زمستان 1371 زمستان سخت و دشواري بود. هوا سرد بود يا گرم، هيچ نميدانم؛ اما فوقالعاده عبوس و خشن و بيرحم بود. در همين زمستان فاجعهی افشار روي داد و هزاران انسان در يك شب كشته و مجروح و اسير و آواره شدند. به تاريخ هفتم دلو همين سال، شاهد يكي از بدترين حادثهها در زندگيم بودم: حادثهی انفجار يك راكت، و بعد، انفجار مرگ در يك خانواده. اين قصه چشمديدي از همين حادثه است كه از روي دفترچهی يادداشتهايم پرداخته ام.
***
پس از يك ساعت، وقتي صداي انفجار را شنيدم، به سرعت برگشتم. تمام حويلي پوشيده از گرد و خاك و دود و بوي باروت بود. گوشهاي از اتاق فرو غلطيده و همه جا در ماتم غرق بود: از تمام خانوادهی هفتنفري فقط دو زن كه از فرط ناله داشتند غش ميكردند، چند قطره خون و چند تكه گوشت در يك گوشهی اتاق، باقي مانده بود. جمعي از همسايهها مأيوسانه ميكوشيدند بقاياي اجساد را جمع كنند.
عليجمعه را ديدم كه هنوز در بسترش دراز كشيده و با چشمان باز به نقطهاي خيره مانده است. همين چند لحظه قبل، وقتي از نزدش رفتم، دعا ميكرد كه خدا او را از رنج اين زندگي نجات دهد. ميگفت: «حوصلهام سر رسيده است. ديگر نميتوانم طاقت كنم.» او در جريان انفجار يك سكر در خانهاش از كمر پايين فلج شده بود. تقريباً شش ماه بود كه با همين حالت فلج در بستر خوابيده و مايهی عذاب خود و خانوادهاش بود.
دنيا پيش چشمم تاريكي ميكرد. پاهايم سست شده بود. نميدانستم چه و به كي كمك كنم. به مشكل نزديكتر رفتم. نزديك بستر عليجمعه نشستم و گرد و خاك را از روي لحافش دور كردم. وقتي دستم را روي پيشانيش گذاشتم، پيشانيش هنوز گرم بود. در همين حال، نميدانم چطور شد كه يك بار متوجه نگاهش شدم كه به گوشهاي از اتاق خيره مانده بود. خط نگاهش را تعقيب كردم. چشمانم به گيسواني افتيد كه از ميان خاك نمايان بود. به سرعت دويدم. اما دستانم فقط تكهاي از سر شكسته و بريدهشدهاي را برداشت كه متعلق به زينب، دختر هفتسالهی خانواده بود. پيرمرد نيز در آخرين لحظات بدون آنكه كاري از دستش بيايد، به اين گيسوها خيره شده و در همان حال، سكته كرده بود.
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه
مادربزرگ! چرا نمیتوانی بخوانی تا بفهمی؟!
وقتی به واشنگتن نزدیک شدیم، سخن مادربزرگم را در ذهنم مرور کردم: «دختری تنها در شهر کافر!». آیا مادربزرگم در اضطراب و دلهرههایش راست بوده است؟ ...
سفر طولانی و پایان ناپذیر مینمود: شاید بیش از پانزده ساعت. در نیمههای راه بودم که به سردرد شدیدی گرفتار شدم. نمیدانم چرا. راضیه کنارم نشسته بود و همچون مادرم، مادربزرگم، سرم را روی زانوهایش گذاشت تا بخوابم. سرم را با تکهای بسته بودم. معلم ما مرا دید و فوری رفت از خدمهی پرواز تابلیتی بگیرد تا آرامبخش باشد. تابلیت فوری کار خود را کرد و من به خواب عمیقی رفتم. وقتی چشم گشودم هنوز سرم روی زانوهای راضیه بود. خودش نخوابیده بود. اثر خستگی نیز در چشمانش دیده نمیشد. دست مهربانش، هرچند کوچکتر از دستان مادربزرگم، پیشانی و موهایم را لمس میکرد. با چشم گشودن من لبخند آرامی بر لبانش نشست. شاید در دلش گفت: خوب شد دخترش در هواپیما نمرد! ... من هم لبخند زدم. معلم ما از قول مسیح میگفت: با دست پرخون خون شسته نمیشود. او برای تشویق ما به پرهیز از خشونت و نفرت و انتقام این حرف را میگفت. اینجا خشونت و نفرت و انتقام نبود. محبت و پاداش محبت بود. هرچند خون را با خون نمیتوان شست، لبخند را با لبخند میتوان پاسخ گفت. با خود گفتم: هر چند برای اولین بار باشد، در برابر حرف استادم حرفی پیدا کردم که به درد میخورد! ادامه مطلب....
واشنگتن: اولین گام، اولین برداشت...
در حالی وارد شهر واشنگتن میشدیم که آسمان به سمت سرخ شدن و طلوعی دوباره پیش میرفت. ساعت چیزی حدود شش صبح را نشان میداد. بعد از بازرسی پاسپورتها و لوازم، در سالن انتظار با آقای جیفسترن، الن هیو، خانم سایه و خانم لارین مواجه شدیم. جیف را از قبل میشناختیم، اما سه همراه دیگرش را برای اولین بار بود که میدیدیم. در این میان، سایه، خانم جوان ایرانی بود که گفت اهل اهواز است و بیست و هشت سال میشود از ایران گریخته و به امریکا پناه آورده است. او گفت که در موقع فرار تنها یک سال داشته است.
سعید و استاد هادی را در آخرین محل بازرسی از بقیه جدا کرده و به اتاقی دیگر فرستادند. بیرون آمدن آنها طول کشید. نمیدانستیم چه شده است. آنها را بدون کدام حرف و کلام خاصی فرستادند و برای ما نیز اجازه ندادند که از آنها خبر و احوالی بگیریم. تا سعید و استاد هادی برگشتند، با جیف و همراهان او در سالن منتظر ماندیم و از هر دری صحبت شد و دلگرمی و صمیمیتهای شان را تحویل گرفتیم.
جیف را از حدود سه سال است که میشناسیم. او همراه با جنیت برانگرس، از استادان و مسئولان دانشگاه امریکایی در کابل، به طور معمول از مکتب دیدار میکرد و با عدهای از دانشآموزان برنامهی خاصی را در بخش درس انگلیسی به پیش میبرد. کسی که اینها را با معرفت آشنا ساخت، آقای نجاتی بود که مکتب معرفت و دانشآموزان همیشه ممنون لطف و بزرگواری او باقی خواهد ماند. جیف از همان زمان، شخصی خونگرم و مهربان و پرانرژی بود. نمیدانم که چد شد این افراد، فقط با یک بار آمدن در مکتب و دیدار با مسئولان و استادان ما، اینهمه احساس تعلق و نزدیکی پیدا کردند. حالا جنیت از تمام برنامههای دانشگاه امریکایی بیرون رفته و در امریکا دوران بازنشستگی خود را با شوهرش که استادی هالندی الاصل بود، سپری میکند. اما تعلق و ارتباطش را هنوز با ما و مکتب و بچهها حفظ کرده است. او یکی از کسانی است که از ناهید و ابوذر که حالا در برنامهی یکسالهی تحصیلی در امریکا به سر میبرند، مثل یک مادر مراقبت میکند. ناهید از خاطرهاش با جنیت یاد میکرد که در مراسم خداحافظی در دانشگاه امریکایی چقدر گریسته و گفته بود که وقتی آنجا آمدید، فکر کنید یک مادر و یک خواهر تان منتظر شماست. جنیت در کلاسهای درس خود پیامی سرشار از مهر و عطوفت و مهربانی نسبت به انسان داشت. اینجا شنیدیم که او برای دیدار ما به فیلادلفیا هم میآید. خبری که ما را غرق سرور و شادمانی و افتخار میکند. ادامه مطلب ....
