۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

پیری زودرس یک انقلاب

(مقاله ای از علی امیری در جمهوری سکوت)

از انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی در ایران، درست، سی و سه سال می گذرد. عدد سی و سه مانند عدد هفت و ده و دوازده معنای رمزی و سمبولیک دارد. سی و سه رمز جوانی و اقتدار است. در کتاب مقدس آمده است که مسیح در سی وسه سالگی به صلیب کشیده شد. و دربهشت مردان همیشه سی وسه ساله اند یعنی در اوج توانایی و نیرومندی. اما انقلاب اسلامی ایران درست درسن و سالی که باید اوج اقتدار و جوانی اش باشد، پیر و فرتوت شده است. این پیری لابد دلایلی دارد. در ین جا می کوشیم که مروری داشته باشیم بر دلایلی این پیری زود رس. پیش از آن اما باید دید که چرا این انقلاب را پیر می خوانیم؟

ایران در میان کشورهای منطقه دارای بهترین نیروی انسانی است، امکانات و منابع طبیعی آن نیز جزوی بهترین ها در دنیا است و در کنار این دو موهبت از موقعیت ژئوپولتیک استثنایی برخوردار می باشد. کشور کهن سال و با فرهنگ است و مردمان مستعد و فرهنگ پذیر دارد. با این حال انیک ایران غرق در فساد مالی است. در کنار یمن و الجزایر پایین ترین ربته را از حیث شفافیت مالی در خاورمیانه و شمال افریقا دارد. اوضاع اقتصادی اش آشفته و نابسامان است ودولت رانتی و مصرفی با قبضه کردن هشتاد در صد امکانات جامعه توان هر گونه تحرک و طبعا نشاط و پویایی را از جامعه گرفته است. کم نیستند مقامات ارشدی که اینک در جمهوری اسلامی از مبارزه با فرهنگ سرمایه داری و لیرال دموکراسی غرب سخن می گویند. این بدان معنا است که انقلاب اسلامی بیشتر حالت دفاعی دارد تا تهاجمی. جمهوری اسلامی با شعار «صادر کردن انقلاب» آغا زکرد اما زود به «وارد کردن اصلاحات» رسید و اینک اصلا معلوم نیست که جمهوی اسلامی چه متاعی برای عرضه به بازار سیاست منطقه دارد و چه چیز را باید از دیگران بگیرد. انقلاب اسلامی در مرز های ایران محدود مانده و نظام سیاسی برآمده از دل آن هیچ جذابیتی برای گروه های تحول طلب در جهان اسلام ندارد. در دو سال گذشته تمام بوق وکرنای جموری اسلامی به کار گرفته شد تا القأ کند که جنبش بهار عربی بر الگوی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 استواراست، اما بیم وهراس از تکرار این تجربه در درون ایران همچنان سران حکومت را نگران کرده است. علت این عدم اعتماد به نفس و فرسودگی چیست؟ در ذیل به برخی نکات اشاره می شود که همزمان هم دلیل این پیری زود رس و هم نشانه های آن می باشند.


(ادمه متن را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

راه پیش رو کدام است؟

اگر می‌خواهیم چشم بسته به استقبال 2014 نرویم، سوال آن را باید جدی بگیریم. جان ماکسویل در کتاب «اشخاص موفق چگونه فکر می‌کنند؟»، از یک سخن قدیمی نقل می‌کند که گفته اند: «وقتی به پل رسیدیم از آن عبور خواهیم کرد». اما ماکسویل می‌نویسد: «اشخاص موفق قبل از اینکه به پل برسند، در ذهن خود از آن عبور می‌کنند»؛ گویا این اشخاص می‌دانند که پل حتماً روی رودخانه‌ای کشیده می‌شود و زیر آن آب است و گودی است و احتمال افتادن و آسیب دیدن است. همین است که ماکسویل می‌گوید «باید قبل از رسیدن به پل، مراقب خود باشیم و آمادگی لازم را از یاد نبریم».

2014 یک نقطه‌ی معین در تاریخ است که به نظر می‌رسد فاصله‌ی زیادی با آن نداریم. اگر از امروز حساب کنیم که 22 حوت 1990، مصادف با 11 فبروری 2012، نوزدهمین سالگرد فاجعه‌ی افشار است، تا ختم سال 2014 کمتر از سه سال باقی مانده است.

طبق جدولی که در برابر خود داریم تا ختم سال 2014 حد اقل دو حادثه‌ی مهم سیاسی در افغانستان اتفاق خواهد افتاد:

حادثه‌ی اول در نیمه‌های سال 2014 اتفاق می‌افتد: قرار است با پایان یافتن دوره‌ی ریاست جمهوری آقای کرزی، شاهد انتقال قدرت باشیم. بر اساس قانون اساسی افغانستان، آقای کرزی دو دوره ریاست جمهوری کرده است و دیگر نمی‌تواند بر کرسی بماند. بر اساس ضرب‌المثل پشتو که می‌گوید «ژرنده که د پلار ده، هم په وار ده = آسیاب اگر از پدرت هم باشد در نوبت است»، آقای کرزی چهارده سال در ارگ بوده و خوب است جایش را به شخص دیگری بسپارد که حتماً با نفسی تازه‌تر و علاقمندی بیشتر وارد قصر می‌شود.

حادثه‌ی دوم در آخر سال 2014 اتفاق می‌افتد: قرار است نیروهای ناتو از افغانستان خارج شوند و این امر به معنای پایان حضور موثر جامعه‌ی بین‌المللی در افغانستان نیز هست. با خروج سربازان ناتو، قدرت‌های بیرونی نیز دست مستقیم خود برای اداره و سامان دادن امور داخلی افغانستان را عقب می‌کشند.


(ادامه متن را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

اشک بابه مزاری؛ روایت زخم افشار است

افشار نقطه‌ عطف مهمی در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان است. قضیه‌ی افشار، تنها ضرورت بازخوانی روابط هزاره‌ها و تاجک‌ها را مطرح نمی‌کند، بلکه روابط هزاره‌ها و پشتون‌ها، و هزاره‌ها با سایر اقشار اجتماعی در درون لایه‌ی شیعی را نیز مورد توجه قرار می‌دهد. به نظر می‌رسد که گذشت زمان، فرصت و امکان بازخوانی دقیق‌تر و منصفانه‌تر مسایل مرتبط با افشار را نیز بیشتر ساخته است.

عده‌ی زیادی هستند که از پرداختن به قصه‌ی افشار ابا می‌ورزند. در یک نگاه، شاید این اباورزیدن طبیعی باشد و باید نسبت به آن تأمل کرد. گویا هنوز هم ظرفیت جامعه‌ی افغانی به آن حدی نرسیده است که حوادث تاریخی را در ظرف زمانی - مکانی و با توجه به شرایط و الزامات خاص آنها بررسی کند. این هراس وجود دارد که بازخوانی یک حادثه‌ی تلخ در تاریخ عقده‌هایی را دامن خواهد زد که به تکرار آن حادثه و تلخی‌های آن خواهد افزود. مثلاً گفته می‌شود که مسأله‌ی افشار به خودی خود پای احمد شاه مسعود و شورای نظار را به میان می‌کشد و پرداختن به نقش احمد شاه مسعود و شورای نظار در قضیه‌ی افشار، روابط سیاسی هزاره‌ها و تاجیک‌ها، یا حد اقل هزاره‌ها و پنجشیری‌ها را متأثر می‌سازد. به همین گونه است نقش "سید"هایی که در حادثه‌ی افشار دخیل بودند و گفته می‌شود که سخن گفتن از افشار، زخم خون‌چکان در روابط درون اجتماعی شیعه‌ها را تازه می‌کند و باعث می‌شود که شقه‌بندی بیشتری در درون این جامعه به وجود بیاید که به هیچ صورت به نفع نیست.

این استدلال‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت. اما خوب است موضوع را از زاویه‌ای دیگر نیز نگاه کنیم: اگر از حادثه‌ی افشار یاد نکنیم، آیا مشکلی که از ناحیه‌ی آن در روابط اجتماعی ما پدید آمده است، حل می‌شود؟


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

شباهتی آموزنده از تاریخ

جاناتان ستیل، مقاله‌نویس گاردین، در 27 سپتامبر 2011 ده افسانه‌ای را یاد کرد که در مورد افغانستان تکرار می‌شوند و به تعبیر او هیچکدام با واقعیت ربطی ندارند. در میان این ده افسانه، یکی هم این بود که مجاهدین حکومت داکتر نجیب الله را ساقط ساختند و او شواهدی را ارایه می‌کند که خلاف این افسانه را ثابت می‌سازند.(*)

جاناتان می‌گوید که عامل کلیدی که حکومت نجیب الله را به زانو درآورد، اعلام یک موضع از جانب ماسکو بود که در سپتامبر 1991 صورت گرفت. بوریس یلتسین، اندکی پس از آنکه کودتای تندروان کمونیستی بر علیه گرباچف را شکست داد، تمام تعهدات بین‌المللی کشورش را پایان داد و اعلام نمود که از تاریخ اول جنوری 1992، هیچ کمک نظامی به کابل صورت نمی‌گیرد و ارسال مواد سوختی، غذا و سایر کمک‌ها نیز قطع می‌شوند.

