت در جامعه‌ی قبیلوی (46)

یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (46)

جنبه‌ی روان‌شناختی ترس و نفرت در جامعه‌ی قبیلوی

دیوید برگ، تحلیل قشنگی از جنبه‌های روان‌شناختی ترس و نفرت در جامعه‌ی قبیلوی ارایه کرد. صحبت‌های او در این مورد با مثال‌های زیادی از کشورها و جوامع مختلف همراه بود. نکته‌ی جالب برای من اثرات این ترس و نفرت قبیلوی بود که به نحوی در ساختارهای جوامع مدرن نیز رخنه داشته و حضور آنها را در روابط گروهی، مثلاً در ساختار و کارکردهای ارتش، به وضوح می‌توان دنبال کرد.
دیوید برگ سخنان خود را در پاسخ به سوالی مطرح کرد که پرسیدم آیا می‌توان شباهت‌هایی میان ترس و نفرت در جوامع قبیلوی و جوامع مدنی پیدا کرد. وی گفت: ترس‌ گروهی در جوامع قبیلوی بیشتر از جوامع مدنی ریشه‌دار است. در جامعه‌ی قبیلوی مفهوم فردیت مستقل وجود ندارد. تمام جامعه یک هویت دارد و آن هویت قبیله است. هویت جمعی قبیلوی به طور همزمان هم می‌تواند قدرت خلق کند و هم ‌آسیب‌پذیری. قدرت این جامعه در همان تمرکز قدرت افراد در محور واحد است. در نگاه ساده و اولیه قدرت جامعه‌ی قبیلوی را می‌توان رخنه‌ناپذیر توصیف کرد. این قدرت در همان محو بودن فرد در گروه است. اما اگر اندکی دقت کنید همین نکته می‌تواند مهم‌ترین عامل آسیب‌پذیری جامعه‌ی قبیلوی نیز تلقی شود. یعنی اگر شما بتوانید نقطه‌ی محوری در گروه‌ قبیلوی را شناسایی کنید، با ضربه‌ زدن به همان نقطه تمام گروه را از هم می‌پاشید و عامل دیگری که بتواند اجزای متفرق گروه قبیلوی را به هم نزدیک کند، وجود ندارد.
دیوید برگ، با بیان این نکته‌ی ظریف روان‌شناختی در خصوصیت گروه‌های قبیلوی مثال‌های روشنی را از مقاومت‌های قبیلوی بیان کرد که در جوامع مختلف، تقریباً مشابه هم بوده اند. گروه‌های جوامع بدوی از اروپا تا مغول‌ها، از قبایل افریقا تا چین و ایران و کشورهای عربی همه دارای خصوصیت واحدی بوده اند. توازن قدرت در جنگ‌های قبیلوی نیز بیشتر به علت مشترک بودن خصیصه‌ی واحد گروهی آنان بوده است. تنها گروه‌هایی موفق‌تر بودند که دارای لشکر قوی‌تر بوده و در میدان جنگ مقاومت و صلابت بیشتر نشان می‌داده اند. مفهوم رخنه‌کردن در قلب لشکر، بیانگر خصوصیت گروه‌های جنگی قبیلوی بوده است. تا حدودی زیاد ساختار ارتش و نیروهای نظامی کنونی نیز از خصوصیت‌های لشکرهای قدیمی متأثر اند. این امر در ارتش به دلیل ساختار و کارکردی که دارد، قابل توجیه است، اما ارتش‌های مدرن با ایجاد سلسله‌مراتب ساختاری کوشیده اند از تمرکز قدرت در یک نقطه جلوگیری کنند و به همین دلیل، آسیب‌پذیری ارتش‌های مدرن نسبت به ارتش‌های بدوی کمتر است.
دیوید برگ گفت: یکی از عوامل دیگر قدرتمندی گروه‌های قبیلوی ترس و نفرت است که اعضای گروه را به طور همزمان به هم نزدیک می‌سازد. گروه‌های قبیلوی به طور عموم از دشمن هراس دارند و به تبع همین هراس از دشمن متنفر اند. این ترس و نفرت الزاماً مبنای تحلیلی و قابل دفاع ندارد. جامعه‌ی قبیلوی جامعه‌ی بسته است و در جامعه‌ی بسته اطلاعات نفوذ نمی‌کند. تحلیل‌ها عمدتاً بر مبنای اطلاعات استوار اند و در جامعه‌ی قبیلوی به دلیل فقدان اطلاعات، دید تحلیلی نیز وجود ندارد. هر گروه، دشمن خود را از ورای پرده‌ای که در اطراف گروه کشیده شده است قضاوت می‌کند. اعضای گروه با ترسی که از گروه‌های دشمن دارند، به همدیگر می‌چسبند و هیچ امری را از بیرون اجازه نمی‌دهند که وارد گروه شده و وحدت و یکپارچگی گروه را تهدید کند. در جوامع قبیلوی، قلعه‌های مستحکم نماد جدابودن قبیله از جهان بیرون بود. در این قلعه‌ها همه‌ی افراد قبیله جا نمی‌گرفتند، اما رییس و بزرگان قبیله درون این قلعه‌ها از دسترس دشمن حفاظت می‌شدند. در مواقع جنگ نیز اغلب کوشیده می‌شد تا افراد قبیله هم در کنار هم داخل قلعه شوند و در همان قلعه به عنوان یک واحد متمرکز از خود دفاع کنند.
دیوید برگ گفت که اعتماد اعضای گروه قبیلوی نسبت به افراد هم‌‌گروه و بی‌اعتمادی آنان نسبت به هر چیز و هر کسی خارج از گروه نیز به همین خصوصیت ارتباط دارد. اعضای گروه قبیلوی مفهوم خیانت و وفاداری را نیز جدی می‌گیرند. برای آنها خیانت، در واقع خیانت به اعتمادی است که در درون گروه صورت گرفته است. هر کسی که به این اعتماد خیانت کند، از دید گروه غیر قابل بخشش است. وفاداری رکن اصیل رابطه‌های قبیلوی است و گاهی فرد قبیلوی، به خاطر وفاداری گروهی خود به فداکاری‌های حیرت‌انگیزی اقدام می‌کند.
دیوید برگ در تحلیل حرکت‌های استعماری در قرن‌های هفده و هجده و نوزده از شیوه‌ی رفتار انگلیس‌ها به عنوان یک نمونه یاد کرده گفت: انگلیس‌ها در پیشروی خود به سوی کشورهای مختلف افریقایی و آسیایی از خصوصیت ساختاری جوامع قبیلوی بهره‌برداری زیادی کردند. آنها می‌دانستند که اعتماد گروه‌های قبیلوی تنها از طریق اعتماد رهبران و بزرگان قبیله تأمین می‌شود. به همین علت، آنها به هر قیمتی که بود روسای قبایل را به خود جلب می‌کردند و گاهی برای این منظور رشوت‌های هنگفتی را نیز پرداخت می‌کردند. در محاسبه‌ی انگلیس‌ها، هزینه‌ی رشوت‌پرداختن و رابطه‌داشتن با روسای قبایل به مراتب کمتر از هزینه‌ی جنگ و درافتادن با قبیله بود.
دیوید برگ مراحل رشد در جوامع بشری را دارای نورمی قانونمند توصیف کرد و گفت که تحول در جوامع بشری به طور تصادفی و غیر منطقی اتفاق نمی‌افتد. شما شاید موفق شوید که با فشارهای غیرطبیعی رشد و توسعه را بر جوامع خاصی تحمیل کنید، اما از لحاظ روان‌شناختی عقده‌ی جداافتادن جبری از ارزش‌ها و سنت‌هایی که جامعه با آنها خو داشته و در واقع با همان ارزش‌ها و سنت‌ها هویت خود را تعریف می‌کرده است مانند یک عقده بر روان جامعه باقی می‌ماند. با همین استناد، دیویدبرگ گفت: رعایت خصوصیت‌های گروهی در جوامع قبیلوی بخشی از حرکت‌های منطقی برای ایجاد تحول و رشد در این جوامع محسوب می‌شود. مثلاً اگر شما بتوانید با طرح‌های سالم و درازمدت، از مزاحمت و مخالفت‌هایی که مانع حرکت شما در جامعه می‌شود جلوگیری کنید، هزینه‌ی فعالیت‌های شما به طور چشمگیری کاهش می‌یابد.
دیوید برگ گفت: شناخت و احترام خصوصیت‌های جامعه‌ی قبیلوی برای اهداف و برنامه‌هایی که رشد و اصلاح جامعه را در نظر داشته باشد، اولین و مهم‌ترین گام است. کسانی که می‌خواهند در جامعه‌ی قبیلوی تحولی ایجاد کنند و جامعه را به سوی رشد و ترقی هدایت کنند، نمی‌توانند با ساختارهای قبیلوی به طور صریح و مستقیم در افتند. دیوید برگ دلیل عمده‌ی ناکامی کمونیست‌ها در تسخیر روان جوامع قبیلوی را در حمله‌ی آنها بر ساختارهای ریشه‌دار این جوامع می‌دید. او گفت: در این تحلیل، شما به آرمان کمونیست‌ها نگاه نمی‌کنید. آرمان کمونیست‌ها بدون تردید بلند و پذیرفتنی بود. اما چون تغییرات مورد نظر خود را از طریق فشار از بیرون اعمال می‌کردند، جامعه‌ برای حفظ ارزش‌ها و ساختار قبیلوی خود به هم متحد می‌شد و به طور یکپارچه با این دشمن بیرونی مقابله می‌کرد. حالا در ظاهر شما موفقیت‌هایی را در حرکت کمونیست‌ها در کشورهای مختلف شاهد می‌شوید، اما این موفقیت‌ها هیچگاه نتوانسته است معضل روانی فاصله‌ی کمونیست‌ها با عامه‌ی مردم را از میان بردارد. این مشکل از اتحاد شوروی تا چین، و از کوبا تا جوامع دیگر که مدت‌هایی را تحت حاکمیت کمونیست‌ها به سر برده اند، وجود داشته است.
دیوید برگ در برخورد با خصوصیت‌های جوامع قبیلوی از جنبه‌های اخلاقی مسأله نیز نگاه جالبی داشت. او گفت: صحبت از خصوصیت‌های ساختاری جوامع قبیلوی یک بحث علمی است که در حوزه‌ی کار و تحقیق جامعه‌شناسان و روان‌شناسان نیز قرار می‌گیرد. از دریافت‌های علمی در این حوزه‌ها به گونه‌های مختلف می‌شود استفاده کرد. مثلاً انگلیس‌ها وقتی برای تسخیر سرزمین‌های بیشتر حرکت می‌کردند، هدف شان ایجاد تغییر به سود مردم نبود. آنها می‌خواستند منافع خود را تأمین کنند و اولین شرط برای تأمین منافع آنها این بود که از شر مزاحمت‌های قبیلوی در امان باشند. نزدیکی و احترام آنان با روسای قبایل و پرداخت رشوه به آنان، زمینه را برای گام‌ها و فعالیت‌های بعدی آنان فراهم می‌کرد. این استفاده‌ای بود که انگلیس‌ها از شناخت ساختار جوامع قبیلوی می‌کردند. شما می‌توانید همین ‌شیوه‌ی کار را برای ایجاد تغییر و تحولات مثبت در جامعه نیز به کار گیرید. اینگونه برخورد یک برخورد علمی و اصولی است و هرگونه حرکتی که از لحاظ روانی برای مخاطبان ترس و نفرت خلق کند، هر چند در کوتاه‌مدت نتایجی داشته باشند، برای درازمدت زیانبار تمام می‌شود.