سعید مددی
با سلام و درود بر همهی دوستانی که از طریق این صفحه با ما همراهی دارند. از مسئولان محترم سایت نیز سپاسگزاریم که این فرصت را برای ما دادند تا تجربیات و برداشتهای خود از این سفر را با دوستانیکه عطشی برای دانستن، انگیزهای برای حرکت، و امیدی به آینده دارند، در میان بگذاریم.
امسال در کنار درسهای مکتب مصروفیت دیگری نیز داشتیم: برنامهی ویژهی عکاسی که همراه با «لیسه قانون اساسی» در شهر فیلادلفیا در ایالات متحدهی امریکا اجرا میشد. پروژهی عکاسی تحت عنوان «ما مردم» با اشتراک 10 دانشآموز از افغانستان و 10 نفر دیگر از امریکا طراحی شده بود. محتوای اصلی این برنامه را تبادلهی فرهنگی میان اقلیتها در هر دو کشور تشکیل میداد. به عبارتی دیگر، از دید اقلیتها به زندگی و نیازمندیهای عصر جدید نگاه میشد.
در لیسه عالی معرفت، پس از سپری نمودن یک سلسله امتحانات، 10 تن برای اشتراک در این برنامه انتخاب شدند که من نیز یکی از آنها بودم.
دو روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری، برنامه به صورت عملی آغاز شد. راستش، من در اوایل این برنامه را زیاد جدی نمیگرفتم، اما هر چه میگذشت، پیام و محتوای آن برایم عمیقتر میشد و هر روز چیز تازهای را متوجه میشدم که مرا نسبت به برنامه علاقهمند میساخت.
وقتی کمره را به گردنم میانداختم و برای عکاسی به این گوشه و آن گوشهی محله و شهر سر میزدم، همه چیز با من صحبت میکرد و هر چیزی حنجرهای میشد که حقیقتی و دردی را فریاد میکرد. نگاهها، صداها، چهرهها و..... و لنز کمره به یک عینک جادویی تبدیل میشد که با آن هر روز و هر لحظه میتوانستم دریافتهای تازهای داشته باشم. حقایق بیشماری را که پیش از این به سادگی و با بیاعتنایی از کنارش میگذشتم، لنز کمره برایم نشان میداد و کم کم باورهایم را نسبت به خودم و مردمم تغییر میداد. ادامه مطلب ...
دختری تنها، در شهر کافر!
امروز شنبه، 6 مارچ، یک روز بارانی است. درست دو روز مانده به حرکت. بعد ازانجام کارهای باقیمانده که هنوز هم تکمیل نشده است، همهی ما، بیرون از اتاق انترنیت و کامپیوتر، پا به زمینی گذاشتیم که کاملاً با گریهی آسمان نرم شده است. از میان گِل و لای به طرف خانههایمان روان شدیم. من هم بعد از رسیدن به خانه و کمی استراحت، کتابچه ام را گرفته شروع به نوشتن میکنم. پدرم در حال نوشیذن چای است. مادرم به تلویزیون خیره شده و علی هم با کمپیوتر ور میرود. مادربزرگم زیر لب دعا میکند خدا کاری کند تا رفتنم نشود و گاهی هم میگوید: خدایا رحم کن! از روزی که شنیده میخواهم بروم، بیقرار شده و هی دعا برای نرفتنم میکند و میگوید «دختری تنها، در شهر کافر!»............
قلمم را میگیرم و شروع به نوشتن میکنم .... ادامه مطلب....
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را ....
اشکهای من، اشکهای تو، اشکهای بابه، ... همه امروز به هم میرسند. امروز را باری دیگر، میعاد با عدالت نام بگذاریم و در این میعادگاه همدیگر را دریابیم.
دستانم میلرزند. پردهی اشک از پیش چشمانم کنار نمیرود. یکی پیهم. نفسم بند میافتد.... آه، خدا!
میترسم کسی کنارم بیدار شود و سوال همیشگیاش را تکرار کند: آخر، تو را چه شده است؟! ... و من هیچ جوابی نداشته باشم....
اشک، معمولاً در دو وقت سنگینتر میلغزد: یکی وقتی شوق خیلی زیاد شود، و یکی وقت ضعف خیلی زیاد شود. در این دو حالت، آدمی بیچاره میشود. داود گفته بود: «از گریه و از زاری، تامو نموشه کاری».... اما نگفته بود که اگر بیچاره شدی، دستگیرهای غیر از این قطرههای کوچک کجاست تا تو را به آن دریای بزرگ و بیپهنا وصل کند و آرام بخشد؟
امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبلتر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر میکنم. وقتی بیچاره شدیم، دستان خود را به همدیگر بدهیم. بگذار ضعف و ناتوانی ما فاش شود، اما این بهتر است از اینکه روی زمین بمانیم... ادامه مطلب ....
دستانم میلرزند. پردهی اشک از پیش چشمانم کنار نمیرود. یکی پیهم. نفسم بند میافتد.... آه، خدا!
میترسم کسی کنارم بیدار شود و سوال همیشگیاش را تکرار کند: آخر، تو را چه شده است؟! ... و من هیچ جوابی نداشته باشم....
اشک، معمولاً در دو وقت سنگینتر میلغزد: یکی وقتی شوق خیلی زیاد شود، و یکی وقت ضعف خیلی زیاد شود. در این دو حالت، آدمی بیچاره میشود. داود گفته بود: «از گریه و از زاری، تامو نموشه کاری».... اما نگفته بود که اگر بیچاره شدی، دستگیرهای غیر از این قطرههای کوچک کجاست تا تو را به آن دریای بزرگ و بیپهنا وصل کند و آرام بخشد؟
امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبلتر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر میکنم. وقتی بیچاره شدیم، دستان خود را به همدیگر بدهیم. بگذار ضعف و ناتوانی ما فاش شود، اما این بهتر است از اینکه روی زمین بمانیم... ادامه مطلب ....
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را ....

اشکهای من، اشکهای تو، اشکهای بابه، ... همه امروز به هم میرسند. امروز را باری دیگر، میعاد با عدالت نام بگذاریم و در این میعادگاه همدیگر را دریابیم.
دستانم میلرزند. پردهی اشک از پیش چشمانم کنار نمیرود. یکی پیهم. نفسم بند میافتد.... آه، خدا!
میترسم کسی کنارم بیدار شود و سوال همیشگیاش را تکرار کند: آخر، تو را چه شده است؟! ... و من هیچ جوابی نداشته باشم....