جاناتان می‌گوید که اثر این تصمیم بر روحیه‌ی طرفداران داکتر نجیب الله فاجعه‌بار بود. رژیم نجیب الله بعد از خروج نیروهای اتحاد شوروی بیشتر از دو سال مقاومت کرده بود، ولی با موضع جدید اتحاد شوروی به معنای واقعی کلمه تنها می‌ماند. بنابراین، در یکی از بازی‌های شگفت تاریخ، این ماسکو بود که برغم قربانی‌های فراوان که برای بقای حکومت کابل تحمل کرده بود، باعث سقوط آن شد، نه گروه‌های مجاهدین.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

گفتمان عدالت در ‌اندیشه‌ی سیاسی بابه مزاری

سوال خواست سیاسی هزاره‌ها، ضرورت گفتمان مشخص و واضح در میان کادرهای فرهنگی و سیاسی آنها را نیز مطرح ساخته است. سابقه‌ی تاریخی این گفتمان در میان هزاره‌ها از سه دهه تجاوز نمی‌کند. قتل‌عام‌های امیرعبدالرحمانی و به تعقیب آن سیاست معین حکومت‌ها برای خفه‌کردن هرگونه خواست سیاسی در میان هزاره‌ها، تا کودتای هفتم ثور و شروع قیام مردمی بر علیه رژیم دموکراتیک خلق، زندگی سیاسی هزاره‌ها را تحت‌الشعاع خویش قرار داده بود. در اواخر دهه‌ی چهل و اوایل دهه‌ی پنجاه خورشیدی، افرادی از هزاره‌ها بودند که وارد گفتمان‌های سیاسی شدند، اما اولاً تعداد آنها خیلی محدود و انگشت‌شمار بود و ثانیاً رویکرد سیاسی آنان بیشتر یا گرایش چپ کمونیستی داشت یا راست اسلامیستی. اسمعیل مبلغ، برات علی تاج، سید اسمعیل بلخی، ابراهیم گاوسوار و افرادی دیگر در حلقه‌ی ارتباط آنان نیز ابتدایی‌ترین فعالیت‌ها با محوریت نسبتاً هزارگی و یا خواست هزارگی را آغاز کرده بودند که آنهم در برابر حساسیت‌های قشر سنتی و نظام سیاسی مجال رشد نیافت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

سلطان کرزی (گزارشی از مقاله‌ی جید اوبر، در فورین پالیسی)

جید اوبر، مدیر برنامه‌های موسسه دموکراسی بین‌المللی، در مقاله‌ای که به تاریخ 30 جنوری 2012 در سایت فورین پالیسی منتشر کرده است، به این سوال پاسخ می‌دهد که چرا حامد کرزی از قدرتی شبیه شاه برخوردار است و آیا با این قدرت او می‌توان آینده‌ی خوبی را برای دموکراسی نوپای افغانستان انتظار داشت.

عنوان مقاله‌ی آقای اوبر نشان از دید انتقادی او نسبت به قدرتی است که در قانون اساسی افغانستان به رییس جمهوری اعطا شده است: «سلطان کرزی»!

مقاله با اشاره به سخنان آقای کرزی در جریان افتتاح شانزدهمین دور کاری پارلمان افغانستان آغاز می‌شود که در آن آقای کرزی درخواست برخی افراد در حلقات بین‌المللی مبنی بر تعدیل و تغییر قانون اساسی را رد کرده و خارجی‌ها را به استفاده از افغانستان به عنوان آزمایشگاه سیاسی متهم نمود. در این سخنرانی آقای کرزی گفت که «با صراحت و قاطعیت اعلام می‌کنیم که هرگز اجازه نخواهیم داد که رویای خطرناک تجربه‌ی یک نظام سیاسی دیگر در افغانستان تحقق بیابد».

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

آشنایی با شگردهای مطبوعاتی

رویدادهایی که در حوزه‌ی علوم انسانی قرار می‌گیرند، به گونه‌های مختلف قابل تعبیر و تفسیر اند. آشنایی با شگردهای مطبوعاتی، می‌تواند درک موضوعات را سهل‌تر سازد. نمونه‌ای از همچون شگردها را از دو سایت انترنیتی معتبر می‌توان پیدا کرد که یکی به زبان فارسی است و دیگری به زبان انگلیسی. سایت فارسی، همان صفحه‌ی انترنیتی پربیننده‌ی بی‌بی‌سی است که میزان بازدیدکنندگان آن روزانه از مرز یک میلیون بیشتر می‌شود. سایت انگلیسی هم «Huff Post World» است که از سایت‌های پربیننده محسوب شده و گزارش‌های آن در مورد افغانستان بینندگان زیادی را به سوی خود جلب می‌کند.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

سناریوی کاتانگا برای افغانستان ( گزارشی از مقاله‌ی توماس روتیگ در مورد آینده‌ی افغانستان )

توماس روتیگ، کارشناس آلمانی در امور افغانستان، مقاله‌ای را در تاریخ 19 جنوری 2012 در شبکه‌ی تحلیل‌گران افغانستان به نشر رسانید که از لحاظ اهمیت خود در شمار یکی از مقالات مهم در مورد افغانستان تلقی می‌شود. وی در این مقاله به نشست مورخ هشتم جنوری در برلین اشاره می‌کند که در آن چهار نفر از رهبران جبهه‌ی ملی با چهار تن از شخصیت‌های برجسته‌ی امریکایی، به شمول داناروهراباکر، رییس کمیته‌ی روابط خارجی سنای امریکا، لویس گهمرت، ستیو کینگ، و لوریتا سانشز، اشتراک ورزیده بودند. در ختم این نشست، بیانیه‌ای منتشر شد امضاکنندگان آن طرح یک سیستم غیرمتمرکز در افغانستان را مطرح کردند. توماس روتیگ، با توجه به واکنش‌های مختلفی که نشست آلمان برانگیخت، سناریوهایی مختلفی را برای آینده‌ی افغانستان به بررسی می‌گیرد که یکی از آنها سناریوی شبه‌کاتانگا است که در آن معادن و منابع زیرزمینی عامل ایجاد یک طرح سیاسی، و در عین حال، بی‌ثباتی و جنگ در کنگو قرار گرفت. کاتانگا منطقه‌ی زرخیزی در کنگو بود که پس از استقلال کنگو و رهبری پاتریس لومومبا، با دخالت کمپنی‌ها و قدرت‌های خارجی، به عامل نزاع بزرگ و تجزیه‌ی چندین باره‌ی کشور منجر شد. پاتریس لومومبا که کتاب مشهورش، «میهن من، کنگو» جلوه‌هایی از اندیشه‌ و باورهای او را در بر دارد، در اثر یک کودتای نظامی، از قدرت افتاد، و توسط یکی از گروه‌های جدایی‌خواه اعدام شد. توماس روتیگ در مقاله اش به سناریوهای سومالی و جنوب سودان نیز به عنوان احتمالاتی در آینده افغانستان اشاره می کند.


(ادامه مطلب را از جمهوری سکوت دنبال کنید)

اشرف غنی به علف‌خواری تشویق می کند!

(نوشته ای از عارف ظفیر در جمهوری سکوت)

بیکاری هم خوب چیز است. شنیده بودم که می‌گفتند تمدن زاده‌ی نیاز بوده، اما هنر زاده‌ی بی‌نیازی. زندگی در اروپا و غرب اگر هیچ فایده نکرده، یکی هم این بوده که فرصت داده است آدم بنشیند و از سر بیکاری به هر سایت انترنیتی سر بزند و ببیند که در چهار گوشه‌ی دنیا چه خبر است. برای من این کار شده است یک سرگرمی که هم جالب است و هم معتاد کننده.

در این اواخر سایت‌پالی می‌کردم که یک بار چشمم افتاد به این خبر جالب در خبرگزاری بُست باستان که آن را به تاریخ چهارم دلو 1390 از بدخشان پست کرده است. کیف کردم از خواندنش. برای شما هم نقل می‌کنم که ببینید چه تحول بزرگی را در رشد و پیشرفت انسان‌ها در تکامل مدنی "افغانستان" نشان می‌دهد. دکتر اشرف غنی احمدزی در مراسم بزرگی که به مناسبت انتقال مسئولیت‌های امنیتی به نیروهای افغان برگزار شده است، در حضور هزاران نفر و مسئولین عالی‌رتبه‌ی دولتی و غیردولتی، اعم از ملی و بین‌المللی، برای تأمین مخارج اردو، طرح علف‌خواری مردم را مطرح کرده است. (بُست باستان،


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

صدای کرزی بوی جنگ دارد

آقای کرزی در مراسم افتتاح دوره‌ی جدید کاری پارلمان گفت: «ما اجازه نمی‌دهیم که در کشور ما یک تجربه‌ی جدید سیاسی دیگر آزمایش شود.» او که به تعبیر بی‌بی‌سی «از حامیان اصلی نظام ریاستی در افغانستان است» در این سخنرانی تأکید کرد که «نظام کنونی افغانستان براساس اراده‌ی مردم تشکیل شده و "تا پای جان" از آن پاسداری خواهد کرد.» (بی‌بی‌سی، اول دلو 1390)

این سخن آقای کرزی با لحن و تأکیدات مخصوصی که در جریان ابراز آن داشت، به طور آشکار بوی جنگ می‌دهد. وقتی او از تعبیر «ما» و «کشور ما» و «اراده‌ی مردم» و «پاسداری تا پای جان»، آنهم رو به روی نمایندگان ملت حرف می‌زند، به خوبی می‌داند که مخاطبش کیست و چه سخنی را از طریق این تریبیون به گوش ملت و جهان می‌رساند.