دیوید برگ در بخشی دیگر از سخنان خود، در پاسخ به یک سوال من در مورد اثرات برنامه‌های تربیتی و آموزشی در ایجاد یا کاهش ترس و نفرت در جوامع بسته مثال‌هایی را از کارکرد نظام اتحاد شوروی یاد کرد و گفت: بسته‌بودن یک جامعه تنها به شکل ظاهری آن از لحاظ رشد و مدنیت خلاصه نمی‌شود. شوروی سابق، از جنبه‌های مختلف پیشرفته و مترقی محسوب می‌شد، اقتصاد و تکنولوژی آن در اوج قدرت زمان خود قرار داشت. بااینهم، شوروی در مقیاس یک امپراطوری بزرگ، جامعه‌ای بسته خلق کرده بود و برنامه‌های آموزشی و تربیتی آن کاملاً برای تقویت همین فضای بسته عمل می‌کرد. دیوید برگ از دانشجویی یاد کرد که در سال‌های 80 میلادی از اتحاد شوروی آمده و در کلاس‌های درسی او اشتراک می‌کرد. این دانشجو از اتحاد شوروی بیرون شده بود و چون از آن نظام خوشش نمی‌آمد، هوس برگشتن هم نداشت. اینجا هم هیچ چیزی نبود که او را تهدید کند. اما اثرات آموزش و پرورش شوروی او را به گونه‌ای بار آورده بود که از همه چیز به گونه‌ای پنهان می‌ترسید و به هیچ چیزی اعتماد نداشت. دیوید برگ گفت: وقتی در جریان فعالیت‌های گروهی داخل کلاس این دانشجو را با جمعی از بچه‌های دیگر همراه می‌کردم با تردید نسبت به آنها نگاه می‌کرد و تصورش این بود که اینها همه در پی تخریب کردن او هستند. واکنش‌های منفی و دید بدبینانه و توأم با بی‌اعتمادی او باعث می‌شد که بچه‌های دیگر احساس رنجش و ناراحتی کنند. اما من او را درک می‌کردم و هیچگاهی او را دیوانه خطاب نکرده و نگفتم که زندگی در اتحاد شوروی اعصاب او را خراب کرده است. برعکس، می‌دانستم که او از یک محیط متفاوت وارد اینجا شده و تا زمانی که بتواند بر ترس و هراس خود غلبه کند، زمان زیادی به کار دارد. من با رعایت حالت روانی او کار خود را به طور مستقل با وی دوام دادم تا اینکه بعدها اندک اندک از آن حالت بیرون آمد و به یک عضو خوب و فعال گروه تبدیل شد.
دیوید برگ در قسمت دیگری از سخنان خود گفت: ترس ما از دیگران بیشتر به دلیل ترسی است که خود ما در درون خود داریم. ما از دیگری نفرت می‌کنیم و به طور طبیعی حس ما این است که طرف مقابل نیز از ما نفرت دارد. ما از دیگری می‌ترسیم و به دلیل همین ترس همیشه حالت دفاعی و واکنشی داریم، به دلیل اینکه می‌دانیم طرف مقابل نیز از ما ‌می‌ترسد و به دلیل همین ترس خود ممکن است بر ما حمله کند و به ما آسیب برساند. دیوید برگ این حالت را از لحاظ روانی انعکاس تصویر غالب ذهنی انسان بر جهان و ماحول او خطاب کرد و گفت ما هیچگاهی نمی‌توانیم خود را استثنا حساب کنیم. هر آنچه در خود می‌بینیم به طور ناخواسته آن را در دیگری نیز تعمیم می‌دهیم. مثلاً در همان زمانی که از دیگری می‌ترسیم و یا نفرت داریم و برای ضربه‌زدن به او برنامه‌ریزی می‌کنیم این حس را نیز به طور پنهان در خود داریم که طرف مقابل نیز از ما می‌ترسد و نفرت دارد و در پی ضربه‌زدن ما است. او گفت: من حالا از افغانستان رفتن می‌ترسم. چرا؟ ... چون حس می‌کنم که آنها از من می‌ترسند و نسبت به من حس بیگانگی دارند و ممکن است مرا ضربه بزنند. این حالت، از لحاظ علمی کاملاً قابل درک و قابل توجیه است و حتی می‌توان رعایت آن را نوعی رویکرد مدنی نیز خطاب کرد. دیوید برگ در یک مثال جالب دیگر از واکنش‌های روانی حیوانات یاد کرد و گفت: حیوانات درنده در جنگل نیز به دلیل همین ترسی که از دیگران دارند، دو حالت را برای دفاع خود نشان می‌دهند: یا می‌گریزند یا به طور خشماگین و شدید به حمله می‌پردازند. او گفت: انسان‌هایی که دچار ترس می‌شوند نیز به همچون حالت گرفتار می‌شوند.
دیوید برگ به هراسی که در رابطه‌ی ایران و اسرائیل و امریکا وجود دارد، نیز تماس گرفت. او گفت: ایران رژیمش در اثر انقلابی به وجود آمد که صبغه‌ی ضد امریکایی داشت. حادثه‌ی گروگان‌گیری فاصله‌ی این دو کشور را بیشتر با هراس و نفرت پر کرد. از آن زمان به بعد هر دو کشور، رفتند پشت دیوارهای ترس و نفرت از همدیگر پنهان شدند و هر چه زمان بیشتر گذشت، اثرات روانی این ترس و نفرت بر روابط دو کشور بیشتر مسلط شد. حالا من موافق اتمی‌شدن ایران نیستم، اما از لحاظ علمی و منطقی درک می‌کنم که ایران چرا اصرار دارد به غنی‌ساختن یورانیوم دوام دهد و بالاخره زمینه را برای دسترسی به سلاح اتمی مساعد سازد. ما در مسابقات تسلیحاتی خود با اتحاد شوروی هزاران بمب اتمی ساختیم و دلیل آن به طور ساده هراسی بود که از اتحاد شوروی داشتیم. حالا چه دلیلی داریم که ایران را از این هراس مستنثنا نگه داریم و ترس و نفرتش را نادیده بگیریم؟
دیوید برگ گفت: هر کسی برای خود قابل اعتماد است، اما الزاماً اعتماد ما بر خود به معنای این نیست که دیگران هم بر ما اعتماد می‌کنند. اینجا بحث فرد هم نیست، بحث گروه است و آنهم بزرگ‌ترین واحد گروهی که از آن به عنوان یک ملت یاد می‌کنند. من از لحاظ فردی انسان مهربان و خوش‌قلبی هستم و اصلاً حاضر نمی‌شوم که بینی موشی هم به خاطر من زخم بردارد. اما این به معنای آن نیست که گویا وقتی به قدرت و موقعیتی دست بیابم، باز هم قتل عام نمی‌کنم و یا مرتکب ژنوساید نمی‌شوم. یعنی برای اینکه شما را اطمینان دهم، هیچ ضمانتی در اختیار ندارم. من یک انسان هستم. همین تمام حرف من است. انسان می‌تواند تابع شرایط و زمینه‌هایی که در آن قرار می‌گیرد تغییر کند و از یک حالت به حالتی دیگر انتقال یابد. او گفت: تلقینات گروهی خیلی مهم است. با تلقینات گروهی، فرد گاهی حتی به مرحله‌ای می‌رسد که از خود تهی می‌شود و به فرد دیگری تبدیل می‌شود که شاید حتی خودش هم انتظار آن را نداشته است. بنابراین، فرد را نباید به طور مجرد و انتزاعی نگاه کرد. فرد زمینه‌ای دارد که گروه برای آن فراهم می‌سازد و در این زمینه‌ فرد هویت خود را شکل می‌بخشد.
دیوید برگ، زدودن ترس و نفرت از روان افراد جامعه را یکی از بزرگ‌ترین کارها و چالش‌ها دانست که هر کسی در پی تغییر مثبت و سالم باشد، باید به آن اقدام کند. برای این کار، دیوید برگ، دیالوگ درون‌گروهی را اولین گام دانست. او گفت: وقتی گروه‌ها در فاصله از هم به سر برند، شما نمی‌توانید از ایجاد رابطه بین گروه‌ها به عنوان گام اول حرف بزنید. مهم این است که آیا کسی در درون گروه وجود دارد که از ترس و نفرت و اثرات روانی زیانبار آن برای رشد و پویایی گروه آگاه باشد یا نه. اگر چنین فردی وجود داشته باشد، او همان کسی است که باید با زبان خودش در درون گروه دیالوگ و گفتمانی را به راه اندازد که فضای ذهنی گروه را متحول سازد. دیوید برگ تأکید کرد که این کار به هیچ صورت از بیرون گروه امکان‌پذیر نیست و هرگونه اصرار در این مورد، اثرات غیرمطلوبی نیز به بار می‌آرد.
به نظر می‌رسید دیوید برگ با پرسش‌هایی که از من در مورد بافت و ساختارهای گروهی در افغانستان داشت، به مثال‌های خوبی برای توضیح دیدگاه‌های خود دست یافته بود. او گفت: تلاش امریکایی‌ها و جوامع غربی برای صادرکردن دموکراسی و ارزش‌های مدنی در افغانستان نتیجه‌ای نمی‌بخشد و برعکس، فرصت‌های مناسب برای رشد و تحولات مدنی را از این کشور می‌گیرد. وقتی امریکایی‌ها از دموکراسی حرف بزنند دیده می‌شود که پیام آنها را به سادگی با برچسب‌های گونه‌گون رد می‌کنند. دلیل آن روشن است: امریکایی‌ها از بیرون گروه وارد اقدام می‌شوند حالانکه در درون گروه هیچ زمینه‌ای برای درک و پذیرش پیام آنها وجود ندارد. او گفت: این روشنفکران و مبارزان اصلاح‌طلب افغانی اند که هر کدام می‌توانند درون جوامع خود بروند و برای گسترش و تحکیم پایه‌های دموکراسی و ارزش‌های مدنی فعالیت کنند. وقتی کار اینها زمینه‌ی ذهنی را برای پذیرش دموکراسی و ارزش‌های مدنی فراهم کرد، آنگاه فرصت برای گفتمان‌های بعدی میان گروه‌های امریکایی و افغانی پدید می‌آید.
دیوید برگ، احترام این واقعیت را حتی در ساختار درونی جامعه‌ی افغانی نیز مهم قلمداد کرد. او گفت: تفاوت‌های زیادی که از لحاظ باورهای مذهبی و سنت‌های فرهنگی میان جوامع اتنیکی افغانستان وجود دارد، امکان این را که حتی فردی از درون یک اتنی برود و در درون اتنی دیگر فعالیت اصلاح‌گرانه کند، وجود ندارد. شما این کار را نه با زور انجام داده می‌توانید و نه با فشار و تلقین و تبلیغات. شما به چیزی به نام وحدت ملی ضرورت دارید، اما این وحدت ملی در میان اتنی‌ها و گروه‌هایی که شدیداً متشتت و پراکنده اند و نسبت به همدیگر اعتماد ندارند، چگونه ایجاد می‌شود؟ اینجا است که من نمی‌گویم شما مثلاً کار و نمونه‌ی معرفت را ببرید و در میان اتنی‌های دیگری که در کشور تان وجود دارد، تطبیق کنید. این کار به هیچ وجه نتیجه‌بخش نیست. اما شما می‌توانید برای اولین گام، از روشنفکران و اصلاح‌طلبان اتنی‌های دیگر بخواهید که این کار را در درون قریه‌ها و گروه‌های خود عملی سازند تا زمانی که افراد هر دو گروه از لحاظ ذهنی با هم نزدیک شوند و تفاهم پیدا کنند و آنگاه نوبت برسد به اینکه میان آنها وحدت و ارتباط گروهی خلق کنید.
دیوید برگ، ظرفیت‌سازی در درون جوامع متشتت را به معنای آماده ساختن آنها برای پذیرش نورم‌ها و ارزش‌های زندگی مدنی دانست. به عقیده‌ی او، هر گاه این ظرفیت در درون گروه‌ها خلق شد، برای پیوند دادن آنها مشکل زیادی باقی نمی‌ماند. دیوید برگ این فرمول را برای رابطه‌ی مسلمانان با یهودان و مسیحیان و پیروان سایر ادیان نیز مفید قلمداد کرده گفت: تا زمانی که افرادی در درون گروه‌ها پیدا نشوند که ترس و نفرت‌های گروهی را به حال تمام گروه‌ها مضر بدانند، نه جنگ و فشار نظامی می‌تواند روابط را ترمیم کند و نه تبلیغ و فشارهای روانی. دیوید برگ به عنوان یک شوخی طنزآمیز گفت: اقدام کردن با رعایت ساختارهای درونی گروه‌ها همان کاری است که سیاستمداران معمولاً حاضر به تقبل هزینه‌ی درازمدت آن نیستند. سیاستمداران همیشه دنبال راه‌های عاجل اند که بتواند در انتخابات بعدی برای شان مددگار باشد.