اشک، معمولاً در دو وقت سنگینتر میلغزد: یکی وقتی شوق خیلی زیاد شود، و یکی وقت ضعف خیلی زیاد شود. در این دو حالت، آدمی بیچاره میشود. داود گفته بود: «از گریه و از زاری، تامو نموشه کاری».... اما نگفته بود که اگر بیچاره شدی، دستگیرهای غیر از این قطرههای کوچک کجاست تا تو را به آن دریای بزرگ و بیپهنا وصل کند و آرام بخشد؟
امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبلتر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر میکنم. وقتی بیچاره شدیم، دستان خود را به همدیگر بدهیم. بگذار ضعف و ناتوانی ما فاش شود، اما این بهتر است از اینکه روی زمین بمانیم... ادامه مطلب ....
«ما مردم»، بعد از پانزده سال
«ما مردم» یعنی چه؟

نسیم فکرت، وبلاگنویس معروف افغان، زمانی به یکی از نقاط دورافتاده افغانستان سفر کرده بود تا تصویر و گزارش تهیه کند. مردمانی که در محل بودند او را نشناخته و فکر کرده بودند از چین و یا کدام کشوری دیگر است. وقتی او گفته بود من از افغانستانم به تعجب افتاده بودند که یعنی چه؟ از کجای افغانستان؟
نسیم از این خاطره بارها یاد میکرد. با همین اندیشه سوالی به ذهنش رسید که چگونه میشود باور کرد که مردمان یک کشور این همه از همدیگر بیخبر باشند و ندانند که در این یا آن گوشهی کشور شان چه کسانی زندگی میکنند. با این سوال، او به طرحی رسید: عکسهایی از گوشه و کنار کشور گرفته شود و در جاهای مختلف نمایش داده شود. به نظر او، ارتباط به همین گونه برقرار میشود و آدمها به همین گونه همدیگر را در مییابند.
طرح نسیم، زیربنای پروژه مشترکی شد که به همکاری جف سترن و جو، از مسئولان مرکز قانون اساسی در فلادیلفیا به راه افتاد.
در دیداری که جو و جیف تابستان سال 1387 خورشیدی از کابل داشتند سری هم به مکتب/ مدرسه معرفت زدند. برنامههای آموزش مدنی در معرفت و تلاشی که در این مکتب برای زدودن آثار خشونت و نفرت و انتقامجویی میشد، آنها را به شوق انداخت که در مورد یک کار مشترک بین معرفت و مکتب قانون اساسی در فلادیلفیا فکر شود. ادامه مطلب ...
۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
بیاموزید چگونه مشکل را حل کنید
فریده جان،
این گفتگو را سال گذشته با تو داشتم. اکنون که وبلاگم را از بلاگفا به بلاگسپات منتقل کرده ام، این گفتگو را نیز برای مرور دوباره خدمتت تقدیم میکنم. از این مکالمه خیلی چیزها آموختم. میتوانی حدس بزنی که دوستانت در معرفت نیز از گفتههایت چقدر الهام گرفتند. حدس میزنم خودت از آن زمان تا حالا راه درازی را به جلو آمده ای. بگذار این گفتگو هم اینجا باشد تا با آن خودت را بیشتر محک بزنی. گزارش سفرت به کویت را نیز به اینجا منتقل خواهم کرد. چند تا از نوشته های دیگر خودم نیز که شکل خاطره گونه دارند، با مساعدت فرصت به اینجا کوچ می کنند. از جمله «زندگی جنگ است و دیگر هیچ!»... ادامه مطلب ...
امریکا: سرزمین آیدیال ها و واقعیت ها
(اخیراً سفری در همراهی با نه نفر از دانشآموزان معرفت به ایالات متحدهی امریکا داشتم. سفر پرخاطره و آموزندهای بود. اما من در این سفر آن هیجانی را نداشتم که در سال 2002 احساس میکردم. وقتی در سال 2002 از سفر برگشتم، یادداشتهای سفرم را در یک متن طولانی تنظیم کردم که عدهی زیادی از دوستان آن را مرور کردند. باری هم این یادداشت را در بزرگداشت از تحلیف بارک اوباما در اختیار برخی از دوستان قرار دادم. آن شب حس میکردم برگ نوینی در تاریخ بشر داشت رقم میخورد. وقتی از تلويزيون به مراسم تحليف بارك حسين اوباما نگاه ميكردم، تصوير تاريخ برايم مغشوش ميشد. هنوز صداي مالكم ايكس را كه فرياد ميزد «ما نگروها» به گوش داشتم. هنوز چهرهي روزا پاركس را كه حق نداشت بعد از يك روز خستگي كارش در كارگاه خياطي زنانه روي صندلي سرويس بنشيند پيش چشم داشتم. هنوز آواز مارتين لوتر كينگ كه در حضور دو صد هزار امريكايي ميگفت: «من آرزويي دارم» در گوشم احساس ميكردم. هنوز هانور تامپسن 9 ساله با دستان زنجيرزده در برابرم ايستاده بود كه به جرم اينكه اجازه داده بود دختر همبازیش گونهی او را ببوسید... با خود فکر میکردم که آيا واقعاً جهان ما با اين سرعت حركت ميكند؟ ... پس ما هنوز در كجاي تاريخ قرار داريم؟ .... اینک به مناسبت سفر اخیر، این یادداشت را در کنار یادداشتهایی که همسفران معرفتم تهیه میکنند، روی صفحه میگذارم. حس میکنم به اینگونه فرصتی مییابم تا تغییری را که در هفت سال اتفاق افتاده است نیز مرور کنم.) ادامه مطلب ...
از کابل تا واشنگتن: فرصتی برای دوستی
اد داشت های این صفحه مربوط به شماری از دانش آموزان افغان (مدرسه معرفت) است که به دعوت مدرسه قانون اساسی فلادلفیا و حمایت مالی موزه این شهر، از کابل به واشنگتن سفر کرده اند.
این دانش آموزان، یک هفته مهمان دختران و پسران هم سن و سال خود بوده اند، از مراکز آموزشی و فرهنگی واشنگتن و فلادلفیا دیدار کرده اند، با مقام هایی آمریکایی گفت و گو کرده اند و در باز گشت به کابل، یاد داشت های خود را برای سایت فارسی بی بی سی فرستاده اند.
نوشته های این صفحه یاد داشت های روزانه این دانش آموزان است که دیدگاهها و دغدغه های آنها را قبل از سفر و در هنگام سفر نشان می دهد.
در یاد داشت ها دانش آموزان افغان سعی کرده اند نشان دهند که فاصله میان کابل واشنگتن چقدر است؟ این دوشهر چه تفاوت هایی دارند، آمریکای قبل از سفر و بعد از سفر برای آنها چقدر متفاوت است و دانش آموزانی که برای اولین بار بیرون از کشور خود و به پایتخت قدرتمند ترین کشور جهان سفر می کنند، دنیای امروز را چگونه می بینند. ادامه مطلب ....
۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه
درس هایی از بابه مزاری .....