ظاهراً کرزی آخرین نقطه‌ی امید در حلقه‌ی ضعیفی است که پارچه‌های مختلف افغانستان جدید را به هم نزدیک نگاه کرده است. تا کنون وی تلاش می‌کرد از زبان جنگ در برابر ملتش استفاده نکند. قبل از او تقریباً همه‌ی قدرتمندان واقعی دیگر در حلقه‌ی "سیاست افغانی" زبان زور را به صراحت به کار برده بودند: از عبدالرحمن و هاشم خان و داودخان و امین و شهنواز تنی، تا طالبان و حزب اسلامی و چند عضو ارشد کابینه و پارلمان. روستار ترکی و علم‌گل کوچی و حشمت غنی احمدزی به همان اندازه گلو و چشم پاره می‌کردند که اسمعیل یون و لیوال و ذبیح‌الله مجاهد و قاری یوسف. کسی از آنها گلایه‌ای نداشت و تصور می‌شد که افغانستان صدا و موضع آنان را بخشی از سنت‌های تاریخی خود می‌داند که تا زمان ما نیز انتقال یافته اند.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

از سخن سياسي تا عمل سياسي

(نوشته ای از رحیم جمشیدی در جمهوری سکوت)

نوشته اخير "نفر سوم" يكي از خوب‌ترين نوشته ها در مورد سياست ورزي هزاره ها است. اين نوشته از چند نظر مهم است:

  • 1- نگاه جديد و ادبيات جديد در اين نوشته وجود داشته و با تمام قوت معطوف به يك رويكرد استراتژيك است.
  • 2- تحليل واقع بينانه و آگاهانه است. به اين معنا كه: ما تحليل نويس زياد داريم، اما واقع بيني و وقوف در آن ها وجود ندارد.
  • 3- روايت تحليلي از برخورد هزاره ها با قدرت سياسي ارائه مي كند كه قابل درك است و برخواسته از ذهنيت مبهم و اسطوره اي نيست.
  • 4- يك نقد سياسي خوب است، هر ذهني را كه درك سياسي داشته باشد، تكان مي دهد.

اما من در اينجا از يك زاويه ديگر به عين مساله مي خواهم نگاه كنم. نام اين "زوايه" را هرچه مي خواهيد بگذاريد، مي خواهم بر اساس "تحليل گفتماني"، "فهم گفتماني" و "مكانيزم اجرايي گفتمان-سياست" در دو سطح تعامل ميان قومي و درون قومي مي‌پردازم. چون در غياب گفتمان شهروندي سياست و يا ميكانيزم هاي شهروندمحور سياست در يك كشور، بايد بن‌مايه هاي قومي سياست را شناخت. پس، استفاده از مفهوم تحليل گفتماني، به اين معنا است كه در دو سطح ياد شده در افغانستان، چگونگي و چه بودگي جنبه هاي قومي ماهيت گفتمان‌هاي سياسي را بدانيم. سپس بدانيم كه گفتمان سياسي هزاره ها در اين ميان چه بوده است. در اينجا، گفتمان عبارت از داعيه هاي سياسي و فورم هاي سخن سياسي در دو سطح ياد شده است. فهم گفتمان سياسي، عبارت از برداشت و درك داعيه هاي سياسي و شناخت فورم هاي سخن سياسي يا سياست ورزي گفتاري-اجرايي در دو سطح متذكره است. به عبارت ديگر، در تحليل گفتماني، گفتمان شناشي سياسي هزاره ها را بايد در نظر داشت. مضاف براين، ميكانيزم هاي اجرايي سياست يا يك گفتمان سياسي را نيز در نظر خواهم داشت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

سخنی که با خون نوشته شد

(این سخنرانی به مناسبت سالگرد بابه مزاری در سال 1387 در مسجد امام خميني، دشت برچي ایراد شده بود و در همان سال در سایت جمهوری سکوت به نشر رسید. به دلیل نکته‌هایی که در این سخنرانی وجود دارد آن را در اینجا بازنشر می‌کنیم. - جمهوری سکوت )

بسم الله الرحمن الرحيم

«فاصبر، ان وعد الله حق، ولايستخفنك الذين لايوقنون» (قرآنکریم)

صبر و شكيبايي پيشه كن كه وعده‌ي خدا حق است و كساني كه يقين نمي‌كنند تو را به وحشت نيندازند.

در جايي كه امروز من پيش روي شما ايستاده ام زماني ديگر كس ديگري مي‌ايستاد كه امروز نيست و ما به يادبود او حرف مي‌زنيم و خاطره‌هاي او را براي همديگر تكرار مي‌كنيم. دقيقاً در همين نقطه‌اي كه من ايستاده ام، بابه‌مزاري مي‌ايستاد و از پشت همين مايكي كه من سخن مي‌گويم بابه‌مزاري سخن مي‌گفت. شايد مسجد امام‌خميني يكي از پرخاطره‌ترين دوره‌هاي زندگي بابه‌مزاري در طول دوران زندگي او، به خصوص در غرب كابل، بوده است. رفته رفته خود بابه‌مزاري هم با اين مسجد به گونه‌ي خاصي اُنس گرفته بود و وقتي گفته مي‌شد كه در كجا بايد محفل سخنراني برگزار شود، خيلي ساده مي‌گفت: مسجد امام خميني.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

كالبدشكافى يك متن مشوش و تحليل يك ذهن مغشوش

(نوشته ای از جعفر عطایی در جمهوری سکوت)

چند وقتى گفتگوهايى ميان بعضى دوستان و آقاى رويش جريان داشت و در حاشيه اين مباحثه ها من نيز گاهى در اينجا و گاهى هم در فيسبوك چيزهايى در مورد متن و شخصيت آقاى رويش نوشته ام. در ادامه همان گفتگوها، اين، نقدى بر نوشته ى "پرسش هاى نامربوط و پاسخ هاى بى پرسش" آقاى رويش است.

در عنوان نوشته، آن طور كه از محتواى متن فهميده مى شود، احتمالا منظور آقاى رويش از "پاسخ هاى بى پرسش"، پرسش هاى بى پاسخ باشد. همانگونه که عمل می تواند بدون عکس العمل باشد٬ اما هر عکس العملی فقط در ادامه یک عمل مفهوم می یابد، پاسخ نیز زاده ی پرسش است و پاسخ، بی پرسش به دنیا نمی آید. منظور آقاى رويش از اصطلاح "پرسش هاى نامربوط" در عنوان متن نیز خيلى مفهوم نيست. معمولا انتظار جواب داشتن از "پرسش هاى نامربوط" معقول نيست. تركيب "پرسش هاى نامربوط" جوابش در خودش نهفته است و آن هم اينكه سوال پرسيده شده باطل، غلط، نابجا و نامربوط است و جوابى ندارد. کسی که آگاهانه پرسش نامربوط می پرسد یا در مورد پرسش اش جدی نیست و یا به قصد مغالطه٬ تخریب و استهزای بحث پرسش نامربوط می کند، یا هم اینکه شخص نورمالی نیست. کسی هم که ندانسته سوال بی ربط بپرسد٬ جوابش تشریح و نشان دادن بی ربط بودن آن سوال است. اگر عنوان نوشته ى آقاى رويش را به همان شكل اولیه اش بپذيريم، اين خود شاهد مثال روشنى از يك ذهن مشوش و چوكات فكرى پريشان و منطق گریز است كه به سختى مى توان درك كرد كه چه مى خواهد بگويد. پرسش نامربوط كردن و پاسخ هاى بى پرسش دادن بعيد است ثمرش چيزى غير از سخنان مبهم و مغشوش باشد.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

رابطه‌ی متقابل با جامعه‌ی بین‌المللی (گام ششم)

تاریخ روابط سیاسی افغانستان از دوران زمان‌شاه درانی (۱۷۹۳ - ۱۸۰۱) شروع می‌شود. پیش از آن جغرافیای خاصی به نام افغانستان نبوده و رابطه‌ی سیاسی هم به آن معنایی که روی آن حساب شود، در فرهنگ سیاسی این خطه وجود نداشته است. زمان شاه درانی پای انگلیس را در رابطه‌ی سیاسی خود به میان کشید و روس‌ها را هم تحریک کرد که در جنگ رقابت منطقوی خود از افغانستان فارغ نباشند. به اینگونه حد اقل خطی در دو سوی قلمرو حکومت او نشان‌دهی شد.

بعد از زمان‌شاه درانی، همه‌ی زمامداران سدوزایی و بارکزایی تا دوران امان‌الله خان، یا با انگلیس مخالفت کرده و تحت حمایت روس قرار گرفته اند یا بالعکس، در حمایت انگلیس قرار داشته و به روس‌ها پشت کرده اند. تعامل این زمامداران نیز تنها یک وجه داشته است: یا نوکری کرده اند و منقاد بوده اند، مثل شاه‌شجاع و امیرعبدالرحمن، یا "غیرت افغانی" نشان داده اند و سرکشی کرده اند، مثل وزیراکبر خان و یکی دو تای دیگر.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

نشست آلمان؛ گام بلندی در سیاست جدید افغانستان

به نظر می‌رسد نشست آلمان و اعلامیه‌ای که در پایان این نشست منتشر شده است از جنبه‌های گوناگون قابل ملاحظه است. در این نشست و اعلامیه‌ی پایانی آن، اشاراتی وجود دارد که در نوع خود در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان بی‌سابقه اند:

1) سیاست بین‌المللی در قبال افغانستان از صورت کلیشه‌ای و کلاسیک بیرون شده است که در آن فقط خواست پاکستان یا گروه‌های خاصی در افغانستان مورد ملاحظه قرار می‌گرفت و سایر واقعیت‌ها و نیروها به زور و فشار به پیروی و اطاعت کشانده می‌شدند و یا مورد نفی و بی‌اعتنایی قرار می‌گرفتند. تحول جدید نشان می‌دهد که سیاست به نوعی توازن گرایش می‌یابد و واقعیت‌های گونا‌گون به طور همزمان مورد توجه قرار می‌گیرند.

2) این تحول نوعی توازن میان واقعیت‌های سیاسی اثرگزار در معادله‌ی سیاسی افغانستان نیز برقرار می‌کند و برای اطراف مختلف زمینه‌ی آن را مساعد می‌سازد که با تکیه بر منابع خارجی بر سیاست‌های تک‌بُعدی در داخل کشور اصرار نداشته باشند و واقعیت وجودی خود را مطابق آنچه خود دارند سنجش کنند نه اینکه از زور و فشار بیرونی برای رقابت و چانه‌زنی داخلی استفاده کنند. شاید حساسیت آقای لیوال و واکنش وزارت خارجه‌ی افغانستان حاکی از این امر باشد.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

دل کندن از گذشته، چشم دوختن به آینده (گام پنجم)

دل‌کندن از گذشته قاعدتاً آسان نیست، هرچند گاهی ضرورتش را نیز انکار نکنند. آدمی معمولاً با صد رشته به گذشته‌اش پیوند دارد و این رشته‌ها را یک‌بارگی کندن و تعلق خویش را با آنها قطع کردن، دشوار است. گذشته هر چه با هزینه‌های جانی و عاطفی بیشتر عجین باشد، شیرینی‌اش بر دل آدمی بیشتر می‌چسبد. به همین گونه است عجین بودن گذشته با رنج و درد آدمی، که رنج و درد نیز بخش مهمی از تاریخ و ارزش‌های کهن او محسوب می‌شوند.