(بخشی از یک حکایت خصوصی ....) (45)

یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (45)

(بخشی از یک حکایت خصوصی ....)

...................................................
...................................................


خدا برای من، همان بخشی از هستی‌ام است که با او معنا می‌شوم. او را بزرگ می‌دانم و بزرگی او را در خود و در هستی خود تمثیل می‌کنم. اما من، واقعیتی کوچک و محدود به قید زمان و مکان و امکانات و زمینه‌های خود هستم. همه‌ی آن هستی بزرگ و مجرد در من تمثیل نمی‌شود، اما من در سهم خود تقلا می‌کنم مقدار بیشتری از او را شامل هستی خود بسازم. او خوب است و زیبا است و قدرتمند است و من، او را در رویای خود جستجو می‌کنم و کوشش می‌کنم هر چه بیشتر شبیه او باشم. آگاهانه و به حد توان خود، کاری نکرده ام که حس کنم او را خرد می‌سازم و باعث کوچکی او می‌شوم. اگر گاهی چنین کرده ام پیش از اینکه او بگوید خودم احساس شرم و گناه و دوری کرده ام و در پی جبرانش بیرون شده ام. اگر هم موفق نشده ام کاستی‌ام را در آینه‌ی رویایم از خدایم جبران کنم، حس گناه آن را با خود نگاه داشته ام و این حس هم گاهی برای من لذتی داشته است که رابطه‌ام را با خدایم حفظ کرده است. او را فوق‌العاده خوب و مهربان و صمیمی و بخشنده یافته ام. درست مثل خودم برای خودم. اصلاً او را دور از خود و مجزا از خود نیافته ام. ملامتی او ملامتی خودم بر خودم بوده است. وقتی به او بی‌اعتنایی کرده ام حس کرده ام به خودم بی‌اعتنایی کرده ام. و وقتی برگشت کرده ام، به همان سادگی که به خود برگشت می‌کنم با او آشتی شده ام. کسی اگر در حضور من به او اهانت کرده است نرنجیده ام، حس کرده ام این اهانت به او نبوده، به من بوده است. من کوچک بوده ام و او از کوچکی من در ذهن دیگران کوچک جلوه کرده و اهانت شده است. کوشیده ام او در من بزرگ شود تا از اهانت نجات پیدا کند.

...................................................

(این یادداشت تنها جایش را اینجا خوش کرده است. خودش شاید زمانی دراز منتظر بماند تا اینجا برسد.....

جنرال مک‌کرستال، استاد دانشگاه یل (44)

یک صد و نوزده روز
یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (44)


با اسم جنرال ستانلی‌مک‌کرستال، آشنایی داریم. او از پانزدهم جون 2009 تا 23 جون 2010 فرماندهی نیروهای ناتو و ایالات متحده‌ی امریکا در افغانستان را بر عهده داشت و بعد از آنکه اظهارات جنجا‌ل‌برانگیزش در مجله‌ی هفتگی رولینگ‌ستون بیرون آمد که در آن رهبران ارشد اداره‌ی اوباما را با تعبیرات غیر متعارف مورد خطاب قرار داده بود، از وظیفه‌اش استعفا داد و اندکی بعدتر از آن، لباس نظامی را از تن بیرون آورد و اعلام بازنشستگی کرد. مک‌کرستال قبلاً نیز به اظهارنظرهای صریح و بی‌پرده شهرت داشته و عملیات نیروهای تحت فرماندهی او برای کشتن مصعب‌الزرقاوی، رهبر شبکه‌ی القاعده در عراق، از جمله‌ی دستاوردهای برجسته‌ی دوران مأموریتش در عراق محسوب می‌شود. در زمانی که او در افغانستان فعالیت داشت، عملیات بزرگ خنجر در هلمند به راه افتید و مارجه نیز در زمان او از تصرف طالبان خارج شد. او گروهی از مشاوران غیرنظامی خود را مأمور ساخت تا با حلقاتی از جامعه‌ی مدنی و شخصیت‌های مستقل افغانستان دیدار کند و نظریات و دیدگاه‌های آنان در قبال وضعیت عمومی افغانستان را جویا شود. این اقدام مک‌کرستال‌ تا حدودی با نارضایتی مقاماتی در افغانستان مواجه شد که همواره تلاش داشتند معلومات دسته‌بندی‌شده‌ای را در اختیار مقامات ناتو قرار دهند. برعلاوه‌ی آن، مک‌کرستال برای اولین بار تلاش کرد که معلومات خود را از محدوده‌ی مشاوران نظامی‌ای که در اطرافش بودند، فراتر ببرد و تصویر بزرگ‌تری از افغانستان و واقعیت‌های آن داشته باشد.

شرح این گزارش را در فرصت های بعدی خواهم آورد

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

جنگ تسلیحاتی، نماد ترس گروهی (43)





یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (43)

جنگ تسلیحاتی، نماد ترس گروهی

دیوید برگ جنگ تسلیحاتی را یکی از نمادهای ترس گروهی در جامعه‌ی بشری عنوان کرد. او گفت: وقتی گروه‌ها در فضای ترس از هم به سر ببرند، توجه شان به ساختن تسلیحات پیشرفته‌تر اجتناب‌ناپذیر می‌شود. این نکته را معمولاً وقتی به نمودار رشد مسابقات تسلیحاتی در هنگام جنگ نگاه کنید، بیشتر پی می‌برید. اسلحه‌ و تجهیزات خطرناکی که در دوران دو جنگ جهانی ساخته شدند و به کار رفتند، رشد مسابقه‌ی تسلیحاتی در در دوران جنگ سرد و هراسی که در روابط شرق و غرب وجود داشت، مثال روشنی برای درک این نکته است.
دیوید برگ به هراسی که در روابط ایران و امریکا و اسرائیل و اعراب وجود دارد، نیز اشاره کرد. او گفت: ایرانی‌ها انقلابی را به پیروزی رسانیدند که ایالات متحده‌ی امریکا را دشمن خود می‌دانست. در جانب مقابل نیز، امریکا رژیم جدید و انقلابی ایران را دشمن خود تصور می‌کرد. به موازاتی که جنگ تبلیغاتی میان این دو کشور بالا گرفت، هراس آنان از همدیگر نیز تشدید شد. قدرت نظامی ایران اکنون به یک تهدید بزرگ در سطح منطقه تبدیل شده است. دلیل آن روشن است. ایرانی‌ها حس می‌کنند که امریکا در پی براندازی نظام حکومتی آنان و تسلط دوباره بر کشور شان است. فشاری که از جانب امریکا وارد می‌شود، این هراس را شدیدتر می‌سازد. حالا حتی هراس این وجود دارد که ایران به راستی به بمب اتمی مجهز شود. شما نمی‌توانید از لحاظ منطقی دلیلی پیدا کنید که این اقدام ایران را مانع شود. ایران خود را در محاصره‌ی دشمنانی می‌بیند که در پی ضربه‌زدن به آن اند. ایجاد سپر دفاعی به هر وسیله‌ای که ممکن باشد، یکی از وسایل ایران برای مقابله با تهدیدات بیرونی است.
با تشدید هراس ایران و رجوع آن کشور به مسابقات تسلیحاتی، کشورهای عرب نیز وارد این هراس می‌شوند و اسرائیل نیز به طور طبیعی موجودیت خود را دچار خطر می‌بیند. یک بار متوجه می‌شوید که منطقه به انبار خطرناکی از تسلیحات مرگبار تبدیل می‌شود. بیایید از خود بپرسیم که با شیوه‌هایی که حالا روی دست است می‌شود به این جنگ تسلیحاتی پایان داد؟
شما این حرف مرا به عنوان یک مثال در نظر داشته باشید تا در ادامه‌ی بحث به آن برگشت کنیم. من در پی آن نیستم که برای این معضل راه‌حلی پیشنهاد کنم. هدف این است که سوال ترس در روابط گروه‌ها را بیشتر بکاویم و مورد توجه قرار دهیم. ترسی که در ایران وجود دارد با ترسی که در امریکا وجود دارد با هم متفاوت اند. یعنی اثرگذاری شان بر روابط و تصمیم‌گیری‌ها متفاوت است و در نتیجه نحوه‌ی برخورد با آن نیز تفاوت می‌کند. وقتی به تبلیغات هراس‌محور در ایران نگاه کنید، حس می‌کنید که همه‌چیز را ترس فرا گرفته است. همه چیز ایران متمرکز است به مقابله با این ترس. هر صدایی که در همین راستا نباشد، به عنوان صدای مخالف و صدای دشمن تلقی می‌شود و سرکوب می‌گردد.
در امریکا قضیه اینگونه نیست. البته اینجا هم هراس از ایران و کوریای شمالی و القاعده وجود دارد، اما این ترس به گونه‌ای نیست که همه چیز برای مقابله با آن بسیج شده و به هر چیز از منظر ترس نگاه شود. شاید برخی از این واقعیت به میزان قدرت بیشتر امریکا مربوط باشد، اما مهم‌تر از آن نحوه‌ی دیدگاه و برخوردی است که در هر دو کشور نسبت به مسأله‌ی فردیت صورت می‌گیرد. امریکا کشوری است که در آن بر نقش فرد تأکیدی بیشتر می‌شود و این است که هراس‌ها هم بر میزان میلیون‌ها انسانی که در این کشور زندگی می‌کنند تقسیم می‌شود و میلیون‌ها نفر در پاسخ‌گویی به آن، از مراجع و کانال‌های مختلف، مشارکت می‌کنند. در ایران قضیه برعکس است. آنجا نقش افراد کمتر و نقش گروهی که افراد را رهبری و اداره می‌کند بیشتر است. این است که میزان ترس نیز متمرکزتر به نظر می‌رسد.