(متن نوشتاری سخنرانی به مناسبت سالیاد بابه مزاری در لندن)
به نام خدا، داور و دادگر جاودان،
نهایت متأسفم از اینکه در برنامهی روز چهاردهم مارچ، به دلیل مشکلات تخنیکی موفق نشدم سخنانم را برای دوستان تکمیل کنم. نمیدانم خوب شد یا بد. به هر حال دوست داشتم نکتههایی را که میشود به یاد بابه برای همدیگر گفت، اندکی بیشتر مرور کنیم. هنوز این را هم نمیدانم که سخنانم تا کجا رسید و در کجا قطع شد. بااینهم، تجربهی همراه بودن با کسانی که در یاد بابه خاطرات و تعهدات خود نسبت به عدالت و انسانیت را تکرار میکنند، ارزشمند است.
آنچه را اینجا میخوانید به طور قطع تمام آنچه نیست که در مراسم امروز گفتم و یا میخواستم بگویم. این نوشته لحن و حال و هوای خاص خود را دارد. با این وجود، ترجیح میدهم دریغ و کوتاهیهایم از عدم دسترسی امروز به امکانات بهتر غرض همراه بودن با دوستان را با بازنویسی و نشر این نوشته جبران کنم....
هر وقت به 22 حوت میرسیم، به طور طبیعی، از زمان حال فراتر میرویم و با تاریخ پیوند میخوریم. شاید هر مناسبت تاریخی دیگر نیز همین اثر را داشته باشد، اما برای ما، برای نسل جدید هزاره، 22 حوت، نشانهای از پیوند با زمانی است که حس میکنیم در آن هزینهی «بودن» ما خیلی بیشتر از آن بود که دیگران پرداخت میکردند و یا اکنون خود حاضر به پرداخت آن هستیم.
از 22 حوت 1373 تنها پانزده سال میگذرد. 15 سال زمان زیادی نیست. کسان زیادی هستند که حتی نمیپذیرند فاصلهی 15 سال (از 22 حوت 1373 تا 22 حوت 1388) را فاصلهای میان دو نسل قلمداد کنیم. گفته میشود این زمان اندکتر از آن است که دو نسل را با شاخصههای لازم از همدیگر متفاوت و مجزا کند.
باور من این است که جدایی ما از 22 حوت 1373، تا آن حدی نیست که ما را از 22 حوت بیگانه سازد و یا پیام 22 حوت را برای ما غیر قابل درک جلوه دهد. کسان زیادی هستند که از 22 حوت همه چیز را به یاد دارند. بابه فقط نمادی از خاطرههایی است که در 22 حوت گره خورده اند. او خودش شهید زندهای بود که از روز ورودش به غرب کابل تا زمان خروجش از غرب کابل، با لحظه لحظهی خاطرهها و عبرتهای مردمش نفس کشید و به پیش رفت. او با هر قطره خونی که از رگهای فرزندانش جدا شد، قطره قطره به زمین چکید و با هر زخمی که بر تن هر فرزندش وارد شد، شقه شقه شد و وقتی او در نهایت در هم شکست و بر زمین افتاد، در واقع مردمش در هم شکستند و به زمین افتادند. ادامه مطلب ...
به نام خدا، داور و دادگر جاودان،
نهایت متأسفم از اینکه در برنامهی روز چهاردهم مارچ، به دلیل مشکلات تخنیکی موفق نشدم سخنانم را برای دوستان تکمیل کنم. نمیدانم خوب شد یا بد. به هر حال دوست داشتم نکتههایی را که میشود به یاد بابه برای همدیگر گفت، اندکی بیشتر مرور کنیم. هنوز این را هم نمیدانم که سخنانم تا کجا رسید و در کجا قطع شد. بااینهم، تجربهی همراه بودن با کسانی که در یاد بابه خاطرات و تعهدات خود نسبت به عدالت و انسانیت را تکرار میکنند، ارزشمند است.
آنچه را اینجا میخوانید به طور قطع تمام آنچه نیست که در مراسم امروز گفتم و یا میخواستم بگویم. این نوشته لحن و حال و هوای خاص خود را دارد. با این وجود، ترجیح میدهم دریغ و کوتاهیهایم از عدم دسترسی امروز به امکانات بهتر غرض همراه بودن با دوستان را با بازنویسی و نشر این نوشته جبران کنم....
هر وقت به 22 حوت میرسیم، به طور طبیعی، از زمان حال فراتر میرویم و با تاریخ پیوند میخوریم. شاید هر مناسبت تاریخی دیگر نیز همین اثر را داشته باشد، اما برای ما، برای نسل جدید هزاره، 22 حوت، نشانهای از پیوند با زمانی است که حس میکنیم در آن هزینهی «بودن» ما خیلی بیشتر از آن بود که دیگران پرداخت میکردند و یا اکنون خود حاضر به پرداخت آن هستیم.
از 22 حوت 1373 تنها پانزده سال میگذرد. 15 سال زمان زیادی نیست. کسان زیادی هستند که حتی نمیپذیرند فاصلهی 15 سال (از 22 حوت 1373 تا 22 حوت 1388) را فاصلهای میان دو نسل قلمداد کنیم. گفته میشود این زمان اندکتر از آن است که دو نسل را با شاخصههای لازم از همدیگر متفاوت و مجزا کند.
باور من این است که جدایی ما از 22 حوت 1373، تا آن حدی نیست که ما را از 22 حوت بیگانه سازد و یا پیام 22 حوت را برای ما غیر قابل درک جلوه دهد. کسان زیادی هستند که از 22 حوت همه چیز را به یاد دارند. بابه فقط نمادی از خاطرههایی است که در 22 حوت گره خورده اند. او خودش شهید زندهای بود که از روز ورودش به غرب کابل تا زمان خروجش از غرب کابل، با لحظه لحظهی خاطرهها و عبرتهای مردمش نفس کشید و به پیش رفت. او با هر قطره خونی که از رگهای فرزندانش جدا شد، قطره قطره به زمین چکید و با هر زخمی که بر تن هر فرزندش وارد شد، شقه شقه شد و وقتی او در نهایت در هم شکست و بر زمین افتاد، در واقع مردمش در هم شکستند و به زمین افتادند. ادامه مطلب ...
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
نقشي روي ديوار
به تاريخ 19 جدي 1373، در شدت فقر نان و اميد و عاطفه در كابل، انفجاري در دهن كوچة قلعة وزير متصل به سرك كارته 3 حد اقل هشت آدم را از روي زمين برداشت و به هوا پرتاب كرد. در ميان اين هشت آدم پيرمردي كه سرپرست زن معيوب و سه دختر خوردسالش بود، نيز نيمي به هوا رفت و نيمي روي ديوار نقش شد. با اين قصه چشم خود را ميبندم و خاطرهاي را تجديد ميكنم؛ اما ميخواهم اين سوال را نيز مطرح كنم كه قصههايي از اين دست چند برشي از واقعيتهاي جنگ در كابل خواهند بود؟
***
از روزي كه با او آشنا شدم، تقريباً هر وقتي كه فرصت مييافتم نزدش ميرفتم و او را به حرف ميآوردم. دهن كوچة گلآلود قلعة وزير، نزديك سرك پخته، در كمرة ديوار براي خود جا خوش كرده و بساطش را پهن نموده بود. عينكهايش از همان جنس عينكهاي قديمي بود كه معمولاً پيرمردان بر چشم ميگذارند و دستههاي آن را با تاري پشت گوششان بسته ميكنند. او موچي بود.