حالا که بیم 2014 و پیامدهای هولناک آن جان ما را آزرده کرده است، آیا می‌توانیم از گذشته دل بکنیم و تنها تعلق خویش را در حد چشم دوختن به گذشته و آموختن از آن بسنده کنیم و در عوض، چشم و دل خود را یکجایی به آینده بسپاریم و برای آینده فکر کنیم و برنامه بریزیم؟

***

به نظر می‌رسد کنفرانس بن آغاز خوبی برای این تمرین نیز بود. در کنفرانس بن نقطه‌های مثبت زیادی وجود دارند که می‌توانند هم به گونه‌ی نمادین و هم به گونه‌ی واقعی به دردبخور باشند. کنفرانس بن، فرصتی فراهم کرد که هزاره و تاجیک و پشتون و ازبک و کمونیست و اسلامیست و لیبرال و بنیادگرا، یک بار نفس تازه کنند و لحظه‌ای دل خود را از بار سنگین گذشته فارغ سازند و به سوی آینده چشم بدوزند و قسمت‌هایی از دل‌گوشه‌ی خود را برای آینده نیز آماده کنند.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

گام های پریشان در جستجوی بدیل های سیاسی موهوم

(نوشته ای از محمد امین حلیمی در جمهوری سکوت)


این نوشته، نگاه اجمالی است به چهار مقاله ی مسلسل استاد رویش که اخیرا در «جمهوری سکوت» نشر شده است. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی، شاید یادآوری این نکته نیز لازم باشد که چون در گذشته نقد کردن آقای رویش برای بعضی ها با دشواریها و مصلحت بینی هایی همراه بوده است، از این جهت همیشه با وجود خالیگاه ها و ضعف های بسیاری که در نوشته ها و گفته های ایشان دیده می شد، کمتر مورد چند و چون و نقد و پرسش قرار گرفته است. به نظر می رسد عامل این رویکرد عمدتا دو چیز بوده است:

اول، اینکه در فضایی توهم زده، مرض آلود و غیر شفافی که معمولا بر گفت و گوهایی از این دست در جامعه ی ما حاکم می شود، این نگرانی وجود دارد که بحث های فکری، مورد داوری های سیاسی قرار بگیرد و به جای دامن زدن به مجادلات عقلانی به غیب گویی های خیالی منجر شود و در چنین شرایط تاریک پر از تضاد و توطیه اندیشی، ارادت مندان و هواداران استاد رویش با نام های واقعی و مستعار، از چار سوی عالم بر منتقدان، هجو و هجوم آورند و به جای دست و پا کردن دلیل های منطقی برای استوار کردن نظرات ایشان، به دنبال ساختن علت و انگیزه های واهی برای به زمین زدن ناقدان او بگردند. و آنگاه هزاران لعن و طعن بر آنها ببارند که شما ها را چه رسد که با این انبانهای خالی از "معرفت" و کارنامه های تهی از مجاهدت و بدون درک محضر مزاری و بی سابقه ی درخشان مبارزاتی، دست از کارگری برداشته اید و دست اندرکار نقد گفته ها و نوشته های شخصیتی مثل عزیز رویش شده اید؟! این چه بی رسمی است که کسانی بی ارایه ی کمترین خدمت عملی به مردم، در باره ی دیدگاه های خادم همیشگی آنان یعنی استاد رویش، چون و چرا کنند و مذبوحانه تلاش بورزند که شان علمی، وزن اجتماعی و جایگاه سیاسی او را مخدوش نمایند؟! و در نهایت هم به این نتیجه و حکم قطعی برسند که هر کس در مورد استاد سخنی به جز تمجید و تایید بگوید یا خاین مامور است و یا جاهل معذور. منتقدان یا غرض دارند و یا مرض.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

احترام به واقعیت ها برای عبور از واقعیت ها (گام چهارم)

قرار است در سال 2014، افغانستان حد اقل سه مسئولیت بزرگ را عهده دار شود:

1) با خروج نیروهای بین المللی حافظ امنیت، نیروهای افغان تأمین امنیت کشور را بر دوش گیرند.

2) با قطع کمک های مالی از سوی جامعه ی جهانی، دولت افغانستان معاش و معیشت کارمندان و شهروندان کشور را تأمین کند.

3) با کاهش نظارت و یا دخالت مستقیم قدرت های بین المللی، بدیل سیاسی جدیدی که جاگزین حکومت کنونی به رهبری آقای کرزی و تیم همکار او می شود، معرفی شده و با همین بدیل سیاست های داخلی، منطقوی و بین المللی افغانستان مدیریت شود.

سوال این است که افغانستان برای عهده دار شدن این سه مسئولیت تا چه حدی آمادگی خواهد داشت:

اول، مشکلات امنیتی افغانستان چه از ناحیه ی شورش و اعتراضات داخلی و چه از ناحیه ی مداخله گران بیرونی "واقعیت"ی است که باید در کنار توان امنیتی افغانستان گذاشته شود تا سنجش واقع بینانه ای صورت گیرد. افغانستان سالانه مبلغی در حدود ده میلیارد دالر تقاضا دارد تا بتواند نیروهای مسلح خود را با همین وضعیت کنونی سر پا نگه دارد. این پول از کجا تأمین می شود و ظرفیت افغانستان برای جذب، استفاده و مدیریت آن در چه حدی خواهد بود؟ ... چالش هایی که در برابر نیروهای امنیتی افغانستان قرار می گیرند، با چه کمیت و کیفیتی بروز خواهند کرد؟


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

عبور از ‏سیاست‏های مبتنی بر ترس (گام سوم)

عراق روزهای دشوار و خطرناکی را پشت سر می‏گذارد؛ اولین روزهای پس از خروج آخرین سربازان امریکایی از این کشور. نوری المالکی، گذشته از آنکه در ادعای خود حق‏به‏جانب است یا نیست، از لحاظ سیاسی غیرمسئولانه‏ترین استفاده‏ی خود را از فرصت نشان داد و عجولانه‏ترین رویکرد خود برای اداره‏ی یکدست قدرت را در یک وضعیت فوق‏العاده شکننده و آسیب‏پذیر به نمایش گذاشت. این سوال مطرح است که آیا نمی‏شد راهی و زمانی دیگر برای این تصفیه‏حساب جستجو کرد؟ ... و از آن هم مهم‏تر: اساساً چه ضرورتی به این تصفیه‏حساب؟

تنها چند ساعت پس از خروج آخرین سرباز امریکایی از عراق، شمشیری که قبضه‏اش در میان مشت مالکی بی‏تابی می‏کرد، از غلاف بیرون جهید و طارق هاشمی، معاون سنی مذهب رئیس جمهوری را به اتهام فعالیت‏های تروریستی به محکمه احضار نمود. در حکم جلب آقای هاشمی ادعا شد که محافظان او با پول گرفتن از دفتر او قصد داشته اند دست به حملاتی علیه مقام‏ها و افسران پلیس بزنند. اعترافات محافظان بازداشت‏شده‏ی آقای هاشمی راست بود یا دروغ، بحثی دیگر است. اما آقای هاشمی که در سفری در نواحی کردستان این کشور بود، از پذیرفتن حکم محکمه ابا ورزید و با خروج نمایندگان سنی از هیأت دولت، ساختار "وحدت ملی" عراق که فقط یک سال قبل شکل گرفته بود، فرو پاشید و در اولین روزهای پس از آن ده‏ها تن در یک سیر خونین برگشت به نبردهای فرقه‏ای جان باختند، نبردهایی که تنها در فاصله‏ی سال‏های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ هزاران قربانی گرفته بود.

هنوز هم معلوم نیست که شعاع این موج که با مدیریت سیاسی آقای المالکی ایجاد شده است، تا کجا امتداد خواهد یافت و باید صبورانه منتظر ماند تا دیده شود که گام‏های بعدی سیاستمداران و رهبران عراقی چیست و امریکایی‏ها و سایر قدرت‏های دخیل منطقوی و بین‏المللی برای مدیریت بحرانی که خلق شده است، چه رویکردی را در پیش می‏گیرند. هر چه باشد، معلوم است که رویکردی پرهزینه خواهد بود و مجریان آن را با تلخکامی‏های زیاد رو به رو خواهد ساخت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

از نقطه تا دامنه

(نوشته ای از سخیداد هاتف در جمهوری سکوت)

من گاهی که فرصتی باشد با کامپیوتر شطرنج بازی می کنم. بیشتر اوقات به این نیت شطرنج بازی می کنم که ببینم نحوه ی شطرنج بازی ام در باره ی من چه می گوید. به بیانی دیگر ، برای من بخش عمده ی لذت بازی شطرنج ( آن هم در خلوت خود) از آن جا می آید که در این بازی چیزهای زیادی در باره ی خود و مخصوصا خطاهای خود می آموزم.