***
دیوید برگ گفت: تفاوت نگاه نسبت به موقعیت و نقش فرد در جامعه بر روابطی که گروه‌ها و اجتماعات انسانی با هم دارند، تأثیرات زیادی دارد. وی بحث خود در این زمینه را با مثال هراسی که در روابط اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها شکل گرفته است، ادامه داد. او گفت که اکنون، شما می‌بینید که اسرائیلی‌ها خطی را در سیاست خود تعقیب می‌کنند که زیاد با تغییر و تبدیل افراد در رأس اداره‌ی امور آنها ارتباط ندارد. گاهی تصور می‌شود که این فرد یا آن فرد وقتی بر سریر قدرت تکیه بزند، تغییر محسوسی در برنامه‌ها و روابط بیرونی اسرائیل پیش خواهد آمد. اما عملاً چنین نیست. رهبر در اسرائیل بیشتر از یک فرد تلقی نمی‌شود. تنها تفاوتش با دیگران این است که حرف‌های مهم از زبان او بیرون می‌شود و تصمیم‌های نهایی او را اعلام می‌کند. قضیه در جانب فلسطینی تا حدودی زیاد برعکس است. آنجا رهبران نقش کلیدی‌تر و اساسی‌تر دارند. تا زمانی که یاسر عرفات بود، او هم عامل جنگ و هم عامل صلح تلقی می‌شد. وقتی او وارد جنگ بود، هیچ امیدی برای مذاکره و صلح به نظر نمی‌رسید؛ اما وقتی وارد مذاکرات صلح شد تصور می‌شد همه چیز به او بستگی دارد. این تفاوت بر روابطی که گروه‌های اسرائیلی و فلسطینی میان هم برقرار می‌سازند، تأثیرات زیادی می‌گذارد.
دیوید برگ گفت: نقش فرد در گروه را از دو زاویه می‌توان نگاه کرد. یکی از زاویه‌ی قدرتی که فردیت به گروه می‌بخشد و یکی هم از زاویه‌ی آسیبی که فردیت به گروه می‌زند. در مورد اول، می‌توان باز هم به قدرت اسرائیل توجه کرد. این قدرت به تک تک افرادی بستگی دارد که در نظام اسرائیلی مشارکت دارند. از لحاظ کمی تعداد اسرائیلی‌ها نسبت به مخالفان آنها در کشورهای عربی و سایر جوامع اسلامی قابل توجه نیست، اما با اینهم، این عده‌ی محدود، هم در میدان سیاسی و هم در میدان نظامی، قدرت و توانمندی بالاتری را نشان می‌دهند. دلیل این قدرت را گاهی به حمایت‌های بیرونی نسبت می‌دهند که اسرائیل از آن برخوردار است. این حرف اشتباه نیست، اما اگر درست توجه نکنیم، می‌تواند تحلیل‌های ما را به انحراف نیز بکشاند. می‌خواهم بگویم که وقتی اسرائیلی‌ها توانسته اند حمایت قدرت‌هایی را به دست آورند که اغلب شان غیریهودی اند و سابقه‌ی دشمنی مذهبی آنها نیز به هزاران سال برگشت می‌کند و گاهی ریشه‌های عمیقاً اعتقادی نیز می‌گیرد، نشانه‌ی آن است که اسرائیلی‌ها توانسته اند از توانایی‌های خود استفاده‌ی بهتری کنند. راز این توانایی بر توانایی تک تک افرادی برگشت می‌کند که در قدرت و توانمندی اسرائیل مشارکت دارند. شما میزان دانشمندان و سرمایه‌داران موفقی را که توانسته اند از هولوکاست بیرون شوند و ضعف و شکست بزرگ خود را به قدرت و نیرومندی بزرگ تبدیل کنند، دست کم نگیرید. اینها تلاش فردی داشته اند ولی هدف شان یکی بوده و کوشیده اند به سوال بزرگ تراژیدی و رنج یهودان پاسخ گویند.
در جانب مقابل، در میان فلسطینی‌ها، هنوز فرهنگ فردیت ضعیف است و نقش مهم فردیت ملاحظه نمی‌شود. آنجا گروه به شکل گروه، و نه الزاماً اجتماعی از افراد مستقل و متکی به خود، شکل گرفته است. البته، این را هم بگویم که حالا قضیه در مورد جنبش فلسطین به طور محسوسی فرق کرده است و نمی‌توان به عنوان یک نمونه‌ی کاملاً کلاسیک از آن یاد کرد. ادامه‌ی مقاومت در میان فلسطینی‌ها، نقش افراد را در طرح و تعقیب داعیه‌ی فلسطینی نیز برجسته ساخته است. شما می‌بینید که هر چند اسرائیل از لحاظ نظامی در موقعیت برتری قرار دارد، اما مقاومت فلسطینی نیز همه روزه شکل و صبغه‌ی تازه‌ای به خود می‌گیرد و این نشان می‌دهد که سوال سرنوشت فلسطینی از حلقه‌ی افراد مخصوصی که در رده‌ی رهبری قرار دارند، بیرون آمده است. دانشمندان و متفکران برجسته‌ی فلسطینی در پیشبرد داعیه‌ی فلسطینی نقش برجسته‌ای داشته اند. بااینهم، می‌بینید که نقش حلقه‌های محوری در مقاومت فلسطینی هنوز هم برجسته‌تر از نقش تک تک افرادی است که این مقاومت را به پیش می‌برند.
همین مثال را می‌توان در مورد کشورهای دموکراتیک دیگری که با فرهنگ اندیویدیوالیسم یا تأکید بر موقعیت و نقش افراد اداره می‌شوند، ملاحظه کرد. مثلاً در ایالات متحده‌ی امریکا شما با میلیون‌ها فرد سر و کار دارید که هر کدام به طور مستقل می‌اندیشند، به طور مستقل تصمیم می‌گیرند و انتخاب می‌کنند. قدرتی که در امریکا شکل گرفته است، حاصل اشتراک تمام این افراد است. اینجا کسی منتظر نمی‌نشیند که کسی دیگر به جای او فکر کند و تصمیم بگیرد. این یک نکته‌ی مثبت است. البته تأکید کنم که این حرف را نباید به طور مطلق در نظر گرفت، یعنی نباید اینگونه تصور کرد که گویا در امریکا فرد به معنای واقعی از رهبران و شخصیت‌های محوری خود هیچگونه تأثیر نمی‌پذیرد. چنین نیست، اما در مجموع وقتی نگاه شود، در پیروی از رهبران نیز نوعی انتخاب فردی نقش دارد. شما می‌توانید تصور کنید که وقتی هزاران و یا میلیون‌ها انسان به طور مستقل و جداگانه بیندیشند، قدرت و توانمندی متفاوتی خلق می‌کنند که با توانمندی‌های حلقات و گروه‌های متمرکز فرق دارد.
دیوید برگ در ادامه‌ی توضیحات خود گفت: در جوامعی که فردیت اهمیت کمتری دارد، شما با نقش برجسته‌تر رهبران و حلقه‌های محوری طرف هستید. دانشمندان غربی اکثراً تلاش کرده اند بگویند که تأکید بر نقش و اهمیت فرد نماد رشد مدنی در تاریخ بشر است. یعنی بشر هر چه به سوی گذشته حرکت کند، قبیلوی‌تر و جامعه‌گراتر بوده و هر چه به طرف مدنیت پیش آمده است، فردگراتر شده است. این حرف به معنای این نیست که فردگرایی الزاماً خوب است و جامعه‌گرایی نماد عقب‌ماندگی است. نباید اینگونه تصور کرد. اما تأکید بر نقش فرد، روی‌همرفته از اهمیت زیادی در ایجاد مدنیت جدید برخوردار است. نظامی که بیانگر رابطه‌ی گروهی میان افراد است، در جوامع دموکراتیک قدرتمندتر و مستحکم‌تر از نظام‌هایی است که در جوامع غیردموکراتیک شکل می‌گیرند. این نظام از پشتوانه‌ی سهم‌گیری آگاهانه و ارادی تک تک افراد ایجاد شده و طبعاً تک تک افراد خود را در برابر آن مسئول احساس می‌کنند.
دیوید برگ، در بخش دیگر صحبت‌های خود به آسیبی اشاره کرد که فردگرایی افراطی به نظام روابط جمعی می‌زند. او گفت: وقتی شما نتوانید تعادل منطقی میان خواسته‌ها و توانمندی‌های فردی با ضرورت‌هایی که به انسجام و کارهای گروهی در نظام روابط جمعی ایجاد کنید، اثرات درازمدت زیانباری را نیز شاهد می‌شوید. مثلاً می‌بینید که گاهی تکیه بر فردیت به حدی برجسته می‌شود که شما از سرمایه و امکانات جمعی مبلغ هنگفتی را باید هزینه کنید تا افراد را با فشار نهادها و تبلیغات و آموزش‌های گونه‌گون به رعایت برخی اصول و ارزش‌های جمعی دعوت کنید. دیوید برگ بر این مثال تأکید بیشتر کرد و گفت: فرهنگی که بر استوانه‌های فردیت استوار باشد، گاهی فرد را در برابر اصول و ارزش‌هایی که زندگی و روابط جمعی بر آنها تکیه دارد، بی‌اعتنا و بی‌مبالات می‌سازد. فرد به خودش می‌اندیشد و هر امری را از زاویه‌ی نفع و ضرری که به فرد او دارد سنجش می‌کند. اینجاست که یک بار می‌بینید حتی نظام خانوادگی مورد آسیب قرار می‌گیرد. برای اینکه شما افرادی را به ارتش و یا پولیس دعوت کنید باید هزینه‌های خیلی گزافی را پرداخت کنید. خدمات اجتماعی باید همه روی نهادها و ساختارهایی استوار شود که هزینه‌های سنگینی را بر جامعه تحمیل می‌کنند. نمی‌گویم که این کارها ضرورت نیست و یا در زندگی مدنی نقش زیادی ندارد، اما می‌خواهم بگویم که چگونه تأکید بیش از حد روی فردیت روابط را قراردادی و رسمی می‌سازد. این بود که در اصلاحیه‌ی چهاردهم قانون اساسی امریکا، آمدند و نقش نهادها و ساختارها و گروه‌های اجتماعی را نیز مورد توجه قرار دادند و برای آنها نیز در کنار فرد شخصیت حقوقی قایل شدند.
دیویدبرگ به صحبت‌هایی که در بخش‌های اول داشت، اشاره کرد و گفت: عقیده‌ی من این است که فرد انسانی، هم استقلال دارد و هم وابستگی‌های خاصی که نمی‌تواند از آنها مبرا باشد. این وابستگی‌ها را نیز من بخشی از هستی فرد می‌دانم و فکر نمی‌کنم که رعایت کردن آنها آسیبی به فردیت انسان بزند. من وقتی از منزل بیرون می‌شوم کسی هست که نگران من می‌شود. وقتی من به جبهه‌ی جنگ می‌روم و یا خطری متوجه من می‌شود کس و کسانی هستند که بیشتر از حد معمول ابراز احساسات و عاطفه می‌کنند. این امر را نمی‌شود با فرمول فردیت مستقل پاسخ گفت و به طور کلیشه‌ای آن را در حوزه‌ی خواسته‌های فرد جاسازی کرد. وقتی چنین باشد، باید در هر امری که هر چند ظاهر فردی داشته باشد نقش و رد پای گروه و اجتماعات و تعلقات اجتماعی فرد را نیز مورد توجه قرار داد.
***
دیوید برگ در مورد خصوصیت‌های جامعه‌ی قبیلوی نیز به تفصیل سخن گفت و یادآوری نمود که که چگونه تأکید بر جمع و گروه و نفی فردیت در جوامع قبیلوی به طور همزمان قدرت و آسیب‌پذیری خلق می‌کند. این توضیحات جالب و آموزنده را در یادداشت مستقلی مرور خواهم کرد.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