آشنايي ما از يك تضادف شروع شد. بوتهايم به دوختن ضرورت داشت. وقتي از ميان تمام موچيها چشمم به او افتاد، پيش رفتم و خواهش كردم كه در دوختن بوتهايم كمك كند. پيرمرد با مهرباني نگاهش را به من دوخت و گفت: «اين كمك نيست. كاري براي خودم است. تشكر هم ندارد.»
از سخنانش بوي عميقي احساس كردم. پهلويش نشستم. گفتم: «به هر حال، براي من كمك است و براي تو كار.»
گفت: «پس هم براي تو و هم براي من كمك است. حساب هر دوي ما برابر، نه كم و نه زياد. خوش شدي؟»
گفتگوي ما از همين جا سر باز كرد. وقتي سخن از جنگ و بدبختي آمد، پرسيدم: «آيا اين جنگها خاتمه خواهد يافت؟»
گفت: «غير از خدا، هيچ چيز نميماند. باور نميكني؟»
گفتم: «جنگها خستهكننده شده اند...»
سخنم را قطع كرد: «خستهكننده شده؟ نه، جنگ آدم ميخورد. حالا در اين شهر هيچ آدم نمانده است. همه تشنة خون شده اند. آدم تشنة خون نيست. از بين مردم فقط كساني خسته شده اند كه خون نميخورند. من اينجا نشسته ام و هر روز شاهد ميشوم كه چند انسان شكار ميشود و به زمين ميافتد...»
پيرمرد گويي تازه به حرف آمده بود. عقدة دلش باز شد و در همان حال كه خود را مصروف دوختن بوتهايم نشان ميداد، گفت: «پانزده سال است كه جز رنج نديدهام. يك بار در زمان كمونيستها مرا بردند و شكنجه كردند، چرا كه آخوند بودم. جهاد شروع شد به صف جهاد پيوستم، اما وقتي گروههاي جهادي زياد شد، مرا به نام «شورايي» تحت فشار گرفتند و گفتند كه مدافع اربابهايم. آواره شدم و به كابل آمدم. پسرانم از ترس جلبي به ايران رفتند. بااينهم، مدتي را راحت و خوش بودم تا اينكه جنگها شروع شد. خانهام راكت خورد، زنم زخمي شد و سه ماه در شفاخانه ماند. حالا او از كمر معيوب است و هيچ كاري از او ساخته نيست. تقريباً يك سال است كه به اين كار مصروفم. هر شب كه به خانه ميروم نميدانم كه براي اين زن بيمار و سه دختر خوردسالم چه ببرم. اين ثمر جنگ است...»
***
آشنايي من با پيرمرد به دوستي تبديل شد. اسم او غلامعلي بود و رضايي تخلص ميكرد. بار اول، از درد و زنج زندگيش گفت، اما پس از آن خيلي حرفهايي ديگر داشت كه بيان تجربههاي بزرگ زندگيش بودند. آدم باسوادي بود. بعدها برايم مكشوف شد كه اهل مطالعه نيز بوده و در خانهاش بيش از پنجصد جلد كتاب دارد. روزي مرا به ديدن كتابهايش برد. نوشتههاي قلميش را نيز نشانم داد. جاي اصليش شهرستان بود. از دوران جنگهاي امير عبدالرحمن خاطرات زيادي داشت. با آنكه سن خودش از شصت سال كمتر بود، ميتوانست تمام حرفهاي تاريخ را به زيبايي حكايت كند. معلومات مذهبيش خيلي زياد بود. از تاريخ اسلام تقريباً به طور كامل آگاهي داشت. از تعصب نفرت داشت و از خلفاي صدر اسلام بالسويه با احترام و بزرگي ياد ميكرد. از رژيم ايران شكايت داشت كه «با گروهبازي شيعهها را تباه كرد».
خزان را با پيرمرد سپري كردم و زمستان سر رسيد. او هنوز در همان نقطهاي كه بود، همهروزه بساطش را پهن ميكرد و بوت ميدوخت. تا اينكه روز سهشنبه، تاريخ نوزدهم جدي، ساعت هشت صبح بود كه صداي چند انفجار پيدرپي اتاق ما را تكان داد. با عجله بيرون رفتم. ديدم كه در دهن كوچة قلعة وزير مردم جمع شده اند. سراسيمه دويدم و خود را داخل جمعيت رساندم. در اثر اين انفجار، شش نفر كراچيوان و دو نفر موچي روي ديوار نقش شده بودند. روي زمين، جايي را كه پيرمرد مينشست، نگاه كردم. جز چند قطره خون در كنار حفرههاي عميقي كه از انفجار بر جاي مانده بود، چيزي به چشم نميخورد. اين قطرات خون يادگار پيرمردي بود كه در اولين روز آشنايي برايم گفته بود: «... جنگ آدم ميخورد ... همه تشنة خون شده اند ... من اينجا نشستهام و هر روز شاهد ميشوم كه چند انسان شكار ميشود و به زمين ميغلطد...»
***
از روزي كه با او آشنا شدم، تقريباً هر وقتي كه فرصت مييافتم نزدش ميرفتم و او را به حرف ميآوردم. دهن كوچة گلآلود قلعة وزير، نزديك سرك پخته، در كمرة ديوار براي خود جا خوش كرده و بساطش را پهن نموده بود. عينكهايش از همان جنس عينكهاي قديمي بود كه معمولاً پيرمردان بر چشم ميگذارند و دستههاي آن را با تاري پشت گوششان بسته ميكنند. او موچي بود.
آشنايي ما از يك تضادف شروع شد. بوتهايم به دوختن ضرورت داشت. وقتي از ميان تمام موچيها چشمم به او افتاد، پيش رفتم و خواهش كردم كه در دوختن بوتهايم كمك كند. پيرمرد با مهرباني نگاهش را به من دوخت و گفت: «اين كمك نيست. كاري براي خودم است. تشكر هم ندارد.»
از سخنانش بوي عميقي احساس كردم. پهلويش نشستم. گفتم: «به هر حال، براي من كمك است و براي تو كار.»
گفت: «پس هم براي تو و هم براي من كمك است. حساب هر دوي ما برابر، نه كم و نه زياد. خوش شدي؟»
گفتگوي ما از همين جا سر باز كرد. وقتي سخن از جنگ و بدبختي آمد، پرسيدم: «آيا اين جنگها خاتمه خواهد يافت؟»
گفت: «غير از خدا، هيچ چيز نميماند. باور نميكني؟»
گفتم: «جنگها خستهكننده شده اند...»
سخنم را قطع كرد: «خستهكننده شده؟ نه، جنگ آدم ميخورد. حالا در اين شهر هيچ آدم نمانده است. همه تشنة خون شده اند. آدم تشنة خون نيست. از بين مردم فقط كساني خسته شده اند كه خون نميخورند. من اينجا نشسته ام و هر روز شاهد ميشوم كه چند انسان شكار ميشود و به زمين ميافتد...»