زنده گی بازی شطرنج نیست. اما اصل به وجود آمدن بازی شطرنج دریچه یی بر زنده گی نیز می گشاید. می توان در باره ی شطرنج این سوال را در میان آورد: چرا این بازی را ساخته اند؟ روشن است که بازی شطرنج را با این پیش فرض ساخته اند که چیزی است به نام بردن و چیزی است به نام باختن و آدم ها مایل اند برنده باشند و برای برنده شدن تلاش می کنند. این پیش فرض را از زنده گی واقعی انسان ها گرفته اند. چیز جالبی که شطرنج را از بعضی بازی های دیگر متمایز می کند این است که طراح /طراحان شطرنج این بازی را برای مقابله ی "هوش ها" ساخته اند و کمترین امکان زور آزمایی فیزیکی را در آن وارد نکرده اند. این است که آن کس که در چارچوب قواعد این بازی هوشمندانه تر عمل کند ، برنده خواهد شد.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

تأکید بر هویت اتنیکی به جای سیاست اتنیکی (گام دوم)

آنچه در کنفرانس بن در سال 2001 مورد توافق قرار گرفت، تهداب نظامی بود که باید افغانستان جدید روی آن آباد می‏شد. وقتی گفته شد "واقعیت‏های جامعه‏ی افغانی" احترام شوند و هیچ واقعیتی با رویکرد نفی و فشار مواجه نشود، برای برون‏رفت از فضای آکنده از خشونت و غلبه آغاز خوبی بود.

احترام به "واقعیت‏های اتنیکی" افغانستان بخش مهمی از واقع‏نگری توافق‏نامه‏ی بن محسوب می‏شد. در افغانستان تنها هویت مشترک که گروه کثیری را در حول "سرنوشت مشترک" به هم ارتباط می‏دهد، "هویت اتنیکی" است. هویت مذهبی سنی نتوانسته است تاجیک و ازبک و پشتون را دارای سرنوشت مشترک سازد. هزاره و سید و قزلباش نیز نتوانسته اند در چوکات مذهب شیعه برای خود سرنوشت مشترک اعتبار کنند. شاید پذیرش هویت اتنیکی برای اکثر کسانی که هنوز از فضای ایدئولوژیک (مذهبی یا ضد مذهبی) بیرون نیامده اند، دشوار باشد، اما در عمل دیده شده است که هویت اتنیکی نسبت به سایر هویت‏ها، کتله‏های بیشتری را تعریف و سنخیت بخشیده است.

کنفرانس بن برای اولین بار همین واقعیت را به رسمیت شناخت و در قانون اساسی کشور نیز بر آن صحه گذاشته شد. شاید برای دورنمای یک جامعه‏ی مدنی پیشرو، رسیدن به این توافق کار بزرگی حساب نشود، اما برای اینکه احساس رضایت ناشی از پذیرش برای همه‏ی اقشار جامعه‏ی افغانی فراهم شود، گام بلند و اثربخشی بود.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

نقطه‏ ی تعادل کجاست؟ (گام اول)

2014 تنها میعادی برای خروج نیروهای بین‏ المللی از افغانستان نیست، نقطه‏ ای برای تغییر اداره و مدیریت سیاسی کشور نیز هست. این سوال از همین‏ حالا مطرح شده است که افغانستان بعد از 2014 آیا با مودلی که از اداره‏ ی موقت تا حالا داشته ایم اداره می‏شود، یا بدیلی متفاوت ارایه می‏کند. در یک سری یادداشت‏هایی که پیش رو داریم، بدیل‏ هایی را مورد توجه قرار می‏دهیم که صورتی از تجربه‏ های سیاسی افغانستان جدید تا 2014 خواهند بود. (روشن است که این بدیل‏ ها، در برابر بدیل طالبان مطرح نمی‏شوند. یعنی با ورود طالبان در صحنه، بازی به کلی شکل دیگر خواهد یافت که در آن صورت باید همه چیز به طور جداگانه بررسی شود.)

***

توافق‏ نامه‏ ی بن تجربه‏ ی جدید، اما موفقی برای افغانستان بود. برای اولین بار این کشور فرصت یافت به مسایل سیاسی خود از منظر سیاسی و با معیارها و موازین سیاسی نگاه کند. در این توافق، "ثبات" افغانستان اساس هرگونه تحول مثبت دیگر قلمداد شد، اما پایه‏ های ثبات بر استوانه‏ هایی بنا شد که "واقعیت"‏های فراموش‏ شده‏ ی تاریخ سیاسی این کشور محسوب می‏شدند.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

ناشناخت ، ناپرورده گی و ناسازگاری

(نوشته ای از سخیداد هاتف در جمهوری سکوت)

مولانا در دفتر ششم مثنوی گفت و گوی یک مادر و بچه اش را آورده. این مادر به فرزند کوچک خود یاد می دهد که اگر شبی در گورستان یا جای وحشتناک دیگری موجود ترس آور سیاه و خشمگینی به نظرت آمد ، نترس. شجاع باش و بر او حمله کن. چرا که آن موجود ترس آور از آدم نترس می ترسد و می گریزد:

آن چنان که گفت مادر بچه را
گر خیالی آیدت در شب فرا
یا به گورستان و جای سهمگین
تو خیالی بینی، اسود، پر ز کین
دل قوی دار و بکن حمله بر او
او بگرداند ز تو در حال رو
زانکه بی ترسی به سویش هر که رفت
آن خیال دیووش بگریخت،تفت


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

هزاره ها، مذهب و این سه روشنفکر

(نوشته ای از محمد امین حلیمی در جمهوری سکوت)

حادثه ی مرگبار عاشورای امسال کابل، باردیگر این سؤال تکراری را مطرح ساخت که "هزاره ها" نسبت شان با "مذهب تشیع" را چگونه باید تعریف کنند تا بتوانند از اینگونه آسیب های احتمالی جلوگیری نمایند و در کل در طرح کلانتر، از وضعیت تاریخیی قتل عام شدن، منزوی گشتن و محرومیت کشیدن بیرون شوند و این زمینه و ظرفیت فرهنگی و سیاسی را خلق کنند تا از طریق تعاملات مسالمت آمیز و مفید با سایر هموطنان، همسایگان افغانستان و جهان امروز، راه شان را برای داشتن زندگی آسوده تر و آینده ی مطمین تر پیدا نمایند؟

من نوشته های دوستان در این مورد را خواندم و خیلی استفاده کردم اما هرچه خواندم و فکر کردم نتوانستم در این گفتگوی روشنفکران خویش به پاسخی روشن و عمل پذیر برای این سؤال دست یابم. از مرثیه سرایی های آقای قنبر علی تابش -که مثل همیشه بیشتر به درد اشباع احساسات خود ایشان و آیت الله شیخ آصف محسنی می خورد تا چاره جویی برای دردها و مشکلات هزاره ها- که بگذریم، شاید رادیکال ترین دیدگاه از آقای جعفر عطایی باشد و محافظه کارترین نظر از استاد عزیز رویش. نقد و نگاه آقای سخیداد هاتف را نیز می توان در میانه ی این دو دیدگاه مطالعه کرد. از جعفر عطایی آغاز می کنیم، به عزیز رویش می رسیم و دوباره برمی گریدیم به سخیداد هاتف.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

نگاهی به جنبه‏ی سیاسی عاشورای کابل

فاجعه‏ای که در روز عاشورای امسال همه‏ی ما را تکان داد و به سوگواری کشاند، تنها جنبه‏ی مذهبی یا برخورد ما با برخی از شعایر مذهبی ندارد. اتفاقاً همه می‏دانیم که این عمل یک عمل سیاسی بود و هدف انتحارگر نیز هدفی سیاسی بود.

وقتی پای جنگ سیاسی به میان می‏آید، هر امری دیگر تنها حیثیت وسیله‏ای را می‏یابد که برای رسیدن به هدف سیاسی استفاده می‏شود. جنگ وسیله‏ای است در خدمت سیاست، همانگونه که پول پخش کردن و اکت و ادای خیرخواه گرفتن همین مقصد را تعقیب می‏کند. در جنگ سیاسی مذاکره صورت می‏گیرد، اما فشار هم فروگذار نمی‏شود. تبلیغ روانی و هیاهو و افترا و بدنام‏سازی هم بخشی از وسیله‏های رسیدن به مقصد سیاسی اند که در جنگ سیاسی غیرمعمول نیستند.

این خصیصه از سیاست و جنگ سیاسی را در هیچ امری دیگر به این غلظت و گستردگی نمی‏توان دید. تاجران رقابت می‏کنند، اما برای رقابت خود حوزه‏ای معین و وسیله‏های معین دارند. مذهبیون نیز در جنگ و رقابت خود حوزه‏های معین دارند و اگر از همان حوزه‏ها پا فراتر گذاشتند خود شان دچار محدودیت می‏شوند. سیاستمداران هرگز چنین نیستند. ماکیاولی را که در دنیای سیاست، نابغه‏ترین اندیشمند می‏دانند، به خاطر همین است که آیین شهریاری را بر اساس سرشت سیاست تشریح کرد و توصیه‏هایش نیز برای دنیای سیاست، مقبول همه‏ی شهریاران و سیاستمداران بوده است بااینکه اغلب سیاستمداران دغل و تیوری‏پردازان توجیه‏گر آنان، بر ماکیاولی سخت برآشفتند و او را به انواع اتهام و تکفیر کوفتند. ماکیاولی تنها کاری که کرده بود افشای صادقانه و صریح راز سیاست بود و با این کار، در واقع مشت سیاستمداران را نیز باز کرده بود، با اینکه برای آنها توصیه‏های خوبی بر مبنای تجربه‏های عملی شان نیز داشت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

ما چه گونه " شیعه ی عزادار" شدیم؟

(نوشته ای از سخیداد هاتف در جمهوری سکوت)

این نوشته یک گزارش تاریخی نیست. کوششی است برای به روشنی آوردن اندام های یک پدیده ی تاریخی. هزاره ها در متن یک تعامل تاریخی شیعه و " شیعه ی عزادار" شده اند. این را همه قبول دارند. هیچ هزاره یی ادعا نمی کند که ما پیش از اسلام شیعه بودیم و یا پیش از شهادت امامان مان شیعه ی عزادار بودیم. اما نکته در این جا است که همین واقعیت مورد قبول همه گان تا وقتی که سر بسته بماند یک صورت و معنا پیدا می کند و هنگامی که بازش کنیم صورت و معنایی دیگر می یابد. من سعی می کنم در این نوشته آن صورت و معنای دیگر را معرفی کنم و این مساله را به روشنی بیاورم که وقتی با " شیعه ی عزادار" سر و کار داریم در واقع با چه چیزی سر و کار داریم. به بیانی دیگر ، وقتی که می گوییم پدیده ی شیعه ی عزادار یک پدیده ی تاریخی است این سخن چه معنایی دارد؟

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

"ما زرسوایی بلند آوازه ایم"

(نوشته ای از نفر سوم در جمهوری سکوت)

اول:

در نوشته قبلی، "گوش بنه عربده را دست منه بردهنم". با تمام روشنی نوشته بودم که این یک تحلیل نیست، مقاله نیست، گفته بودم این یک هذیان است، مخته است، واویلا است و... اما جالب اینکه بسیاری از دوستان آنرا هرچیزی دیگری قبول کرده اند جز آنچه که بود.