چرا گروه‌ها از هم می‌ترسند؟ (42)






یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (42)

چرا گروه‌ها از هم می‌ترسند؟

هر فردی به یک گروه تعلق دارد. در کشور ما تأکید اساسی بر فرد و نقش فرد صورت می‌گیرد. این تأکید گاهی به گونه‌ای است که فرد مجزا و بریده از هرگونه تعلق دانسته می‌شود. زمانی سیاستمداران و حقوقدانان به این نتیجه رسیدند که تأکیدی بیش از حد روی نقش فرد، اهمیت گروه و تعلقات گروهی را به کلی تحت‌الشعاع قرار داده است. یکی از اصلاحیه‌های مهم در قانون اساسی امریکا همین بود که گروه‌ها نیز در کنار فرد دارای شخصیت حقوقی قلمداد شوند و افراد، برعلاوه‌ی برخورداری از حقوق فردی، در مواردی معین از حقوق اجتماعی و گروهی نیز برخوردار باشند.
این قسمت از سخنان دیوید برگ، در تفاوت رابطه‌ی فرد با فرد و فرد با گروه و بالعکس، مطرح شد. دیوید برگ گفت: این حرف خوبی است که فرد در همه چیز مورد احترام و توجه قرار داشته باشد، اما هر فردی در عین حال از یک گروه نمایندگی می‌کند. این خصیصه‌ به زندگی اجتماعی انسان تعلق دارد. شما در زندگی گروهی و اجتماعی پیوندهایی را ایجاد می‌کنید که بخشی از هویت شماست و شما در هر جا و هر موقعیتی باشید از این هویت نیز نمایندگی می‌کنید.
دیوید برگ گفت: تعلقات شما با گروه گاهی می‌تواند به گونه‌ی یک خط مستقیم قابل درک و تطبیق باشد، یعنی شما می‌توانید بگویید که این تعلق مشخص را از کجا و چگونه دریافت کردید. مثلاً شما عضو یک شرکت می‌شوید یا به عضویت یک حزب سیاسی یا اتحادیه در می‌آیید. هر کسی می‌تواند به سادگی بگوید که این تعلق شما به این دلیل است و شما تا این حد می‌توانید از این گروه نمایندگی کنید و از این حد آزادی فردی خود را می‌یابید که خود تان باشید و تصمیم فردی بگیرید، بدون اینکه تعلق گروهی تان مطرح شود. اما گاهی عضویت شما در یک گروه از این جنس نیست و هیچگونه صبغه‌ی حقوقی و رسمی ندارد. مثلاً فردی یهودی یا مسیحی یا مسلمان است. فردی هزاره یا سیاه‌پوست یا جرمن است. فردی زن یا مرد است. در اینگونه موارد شما نمی‌توانید از یک خط مستقیم و رسمی یاد کنید که نمایندگی تان از گروه تان را نشان دهد. شما حتی نمی‌توانید بگویید که چقدر این هویت شما در نمایندگی کردن تان از آن هویت نقش دارد.
دیوید برگ گفت: در قانون اساسی امریکا از بس بر نقش فرد تأکید شده، اغلب فراموش می‌شود که فرد در همه جا تنها فرد نیست، نماینده‌ی یک گروه نیز هست. مثلاً وقتی در یک مورد مهم تصمیمی گرفته می‌شود، افرادی که در این تصمیم‌گیری شرکت می‌کنند چگونه باید انتخاب شوند؟ دید فردی می‌گوید فرقی نمی‌کند کی باشد. مهم این است که فرد از هر لحاظ شایسته باشد و دارای معلومات باشد و بتواند برای تصمیم‌گیری خود دلیل قوی و قناعت‌بخش داشته باشد. اینجا همان نکته‌ی ظریفی مطرح می‌شود که من همیشه در دیدگاه‌های خود با اکثریت افراد دیگر اختلاف یافته ام. کسانی که به نقش فرد و اهمیت فردیت تأکید می‌کنند که گویا هیچ چیزی باید جای فرد را نگیرد، استدلال شان این است که تمام افراد در برابر قانون مساوی هستند و از حقوق قانونی مساوی برخوردار اند. بنابراین دیدگاه، هر امری که ناقض فردیت انسان باشد مردود و غیر قانونی است. می‌گویند به مذهب فرد نگاه نکنید، به جنسیت فرد نگاه نکنید، به زبان و نژاد و پیشینه‌ی فرهنگی او نگاه نکنید. ببینید که در این مورد مشخص نظر و موقف فردی او چیست. اما دیوید برگ با تأکید گفت که وی با این نظر، به طور بنیادی مخالف است و این تأکید بر فردیت را نشانه‌ی یک افراط می‌داند. وی می‌گوید که فرد در هیچ حالتی، به طور کامل فرد نیست. درست است که می‌توان فردیت او را از لحاظ قانونی احترام کرد و در نظر گرفت، اما نمی‌شود همیشه گفت که چیزی فراتر از فرد وجود ندارد که در تصمیم و جهت‌گیری‌های او نقش داشته باشد.
دیوید برگ تفاوت ظریفی را که در اینجا بیان می‌کرد، با یک مثال ساده توضیح داد. او گفت: فکر کنید که من مالک یک شرکت بزرگ هستم که عده‌ای خانم و آقا در آن کار می‌کنند. زمانی می‌خواهم تصمیم بگیرم که قسمتی از ساختمان خود را به بخش مراقبت ویژه از کودکانی اختصاص دهم که مادران شان در شرکت کار می‌کنند. برای این کار باید تصمیم گرفته شود. قاعده‌ی تصمیم‌گیری نیز این است که اکثریت مدیران شرکت جلسه کنند و بعد از بحث و بررسی لازم به نتیجه‌ی نهایی برسند. حالا دیدگاه فردگرا می‌گوید مهم نیست که در این جلسه زنان بیشتر باشند یا مردان. مهم این است که این افراد از صلاحیت لازم برای بحث پیرامون موضوع برخوردار باشند و بتوانند به خوبی و روشنی تصمیم بگیرند. اما من می‌گویم که مسأله کاملاً فرق می‌کند. اگر من همه‌ی افرادی را که در تصمیم‌گیری اشتراک می‌دهم از میان زنان انتخاب کنم، یک نوع نتیجه می‌گیرم، اگر همه را از میان مردان انتخاب کنم نتیجه‌ای دیگر می‌گیرم و اگر نصف زن و نصف مرد انتخاب کنم نتیجه‌ی دیگری می‌گیرم. این همان جایی است که اثرات تعلقات گروهی را بر تصمیم‌گیری فرد نشان می‌دهد.
حالا شما می‌توانید در همین تصمیم‌گیری برای ساختن بخش مراقبت ویژه‌ از کودکان، تفاوت‌های طبقاتی را نیز در نظر گیرید. کسانی از لحاظ درامد و امکانات رفاهی وضعیت خوب‌تر یا بدتری داشته باشند، تصمیم‌شان یکسان نیست. شما زنان یا مردانی را در نظر گیرید که مجرد اند یا صاحب فرزند اند، نتیجه‌ی تصمیم شان فرق می‌کند.
دیوید برگ گفت: می‌توان مثال دیگری را مطرح کرد که کاملاً جنبه‌ی علمی قضیه را اثبات می‌کند. شما روزی می‌روید به طور ناشناخته افرادی را از بازار جمع می‌کنید که هیچ شناختی از تعلقات گروهی و اجتماعی آنان ندارید. نمی‌دانید که مسلمان اند یا یهودی یا مسیحی، نمی‌دانید که به مذهب عقیده دارند یا ندارند، نمی‌دانید که عرب اند یا اسرائیلی اند یا از امریکای لاتین. این افراد را می‌آورید تا موضوعی را در مورد فلسطین و اسرائیل یا مسلمانان و مسیحیان بحث کنند و در ختم به نتیجه و تصمیمی برسند. این افراد در جریان بحث چگونه گروه‌بندی می‌شوند و چگونه صف‌گیری می‌کنند؟ نمی‌توانید بگویید که اینجا همه‌ افرادی اند که از هویت فردی خود نمایندگی می‌کنند و در ختم جلسه هرگونه تصمیمی که گرفتند باید تطبیق شود، چون بدون هرگونه ملاحظه‌ی گروهی است و به تعبیری دیگر بی‌طرف و غیرجانبدار اند. شما می‌توانید تصور کنید که به محض مطرح شدن بحث، تعلقات گروهی افراد است که به طور غیرمستقیم بر ذهن شان سایه می‌اندازد و آنها را به کنش یا واکنش سوق می‌دهد.
از اینجا دیوید برگ به سوالی رسید که من از او پرسیده بودم که چگونه می‌توان این تفاوت‌ها را در روابط افراد و گروه‌ها کاهش داد و آنها را به عنوان مجموعه‌های طبیعی کنار هم آورد. دیوید برگ گفت: من در اینجا بر نقش دید و تفکر انسان‌ها تأکید بیشتر می‌کنم. معتقدم که تعلقات انسان‌ها نیز نمایندگی از اثراتی می‌کند که بر فکر و ذهنیت آنها حاکم است. فرد تعلقات خود را در جریان زمان و به گونه‌ی غیر مستقیم اخذ می‌کند. من در خانواده‌ی یهودی یا مسلمان به دنیا می‌آیم و بدون اینکه کسی زحمت زیادی کشیده باشد، من یهودی و یا مسلمان شده ام. حالا زمانی است که از لحاظ فکری به مرحله‌ای می‌رسم که به هرگونه دین و مذهبی بی‌باور می‌شوم، اما این تعلقی که با یهودیت و اسلام دارم، از ذهن من به کلی پاک نمی‌شود. این است که وقتی در جمعیتی قرار داشته باشم که آنجا اصلاً بحث یهودیت و اسلام نباشد، اما به گونه‌ای صف‌بندی شود که حس کنم برخلاف هویت گروهی من است، در درون خود به طور طبیعی به نوعی واکنش دچار می‌شوم. این ذهنیت همان اثرات غیر مستقیمی است که در جریان زمان گرفته ام و حالا بخشی از هستی واقعی من شده است. این را گفتم که حتی پنهانی‌ترین اثرات تعلقات گروهی را بیان کنم. حالا وقتی بحث ذهنیت آگاه و روشن می‌رسد، تا زمانی که من تفاوت‌های ذهنی و فکری خود با فرد یا گروهی دیگر را برطرف نکرده باشم، امکان ندارد که بتوانم رابطه‌ی خود را نزدیک کنم و از اعتماد و اطمینان کامل برخوردار شوم.