پيرمرد گويي تازه به حرف آمده بود. عقدة دلش باز شد و در همان حال كه خود را مصروف دوختن بوتهايم نشان ميداد، گفت: «پانزده سال است كه جز رنج نديدهام. يك بار در زمان كمونيستها مرا بردند و شكنجه كردند، چرا كه آخوند بودم. جهاد شروع شد به صف جهاد پيوستم، اما وقتي گروههاي جهادي زياد شد، مرا به نام «شورايي» تحت فشار گرفتند و گفتند كه مدافع اربابهايم. آواره شدم و به كابل آمدم. پسرانم از ترس جلبي به ايران رفتند. بااينهم، مدتي را راحت و خوش بودم تا اينكه جنگها شروع شد. خانهام راكت خورد، زنم زخمي شد و سه ماه در شفاخانه ماند. حالا او از كمر معيوب است و هيچ كاري از او ساخته نيست. تقريباً يك سال است كه به اين كار مصروفم. هر شب كه به خانه ميروم نميدانم كه براي اين زن بيمار و سه دختر خوردسالم چه ببرم. اين ثمر جنگ است...»
***
آشنايي من با پيرمرد به دوستي تبديل شد. اسم او غلامعلي بود و رضايي تخلص ميكرد. بار اول، از درد و زنج زندگيش گفت، اما پس از آن خيلي حرفهايي ديگر داشت كه بيان تجربههاي بزرگ زندگيش بودند. آدم باسوادي بود. بعدها برايم مكشوف شد كه اهل مطالعه نيز بوده و در خانهاش بيش از پنجصد جلد كتاب دارد. روزي مرا به ديدن كتابهايش برد. نوشتههاي قلميش را نيز نشانم داد. جاي اصليش شهرستان بود. از دوران جنگهاي امير عبدالرحمن خاطرات زيادي داشت. با آنكه سن خودش از شصت سال كمتر بود، ميتوانست تمام حرفهاي تاريخ را به زيبايي حكايت كند. معلومات مذهبيش خيلي زياد بود. از تاريخ اسلام تقريباً به طور كامل آگاهي داشت. از تعصب نفرت داشت و از خلفاي صدر اسلام بالسويه با احترام و بزرگي ياد ميكرد. از رژيم ايران شكايت داشت كه «با گروهبازي شيعهها را تباه كرد».
خزان را با پيرمرد سپري كردم و زمستان سر رسيد. او هنوز در همان نقطهاي كه بود، همهروزه بساطش را پهن ميكرد و بوت ميدوخت. تا اينكه روز سهشنبه، تاريخ نوزدهم جدي، ساعت هشت صبح بود كه صداي چند انفجار پيدرپي اتاق ما را تكان داد. با عجله بيرون رفتم. ديدم كه در دهن كوچة قلعة وزير مردم جمع شده اند. سراسيمه دويدم و خود را داخل جمعيت رساندم. در اثر اين انفجار، شش نفر كراچيوان و دو نفر موچي روي ديوار نقش شده بودند. روي زمين، جايي را كه پيرمرد مينشست، نگاه كردم. جز چند قطره خون در كنار حفرههاي عميقي كه از انفجار بر جاي مانده بود، چيزي به چشم نميخورد. اين قطرات خون يادگار پيرمردي بود كه در اولين روز آشنايي برايم گفته بود: «... جنگ آدم ميخورد ... همه تشنة خون شده اند ... من اينجا نشستهام و هر روز شاهد ميشوم كه چند انسان شكار ميشود و به زمين ميغلطد...»
بر بابه مزاری، نشانهی هویت خود سلام میدهم
(متن سخنان زینب حیدری در مراسم سالیاد بابه مزاری در لندن)
(برگرفته از: جمهوری سکوت)
زمان میگذرد. با گذر زمان به 22 حوت میرسیم. 22 حوت ما را به هم وصل میکند. ما در 22 حوت خود را مییابیم و از خود سخن میگوییم. این برکتی از خون جوشانی است که بابه مزاری، پدربزرگ ما، برای ما هدیه کرد.
من خیلی کوچک بودم که بابه در میان ما بود. دو سال یا سه سال بیشتر نداشتم. درست مثل زینبِ بابه. اسم من هم زینب است. با این اسم من و خواهرم، زینب، با همدیگر یکی میشویم. نه تنها در قالب دختر بودن خود، بلکه در قالب زینب بودن و همسن بودن خود نیز.
وقتی بزرگتر شدم، اسم بابه مزاری یکی از اسمهای آشنا در خانهی ما شد. پدرم، مادرم، و هر کسی از نزدیکان خانوادهی ما وقتی اسم او میآمد با حرمت و احترام یادش را گرامی میداشتند.
بعدها وقتی آمدم معرفت، اسم بابه مزاری جزئی از خاطرههای همیشگیام شد. بزرگی و مناعت او را در سخنانش، در اهدافش، در نیت و صمیمیت و تعهدش نسبت به مردم، نسبت به خود، در هر چیزی در اطراف خود مشاهده میکردم.
اسم «بابه مزاری» حس عجیبی به من میداد. حس یگانگی. حس بزرگواری. حس غرور و افتخار. حس دختر بودن، دختر مزاری بودن!
دانستم که او چقدر ناداریهای ما را جبران کرد. من با او فقر خود و خانوادهی خود را از یاد بردم. نان و لباس هنوز هم در خانهی فقیرانهی من با احتیاط وارد میشود. دستان من و مادرم هنوز به سوی نان و لباس با احتیاط دراز میشود. اما حس نمیکنم که این فقر و این ناداری از من چیزی کم میکند یا از من چیزی کم کرده است. گویی، بابه مزاری حس مرا دگرگونه کرده است.
در مکتب ما از بابه مزاری زیاد سخن نمیرود، اما همه جا بوی مزاری میدهد. کتابخانه، کلاس درس، فاصلهی کوتاه میان ما و استادان ما. پل خشک و مسجد امام خمینی و کارته سه و دهمزنگ و سیلو، به نظرم مهبط وحیی میآید که بر سینه و زبان بابه مزاری جاری بود. مگر خدا، با وحی آدمی را زنده نکرد؟ مگر پیام خدا همان نبود که انسان را زنده کرد و انسان را به خودش باورمند ساخت؟ .... بابه مزاری با من چنین کرد. او با نسل من و با مردمی که من با او تعلق دارم، چنین کرد.
بابه مزاری به من محبت را یاد داد. دوست داشتن را. به خاطر دوست داشتن زندگی کردن را. به خاطر دوست داشتن جان دادن را. وقتی به یاد او میافتم حس میکنم بهای سنگینی پرداخته ام. حس میکنم جای خالی او بر قلبم و بر ذهن و روانم سنگینی میکند. با این بها، دیگر نباید هیچ چیزی را از دست بدهم. میگفتند: مسیح کفارهی گناهان آدم را پرداخت. میگفتند: امامحسین کفارهی گناهان امت جدش را پرداخت. به این حرف باور کنم یا باور نکنم، میدانم که بابه مزاری کفارهی رنجهای تاریخ من و مادر و پدرم را پرداخت و بعد از او نباید هیچ چیزی را از دست بدهم.