مگر همیشه باید تحلیل نوشت؟ مگر از نظر کامنت نویسان عزیز ما، اجازه نیست هرکه را دردی رسد وای وای کند؟ مگر در شیون و مخته حساب و کتاب می کنند؟ آیا می شود شعری را با منطق غیر از منطق خودش نقد کرد؟

بهرحال یکبار دیگر تاکید کنم که آن نوشته در مدت کمتر از 24 ساعت بعد از حادثه عاشورا نوشته شده بود، لحظاتی که ذهن من از پس تحلیل و ارزیابی ماجرا واقعا بر نمی آمد. نشستم و مخته کردم. جرم است؟


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

اصلاح‏گری دینی، نقد نگرش دینی

هرگونه تلاش برای اصلاح‏گری در عرصه‏ی دین و باورهای دینی، درست مانند عرصه‏های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، مستلزم راه افتادن نقد جدی بر نگرش دینی است. رفتار و عملکردهای دینی نیز متأثر از نگرش دینی اند. تا بر نگرش دینی نقد درست و اصلاح‏گرانه صورت نگیرد، رفتار و عملکردهای دینی هم‏چنان که هستند، باقی می‏مانند هر چند فشار و ضربات کوبنده بر مصداق‏های معین آن افزایش بیابد.

نگرش دینی، هم نگرش طرفداری از باورهای دینی را شامل می‏شود و هم نگرش ضدیت با باورهای دینی را. موضوع در هر دو نگرش یکی است، با این تفاوت که یکی می‏کوبد تا آن را از صحنه خارج کند و یکی حمایت می‏کند تا آن را در صحنه نگه دارد.

نگرش دینی به سادگی و راحتی تغییر نمی‏کند. شاید بتوان گفت که نگرش دینی سخت‏جان ترین پدیده‏ای است که در منظومه‏ی باورهای انسان به ظهور رسیده است. آمیزه‏ای از سنت‏ها و فرهنگ و باورها در طول تاریخ با انسان حرکت می‏کنند و در واقع بخش مهمی از هستی انسان می‏شوند. دیده شده است که حتی آنانی که برخی اوقات اکت و ادای دین‏ستیزی می‏کنند، در واقع رگه‏‏های جزمیت و تعصب و خشک‏اندیشی و انعطاف‏ناپذیری خود را وامدار هستی دینی خود اند، بدون اینکه خود بدان اعتراف داشته باشند.

برای اصلاح نگرش دینی آموزش به گونه کلاسیک و مرسوم تنها یک بخش از کار است. روشن است که انسان‏های باسواد در درک و پذیرش اصلاح در نگرش خود استعداد بیشتری نشان می‏دهند. اما چه باید کرد وقتی جامعه اکثراً بی‏سواد است و یا اگر سوادی هم داشته باشد، از مرحله‏ی خواندن و نوشتن معمول فراتر نمی‏رود تا برسد به مرحله‏ی تفکر و نقد و جدال فکری؟


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

طالبان آموزگاران خوبی اند

می‏گویند استعداد آدمی در مواقع بحران و در مقابله با بحران بهتر شکوفا می‏شود. دکتر شریعتی نتیجه‏ی هوشدارهای مارکس برای نظام سرمایه‏داری را «به سر عقل آمدن سرمایه‏داری» تعبیر کرد. علوم جدیده نیز اغلب در برابر سوال‏های جدی و چالش‏های بزرگ راه خود را باز کرده اند. در جامعه‏ی ما نیز، اگر از دوران مقاومت غرب کابل به عنوان یک مرحله‏ی موثر در حیات سیاسی ما یاد می‏شود، به دلیل آزمون دشواری بود که در برابر همه‏ی افراد جامعه، به دور از هرگونه تعلقات جنبی آنان، خلق شده بود.

حادثه‏ی روز عاشورا، بدون شک، آغاز یک آزمون خطیر در برابر ماست. این حادثه، در نوع خود، پاکستان و عراق را به عزایی نشانده که جبرانش سالیان دراز طول خواهد کشید. خطر عمده این نیست که تعداد انسان‏هایی که با این حوادث کشته می‏شوند بیشتر است. خطر در این است که اینجا قربانیان آسیب‏پذیرتر اند و امکانات اولیه برای حفاظت و مصئونیت آنها کمتر است. در برابر ورودی مکتب یا دانشگاه می‏توان افرادی را موظف کرد تا هرگونه عبور و مروری را به دقت کنترل کنند. می‏شود در محافل سیاسی بازرسی جدی‏تری اعمال کرد. اما در زیارت و معبد و مکان‏هایی که آدم‏ها برای ارضای عواطف خود می‏روند، اعمال قواعد و انضباط‏هایی که با عقل سنجش‏گر آدمی ارتباط می‏گیرد، دشوارتر می‏شود.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

فرصتی برای باز اندیشی

(نوشته ای از سخیداد هاتف در جمهوری سکوت)

رویداد هولناکی که عاشورای امسال کابل را خونین کرد برای بسیاری تامل انگیز شد. در این میان ، اولین چیزی که باید به آن توجه کرد این است که مساله ی اصلی این نیست که چه کسی را به خاطر آنچه در روز عاشورا رخ داد ملامت کنیم. بعضی به آن فاجعه به گونه یی نگاه می کنند که گویی نباید پیشینه و زمینه یی برای آن تصور کرد. اگر به مساله این طور نگاه کنیم که در یک روز مشخص در یک سو تروریستی بود و در سویی دیگر جمعی بی گناه و آن گاه آن تروریست ده ها نفر از آن جمع بی گناه را به فجیع ترین شکل به قتل رساند ، داوری خیلی آسان می شود : روشن است که ملامتی متوجه آن قربانیان بی گناه نیست و هر چه گناه هست به گردن آن تروریست و آمران او است.

اما واقعیت آن است که آن رویداد یک "بریده "ی مجرد و بی ارتباط با شبکه یی از عوامل و پیشینه ها نبود. بگذارید مثالی ساده بیاورم: فرض کنید من پانزده سال پیش 160 کیلو وزن داشتم. در طول این پانزده سال وزن من ( به خاطر سبک زنده گی و غذا خوردن غیر صحی) به تدریج به 340 کیلو رسید. روزی در جمعی سی نفره نشسته ام که ناگاه کسی با چاقو به جمع ما حمله می کند و ابتدا مستقیما به سراغ من می آید. همه به چالاکی فرار می کنند. من نمی توانم فرار کنم. وزن 340 کیلویی ام اجازه نمی دهد. شخص مهاجم دزد است و از من می خواهد که جیب هایم را خالی کنم و همه ی آنچه را با خود دارم پیش او بگذارم و دم نزنم. این کار را می کنم و او لگدی هم به شکم ام می زند و می رود. اما پیش از رفتن با عصبانیت به من می گوید: " فکر می کردم که با این تن و توش ات آدم پولداری باشی!". حالا چه کسی را باید ملامت کرد؟ بی انصافی است که مرا ملامت کنید. من در کمال آرامش در جایی نشسته بودم و با دوستان خود صحبت می کردم. پول هایی که در جیب ام بودند هم پول های حلال بودند و از جایی غصب نشده بودند. این دزد است که خلاف همه ی موازین اخلاقی و قانونی بر من حمله کرد و همه چیزم را با خود برد و به من لگدی هم زد. اما همین که از سطح ملامت کردن های موردی عبور کنیم و به تحلیل جامع تر مساله بپردازیم ، در جایی به مساله ی وزن 340 کیلویی من هم خواهیم رسید. وزنی که مستقیما محصول عادت های غیر صحی من در طول پانزده سال گذشته است. به این مساله هم خواهیم رسید که در افغانستان مردم خیال می کنند آدم های فربه و شکم دار پولدار اند. در این جا لعنت فرستادن بر دزد گرهی از کار من باز نمی کند. من باید به این مساله فکر کنم که چرا همه فرار کردند اما من نتوانستم فرار کنم.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)


باید برای خانه‏تکانی آماده شد

حادثه‏ی روز عاشورا بیش از آنکه تکان‏دهنده‏ باشد، هوشدار دهنده است. برای اولین بار، مراسم مذهبی عاشورا در افغانستان با چنین فاجعه‏ای همراه می‏شود.

طالبان به طور رسمی مسئولیت این حادثه را بر دوش نگرفتند. نیت طالبان از این حاشا رفتن مهم نیست. حد اقل با این ژست سیاسی، بحث را از اندکی انحراف باز داشته اند. لشکر جنگهوی که مسئولیت حادثه را بر دوش گرفته و حکومت پاکستان که از طالبان به خاطر عدم ارتکاب عمل انتحار در داخل پاکستان تشکر و قدردانی کرده است، نیز جای بحثی دارد که باید به طور جداگانه به آن پرداخته شود.

در این سو، همه‏ی مسئولین سیاسی و رهبران مذهبی افغانستان، عمل شنیع انتحار در مراسم عاشورا را محکوم کردند و با قربانیان ابراز همدردی نمودند. این امر نیز، گذشته از هرگونه انگیزه‏ی سیاسی، میمون و قابل تحسین است.