دیوید برگ گفت: جدایی یعنی فاصله‌ای که میان من و تو وجود دارد. این فاصله هر قدر بیشتر باشد، هراس من از تو و بالعکس، هراس تو از من بیشتر می‌شود. اینجا همان تعامل ذهنی مطرح می‌شود که میان افراد و گروه‌ها پدید می‌آید. فاصله یعنی کمبود این تعامل. و وقتی تعامل نباشد، تصویرها و پیام‌های واقعی و درست و روشن انتقال نمی‌یابد و در نتیجه، هراس از جانب مقابل شدیدتر می‌شود. مثلاً من امروز وقتی به جانب این جلسه می‌آمدم سوالی در ذهنم مطرح شد که جالب بود و تا زمانی که بحث شروع نشده بود، مرا به خود مصروف کرده بود. از خود می‌پرسیدم که اگر عزیز از من بخواهد به افغانستان بروم در برابر این خواست او چه باید بگویم. من به طور طبیعی تمام تصویرهایی را که از افغانستان با خود داشتم مرور کردم و با خود گفتم: نه، به این دعوت پاسخ مثبت نمی‌دهم، زیرا من می‌ترسم که وقتی افغانستان بروم به عنوان یک امریکایی با مشکلات زیادی مواجه می‌شوم. مثلاً من مسلمان نیستم و مسیحی یا یهودی هستم و مردم آنجا به چشم یک بیگانه و دشمن به من نگاه می‌کنند و قصد می‌کنند که به من آسیب برسانند....
حالا می‌خواهم بپرسم که این هراس برای چیست؟ من در فردیت خود هراسی ندارم. در فردیت خود به مسلمانان یا به مردم افغانستان آسیبی هم نرسانده ام که از انتقام آنان بترسم. اما اینجا فاصله‌ای است که میان من و مردم افغانستان وجود دارد و چون من هیچگاهی تعاملی با مردم افغانستان نداشته ام تصویرهای ذهنی خود را ملاک قرار می‌دهم تا تعیین کنم که مردم افغانستان نسبت به من چگونه برخورد می‌کنند یا چگونه می‌اندیشند.
دیوید برگ گفت: هراس گروه‌ها از همدیگر ریشه‌های زیادی می‌تواند داشته باشد که شما وقتی خواسته باشید برای رفع آن اقدام کنید باید همه را مد نظر داشته باشید. اما این هراس وقتی که به هر دلیلی (سیاسی یا اقتصادی یا مذهبی و فرهنگی) مورد استفاده نیز قرار بگیرد، فوق‌العاده حساس و جدی می‌شود. مثلاً دو گروه اتنیکی به دلیل عدم تعامل از همدیگر هراس دارند. این هراس یک هراس طبیعی است و نشان از اینکه اینها همدیگر را نمی‌شناسند و تصویرهایی که از همدیگر دارند، باعث ترس شان از همدیگر شده است. اما وقتی کسانی پیدا می‌شوند که به این هراس‌ها دامن می‌زنند و آن را به گونه‌های مختلف جهت‌دهی می‌کنند، این هراس درست مانند اینکه روی آتش نفت بریزید مشتعل‌تر می‌شود.
شما وقتی از هراس‌های پنهان اتنیکی و مذهبی در میان جوامع مختلف افغانستان یاد می‌کردید، من به وضوح می‌دیدم که نقش احزاب و گروه‌هایی که از این هراس‌ها تغذیه کرده و بالمقابل به تقویت آن می‌پرداختند، چقدر برجسته و محسوس بوده است. نمی‌گویم که این هراس‌ها تماماً زاده‌ی خواست و یا حرکت‌های سازمان‌یافته‌ی احزاب و گروه‌ها بوده است، اما می‌گویم که این احزاب و گروه‌ها از این هراس‌ها به شدت استفاده کرده و آنها را در خدمت اهداف خود به کار گرفته اند.
از دیوید برگ پرسیدم که اکنون که افغانستان شدیداً دچار این هراس‌های پنهان شده و اعتماد اجتماعی به شدت ضربه خورده است، به نظر او چگونه می‌شود این هراس‌ها را به عنوان یک واقعیت بالفعل از میان برد و به جای آن در میان مردم حس اعتماد و نزدیکی گروهی خلق کرد. وی گفت: کار مهم به همان نقطه‌ای برگشت می‌کند که قبلاً اشاره کردم: تغییر ذهنیتی که هراس‌انگیز بوده است. این کار نیز به همان شیوه‌ای صورت می‌گیرد که شما در مکتب معرفت به آن عمل کرده اید. یعنی باید افرادی از درون گروه پیدا شود که برود و برای گروه از ذهنیتی حرف بزند که دفع‌کننده‌ی این هراس است. من مثال کار شما را می‌توانم مورد تأکید قرار دهم. در مکتب معرفت شما درس اومانیسم می‌گویید. من می‌توانم اثرات بزرگ این درس را در تغییر ذهنیت افراد جامعه‌ی شما درک کنم. حالا تصور کنید که اگر به جای شما، من می‌رفتم و اومانیسم درس می‌گفتم، آیا با همین مقدار پذیرش اجتماعی مواجه می‌شد؟ در ظاهر، صلاحیت من برای ارایه‌ی دقیق و درست این درس مورد سوال نیست. من در این بخش دکترا دارم و روا‌ن‌شناسی را هم بلدم و سال‌ها هم در دانشگاه‌های مختلف تدریس کرده ام. اما اگر می‌رفتم و در جامعه‌ی شما و در مکتب معرفت انسان‌شناسی و اومانیسم تدریس می‌کردم، به طور قطع با واکنش شدید مواجه می‌شدم و هیچ کسی حرف مرا گوش نمی‌کرد. دلیل این امر چیست؟ ... واضح است: شما از درون همان گروه هستید و سال‌ها در میان آن گروه بوده اید و با زبان آن گروه آشنا هستید و مورد اعتماد آنها قرار دارید و وقتی می‌روید و با زبان خود تان در مورد مفهوم انسان‌شناسی و اومانیسم سخن می‌گویید حرف تان را می‌پذیرند و زمانی می‌بینید که زمینه به گونه‌ای مساعد شده که اگر من یا هر کسی دیگر بخواهد داخل آن مکتب شود و در این موارد درس بگوید نه تنها با واکنش منفی مواجه نشده بلکه استقبال هم می‌شود.
دیوید برگ در ادامه‌ی حرف‌های خود گفت که همین نمونه را شما می‌توانید در روابط درون‌اتنیکی خود نیز مد نظر قرار دهید. من از کسانی نیستم که برای شما گفته باشم چرا نمونه‌ی کار معرفت را به مناطق دیگر و در میان جوامع اتنیکی دیگر انتقال نمی‌دهید. دلیل اینکه این حرف را نمی‌گویم واضح است. چون می‌دانم که شما به همان اندازه که در کار خود در جامعه‌ی هزاره موفق هستید در جوامع دیگر ناکام می‌شوید. چون کسی در آنجا شما را به عنوان فردی از درون گروه خود نگاه نمی‌کند و به حرف شما با دیده‌ی اعتماد توجه ندارد. در آن جوامع باید کسانی دیگر باشند که دارای دیدگاهی همچون شما باشند و برای مردم خود از همین دیدگاه سخن بگویند و وقتی زمینه مساعد شد شما فرصت می‌یابید که بروید و برای آنها از پیام و اندیشه‌ی خود سخن بگویید.
دیوید برگ برای توضیح سخنان خود مثالی را مطرح کرد که در مصاحبه‌ی اختصاصی برای نشریه‌ی آینه‌ی معرفت نیز از آن یاد نمود. او گفت: من زمانی در جلسات بحثی اشتراک می‌کردم که یک پروفیسور در مورد تاریخ اسلام و اندیشه‌های اسلامی داشت. برای من خیلی جالب بود وقتی شنیدم که او از قرآن نقل قول کرد که خداوند برای هر جامعه‌ای پیامبری از میان خود شان برانگیخته که با زبان خود آن مردم با آنها سخن بگوید. دیوید برگ گفت: این اصطلاح که «با زبان خود آن مردم با آنها سخن بگوید» برای من فوق‌العاده مهم و هیجان‌انگیز بود و دقیقاً چیزی را در آن می‌دیدم که حالا دارم برای شما بیان می‌کنم. پیامبران همان انتقال‌دهندگان پیام برای مردم اند. مردم وقتی پیام را می‌گیرند که آن را بفهمند و وقتی پیام را می‌فهمند که آن را با زبان خود شان بگیرند و برای شان قابل درک باشد. مفهوم زبان در اینجا تنها این نیست که عربی یا انگلیسی یا فارسی باشد. مفهوم زبان یعنی اینکه مردم آن را بفهمند و بپذیرند و این امر زمانی امکان‌پذیر است که مردم با پیام‌گزار احساس یگانگی و نزدیکی کنند. پیامبران، در واقع همان کسانی اند که حالا من از آنها به عنوان روشنفکران و آگاهان جامعه یاد می‌کنم. من از شیوه‌ی برخوردی که برای انتقال پیام غربی به کشورهای غیر غربی صورت می‌گیرد، احساس رضایت ندارم. آن روز دیگر نیز که در جلسه‌ی روز جمعه میان اعضای ورلدفیلوز بحث جریان داشت من می‌دیدم که چگونه فاصله‌ی دیدگاه‌ها باعث می‌شود که حرف‌ها به سادگی به همدیگر نرسد.
حالا اگر خواسته باشیم به پاسخ مشخصی برای سوال شما برسیم، می‌توانم بگویم که فاصله‌ی گروه‌ها با گفتمان‌ها و بحث‌هایی رفع می‌شود که قبل از همه در درون گروه ایجاد شود. ابتدا مسیحیان و یهودان و مسلمانان به همدیگر نمی‌رسند مگر اینکه متفکران این ادیان در میان خود شان بحث و گفتمان‌های روشنگرانه‌ای به راه اندازند و زمینه‌ را برای شنیدن حرف‌هایی از بیرون حوزه‌ی گروهی خود فراهم سازند. شما با زبان مردم خود از دموکراسی سخن گفته اید که حالا در درون جامعه‌ی تان کسی از تفکر دموکراتیک و مدنی نفرت ندارد. اما در مناطق دیگر چون این بحث‌ها با زبان مردم برای شان انعکاس نکرده، زمینه برای طالبان و افراطیت باز شده است که بتوانند از آن به نفع خواسته‌ها و اهداف خود استفاده کنند.
دیوید برگ گفت: من معتقدم که هیچ کاری برای نزدیک کردن گروه‌ها به همدیگر و رفع هراس آنها از همدیگر به اندازه‌ی کار آگاهی‌بخش درون‌گروهی موثر نیست. گروه‌ها باید به همدیگر نزدیک شوند، اما قبل از این نزدیکی گروه‌ها، باید افرادی از درون آن گروه‌ها باشند که زمینه را برای همچون نزدیکی مساعد سازند. وقتی ذهنیت افراد در درون گروه‌ها تغییر کند و آماده‌ی پذیرش دیگران شود، مرحله‌ی دوم که عبارت از نزدیکی گروه‌ها با همدیگر است فرا می‌رسد.
***
ادامه‌ی بحث و گفت‌وگوهای ما با دیوید برگ در مورد نفرتی بود که در اثر هراس گروه‌ها از همدیگر خلق می‌شود و این نفرت‌ها چه اثراتی بر روابط گروه‌ها می‌گذارد. این بحث را در یادداشت جداگانه و مستقلی مرور خواهم کرد.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