پدرم هر روز وقتی از کار به خانه بر میگردد، سیمایش پر از گرد و خاک است. خستگی از چهار گوشهی اندامش میریزد. او فیس مکتب من را میدهد. نان و لباس مرا فراهم میکند. من میگویم: تشکر. اما او میگوید: دخترم، تشکر تو وقتی است که از مکتب و دانشگاه موفق برگردی. این حرف پدر من است. اما بابه مزاری نیز با خستگی خود برای من، چیزی بیشتر از آب و نان و لباس و فیس مکتب پرداخت. او برای من نفس کشید و برای من ایستادگی کرد و برای من جان داد.
امروز چه با غرور و افتخار همه جا سخن میگویم. پدرم به من نگاه میکند و به من خیره میشود. او به من لبخند میزند. حس میکنم این نگاه و خیرگی و لبخند او را بابه مزاری برای او، و از طریق او، برای من انتقال داده است.
بابه مزاری مرا هویت بخشیده است. من با این هویت اکنون در جمع همسالان امریکایی خود هستم. از چهار گوشهی دنیا اینجا آمده اند و در مکتب قانون اساسی درس میخوانند. هر کسی چیزی برای افتخار کردن دارد. من هم در کنار آنها، به چیزی افتخار میکنم: به هویتم، و به کاری که با این هویت خود انجام داده ام و یا انجام میدهم.
در اینجا از ابراهام لینکلن یاد میکنند. از جورج واشنتگتن. از بارک اوباما. حس نمیکنم که من در برابر آنها پاک فقیر و بیچاره ام. میگویم کشور من تنها سرزمین کسانی نیست که کشتهی قدرت و نفرت و انتقام اند. کشور من، مال من نیز هست. سرزمین من است. جایی است که من در آن برای اصلاح قانونهای غیرعادلانه تلاش میکنم. جایی است که من در آن هنر لبخند زدن را تمرین میکنم و به دیگران یاد میدهم. کشور من جایی است که در آنجا عدالت معنا دارد. حق معنا دارد. مبارزه معنا دارد. ایستادگی و مقاومت و محبت و خوبی معنا دارد. درس معنا دارد. آموختن معنا دارد.... اینها را همه از بابه مزاری گرفته ام. من سپاسگزار اویم و من وامدار و دیندار اویم. حس میکنم مسئولیتِ بودن بعد از او بر شانههایم سنگینی میکند. راضیه و فاطمه شعر میخوانند و من در شعر شان صدای بابه را میشنوم. او با من حرف میزند. استاد ما از این معجزه به نام تناسخ یاد میکند. بابه در ما زنده میشود.
دوستان و عزیزان من، برادران و پدران من،
برای اینکه قدر بابه را بدانیم برخی وقت لازم است از چشم و نگاه و دل یک دختر، به پدر توجه کنیم. من مادرم را میپرستم. اما پدرم، جایی دارد که من هرگز آن را پر نمیتوانم. به عنوان یک دختر، حس میکنم که میتوانم پایم را به سادگی جای پای مادرم بگذارم و مسئولیت مادرم را بر دوش گیرم. اما حس میکنم برای من خیلی سخت است که جای خالی پدرم را جبران کنم. بابه برای همهی ما، برای همهی دختران، جای خالی پدر را میراث گذاشته است.
من از اینجا بابه را مخاطب قرار میدهم. خواهرم زینب را مخاطب قرار میدهم. مادربزرگ دریادل زینب را مخاطب قرار میدهم. با همهی آنها عهد میکنم که غرور و عزت و بزرگی و محبت بابه را همچون گوهر یگانهی زندگیم همیشه با خود داشته باشم و با خون و صدای خود برای نسلهای بعد انتقال دهم.
بابه زنده است. او در ما زنده است. او در عزت و غرور و صمیمیت و محبت ما زنده است. این روز را به یاد او تجلیل میکنیم و با این روز، او را در خاطرههای خود جاودانه میسازیم.
بر او و بر یاران او سلام میفرستم
تشکر
من خیلی کوچک بودم که بابه در میان ما بود. دو سال یا سه سال بیشتر نداشتم. درست مثل زینبِ بابه. اسم من هم زینب است. با این اسم من و خواهرم، زینب، با همدیگر یکی میشویم. نه تنها در قالب دختر بودن خود، بلکه در قالب زینب بودن و همسن بودن خود نیز.
وقتی بزرگتر شدم، اسم بابه مزاری یکی از اسمهای آشنا در خانهی ما شد. پدرم، مادرم، و هر کسی از نزدیکان خانوادهی ما وقتی اسم او میآمد با حرمت و احترام یادش را گرامی میداشتند.
بعدها وقتی آمدم معرفت، اسم بابه مزاری جزئی از خاطرههای همیشگیام شد. بزرگی و مناعت او را در سخنانش، در اهدافش، در نیت و صمیمیت و تعهدش نسبت به مردم، نسبت به خود، در هر چیزی در اطراف خود مشاهده میکردم.
اسم «بابه مزاری» حس عجیبی به من میداد. حس یگانگی. حس بزرگواری. حس غرور و افتخار. حس دختر بودن، دختر مزاری بودن!
دانستم که او چقدر ناداریهای ما را جبران کرد. من با او فقر خود و خانوادهی خود را از یاد بردم. نان و لباس هنوز هم در خانهی فقیرانهی من با احتیاط وارد میشود. دستان من و مادرم هنوز به سوی نان و لباس با احتیاط دراز میشود. اما حس نمیکنم که این فقر و این ناداری از من چیزی کم میکند یا از من چیزی کم کرده است. گویی، بابه مزاری حس مرا دگرگونه کرده است.
در مکتب ما از بابه مزاری زیاد سخن نمیرود، اما همه جا بوی مزاری میدهد. کتابخانه، کلاس درس، فاصلهی کوتاه میان ما و استادان ما. پل خشک و مسجد امام خمینی و کارته سه و دهمزنگ و سیلو، به نظرم مهبط وحیی میآید که بر سینه و زبان بابه مزاری جاری بود. مگر خدا، با وحی آدمی را زنده نکرد؟ مگر پیام خدا همان نبود که انسان را زنده کرد و انسان را به خودش باورمند ساخت؟ .... بابه مزاری با من چنین کرد. او با نسل من و با مردمی که من با او تعلق دارم، چنین کرد.
بابه مزاری به من محبت را یاد داد. دوست داشتن را. به خاطر دوست داشتن زندگی کردن را. به خاطر دوست داشتن جان دادن را. وقتی به یاد او میافتم حس میکنم بهای سنگینی پرداخته ام. حس میکنم جای خالی او بر قلبم و بر ذهن و روانم سنگینی میکند. با این بها، دیگر نباید هیچ چیزی را از دست بدهم. میگفتند: مسیح کفارهی گناهان آدم را پرداخت. میگفتند: امامحسین کفارهی گناهان امت جدش را پرداخت. به این حرف باور کنم یا باور نکنم، میدانم که بابه مزاری کفارهی رنجهای تاریخ من و مادر و پدرم را پرداخت و بعد از او نباید هیچ چیزی را از دست بدهم.