بازماندگان قربانیان حادثه نیز با تمام زبانی که داشتند، خون و قربانی خویش را متعلق به مردم افغانستان دانستند و دشمنان خویش را دشمنان مردم افغانستان قلمداد کردند. این هم پیام نیکو و امیدبخشی است.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

"گوش بده عربده را دست منه بر دهنم"

(نوشته ای نفر سوم در جمهوری سکوت)

این نوشته یک هذیان است، هذیان مطلق، هیچ چیز دیگر نیست نه تحلیل است نه گزارش است نه مقاله است، اگر انتظار چنین چیزهایی را دارید وقت گرانبهای تان را برای خواندن این سیاهه، هدر ندهید. این سیاهه فقط یک ماتم است، یک مخته است، آه سرد است، یک واویلا است، یک جیغ است، جیییییییغ. به قول مولانا این یک عربده است.

پس یا گوش بده عربده را و دست منه بر دهنم. یا اگر حوصله واویلای ما را نداری سر خویش گیر و سودای خود را باش که ما بد رقم سرخورده و سراسیمه و سیه روزیم و مجال قیل و قال های فلسفی، علمی، فرهنگی و هیچ "یی" دیگری را، فعلا نداریم.

فعلا، فقط می خواهم جیغ بکشم. جیییییییییییییغ، از آن سان که حماقت تاریخی هزاره ها را ویران کند. می خواهم داد بزنم. دااااااااااد، آنقدر که نشئه تاریخی این قوم لجوج را که به هیچ دلباخته است، بپراند.

قومی که هستی خود را با هیچ قمار می زند و از جانش برای آقایی، مایه می گذارد که اگر بود بیشتر سوارش می شد، بیشتر شلاقش می زد و عمیق تر خرش می کرد.

از هیچ کس بخاطر این نوشته پوزش نمی خواهم و همه فحش هایی را که در کامنت های بعدی نصیبم خواهد شد، به جان می خرم . اما دیگر واقعا می خواهم بر تمامی باورهای این قوم گیج عاشق هیچ، تازیانه بزنم.

این نوشته یک تف سربالا است، تفی بر آبروی مذهبی هرچه شیعه در جهان است، هرگاه خیلی از این نوشته عصبانی شدید، زحمتی بکشید و تصاویر روزعاشورای کابل را ببینید.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

فیض محمد کاتب هزاره و نهضت مشروطیت

(نوشته ای از علی امیری در جمهوری سکوت)

مقدمه

هرگاه سخن از تاریخ مشروطیت در افغانستان سخنی به میان می‌آید، معمولا از فیض‌محمد کاتب هزاره به عنوان کسی یاد می‌شود که در نهضت مشروطیت سهمی داشته است. این یادآوری بعد از آن‌که مرحوم عبدالحی‌حبیبی در کتاب «جنبش مشروطیت در افغانستان» کاتب را جزء مشروطه‌خواهان دور دوم یاد کرده، رواج یافته است. آقای حبیبی از علاقه او به جنبش مشروطه و زحمات او در این راه به اجمال و کوتاهی یاد می‌کند. حجم مطالبی را که مرحوم حبیبی به کاتب اختصاص داده است کم تر از نیم صحفه است و شگفت‌انگیزتر اینکه جز همدلی و مشارکت عملی کاتب با مشروطه‌خواهان به اندیشه‌های مشروطه‌خواهی یا عدم مشروطه‌خواهی او اشاره‌ای نشده است. به نظر می‌رسد اکنون وقت آن رسیده که از نسبت کاتب با جنبش مشروطیت پرسش کنیم. من از کمیته برگزاری سمینار تجلیل از کاتب سپاس‌گزارم که فرصت و بهانه تأمل در این نسبت‌را برای من در این‌جا در حضور شما فراهم کرده است.

پرسش اصلی من این است که چه نسبتی میان آثار، افکار و شخصیت کاتب و جریانی که به‌نام نهضت مشروطیت در تاریخ ما نام نام‌بردار شده است وجود دارد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش ما باید پیشاپیش اندیشه سیاسی کاتب را بررسی کنیم. تنها با تامل در اندیشه‌ی اوست که می‌توانیم نسبت کاتب را با نهضت مشروطیت دریابیم. می‌دانیم که کاتب یک تاریخ نگار است. اما او به سنت تاریخ نگاری خردگرا در جهان اسلام تعلق دارد. تاریخ نویسی خردگرا جریانی از تاریخ‌نویسی در جهان اسلام است که خرد را ضابطه تحلیل داده‌های تاریخی می‌داند و در تبیین پدیده‌های تاریخی عقل را نه تنها حجت موجه بلکه داور نهایی قلمداد می‌کند.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)



(نوشته ای از محمد گلزاری در جمهوری سکوت)

خبر مرگ شیخ آصف محسنی بار دیگر روی زبان‏ها افتاده است. وقتی می‏گوییم بار دیگر، به دلیل آن است که محسنی تا حالا ده‏ها بار مرده‏‏، اما اندکی بعدتر جوان‏تر و پرانرژی‏تر از قبل ظاهر شده است. این خبر تنها در صفحه‏ی فیس‏بوک ظاهر نشده، بلکه در هر گوشه و کنار زمزمه‏ای در مورد آن شنیده می‏شود. بازار کابل و تهران و مشهد و قم به یک نسبت گرم شده تا چیزی از این خبر گیر بیاورد و یا آن را برای دیگری گیر بیندازد.

به نظر من، مهم‏تر از مرگ شیخ آصف، واکنش‏هایی است که مرگ او برانگیخته است. فیس‏بوک و سایت‏ها پر است از تبریک گفتن به خاطر نجات از شر محسنی. اما در یک صفحه‏ی فیس‏بوک هم دیده نمی‏شود که کسی گفته باشد از مرگ هیچ‏کس، حتی محسنی، نباید خوشحال بود؛ یعنی به همین اندازه هم از مرگ شیخ‏آصف کسی دلخور نشده است که تا روشن‏شدن خبر مرگ و یا زندگی او، دیگران را از شماتت و خوشحالی باز دارد.

شیخ آصف محسنی، به هیچ وجه چهره‏ی محبوب و قابل توجیهی ندارد. حتی دوآتشه‏ترین اصحاب او هم وظیفه‏ی دفاع کردن از او را دشوار می‏یابند. برخی از کارنامه‏های جهاد او شرمنده اند و برخی از زنبارگی و هوس‏چرانی‏اش. برخی از خیانت‏های او در دوران جنگ‏های کابل دلخوری دارند و برخی بی‏شرمی و بی‏چشمی او در استفاده‏ی ناجایز از خدا و اسلام و روحانیت و قرآن و ارزش‏های دیگر را قابل قبول نمی‏دانند. بلی، به نام او از اسلام و روحانیت و مذهب و شیعه و امثال آن خیلی دفاع می‏شود، اما از خود او هیچ کسی به دفاع برنخاسته است. حتی کسانی مانند شیخ عارف رحمانی و سید قیوم سجادی هم از اینکه در مقام توجیه شیخ آصف بیرون شوند، حذر می‏کنند. عارف رحمانی برادری دارد که به هیچ وجه نمی‏تواند در موجودیت او به عنوان برادر، کسی همچون شیخ آصف را قابل توجیه بداند. البته عارف رحمانی هم دست کم از شیخ آصف ندارد، اما تفاوت‏های سلیقه‏ای او با شیخ آصف برای شیخ عارف رحمانی یک چلنج است که نمی‏تواند از کنارش ساده عبور کند.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

قصه معرفت

گفته می‏شود قصه‏های خوب و بد، به یکسان، آموزندگی دارند: بدها را به دلیل پیامد و نتایج بد شان، مایه‏ی عبرت بدانیم و خوب‏ها را به دلیل اثرات مثبت و نیکوی شان، قابل الگوبرداری.

قصه‏ ی معرفت در کابل، بدون شک، قصه‏ای در خور تأمل است. معرفت در کمتر از 9 سال فعالیت در کابل راه زیادی را طی کرده و به حق، به نقطه‏ای برای امید و خوش‏بینی تبدیل شده است.

بازخوانی قصه‏ی معرفت می‏تواند الهام‏بخش افراد و حلقاتی باشد که اتکا بر ابتکارات انسانی و استفاده‏ی موثر از امکانات و زمینه‏ها را بر انتظار از مراجع بیرونی ترجیح می‏دهند.

کمیته‏ ی فرهنگی و دیپارتمنت هنرهای زیبا در لیسه عالی معرفت، همکاری همه‏ی عزیزانی را که در تهیه و نشر این ویدیو همکاری کرده اند، ارج می‏گذارد. این ویدیو، مرور مختصری است بر چند بخش کاری که در سال جاری خورشیدی در معرفت صورت گرفته است. امیدواریم ویدیوهای دیگری نیز برای آگاهی و آموزش بیشتر در اختیار علاقمندان گیرد.

این ویدیو اختصاصاً تقدیم می‏شود به خانم داکتر فرانسیس دوسوزا و همه‏ی دوستان مقیم اروپا، امریکا و داخل کشور که در سال 1390 خورشیدی، برعلاوه‏ی سهم‏گیری در اساس‏گذاری ساختمان جدید معرفت، بیشتر از 420 نفر دانش‏آموز را از جایزه و یا مساعدت تحصیلی خویش بهره‏مند ساخته و برای بیش از 280 دانش‏آموز در برنامه‏ی سوادآموزی زمینه‏ی درس و تعلیم فراهم کرده اند.

ضمناً سپاس ویژه داریم از آقایان انجنیر عارف ظفیر و استاد صادقی‏زاده در ناروی، انجنیر احمدی در هالند، نادر حسینی و داکتر امین در انگلستان، عوض‏علی آزاد و داود میردادی در شیکاگو، که مسئولیت دشوار هماهنگی و رساندن مساعدت‏های تحصیلی برای اهالی معرفت را به انجام رسانده اند.