ترس در روابط گروه‌ها چگونه شکل می‌گیرد؟ (41)


یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (41)

ترس در روابط گروه‌ها چگونه شکل می‌گیرد؟

صحبت با پروفیسور دیوید برگ، همیشه برایم جالب و راهگشا بوده است. او متخصص روان‌شناسی است، اما در بخش رهبری و ایجاد روابط گروهی نیز دارای نظریات جالب و آموزنده‌ای است. من به دلایل زیادی که شاید شرحش دشوار باشد، نظریات و دیدگاه‌های او را برای جمع‌بندی نظریات و دیدگاه‌های خود و صورت‌بخشیدن علمی به پاره‌ای از تجارب و دریافت‌هایی که در جریان زندگی و مواجهه‌ی عملی با واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی داشته ایم، مفیدتر یافته ام.
دو هفته قبل‌تر وقتی از جلسه‌ی رسمی فارغ شدیم لحظه‌ای با او نشستم و پیشنهاد کردم که اگر وقت داشته باشد زمانی را اختصاص دهد تا در مورد برخی از کارهایی که در افغانستان و در لیسه‌ی عالی معرفت داریم، با هم گفت‌وگو و تبادل نظر کنیم. با خوشی پذیرفت و بعد از تبادله‌ی چند ایمیل قرار شد که روز پنجشنبه‌ چهاردهم اگست در بیتس هاوس دیدار کنیم. وقت ملاقات را ساعت 9:30 تعیین کردیم و او چون موتر داشت و می‌توانست سر وقت برسد، گفت ترجیح می‌دهد که محل ملاقات ما همین جا باشد. گفت‌وگوهای ما به طور غیرمعمول به درازا کشید و تا ساعت دوازده و نیم با هم ماندیم. نکته‌هایی که او مطرح کرد و حرف‌هایی که در آن وسط پیش آمد، به حدی جالب بودند که متوجه گذر زمان نشدیم. بااینهم قرار شد باز هم به بحث‌های خود دوام دهیم و پیش از اینکه برنامه تمام شود بخش‌های مختلفی از کارها و برنامه‌های ما از دیدگاه‌های گونه‌گون مورد واکاوی قرار گیرند. من یادداشت‌هایی را که از صحبتم با او تهیه کرده ام شاید در چندین بخش جداگانه آماده کنم.
***
سر صحبت از جایی باز شد که قبلاً تعیین کرده بودیم: ترس و نفرتی که به طور پنهان در روابط افراد و گروه‌ها شکل می‌گیرد و هرگونه رابطه‌ی سالم و شفاف و قابل اعتماد را مخدوش می‌کند. برای دیوید برگ گفتم که این نکته برای من هم از لحاظ سیاسی و اجتماعی اهمیت دارد و هم از لحاظ آموزشی. توضیح دادم که چگونه در کشور خود با تابوی ترس و نفرت مواجه هستیم و چگونه این تابو فرصت‌های زیادی را از دست ما می‌گیرد که می‌توانند برای کارهای بزرگ‌تر و مفیدتری به مصرف برسند.
دیوید برگ به عنوان مقدمه گفت که ما دو نوع ترس داریم: «ترس واقع‌بینانه» (Realistic Fear) و «ترس غیرواقع‌بینانه» (Unrealistic Fear). برگ گفت: ترس واقع‌بینانه ترسی است که هر کسی دارد و باید داشته باشد و نمی‌توان در مورد آن زیاد بحث کرد. مثلاً کسی می‌آید و تو را با تفنگ تهدید به قتل می‌کند و تو قبلاً هم دیده‌ای که این شخص از کشتن باکی نداشته است. اینجا تو می‌ترسی و خود را پنهان می‌کنی یا در جستجوی راه دیگری برای مقابله و دفاع بیرون می‌شوی. این ترس یک ترس طبیعی است و کسی آن را رد نمی‌کند و در مورد آن جای زیادی برای گفت‌وگو هم وجود ندارد.
آنچه منظور شما است و می‌شود در مورد آن به تفصیل و از زاویه‌های گونه‌گون صحبت کرد ترس غیرواقع‌بینانه است. برای بررسی اینگونه ترس نمی‌توان به طور کلیشه‌ای سخن گفت و مواردی را به طور مشخص بیان کرد که عامل آن بوده و یا می‌تواند در رفع آن کمک کند. مهم‌ترین مشخصه‌ی ترس غیرواقع‌بینانه به نظر من این است که مبنا و صبغه‌ی منطقی و استدلالی ندارد. یعنی شما به طور دقیق نمی‌توانید برای توجیه آن استدلال کنید و بگویید که چرا باید از آن چیز بترسید. مثلاً کسی از رفتن به جنگل در شب می‌ترسد و یا از داخل شدن در یک خانه‌ی ویرانه می‌ترسد و یا از تنها ماندن در اتاق و یا حویلی بزرگ می‌ترسد و یا از دشمنی که در ذهن خود تصور کرده که در پی ضربه‌زدن به اوست می‌ترسد.
اینگونه ترس را در رده‌های مختلف می‌توان اندازه‌گیری کرد. شاید ریشه‌ی اصلی این ترس نیز به یک عامل واقعی و محسوس برگشت کند، اما در کنار آن عوامل دیگری دخیل می‌شوند که خارج از کنترل و دقت تحلیلی انسان نقش بازی می‌کنند. مثلاً حالا اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها از همدیگر می‌ترسند. شما این ترس را چه خطاب می‌کنید؟ آیا کاملاً واقع‌بینانه است؟ ... آیا کاملاً غیرواقع‌بینانه است؟ .... می‌بینید که مشکل است برای آن حد و اندازه‌ی دقیق علمی تعیین کنید. اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها بیش از نیم قرن است که با هم جنگیده اند. حق و باطل بودن شان را کنار بگذارید. اینها با هم جنگیده اند و جنگی که بیش از نیم قرن دوام کند نشان می‌دهد که شوخی نیست و دو طرف هم در این جنگ جدی عمل می‌کنند. آنجا مسایلی رخ داده است که واقعی بوده است: تهدید اسرائیل برای فلسطینی‌ها و تهدید فلسطینی‌ها برای اسرائیلی‌ها. هر دو طرف نیز بازی مرگ و زندگی خود را در این جنگ می‌بینند و در عین حال، ریشه‌ی بسیاری از نزاع‌های خونبار آنان به ترسی برگشت می‌کند که از همدیگر دارند.
در صحبت‌های شما با رگه‌های دیگری از ترس نیز آشنا شدیم: ترس‌های اتنیکی، ترس‌های مذهبی، ترس‌های سیاسی، ترس‌هایی که مبنای شان بهره‌کشی‌های اقتصادی است، ترس‌هایی که جنبه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک دارند. اینها را نمی‌توان گفت کاملاً واقع‌بینانه اند یا کاملاً غیرواقع‌بینانه. به همین دلیل، در مورد شان می‌توان به طور انتهاناپذیر بحث کرد و به تبادل نظر پرداخت.
دیوید برگ گفت: ترجیح می‌دهم برای اینکه از بحث نتیجه‌ی خوب‌تری بگیریم در ابتدا ترس واقع‌بینانه را از رده خارج کنیم که من به آن نمی‌پردازم و آن را قابل مناقشه نمی‌دانم. ترس غیرواقع‌بینانه را هم بالنوبه به دو دسته‌ی جداگانه تقسیم می‌کنم: ترس فردی و ترس گروهی. در هر دوی این ترس‌ها ریشه‌های روانی دخیل است. فردی به دلایلی خاص از چیزهایی می‌ترسد. می‌خواهد از آن نجات پیدا کند، اما می‌بیند که ساده نیست و چیزهایی هست که اگر به آنها بی‌توجهی کند شاید دچار آسیب‌های شدید شود. در اینجا شما فردی را در نظر گیرید که خانواده‌ای دارد و تجارتی راه انداخته که شدیداً با رقابت مواجه است. میزان سرمایه‌ی او برای اینکه بتواند در رقابت‌های بزرگ اشتراک کند، کم است. راه دیگری نیز ندارد. بازار آزاد اجازه نمی‌دهد که رقابت اقتصادی صورت نگیرد. این فرد دکه‌ی کوچکی دارد که در آن غذای سردستی می‌فروشد. روزانه صد تا دو صد دالر عاید می‌کند که با آن خانواده‌اش را زنده نگه می‌دارد. اما یک بار تاجران بزرگ‌تر وارد میدان می‌شوند و غذای بهتر با قیمت ارزان‌تر و خدمات عالی‌تر عرضه می‌کنند. تاجر کوچک دچار کابوس می‌شود و می‌ترسد که چه کار کند. این ترس، در هر شرایطی فلج‌کننده است، اما وقتی نظام سیاسی به گونه‌ای باشد که از این فرد حمایت کرده نتواند، می‌تواند به شکست روحی و روانی او نیز منجر شود.
مخالفان و موافقان نظام‌های سیاسی متفاوت، که برخی صبغه‌ی سوسیالیستی دارند و برخی صبغه‌ی کاپیتالیستی، به طور شدیدی با هم مباحثه می‌کنند که در چنین موردی چه کار مهم است که باید انجام شود. من تا حالا در تحقیقات خود به نتیجه‌ی مشخصی نرسیده ام که بتوانم بگویم کدام راه‌حل برای رسیدگی به چنین معضل می‌تواند مفید باشد. از لحاظ روان‌شناسی می‌توان تجویزهایی داشت، اما این تجویزها نمی‌توانند مشکل را به کلی رفع کنند. با این تجویزها می‌توان یک نوع عمل تسکینی انجام داد و یا به تقویت روحی فرد پرداخت. فکر می‌کنم شما در این بحثی که مطرح کرده اید، به دنبال این ترس نیز نیستید. چون شما حوزه‌ی کار تان متفاوت است و می‌خواهید به ترس‌هایی بپردازید که در حوزه‌ی روابط گروهی و اجتماعی مطرح می‌شوند.
دیوید برگ گفت: ترس‌های گروهی و اجتماعی هم ترس‌های خطرناک اند و هم راه‌حل‌هایی می‌توان برای آنها پیدا کرد که هر چند دشواری داشته باشند، اما غیرممکن نیستند. تجربه‌ی بشر در طول تاریخ آن در واقع مقابله با همین ترس‌های گروهی و اجتماعی بوده است و دیده شده است که این ترس‌ها به گونه‌های مختلف پاسخ یافته اند. می‌توان گفت که راه‌های معقول‌تر و بهتر بشر برای مقابله با ترس‌های گروهی و اجتماعی، در واقع، سیر رشد مدنی و عقلانی بشر را نیز نشان می‌دهد. بشر اولیه همانگونه که در مقابله با ترسی که به طور گروهی و اجتماعی از طبیعت داشت، بر زور و نیروی فزیکی خود تکیه می‌کرد، در مقابله با ترس‌هایی که در روابط آنها با گروه‌ها و اجتماعات دیگر پیش می‌آمد نیز از زور و نیروی فزیکی بیشتر کار می‌گرفت. جنگ‌های قبیلوی اکثراً ریشه‌های ترس گروهی و اجتماعی داشته اند. قبیله‌ای هراس داشت است که قبیله‌ای دیگر بر آنها غلبه کرده و آنها را به نابودی و بدبختی بکشاند. قبیله‌ای ترس داشته که ممکن است قبیله‌ای دیگر زمین و مزارع و چراگاه‌های شان را غصب کند و آنها را به بیچارگی و افلاس بکشاند. قبیله‌ای ترس داشته که ممکن است قبیله‌ای دیگر بر عقیده و سنت‌های اجتماعی شان تعرض کنند و آنها را به پذیرش عقیده‌ و سنت‌های دیگری وادار کند. اینها ریشه‌های اصلی جنگ‌های قبیلوی در گذشته بوده، که اغلب هم نتایج و پیامدهای ناگوار و خونبار داشته اند.
بشر رفته رفته به ایجاد نظام و سیستم‌هایی دست یافته است که با شیوه‌های مختلف این ترس را از روابط گروه‌ها و اجتماعات انسانی برطرف کند. حالا نظر غالب این است که دموکراسی یکی از بهترین نظام‌هایی است که در این امر پیشرفت‌های خوبی را برای جوامع بشری نشان می‌دهد. شما در نظام‌های غیردموکراتیک، بالاخره نیرویی خارج از روابط واقعی و آگاهانه‌ی گروه‌ها و اجتماعات خلق می‌کنید که هرچند در کوتاه‌مدت بتواند جلو بروز منازعات و یا هراس‌های گروهی و اجتماعی را بگیرد، اما در درازمدت ریشه‌ی مشکلات و نزاع‌ها همچنان باقی می‌ماند.
دیوید برگ گفت: دموکراسی خوبی دیگرش این است که امکان رشد و بهبودی راه‌کارهای آن نیز در روابط گروه‌ها و اجتماعات انسانی خلق می‌شود و پیشرفت می‌کند. حالا اگر به طور نسبی نگاه کنید گروه‌ها و اجتماعاتی که در نظام‌های دموکراتیک حضور و فعالیت دارند، هراس کمتری از همدیگر دارند تا گروه‌ها و اجتماعاتی که تحت نظام‌های غیردموکراتیک به سر می‌برند.
***
بحث اینکه چرا گروه‌ها و اجتماعات مختلف از همدیگر می‌ترسند، و چه خلاهایی همچنان در نظام دموکراسی از نوع غربی آن وجود دارد، موضوع دیگری است که در ادامه‌ی نظریات دیوید برگ مطرح شدند و یادداشت دیگری را به طور مستقل به آن اختصاص خواهم داد.