پدرم هر روز وقتی از کار به خانه بر میگردد، سیمایش پر از گرد و خاک است. خستگی از چهار گوشهی اندامش میریزد. او فیس مکتب من را میدهد. نان و لباس مرا فراهم میکند. من میگویم: تشکر. اما او میگوید: دخترم، تشکر تو وقتی است که از مکتب و دانشگاه موفق برگردی. این حرف پدر من است. اما بابه مزاری نیز با خستگی خود برای من، چیزی بیشتر از آب و نان و لباس و فیس مکتب پرداخت. او برای من نفس کشید و برای من ایستادگی کرد و برای من جان داد.
امروز چه با غرور و افتخار همه جا سخن میگویم. پدرم به من نگاه میکند و به من خیره میشود. او به من لبخند میزند. حس میکنم این نگاه و خیرگی و لبخند او را بابه مزاری برای او، و از طریق او، برای من انتقال داده است.
بابه مزاری مرا هویت بخشیده است. من با این هویت اکنون در جمع همسالان امریکایی خود هستم. از چهار گوشهی دنیا اینجا آمده اند و در مکتب قانون اساسی درس میخوانند. هر کسی چیزی برای افتخار کردن دارد. من هم در کنار آنها، به چیزی افتخار میکنم: به هویتم، و به کاری که با این هویت خود انجام داده ام و یا انجام میدهم.
در اینجا از ابراهام لینکلن یاد میکنند. از جورج واشنتگتن. از بارک اوباما. حس نمیکنم که من در برابر آنها پاک فقیر و بیچاره ام. میگویم کشور من تنها سرزمین کسانی نیست که کشتهی قدرت و نفرت و انتقام اند. کشور من، مال من نیز هست. سرزمین من است. جایی است که من در آن برای اصلاح قانونهای غیرعادلانه تلاش میکنم. جایی است که من در آن هنر لبخند زدن را تمرین میکنم و به دیگران یاد میدهم. کشور من جایی است که در آنجا عدالت معنا دارد. حق معنا دارد. مبارزه معنا دارد. ایستادگی و مقاومت و محبت و خوبی معنا دارد. درس معنا دارد. آموختن معنا دارد.... اینها را همه از بابه مزاری گرفته ام. من سپاسگزار اویم و من وامدار و دیندار اویم. حس میکنم مسئولیتِ بودن بعد از او بر شانههایم سنگینی میکند. راضیه و فاطمه شعر میخوانند و من در شعر شان صدای بابه را میشنوم. او با من حرف میزند. استاد ما از این معجزه به نام تناسخ یاد میکند. بابه در ما زنده میشود.
دوستان و عزیزان من، برادران و پدران من،
برای اینکه قدر بابه را بدانیم برخی وقت لازم است از چشم و نگاه و دل یک دختر، به پدر توجه کنیم. من مادرم را میپرستم. اما پدرم، جایی دارد که من هرگز آن را پر نمیتوانم. به عنوان یک دختر، حس میکنم که میتوانم پایم را به سادگی جای پای مادرم بگذارم و مسئولیت مادرم را بر دوش گیرم. اما حس میکنم برای من خیلی سخت است که جای خالی پدرم را جبران کنم. بابه برای همهی ما، برای همهی دختران، جای خالی پدر را میراث گذاشته است.
من از اینجا بابه را مخاطب قرار میدهم. خواهرم زینب را مخاطب قرار میدهم. مادربزرگ دریادل زینب را مخاطب قرار میدهم. با همهی آنها عهد میکنم که غرور و عزت و بزرگی و محبت بابه را همچون گوهر یگانهی زندگیم همیشه با خود داشته باشم و با خون و صدای خود برای نسلهای بعد انتقال دهم.
بابه زنده است. او در ما زنده است. او در عزت و غرور و صمیمیت و محبت ما زنده است. این روز را به یاد او تجلیل میکنیم و با این روز، او را در خاطرههای خود جاودانه میسازیم.
بر او و بر یاران او سلام میفرستم
تشکر
۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه
یادداشت اول
به همه عزیزانی که به این صفحه سر خواهند زد سلام و عرض ادب دارم.
این صفحه را برای تامین پیوند من و تو انتخاب کرده ام.
در اینجا حرف هایی را که به نظر می رسد با آن سر و کار پیدا می کنیم درج خواهم کرد. دوستان می توانند پیرامون این حرف ها نظر و نقد خویش را داشته باشند. شاید من به انتخاب خود برخی از نظریات را در ستون نظریات درج کنم و برخی را درج نکنم. اما به هر حال هر نظری که اینجا می آید برای من آینه ای از حرف های یک دوست است. من چه آنها را برای عام شدن روی صفحه بگذارم و چه روی صفحه نگذارم از آنها نکته هایی فراوان خواهم آموخت.
حرف هایی هست که فکر می کنم نمی توانم در سایت معرفت بیان کنم. آن سایت ویژگی ها و محدودیت هایی دارد. حرف هایی هست که در سایت های دیگر نیز نمی توانم بگویم. آن سایت ها نیز برای خود حریمی و حدودی دارند.
این صفحه را برای خودم باز می کنم. مسئولیت های آن نیز به خودم بر می گردد.
همواره حس می کنم آدمی بدون سخن گفتن ارزش خویش را از دست می دهد. با سخن گفتن آدمی نشان می دهد کیست و چه دارد که با دیگران شریک سازد و یا از دیگران بخواهد که در آن چیز با او شریک شوند.
این صفحه را برای همه دوستانی هدیه می کنم که شاید بتوانیم با هم در کلام و سخن پیوند برقرار کنیم.
عزیز رویش
کابل - پل خشک
این صفحه را برای تامین پیوند من و تو انتخاب کرده ام.
در اینجا حرف هایی را که به نظر می رسد با آن سر و کار پیدا می کنیم درج خواهم کرد. دوستان می توانند پیرامون این حرف ها نظر و نقد خویش را داشته باشند. شاید من به انتخاب خود برخی از نظریات را در ستون نظریات درج کنم و برخی را درج نکنم. اما به هر حال هر نظری که اینجا می آید برای من آینه ای از حرف های یک دوست است. من چه آنها را برای عام شدن روی صفحه بگذارم و چه روی صفحه نگذارم از آنها نکته هایی فراوان خواهم آموخت.
حرف هایی هست که فکر می کنم نمی توانم در سایت معرفت بیان کنم. آن سایت ویژگی ها و محدودیت هایی دارد. حرف هایی هست که در سایت های دیگر نیز نمی توانم بگویم. آن سایت ها نیز برای خود حریمی و حدودی دارند.
این صفحه را برای خودم باز می کنم. مسئولیت های آن نیز به خودم بر می گردد.
همواره حس می کنم آدمی بدون سخن گفتن ارزش خویش را از دست می دهد. با سخن گفتن آدمی نشان می دهد کیست و چه دارد که با دیگران شریک سازد و یا از دیگران بخواهد که در آن چیز با او شریک شوند.
این صفحه را برای همه دوستانی هدیه می کنم که شاید بتوانیم با هم در کلام و سخن پیوند برقرار کنیم.
عزیز رویش
کابل - پل خشک
اشتراک در:
پستها (Atom)