(ویدیو را در جمهوری سکوت تماشا کنید)

ده سال از آغاز حمله‏ی نیروهای ائتلاف به رهبری ایالات متحده‏ی امریکا بر علیه رژیم طالبان می‏گذرد. مروری بر خاطره‏ی افرادی که در گروه‏های مختلف و در رده‏های مختلفی از تعلق (از حمایت و دوستی کامل تا هراس و نفرت کامل) با طالبان قرار داشته اند، تصویر وضعیت کنونی افغانستان را به گونه‏ی روشن‏تری قابل درک خواهد ساخت.

طالبان، ظاهراً در آغاز حمله‏ی نیروهای ایالات متحده‏ی امریکا غافل‏گیر شدند. به همین گونه بود پاکستان و حتا روشنفکران و تحلیل‏گرانی که از آغاز تاریخی جدید با حکومت طالبان خشنود بودند. وقتی بمب‏افگن‏های امریکایی با ده‏ها تن مواد منفجره و پیشرفته‏ترین تکنولوژی به سراغ طالبان رسیدند، حتی فرصتی کوتاه هم باقی نماند تا از برگشت ورق در زندگی و حیات سیاسی طالبان و رژیمی که این گروه در پی ایجاد آن بود، تصویری گرفته شود.

ده سال بعد؛ طالبان در مرکز سیاست کشور

اینک ده سال از آن روز می‏گذرد. طالبان که از آخرین لانه‏های مخفی خود به سختی موفق به فرار شده بودند، اکنون با قدرتی مانور می‏دهند که حتی شخص رییس جمهوری نیز خواب آرامش در ارگ را رویایی بیش نمی‏بیند. ارگ ریاست جمهوری را کابوس خوف و وحشت بلعیده است. سایه‏ی جاسوس و توطیه و دشمن اعتماد را همچون سرطان فرو خورده و سوء ظن از دهلیزهای ارگ به هر سوراخ سمبه‏ی این دالان مخوف سر می‏کشد. فقط چند روز می‏شود که از دستگیری محافظ جان آقای کرزی خبر داده شد. اندکی قبل‏تر از آن، با وساطت و حسن اعتماد آقای کرزی، شخصی به سراغ آقای ربانی رفت که به پاس نوازش وی، مکنونات سرش را با مواد منفجره، روی اندام و سینه‏اش پاشید.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

رویکرد انقلاب یا اصلاح؟

(چگونه مي‌توان وضعيت موجود را تغيير داد؟)

يكي از شاخصه‌هاي عمده‏ی پویایی در یک جامعه تحول و تغييرپذيري مداوم آن است. جامعه‌اي كه نسبت به وضعيت موجود خويش به قناعت برسد و به فكر تغييردادن و متحول ساختن آن نباشد، مرحله‏ی نزول و انحطاط خويش را آغاز كرده است.

تحول و تغییر در جوامعي كه مراحل بدويت خويش را تحت فشار هماهنگي با اقتضاهاي جهان مدرن طي مي‌كنند، اغلب با فشار بیرونی صورت می‏گیرد. جوامع بدوي نمي‌توانند در بدويت خويش بمانند، همانگونه که با حفظ سنت‌ها و اصول بدوي خويش، با اقتضاهاي جهان مدرن نیز همسويي داشته نمی‏توانند. به همین دلیل است که جوامع بدوي قالب سنتی خويش را با فشار بیرونی می‏شکنند و قالب جديد را به اجبار بیرونی مي‌گيرند.

بدويت و مدنيت معيار ثابتی ندارد كه بتوان جوامع را در قالب آن فرو برد و بر بدوي يا مدني بودن آن حکم نمود. بدوي یا مدني بودن جوامع را مي‌توان در يك رده‌بندي مقايسوي و نسبي تعيين کرد. در یک نگاه ساده، جامعه‏ی مدنی جامعه‌ايست كه از نورم‌ها و زمينه‌هاي رفاهي و رهايشي بهتر برخوردار باشد، دارای نظم و نظام قانونمندتر باشد، موانع و مشكلات خويش را با سهولت‌هايي بيشتر رفع كند، از خشم و تهاجم طبيعت مصئونيتي بيشتر داشته باشد، ثروت و قدرت و امكانات آن براي اكثريت افراد قابل دسترسي باشد، از دام تعصب و جزمیت‏های مذهبی و اعتقادی و ایدئولوژیک در امان باشد.... در جانب مقابل، جامعه‏ای که از این شاخصه‏ها محروم باشد، در شمار جامعه‏ی بدوی گرفته می‏شود.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)


سوال سیاسی به پاسخی سیاسی ضرورت دارد

آنچه در کویته می‏گذرد یک سوال سیاسی است، هرچند روی‏کش آن تعصب و کینه‏توزی مذهبی یا نژادی باشد. امنیت مردم از بین رفته و کسی به خاطر تهدید و گرفتن حیات مردم مورد بازخواست قرار نمی‏گیرد. اگر حکومت پاکستان را مسئول می‏دانند که چرا امنیت مردم را تأمین نمی‏کند، ناظر به سیاسی بودن مسأله است. برای پاسخ به این سوال نیز باید سراغ راه‏حل‏ها‏ و گزینه‏های سیاسی بود، نه راه‏حل‏ها و گزینه‏های دیگری که هر چه باشند، سیاسی نیستند.

سیاست در رابطه‏ی انسان‏ها بر روی زمین پدید آمده است و رنگ و بوی کاملاً زمینی دارد. می‏توان برای توجیه عمل سیاسی از اصطلاحات یا باورهای مذهبی کار گرفت، اما این توجیه در نفس عمل سیاسی تأثیری ندارد. به طور مثال، جنگ جان و مال و امنیت انسان زمینی را می‏گیرد. قدرت سیاسی برای زندگی انسان زمینی سهولت یا مشقت خلق می‏کند. امکانات سیاسی اگر در اختیار کسی قرار گرفت، خواسته‏هایش را بهتر تأمین می‏کند. به همین علت است که باید برای مسأله‏ی سیاسی، تحلیل‏های سیاسی عرضه کرد و راه‏حل سیاسی پیشنهاد نمود.

لشکر جنگهوی یا هر نیرویی که در عقب قتل‏عام‏های زنجیره‏ای کویته باشد، عمل سیاسی انجام می‏دهد. ما می‏توانیم برای تسکین و آرامش فردی خود دعا کنیم و از خدا بخواهیم که انتقام مظلومان را بگیرد، اما برای نجات از قتل‏عام‏های زنجیره‏ای به طرح و تدبیر مشخص سیاسی ضرورت داریم. اگر لشکر جنگهوی گروهی تشکیل داده و به طور مخفیانه عمل می‏کند و همه روزه کشتار سیستماتیک به راه می‏اندازد، باید بسنجیم که راه‏های مقابله‏ی مشخص با این گروه و اقدامات آن چیست.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت دنبال کنید)

حق، مسئولیت، ظرفیت

از حق سه معنای ابتدایی به دست داده اند: اول، حق به معنای مال و ملک و سهم و بهره از چیزی (مانند حق در شرکت سهامی و یا میراث)؛ دوم، حق به معنای راست و درست و ضد باطل (مانند حق در مقام قضاوت)؛ و سوم، حق به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن (مانند حق مادران و دانشمندان بر همه).

وقتی از حق سخن گفته می‏شود گاهی میان این سه مفهوم درهم‏گونی‏ای پیش می‏آید که یکی به جای دیگری می‏نشیند و همین امر باعث مغالطه می‏شود. گاهی حق در یک معنای آن رد یا پذیرفته می‏شود، اما در معناهای دیگر از چشم می‏افتد. مثلاً حقی به نام فلان گروه و جماعت داده می‏شود تا برای همه‏ی گروه گفته شود که سهم و بهره‏ی تان ایفا شد، اما حق به معنای سزاواربودن و شایسته‏بودن را زیر پا می‏کنند. به همین گونه، گاهی حق به معنای راست و درست و ضد باطل استفاده می‏‏شود تا یکی از آن دو وجه دیگر حق زیر پا گردد. مثال‏های زیادی را از این مغالطه در زمان‏های متعدد، به خصوص در افغانستان، شاهد بوده ایم که می‏توان از آنها برای روشن کردن مفهوم مورد نظر خویش کمک گرفت.


(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت تعقیب کنید)

خود را به وضعیت اضطراری نکشانیم


وضعیت اضطراری، بیانگر حالت فوق‏العاده‏ای است که معمولاً مستلزم تصمیم‏گیری و عمل اضطراری است. در حالت اضطراری، "سرعت" در تصمیم‏گیری و عمل، جای "دقت" در تصمیم‏گیری و عمل را تنگ می‏کند. در حالت‏های عادی است که وقت داریم ابعاد مختلف یک مسأله را بررسی کنیم و با دیدی نسبتاً جامع به نیازها رسیدگی کنیم. در حالت‏های اضطراری این شانس را از دست می‏دهیم.

***

آنچه فعلاً در کویته‏ی پاکستان جریان دارد، حالت اضطراری است. همه روزه مردم به طور گروهی و انفرادی قربانی می‏شوند. تظاهرات و اعتراض در این یا آن گوشه‏ی جهان برای رسیدگی به وضعیت اضطراری در کویته واکنشی خوب است، اما به هیچ صورت پاسخی کافی و بسنده نیست. این تظاهرات، می‏توانند مردم کویته را از لحاظ عاطفی و روانی تسکین بخشند که بالاخره کسی و کسانی هستند که به وضع آنان توجه دارند، اما واقعیت خشونت و نفرت‏های نژادی و مذهبی را که همه روزه قربانی می‏گیرد، تغییر نمی‏دهد.

(ادامه مطلب را در جمهوری سکوت ذیل تعقیب کنید)