معرفت ابتکاری از درون جامعه است (40)



یک صد و نوزده روز

یادداشت‌هایی از دانشگاه یل (40)

(برگرفته از شماره دوم مجله «آینه معرفت»)


رویش: سلام اهالی معرفت را خدمت تان تقدیم می‌کنم و ممنونم از اینکه حاضر شده اید با نشریه‌ی آینه‌ی معرفت مصاحبه‌ی اختصاصی انجام دهید.
برگ: برای من هم جای خوشحالی است که با شما هستم.
رویش: می‌خواستم بپرسم که تا کنون برداشت تان از معرفت چه بوده است و چه چیزهایی از این مکتب شنیده و خوانده اید؟
برگ: طبیعی است که آشنایی من با معرفت عمیق و همه‌جانبه نیست. من از شما شنیده ام، برخی از ویدیوهایی را که نشان داده اید دیده ام، لینک‌هایی را که از سایت‌های گونه‌گون برایم فرستاده اید مرور کرده ام. اینها همه‌ی معلوماتی است که از معرفت دارم. اما در یک جمله‌ی کوتاه می‌گویم که کار شما شگفت‌انگیز و تشویق‌کننده است. حس می‌کنم کار بزرگی است که کسان زیادی در امریکا دوست دارند از آن باخبر شوند.
رویش: می‌خواهم به عنوان یک پروفیسوری که رشته‌ی اختصاصی‌اش مسایل روان‌شناسی تربیتی و امور مرتبط با اداره و رهبریت است، ارزیابی کلی تان را در مورد کارهای معرفت بدانم.
برگ: بگذارید روال گفت‌وگو را تغییر دهم. شما حتماً از کتاب «سه پیاله چای»، نوشته‌ی گریک مورتنسن اطلاع دارید. او سرباز امریکایی است که در افغانستان به ایجاد چندین مکتب در مناطق جنگ‌زده‌ی جنوب کمک کرده و خاطرات جالبی دارد. کار شما چیزی متفاوت با کاری است که مورتنسن انجام داده است. می‌خواهم از شما بشنوم که تفاوت کار خود با کار او را در چه می‌بینید و قضاوت شما نسبت به کار او چیست؟
رویش: من کتاب مورتنسن را نخوانده ام، اما از دوستانم در اینجا محتوای آن را شنیده ام که در مورد ایجاد مکاتب در مناطقی از افغانستان است. شاید به طور کلی بتوانم دو نکته را به عنوان تفاوت کار معرفت با کار مورتنسن بیان کنم: تفاوت اول، این است که کار او به عنوان پروژه‌ای از بیرون عملی شده است و کار معرفت به عنوان ابتکاری از درون جامعه. مورتنسن کار خوبی کرده است که مردم با اهمیت مکتب و آموزش آشنا شوند و اجازه دهند فرزندان شان درس بخوانند و باسواد شوند. این تشویق‌کننده است. اما سوالی که اینگونه کارها خلق می‌کند دوام و ماندگاری آنان بعد از قطع حمایت و نظارت بیرونی است. نمی‌دانم مورتنسن چقدر از ادامه‌ی کارهایش اطمینان دارد. دیدگاه من این است که وقتی خواسته باشیم در جامعه تغییری ایجاد کنیم باید اول جامعه خودش نیاز خود را درک کند و بعد خودش با امکانات اولیه‌ای که در اختیار دارد برای رفع این نیاز اقدام کند. از این مرحله بعد هرگونه کمک و حمایت بیرونی می‌تواند ابتکار داخلی خود جامعه را تقویت کند و حس اعتماد به نفس و مسئولیت‌پذیری آن را ضربه نزند. اما وقتی شما از بیرون بیایید و اول نیاز مردم را برای شان نشان دهید و تعریف کنید و بعد هم خود تان به پاسخ این نیاز بپردازید فکر نمی‌کنم کار موفق و اصلاح‌گرانه‌ای باشد. معرفت، به هیچ کمک بیرونی اتکا نکرده و کوشیده است اول مردم را به درک نیازشان رهنمایی کند و بعد از امکانات خود مردم برای رفع نیاز شان کار بگیرد. ما می‌توانستیم از منابع بیرونی یا دولتی مساعدت بگیریم و برای مردم فقیر مکتب بسازیم، اما این کار چقدر دوام می‌کرد؟ ... برعکس، ما این کار را نکردیم و برای مردم با زبان ساده گفتیم که آموزش و سواد نیاز آنها و فرزندان شان است و برای رفع این نیاز هیچ کسی نیست که دست دراز کند و پاسخ بگوید. گفتیم که هرچند فقیر باشند می‌توانند نان خشک خود را میان شکم و مغز خود تقسیم کنند و برای آینده‌ی بهتر فرزندان خود سرمایه‌گذاری کنند. این بود که وقتی جامعه به حرکت افتاد هر کمک و مساعدتی دیگر که از دست ما برآمد برای شان فراهم کردیم تا در ابتکار و حرکت خود تشویق شوند و از پا نیفتند. این است که حالا معرفت به یک نهاد نسبتاً خودکفا و متکی‌به‌خود تبدیل شده است.
تفاوت دوم، در مورد نگاه نسبت به آموزش است. معرفت آموزش برای آموزش را کافی نمی‌داند. فکر می‌کنم یک ذهنیت سطحی گاهی شکل می‌گیرد که گویا اگر مکتب ساخته شود و مردم باسواد شوند تمام مشکلات حل می‌شود. بلی، قبول دارم که آموزش و سواد گام اول و کلیدی است، اما همه‌چیز نیست. اینگونه نیست که وقتی مردم باسواد شوند دیگر به افراطیت و نفرت و خصومت و انتقام‌جویی متوسل نمی‌شوند و مشکلات حل می‌شود. ایران اکنون مشکل سواد و خواندن و نوشتن ندارد، اما به این معنا نیست که کسی با این جامعه مشکل هم ندارد. ونزویلا و فلسطین و چین و کوریای شمالی و جاهای دیگر هم به خاطر بی‌سوادی نیست که با مشکلات زیادی مواجه اند یا دیگران را با مشکل مواجه می‌سازند. با این ذهنیت که گویا سواد و آموزش معجره می‌کند می‌توانیم برای طالبان هم امکانات خوبی فراهم کنیم. مثلاً وقتی طالبان بخواهند برای مردم در برابر دنیا نفرت‌پراکنی کنند می‌توانند اطلاعیه‌ و شب‌نامه‌ای منتشر کنند و یا کتاب و جزوه‌ای بنویسند و در اختیار مردم قرار دهند. فکر می‌کنیم مردم باسواد از این نوشته‌ها بیشتر متأثر می‌شوند یا بی‌سواد؟ به این لحاظ کار مورتنسن سواد و آموزش فراهم می‌کند اما سوال‌های دیگر را بی‌پاسخ می‌گذارد. معرفت، برعکس، آموزش برای آموزش نداشته و کوشیده است در نظام آموزشی خود برای دانش‌آموزان و جامعه قدرت دید و فکر کردن و انتخاب کردن نیز فراهم کند. به همین لحاظ، معرفت مکتبی شده است که از استادان تا دانش‌آموزان و خانواده‌های آنان را در پروسه‌ی آموزش و درک و انتخاب به طور همزمان رشد داده است و به نظر نمی‌رسد که از این نظام آموزشی افرادی مانند طالبان و یا فرهنگ نفرت‌ و هراس و روحیه‌ی انتقام‌‌جویی سر بلند کند.
برگ: نکته‌های خوبی را گفتید که من خوشحالم آنها را می‌شنوم. از همین جاست که می‌گویم کار معرفت یک نمونه‌ی خوب است و ما باید بیشتر از شما بشنویم که چگونه توانسته اید همچون دیدگاه خوب و اثرگذاری را پرورش دهید. نکته‌ی جالب برای من در تمام این موارد، چیزی است که در صحبت دیروز نیز با شما مطرح کردم. معرفت یکی از اساسی‌ترین کارهایی را که به نظر من در امر تغییر در جامعه مهم است، انجام داده است و آن راه‌انداختن بحث‌ها و گفتمان‌های درون‌گروهی است. مسایلی که به معنای واقعی کلمه در جامعه تغییر ایجاد می‌کنند از بیرون آورده نمی‌شوند. نمی‌گویم که جوهر اندیشه و فکر از بیرون نمی‌آید، می‌گویم که انتقال دهنده‌ی این افکار و اندیشه‌ها و کسانی که باید آنها را با زبان مردم بیان کنند و مردم را نسبت به آنها حساس و جدی بسازند از درون خود جامعه بیرون می‌شوند. اگر شما به تاریخ تحولات بزرگ در جوامع بشری نگاه کنید متوجه می‌شوید که نیاز به تغییر و تحول در ابتدا توسط خود اندیشمندان و روشنفکرانی مطرح شده که از میان خود آن جوامع سر بلند کرده اند. برای من جالب بود که زمانی در بحث‌های یک استاد در مورد تاریخ و اندیشه‌های اسلام شرکت می‌کردم و از او شنیدم که از قرآن نقل قول می‌کرد و می‌گفت که ما برای هر جامعه و مردمی پیامبرانی را از میان خود شان فرستاده ایم که با زبان خود شان برای آنها سخن بگویند. این جمله برای من خیلی مهم و هیجان‌انگیز بود. این در واقع بخشی از همان تیوری‌ای است که من در مورد هنر رهبری دارم و دیروز به تفصیل در مورد آن صحبت کردیم. سخن با زبان مردم به معنای این نیست که تنها عربی یا انگلیسی یا فارسی بگوید. به معنای این است که به گونه‌ای سخن بگوید که برای مردم قابل درک و پذیرش باشد. اینگونه نیست که هر کسی انگلیسی گفت مردم حرف او را می‌فهمند و مهم‌تر از آن، حرف او را قبول می‌کنند. نه خیر. برای اینکه مردم حرف کسی را بفهمند و قبول کنند به پیش‌زمینه‌هایی ضرورت دارند که این فرد را برای مردم مورد اعتماد و قابل قبول می‌سازد. معرفت به نظر من در این زمینه از یک اصل علمی بسیار عالی و درخشان پیروی کرده و کار گرفته است.
بگذارید بگویم که در مرحله‌ی اول وقتی در شرح کارهای شما از سوی برنامه‌ی ورلدفیلوز خواندم که کار آموزشی می‌کنید و اومانیسم و حقوق بشر و دموکراسی را در برنامه‌های خویش تعقیب کرده اید و به آموزش بهتر در افغانستان اهمیت قایل هستید، چیز خاصی به ذهنم نرسید جز اینکه بگویم کار خوبی است و باید مورد توجه قرار گیرد. اما وقتی با شما و دیدگاه‌های تان آشنا شدم و مطالب بیشتری در مورد معرفت خواندم و شنیدم، به نکته‌های جالب‌تری رسیدم که علاقه‌ام را بیشتر کرد. دیروز وقتی با شما صحبت می‌کردم خیلی دیر متوجه شدم که به جای یک ساعت، بیشتر از دو و نیم ساعت را با هم گفت‌وگو کرده بودیم. این نشانه‌ی اهمیتی است که کارهای معرفت و تحولات افغانستان برای من پیدا کرده است. من خیلی خوشحال شدم که فرصت یافتیم در مورد تجربه‌ها و دیدگاه‌های شما با هم صحبت کنیم و آنها را بررسی کرده و در مورد آنها ابراز نظر کنیم. دیدگاه معرفت در مورد آموزش برای من خیلی مهم است. مثلاً ما در کشور خود و در نظام آموزشی خود بیشتر بر خواندن و نوشتن و حساب کردن تأکید می‌کنیم. این همه‌ی چیزهایی است که دوست داریم بچه‌های ما یاد بگیرند. فکر می‌کنیم بقیه را خود شان وقتی بزرگ شدند یا به دانشگاه رفتند، می‌توانند بفهمند. حالانکه چنین نیست. شما برعلاوه‌ی اینها، به مفاهیم دیگری هم توجه کرده اید که ما آن را آموزش شهروندی می‌گوییم. شما کوشیده اید در یک جامعه‌ی پس از جنگ و بحران، حس مسئولیت شهروندی را زنده کنید و برای بچه‌ها کمک کنید که به نقش و مسئولیت خود در زندگی اجتماعی و مدنی توجه کنند. این کار خیلی مهمی است و به همین دلیل برای من شگفت‌انگیز نیست که دانش‌آموزان شما برای اصلاح قانون پیشگام می‌شوند و یا در مورد مسایل مختلف دینی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بحث و مباحثه می‌کنند. من در یکی از ویدیوهایی که از یوتیوب گرفتم محافلی را که در آنها خانواده‌ها جمع شده و به آهنگ و موسیقی و سخنرانی گوش می‌دادند، تماشا کردم. برای من خیلی معنادار بود، چون می‌دیدم که این آموزش از بچه‌ها به خانواده‌ها انتقال یافته و این برخلاف تصویر غالبی است که در اذهان مردم اینجا وجود دارد که گویا در افغانستان با جامعه‌ای بسته و متعصب و سخت‌گیر طرف هستیم. در جمع‌بندی نظریات خود بگویم که من از کار شما بوی ابتکار و نوآوری و خلاقیت خوبی را ملاحظه کرده ام و امیدوارم که موفق باشید.
رویش: نقطه‌های ضعف و چالش‌هایی را که با توجه به شرایط خاص افغانستان در برابر کارهای معرفت می‌بینید، چگونه بررسی می‌کنید؟
برگ: در این زمینه باید بیشتر تحقیق کنیم و بیشتر بفهمیم. اعتراف می‌کنم که معلومات من در مورد افغانستان و شرایط و زمینه‌های آن دقیق و جامع نیست. اصولاً حوزه‌ی کار من جاهای دیگری بوده است. تازگی‌ها اندک چیزهایی را در مورد افغانستان و وضعیت آن می‌شنوم که به هر حال، نشان می‌دهد هنوز هم دشواری‌های زیادی آنجا وجود دارد. اگر شما خود تان از دشواری‌های کار در یک جامعه‌ی پس از جنگ سخن نمی‌گفتید شاید می‌توانستم بگویم که در همچون جوامع نباید بیش از حد دچار خوش‌بینی شد و فکر کرد که نمونه‌های موفق به سادگی می‌توانند به موفقیت خود دوام دهند و دچار آسیب نشوند. خوشحالم که معرفت هم بیشتر از من به این نکته واقف بوده و اداره‌ی امور این مکتب نشان می‌دهد که از کنار دشواری‌ها به خوبی عبور کرده است و راه‌حل‌های معقولی را پیدا کرده است. من چالش عمده در برابر معرفت را گسترش آن از یک کار نمونه‌ی آموزشی به یک حرکت بزرگ‌تری می‌بینم که حوزه‌ی وسیع‌تری را در جامعه فرا بگیرد. من از این سخن دیروز شما خوشم آمد که با امیدواری گفتید وقتی نمونه‌ای در یک جا موفق شد به معنای آن است که در جای دیگر هم می‌تواند موفق باشد. اما این را هم بگویم که هر نمونه‌ای برای موفق شدن خود به افرادی ضرورت دارد که این نمونه را عملی کنند. کار شما استثنا نیست، اما به معنای این هم نیست که در هر جایی به سادگی عملی می‌شود. من این را به عنوان یک کار و مسئولیت دیگر شما می‌دانم که چگونه می‌توانید نمونه‌ی حرکت معرفت را برای دیگران هم انتقال دهید و کمک کنید که دیگران هم از این الگو پیروی کنند. من در نگرانی دیگر شما هم شریک هستم که گفتید ساختن نظام کادری خوب به دلیل فقر جامعه دشواری‌هایی را در برابر شما قرار داده است. اما حس می‌کنم که شما با کاری که داشته اید، این امیدواری را خلق کرده اید که نظام کادری معرفت هم روز به روز بهتر شود.
بگذارید بگویم که مهم‌ترین کار در معرفت، جلب توجه و حمایت اجتماعی برای کاری است که متعلق به خود مردم است. من این گام را خیلی ارزنده و مهم می‌دانم. جوامع عقب‌مانده و فقیر ضرورت دارند که به این مرحله برسند که از کارها و سرمایه‌ها و ابتکارات شان با امکانات و توانمندی‌های خود شان حمایت کنند. اما این را هم بگویم که هیچ جامعه‌ای از فقر و عقب‌ماندگی نجات پیدا نمی‌کند مگر اینکه بچه‌ها و جوانان شان قدرت فکر کردن و آموختن و انتخاب کردن پیدا کنند. این پروسه‌ای طولانی است، اما کاری مهم است. شما در معرفت این کار را کرده اید و باید این نمونه عمومیت پیدا کند. کارهای خوب اگر عمومیت پیدا نکنند آسیب‌پذیر می‌شوند.
رویش: برای بهبودی و موفقیت بیشتر معرفت چه پیشنهاداتی دارید که باید مورد توجه قرار گیرند؟
برگ: حس می‌کنم معرفت برای ادامه‌ی موفقیت‌های خود ضرورت دارد نمونه‌هایی را که تا حالا برای کار خود داشته است اهمیت بدهد و مطابق تجربه‌هایی که به دست آورده به بازسازی و رشد خود دوام دهد. شما گاهی از ضعف‌های ساختاری و نهادی و این چیزها حرف می‌زنید، اما فکر می‌کنم این ضعف‌ها امور طبیعی و قابل درک اند. مهم این است که وقتی ضعفی را در بخشی از کار تان متوجه شدید، برای آن راه حل و چاره پیدا کنید. اگر شما به تاریخچه‌ی دانشگاه یل نگاه کنید، می‌بینید که در اینجا هم سال‌های طولانی گذشته است که اندک اندک اصلاحات پیش بیاید و یک مرکز ساده به یک دانشگاه بزرگ و معتبر تبدیل شود. حتماً خوانده اید که این دانشگاه در ابتدا به عنوان یک مرکز برای تربیت کشیش‌ها و مأمورین دولتی مطابق آیین کلیسا ایجاد شده بود. حالا از آن زمان سال‌ها و بلکه حدود سه قرن می‌گذرد که دانشگاه یل ساخته شده است. معرفت، به گفته‌ی خود شما تنها هفت هشت سال عمر دارد. باید مراقبت‌های تان از این کار را بیشتر کنید و بگذارید به طور طبیعی و سالم رشد کند. یک پشنهاد خوب هم برای مراکز آموزشی این است که از دانش‌آموزان و کادرهایی که تربیت می‌کنند، به طور مداوم خبرگیری داشته باشند و آنها را در برنامه‌های خود شریک نگه دارند. تربیت‌یافتگان یک مرکز، هم قدرت درک مرکز را بیشتر دارند و هم می‌توانند در غنامندی آن نقش موثرتر بر عهده گیرند.
رویش: از اینکه حاضر شدید در این گفت‌وگو شرکت کنید متشکرم و دوست دارم آخرین سخن تان برای دانش‌آموزان و استادان معرفت را بشنوم.
برگ: من احساس خوشی می‌کنم که از طریق شما و این گفت‌وگو با دانش‌آموزان و معلمان مکتب معرفت سخن گفتم. در جمع‌بندی حرف‌های خود می‌گویم: کاری که تغییر ایجاد می‌کند، کار ارزنده و قابل قدر است. به کار خود اهمیت قایل شوید و آن را غنی‌تر بسازید.